بایگانی دسته بندی ها: مامان

اندکی غذا برای من و برای شما

در حال حاضر مهمترین فکرم این است که کسی را پیدا کنم که باهاش بتوانم مقادیری Intellectual talk داشته باشم. بتوانیم در مورد یک کتاب، یک نقاشی، یک عکس، یک قطعه ی نمایشی، … بحث کنیم. من به او الهام … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در Eternal Sunshine of the spotless mind, قاب هایی از زندگی, مامان, آرزوها, از آنچه نمی دانیم, اشتباهات رایج, داستان های دیگران, درباره آدم های دیگر | 2 دیدگاه

خرید یا اجاره؟

دارم پای تلفن برای مامانم می گم که می خواهم برای بچه های فلان دوست اسباب بازی LEGO بخرم. نظرش مثبت است. بعد می گویم یک خانه دیده ام دو طبقه که حوض دارد و حوضش ماهی دارد و درخت … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در مامان, کودکم | 28 دیدگاه

مامان من شیره

بچه که بودم به همه می گفتم مامان من شیره. خودم هم یاد گرفتم که قوی بودن بهتر از ضعیف بودن هست. و ما دو نفری روز به روز عادت کردیم به بیشتر قوی بودن. بچه که بودم وقتی از … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در مامان, پدر من را بگیر پدر او را پس بده, از آنچه نمی دانیم | 43 دیدگاه

از آنچه نمی دانیم: در ستایش خوشبختی ای که همین نزدیکی ست

قصه ی اول: می گفتند خدا از رگ گردن به شما نزدیک تر است. اما من می گویم خوشبختی از رگ گردن به ما نزدیک تر است. یک مامان نوشته بود وقتی نی نی اش قلپ قلپ از سینه اش … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در مامان, کودکم, از آنچه نمی دانیم | 26 دیدگاه

آشنایی دورادور ما داشتیم با این خانوم

وقتی می خواستیم بریم آمستردام و چند شب خونه ی آواره در آمستردام بمونیم صفحه ی وبلاگش رو باز کردم گذاشتم جلوی مامانم بخونه که یه مقدار باهاش آشنا شه! هی هم به مامانم تبلیغ می کردم که مامان آدم خوبیه! … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در مامان, درباره آدم های دیگر | 31 دیدگاه

ثواب داره

این روز‌ها اگر قیمه می‌خورید، یه بشقاب هم ببرید دم خونه ما. مرسی‌. پ.ن. قورمه سبزی هم پذیرفته میشود.

نوشته‌شده در مامان, ایران | 30 دیدگاه

نامه هایی به کودکی که زاده خواهد شد (۱)

نامه ی اول. سلام کودک من. می دانم که تو هنوز وجود نداری. اما من می دانم که یک روز خواهی آمد. همان روزی که تصمیم می گیرم خوشبختی و شادی ام را با یک نفر دیگر شریک شوم. همان … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در مامان | 19 دیدگاه