باید صرفه جویی کنیم!

مدتی پیش داستانی آلمانی خواندم با عنوان «Wir müssen sparen» (باید صرفه جویی کنیم)

اینبار که مامانم آلمان بود او هم آن را خواند و از من خواست ترجمه اش کنم. و این هم ترجمه ی داستان Wir müssen sparen اثر Hugo Wiener از کتاب Täglich dasselbe Theater یا هرروز همان مسخره بازی!

 

باید صرفه جویی کنیم

من و همسرم متوجه شده بودیم که قرض داریم. اگر مثل قبل به زندگی مان ادامه می دادیم، در عرض ۱۵ سال ۲۰ میلیون قرض داشتیم.‌در نتیجه باید صرفه جویی می کردیم،: بلافاصله از همین الان. من چراغ رو خاموش می کنم و شمع را روشن می کنم. دیگر نه رادیو گوش می دهیم و نه تلویزیون را روشن می کنیم. قبل از رفتن به رختخواب هم دیگر از نوشیدنی خبری نیست: ما بالاخره باید شروع به صرفه جویی کنیم.

شب بعد وقتی به خانه آمدم برای همسرم تعریف کردم که چگونه در آن روز صرفه جویی کرده بودم. اول از همه اینکه قدم های بزرگ برداشته بودم تا کفش هایم عمر طولانی تری داشته باشند. دوما اینکه صبر کرده بودم تا بالاخره وقتی هیچ کس حواسش نبود نامه را بدون تمبر داخل صندوق پست بیندازم. و سوما اینکه فقط دو بار به قهوه خانه رفته بودم (در حالت عادی چهار بار می رفتم). با تمام اینکارها ۵۶ شلینگ صرفه جویی کرده بودم.

همسرم اما خیلی بهتر از من عمل کرده بود. او شنیده بود که در یک سوپرمارکت شیشه های خیارشور را به قیمت 10 شیلینگ و 50 سنت می فروشند. قیمت قبلی ۱۲ شیلینگ بود. من به همسرم گفتم که خیلی خوب کاری کرده. متاسفانه ما اصلا خیارشور نمی خوریم، اما خب به هر حال خیارشورها خیلی ارزون بودن و شاید روزی بیاید که ما خیارشور بخوریم. همسرم درجا ۱۲ شیشه خیارشور خریده بود، که البته شاید اونقدر هم ضرورتی نداشت، اما با اینکار ما ۱۸ شیلینگ صرفه جویی کردیم. و خب با ۱۸ شیلینگ آدم می تونه… آدم با ۱۸ شیلینگ چی می تونه بگیره؟ هیچی. اما خب ماجرا که به اینجا ختم نشد. در مسیر برگشت به خانه نه از اتوبوس استفاده کردم و نه از ترموا. استفاده از واژه ی «تاکسی» هم دیگر در خانه ی ما ممنوع بود. بله من با پای پیاده با ۱۲ شیشه خیارشور در دست به خانه برگشتم. اینکه پاهایم بعد از نیم ساعت درد گرفتند و می بایست کفش نویی برایشان می خریدم البته که قابل درک است. علاوه بر این، کفش ها را به جای ۵۵۰ شیلینگ فقط به قبمت ۴۷۰ شیلینگ خریدم. با این حساب فقط در یک روز ۹۸ شیلینگ صرفه جویی کرده بودم. برای شام سوپ داشتیم.

روز دوم به آرایشگاه رفتم. قبلتر ها، متاسفانه باید بگویم که هرروز به آرایشگاه می رفتم تا صورتم را اصلاح کنم. این یعنی علاوه بر انعام، در مجموع ۲۰ شیلینگ غیر ضروری. همسرم صدالبته بهتر از من عمل کرده بود. او شنیده بود که در یک سوپرمارکت شیشه های خیارشور را فقط برای ۱۰ شیلینگ می فروشند. این از این مدل سوپرمارکت هایی بود که در آن همه چیز پیدا می شد. همسرم اینبار ۲۴ شیشه خیارشور و یک لباس آشپزی سبز خیارشوری به قیمت ۶۰۰ شلینگ خریده بود. همین لباس را در مغازه های دیگر به قیمت ۶۶۰ شیلینگ می فروختند. او فقط با خرید یک لباس توانسته بود ۶۰ شیلینگ صرفه جویی کند. برای شام سوپ داشتیم.

اصلا احساس خوبی نداشتم. همسرم خیلی خیلی بهتر از من عمل کرده بود. صرفه جویی های من در مقابل او هیچ بود. از این لحظه به بعد دیگر به ارایشگاه برای اصلاح و کوتاه کردن مو نمی روم. اما این انقدرها هم کمک نمی کرد. همسرم مغازه ای را پیدا کرده بود که در آن خیارشور ها فقط ۹ شیلینگ و ۵۰ سنت بودند. علاوه بر این، یک عطر دیده بود که قبل از کریسمس قیمتش هزار شیلینگ بود و حالا می شد با ۵۹۸ شیلینگ ان را خرید. مسلما او بلافاصله دو شیشه از آن عطر هم خریده بود. ۸۰۴ شیلینگ صرفه جویی! برای شام اولین شیشه ی خیارشور ها را داشتیم. حال به هم زن!

