هرروز همان تئاتر همیشگی

ترجمه ی آلمانی به فارسی داستان täglich dasselbe theater اثر barbara noack انتشارات Hueber.

 

هرروز همان تئاتر همیشگی

 

دیگه واقعا نمی دونه چه غذایی باید بپزه. قبل از اینکه بچه ها راهی مدرسه شوند، از اونها می پرسه:»چی دوست دارید بخورید؟»

«یه چیز خوب»

«چه چیزخوبی؟»

«یه چیز خوب دیگه، بالاخره یه چیزی میاد به ذهنت»

حالا دقیقا همون اندازه ای می دونه که قبلا می دونست!

بچه ها ظهر ها میان به آشپزخونه با شکمی که داره قار و قور می کنه: «غذا زود حاضر می شه دیگه؟ چی داریم برای خوردن؟»

بعد هم توی قابلمه ها رو نگاه می کنند و از چیزی که می بینند خوششون نمیاد.

«سبزیجااااات….»

«سبزیجات سالمه»

هیچ بچه ای تا به حال از شنیدن‌این جمله ابرازخوشحالی نکرده!

«تازه من که نمی تونم هرروز استیک بخرم. می دونید قیمت گوشت به چند رسیده؟»

بله بچه ها می دونن. هرروز از مادرشون همینو می شنون.

در کنار سبزیجات سیب زمینی سرخ کرده هم هست. معلومه که سیب زمینی سرخ کرده انتخاب اول هر بچه ای هست، ولی خب نه اون سیب زمینی سرخ کرده ای که تو خونه درست شده، بلکه اونی که تو خیابون می شه خرید. خب معلومه که مزه ی اونا اصلا یه جور دیگس. آخه اونا توی چربی کهنه و تیره سرخ شدن.

دفعه ی دیگه که مامان سیب زمینی سرخ کرده درست می کنه احتمالا باید از پمپ بنزین یک لیتر روغن بخره، شاید این جوری بچه ها از مزه ی سیب زمینی سرخ کرده خوششون بیاد!

بچه ها بی تاب سر میز روبروی بشقاب هاشون می شینن.

«دیگه چی شده؟»

«گشنمون نیست»

«معلومه که وقتی میرید هله هوله های شیرین می خورید دیگه گرسنه نیستید. چند بار باید بهتون بگم که قبل از غذا چیز شیرین نخورید؟ اصلا من نمی دونم برای کی دارم آشپزی می کنم»

مادربزرگ بچه ها می گه «وقتی ما بچه بودیم، باید حتما بشقاب رو تا تهش می خوردیم، چه مزه شو دوست داشتیم چه نه»

«هرکس موقع ناهار چیزی تو بشقابش باقی می گذاشت، دوباره همون رو موقع شام باید تموم می کرد‌. انقدر این کار تکرار می شد که بالاخره همه رو می خورد.»

مادربزرگ با پسر خودش هم، که پدر بچه ها بود، همین کاررو کرده بود. به همین دلیل هم پدر بچه ها تا امروز هم چیزایی که زمان بچگی مجبور بوده بخوره رو دوست نداره و توی هر غذایی یه چیزی پیدا می کنه که ازش خوشش نمیاد.‌ بعضی وقتا از گوشت توی غذا شکایت می کنه، گاهی می گه گوشت زیاد چربه، گاهی هم زیاد سفته!

بعد هم مادر خونه به هوا می پره که «الان از دست من چه کاری برمیاد؟ مگه من تو گوشتم که بدونم چه جوری از آب درمیاد؟» البته وقتی آدم این جمله رو بارها و بارها تکرار کنه، دیگه خیلی مسخره می شه!

ولی وقتی بچه ها از غذا شکایت می کنند، اون وقت این پدر خونس که از کوره در میره: «هر کی از غذا خوشش نمیاد، خودش همین الان میز رو ترک می کنه» بچه ها هم با خوشحالی از سر میز فرار می کنند. اینجوری مجبور نیستند سر میز صبر کنند تا همه غذاشون رو بخورند و بعد هم می دونن که کجا تو آشپزخونه نون پیدا می شه.

جمعه ها غذا ماهیه. بچه ها از ماهی خوششون نمیاد: تیغ داره. حتی توی ماهی های بدون تیغ هم اونا تیغ پیدا می کنند. و جستجو برای یافتن تیغ مادر رو از کوره به در می کنه.

اون به بچه ها مدام می گه که میلیون ها آدم در دنیا هستند که غذای کافی برای خوردن ندارند. اگه به اونا این ماهی رو برای بدید، با تیغ یا بدون تیغ، از خوشحالی به هوا می پرند. «اون وقت شماها همچین مسخره بازی ای رو درمیارید.»

در عوض بچه ها اعلام می کنن که با کمال میل حاضرن ماهی شون رو به آدمای فقیر بدن.

مادربزرگ اعتراضشو اینطور اعلام می کنه:»شماها نمی دونید گرسنگی یعنی چی» و بعد هم برای سی و هفتمین بار تعریف می کنه که چطور در سال ۱۹۴۵ زیردامنیش رو با دو تا ماهی کوچولو معاوضه کرده.

بعد از این همه جدل دیگه ماهی تا خود تیغ ها سرد شده.

اینکه هرروز فکر کنی که چه چیزی برای ناهار بپزی به خودی خود سخت هست. ولی وقتی کلی آدم رو هم باید راضی کنی دیگه چه شود.

مادربزرگ همیشه می گه، که هر چی بهش بدن رو می خوره.

هر چی هم خوشش نیاد خب نمی خوره!

مثلا اون ماست نمی خوره، عوضش ولی گوشت سرخ شده با کلم قرمز می خوره. در بهترین حالت اون دوست داره دو بار در هفته کلم قرمز بخوره.

اما خب پسرش کلم قرمز دوست نداره.

وقتی گوشت گوسفند دارن، مادر دروغی به شوهرش و مادر بزرگ می گه که گوشت خوک دارند، چرا که اونا گوشت گوسفند دوست ندارند. اما اگر گوشت گوسفند رو تحت نام خوک بخورن ازش خوششون میاد.

یادش به خیر، چقدر اون مدت کوتاهی که خواهرزاده ی مادر خونه مهمان اون ها بود غذا پختن راحت بود. اون هرچی که بهش می دادن رو می خورد، بدون اینکه بپرسه توش چیه. اما بعد از مدت کوتاهی به نظر مادر اومد اون قدر ها هم جالب نیست غذا پختن برای همچین آدمی!

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

1 پاسخ برای هرروز همان تئاتر همیشگی

  1. رسـوا :گفت

    سلام گُلدن خانوم ـ خانوم دکتر ـ مترجم عزیز
    امیدوارم که حالت خوب باشه
    چه کار خوبی میکنی که شروع کردی به ترجمه 🙂 هی ی ی یادش بخیر ـ زمان چه زود میگذره ـ واین ناخت سال نود شش این کتاب رو برای دخترم خریدم واگر اشتباه نکنم جلدش نارنجی بود . پنج سال پیش که کوچ کرد و رفت اونور آب کتابها و خرت و پرت های اضافه اش رو توی چندتا کارتون جمع کرده که دارن تو زیرزمین خاک میخورن باید بگردم تو کتابهاش و بیارمش بخونم و غلط های ترچمه ات رو بهت یادآوری بکنم [آیکن زبون] 😀
    بهترینها رو برات آرزو میکنم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s