در ستایش عاشقی

عزیزکم

عاشق شدن مثل خماری است.

صبح از خواب بیدار می شوی و یکهویی حس می کنی خوشحالی. بعد آهنگ های عاشقانه می گذاری. این دفعه من Lemon Tree را تمام روز گذاشتم. بعد که رفتم دوچرخه را برای تعمیر ببرم تمام راه با صدای بلند Lemon Tree را می خواندم. امیدوار بودم آدم های اطراف هم بشنوند و حالشان تازه شود.

مدام ایمیل چک میکنی که آیا خبری نشانی هست یا نه. خب معلوم است که نیست!

۲۴ ساعت که می گذرد شک می کنی که آیا طرف مقابل هم مثل تو فکر می کند؟ حالا باید چند روز صبر کنی که اگر نه خودش آمد و نه نامه اش تو پا پیش بگذاری؟

 آخرین باری که عاشق شده بودم دقیقه ها را هم می شمردم!

خلاصه در عین امیدواری خودت را برای ناامید شدن آماده می کنی. برای خودت نقشه می ریزی که وقتی او را ببینی چه بگویی و او چه می گوید و در عین حال خودت را آماده می کنی که به احتمال زیاد طرف مقابلت اصلا در این باغی که تو در آن در حال سپری کردن دوران خماری ات هستی نیست. با خودت می گویی خب حداقل یک مدتی عاشق بودم و از تویش یک چند تا نقاشی و شعر و نوشته در آمد. آخرین باری که عاشق بودم کلی نقاشی کشیدم. اتفاقا کارهای خوبی هم از آب در آمدند. حداقل آنقدرها هم بیهوده نبود خماری ام. به صورت مکتوب ثبت شد. می توانم مدرکش را ببرم به همه نشان بدهم بگویم این مال آن زمان است که دقیقه ها را می شمردم تا لحظه ای که قرار بود ببینمش برسد. الان که نوشته هایم را می خواندم دیدم حتی یک متنی نوشته بودم با عنوان در ستایش ثانیه ها.

عزیزکم. عاشق خوب چیزی است. این طور برایت بگویم که من عاشق عاشق شدنم!

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s