از کار کردن دست کشیدم، تا پول کاغذ و خودکار را صرفه جویی کنم. با این حال همسرم همیشه از من بهتر بود. او روبروی سوپرمارکت یک مغازه ی کوچک پیدا کرده بود که برای رقابت با سوپرمارکت، خیارشور را شیشه ای ۹ شیلینگ می فروخت. به ازای این تازه یک کارتون پودر لباسشویی را هم مجانی می دادند. همسرم ۵۰ شیشه خیارشور سفارش داده بود (که باید به خانه آورده می شدند) و چون این مغازه ارزون ترین فلفل دلمه ای ها رو هم داشت، همسرم ۵۰ شیشه هم فلفل دلمه ای خریده بود. ظهرها فلفل دلمه ای با خیارشور داشتیم و شب ها خیارشور با فلفل دلمه ای.

من خسته خیابان ها را می پیمایم. ریش هایم بلند تر شده اند و موهایم جلوی صورتم را گرفته اند. نسبت به قبل کاملا عوض شده ام. خیارشور و فلفل دلمه ای دهانم را بی حس کرده اند. وقتی به خانه می آمدم دیگر خانه ی خودمان را هم نمی شناختم! همسرم تمام مبل ها را جابجا کرده بود تا برای شیشه های خیارشور و فلفل دلمه ای جا باز کند. به هر جا نگاه می کردم خیار شور بود. روی میز تحریر‌، روی صندلی ها، روی گنجه ها. کتاب هایم کجا بودند؟ آآآه! به جای کتاب هایم کارتون های پودر لباسشویی بودند. و همین طور شیشه های بیشتر خیارشور می آمدند. برای شیشه ای ۸ شیلینگ، ۷ شیلینگ، ۶ شیلینگ. و چون مردم روزها در مغازه کار می کنند، خیارشورها را شب ها به خانه ی ما می آوردند.

به این ترتیب قضیه یکبار تا جایی پیش رفت، که پلیس من را دستگیر کرد. همسایه ها دیده بودند که شب ها به خانه ی ما چیزهایی می آورند. این کارتن هایی که به خانه ی ما آورده می شد چه بودند؟ داخلشان چه بود؟ آیا چیز خطرناکی بود؟ آنها زود متوجه شدند که من خطرناک نیستم، ولی با این حال من را یک شب در ایستگاه پلیس نگه داشتند. چرا؟ چون من گفته بودم که آنها می توانند من را آنجا نگه دارند. راستش را بخواهید درست همان موقع  دیده بودم که غذای زندانی ها رسیده. در نتیجه به من هم غذایی دادند و من هم بلافاصله تا تهش را خوردم. هنوز هم تا امروز نمی دانم آن شب چه خوردم. هر چه بود خیارشور نبود، و این از هر چیزی مهم تر است.

وقتی از زندان بیرون آمدم، اولین کاری که کردم این بود که به آرایشگاه بروم. گذاشتم که آرایشگر صورتم را اصلاح کند و موهایم را بزند. به خودم گفتم از حالا به بعد، شروع می کنی به صرفه جویی درست به شیوه ی همسرت.

برای خودم یک کت و شلوار خریدم که قبلا ده هزار شیلینگ بود و حالا هشت هزار تا شده بود. درست همین کار را برای خرید کفش و بلوز و غیره و ذالک کردم. و وقتی به خانه آمدم، درست در یک روز پنج هزار شیلینگ صرفه جویی کرده بودم. و تازه این همه اش نبود. در یک کیوسک تلفن خوانده بودم که هر کس کیوسک را خراب کند سه هزار شیلینگ باید خسارت بدهد. و من آن خراب نکرده بودم. و این به معنای سه هزار شیلینگ صرفه جویی بیشتر بود.

همسرم هم خیلی خوب عمل کرده بود. ا یک وانت خیارشور خریده بود، مستقیما از یک شرکت بزرگ ایتالیایی. قیمت هر شیشه فقط سه شیلینگ بود.

ما حساب هایمان را بررسی کردیم و به این نتیجه رسیدیم که وضع قرض هایمان دیگر آنقدرها هم‌مثل قبل بد نیست. اگر همین طور به صرفه جویی ادامه دهیم، در عرض ۱۵ سال درست همین طوری زندگی خواهیم کرد که متاسفانه همین الان زندگی می کنیم.

حالا دوباره چراغ را خاموش می کنیم و تلویزیون را روشن و قبل از خواب چیزی می نوشیم. برای شام دوباره استیک، سالاد و بقیه ی چیزهای خوشمزه را داریم.

خیارشورها را با خودمان به جشن تولد ها، جشن کریسمس ها، و بقیه ی جشن هایی که به آن دعوت می شدیم می بردیم. از وقتی اینکار را می کنیم، دیگر به هیچ جا دعوت نمی شویم.

اغلب می ترسم که همسرم دوباره شروع به صرفه جویی کند. درست در نزدیکی خانه ی مان یکبار یک پالتو ی خز دیدم که قیمتش قبلا صد هزار شیلینگ بود و حالا هشتاد هزار شیلینگ شده بود. امیدارم همسرم آن را نبیند. او در یک روز می تواند بیست هزار شیلینگ صرفه جویی کند.

 

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

1 پاسخ برای باید صرفه جویی کنیم!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s