چشم هایت را روبروی چشمان من بیاور. می خواهم ببینمت

چند روز پیش دوستی افشا کرد که دوست دارد آدم ها را سر کار بگذارد. گفت طرف را به خودش علاقمند می کند و بعد هم ایگنورش می کند.

جواب ساده اش این است که خب مگه مریضی اینکارو بکنی؟

جواب پیچیده اش این است که این در بلند مدت برای تو چه می آورد؟ آیا به دنبال سرکار گذاری و ارضای موقتی حس قدرت هستی یا یک رابطه ی سالم و دو طرفه می خواهی. رابطه ای که به آلمانی به آن می گویند auf Augen höhe. ترجمه ی لغوی اش می شود اینکه چشم ها در یک سطح باشند و ترجمه ی غیر لغوی اش می شود نه خودت را خیلی پایین تر از طرف مقابلت ببینی ( چشم های تو پایین تر از چشم های او خواهد بود) و نه خودت را بالاتر ببینی (چشم های تو بالاتر خواهد بود).

این خیلی اصطلاح قشنگی است که آلمانی ها دارند. یکبار در کتابی در مورد body language می خواندم که وقتی به زوج های مشکل دار نگاه می کنی میبینی اغلب مشکل از آنجا شروع می شود که یکی خودش را بالاتر از دیگری می بیند و بعد شرح داده بود که وقتی همچین حس برتری ای داریم حالت لبمان را ناخودآگاه به چه صورت می کنیم. از آن به بعد این شد برای من آلارم خطر. هروقت لبم را آنطور می کرم یا خودم را به طور قابل توجهی برتر می دیدم می دانستم که دارم در واقع می بازم، هر چند به طور موقت پیروز بودم.

برگردیم به بحث اولمان. که این طور بازی ها نتیجه اش از دست دادن آدم هایی است که شاید می توانستند دوستی خوب یا پارتنری مناسب باشند. چون شما می توانید تا یک زمانی آدم ها را foolکنید و فریب بدهید. وقتی کسی فهمید که هدف شما بازی است: علاقمند کردن و بعد پس زدن، اگر کمی عقل داشته باشد کنار می کشد و شما می مانید و حوضتان!

همچین بازی ای را هفته ی پیش کسی با من کرد و صد البته که من گفتم خدافظ! اول به من برخورد و بعد گفتم اصلا همچین کسی ارزشش را ندارد. و این دقیقا همان فکری است که در مورد هریک از ما خواهد شد اگر دست به این بازی غیر انسانی بزنیم.

چشم هایت را روبروی چشم های من بیاور. هم دیگر را بهتر می بینیم.

 

Advertisements
نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

در ستایش امنیتی که ایتالیایی به من می دهد!

هر زمان یک زبانی به من احساس امنیت می دهد. در حال حاضر وقتی ایتالیایی حرف می زنم می توانم بروم‌در غار خودم. شاید هم جزیره ام. با این زبان در مورد چیزهایی حرف می زنم که در حالت عادی کمی اذیت کننده می توانند باشند. انگار بازی ای که با زبان می کنم مرهمی می شود بر درد و حسی که می کنم در هنگام صحبت کردن در مورد درد تبدیل می شود به حس تعریف کردن یک کمدی. شاید هم یک کمدی دارک. ولی مهم این است که کمدی است.

وقتی به زبان دیگری سخن می گوییم‌اجازه پیدا می کنیم با بازی با لغت ها از آن ها تعبیری داشته باشیم غیر از آنچه هستند. کمی شبیه این است که می دانیم واقعا داریم در مورد یک موضوعی حرف می زنیم اما در عین حال چون کلمات از زبان مادری نمی آیند در عین حال حس می کنیم در مورد آن حرف نمی زنیم.

به همین دلیل باور دارم آدم ها وقتی به زبانی غیر از زبان مادری شان صحبت میکنند راحت تر به نقطه های تاریک وجودشان اعتراف می کنند. چون حس می کنند واقعا آن کلمات را بیان نمی کنند.

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

در ستایش عاشقی

عزیزکم

عاشق شدن مثل خماری است.

صبح از خواب بیدار می شوی و یکهویی حس می کنی خوشحالی. بعد آهنگ های عاشقانه می گذاری. این دفعه من Lemon Tree را تمام روز گذاشتم. بعد که رفتم دوچرخه را برای تعمیر ببرم تمام راه با صدای بلند Lemon Tree را می خواندم. امیدوار بودم آدم های اطراف هم بشنوند و حالشان تازه شود.

مدام ایمیل چک میکنی که آیا خبری نشانی هست یا نه. خب معلوم است که نیست!

۲۴ ساعت که می گذرد شک می کنی که آیا طرف مقابل هم مثل تو فکر می کند؟ حالا باید چند روز صبر کنی که اگر نه خودش آمد و نه نامه اش تو پا پیش بگذاری؟

 آخرین باری که عاشق شده بودم دقیقه ها را هم می شمردم!

خلاصه در عین امیدواری خودت را برای ناامید شدن آماده می کنی. برای خودت نقشه می ریزی که وقتی او را ببینی چه بگویی و او چه می گوید و در عین حال خودت را آماده می کنی که به احتمال زیاد طرف مقابلت اصلا در این باغی که تو در آن در حال سپری کردن دوران خماری ات هستی نیست. با خودت می گویی خب حداقل یک مدتی عاشق بودم و از تویش یک چند تا نقاشی و شعر و نوشته در آمد. آخرین باری که عاشق بودم کلی نقاشی کشیدم. اتفاقا کارهای خوبی هم از آب در آمدند. حداقل آنقدرها هم بیهوده نبود خماری ام. به صورت مکتوب ثبت شد. می توانم مدرکش را ببرم به همه نشان بدهم بگویم این مال آن زمان است که دقیقه ها را می شمردم تا لحظه ای که قرار بود ببینمش برسد. الان که نوشته هایم را می خواندم دیدم حتی یک متنی نوشته بودم با عنوان در ستایش ثانیه ها.

عزیزکم. عاشق خوب چیزی است. این طور برایت بگویم که من عاشق عاشق شدنم!

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

ورود نقطه ضعف ممنوع

الف عزیزم

این آخرین باری که صحبت می کردیم گفتی که نباید نقطه ضعف بدهم دست طرف مقابلم. حتی کسی که با او به عنوان پارتنر ارتباط دارم هم از این قضیه مستثنی نیست. من خیلی به این قضیه فکر کردم. و به تو حق می دهم که این قانون را وضع کنی. از آن زمان شروع کرده ام به کنترل آنچه بیان می کنم از ترس ها و ناراحتی ها و قصه های تاریکی که در زندگی روزانه اتفاق می افتد. حق دارم که گاهی غمگین باشم یا بترسم یا اشتباهات کوچک و بزرگ کنم. اما حق ندارم سفره ی دل باز کنم. اصلا جدا از اینکه باز کردن سفره ی دل معنی ندارد، باعث برچسب خوردن می شود و قضاوت شدن. و این همان چیزی است که تو اسمش را گذاشتی نقطه ضعف دادن.

این قانونت را باید بزرگ بنویسم جلوی چشم هایم آویزان کنم.

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

I am a human after all

الف عزیزم

این آهنگ جدیدی که کشف کرده ام دوای روز و شبم‌است.

هر روز گوش می کنم و هم خطاهای خودم را می بخشم و هم خطاهای دیگران را در حق من.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

دوستت دارم

تولد میم‌که بود عقیل از ما  پرسید راستی به فارسی چه جوری می شه گفت I love you

 

دو تاییمون با هم گفتیم دوستت دارم.

 

اصلا یه حسی بود. فهمیدم‌مدت بسیار طولانی هست که این جمله با این کلمات در این زبان شیرین بر دهانم جاری نشده.

یه حس خوبی داره وقتی به زبان خودت بتونی به کسی بگی دوستش داری. و بدونی او هم کلماتت رو دقیقا همون جور می فهمه که تو می فهمی…

وقتی با غیر همزبان خودت هستی ، غم انگیزه که حتی صمیمانه ترین جمله که دوستت دارم هست رو هم ترجمه باید کنی.

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

When Parvin turned into a butterfly

When Parvin died the only thing that could comfort me was the wish that there was another world. That she is there and I will meet her sometime over there.

Was vain and painful. My wish. ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید