قارچ قرمز خال خالی ای که من باشم

در Bayerische Wald که بودیم چند تا قارچ قرمز گنده با خال های کوچولوی سفید دیدیم. بچه ها توضیح دادند که این ها قرمزند و البته سمی که حیوانات را جذب کنند تا خورده شوند. گفتم چه فایده ای دارد؟ وقتی خورده می شوند که از بین می روند. بچه ها توضیح دادند از طریق مدفوع حیوانات می توانند تخم خود را در جاهای دیگر جنگل پخش کنند و ادامه پیدا کنند. نسلشان ادامه پیدا کند.
Eva ، دختر نازنینی از بارسلونا برایم توضیح داد که در انسان ها هم همین طور است. وقتی عادت ماهانه ی زن ها تمام می شود یکباره بدن به فرسودگی می رود. از هم می پاشد. چون ماموریتش تمام شده. ماموریت ادامه ی نسل است. وقتی بدن توانایی تولید مثل را از دست می دهد شمارش معکوس را برای مردن آغاز می کند.

Eva توضیح داد که تمام طبیعت همین طور کار می کند. فقط ما چون از طبیعت خیلی دور افتاده ایم حواسمان پرت شده از این سیکل. تمرکزمان روی خودمان است. یادمان رفته که ما هم بخشی از همین طبیعتیم و بدنمان از قوانین طبیعت تبعیت می کند.

من اما دلم بچه می خواهد. بیشتر از اینکه بخواهم پارتنری داشته باشم بچه می خواهم. بچه می خواهم تا تمام نشوم. روزی که من دیگر نیستم او هست. او من است. و هیچ کس هیچ راهی نخواهد یافت تا من را تمام کند. چون او هست. او هست که من را زنده نگه می دارد.
&nbspمادر من تمام نخواهد شد چون من را دارد. ولی من baby ام را ندارم. و این من را می ترساند.

یادم می آید. اولین شب که اینجا بودی. اتاق تاریک تاریک بود. نور خیابان سایه ی بزرگی از گلدان کنار پنجره انداخته بود روی سقف. من به سقف خیره شده بودم. گفتم من بیشتر از اینکه پارتنر بخواهم، بچه می خواهم. یک جوری حالتی ملانکولی داشت. اصلا تمام حرف های ما ملانکولی اند. یک جوری انگار در خلصه ام وقتی حرف می زنیم. یکهو می روم توی یک دنیای دیگر و آنجا شنا می کنم. وقتی نیستی بازهم اثرش ادامه می یابد. بارها می روم در خلصه و از خلصه ام لذت می برم. از این که به حرف هایت فکر کنم و حالت نوستالوژی بگیرم شاید هم ملانکولی. نمی دانم اسمش چیست. ولی حس خاصی است.

داشتم می گفتم. من همان قارچ قرمز خال خالی ام. باید لاک قرمز و رژ قرمز بزنم و یک لباس قرمز بپوشم بنشینم کف جنگل تا یک نفر بیاید و یک بچه بگذارد توی دل من. بعد ماموریتم تمام می شود. اجازه ی مردن پیدا می کنم و بچه ام باعث می شود تمام نشوم.
آخ که چقدر دلم بچه می خواد. بچه ی خود خودم.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

3 پاسخ برای قارچ قرمز خال خالی ای که من باشم

  1. bientehaa :گفت

    نمی فهمم چه لزومی داره که مثلا من تموم نشم!!! بعد هم بچه من که خود من نیست. حتی میتونه یه فرد کاملا مخالف با کسی که من هستم باشه… بعد هم من خودم مثلا ادامه پدر و مادرم هستم که چی؟؟؟ متاسفانه من با این حس ها کاملا بیگانه ام!!! به نظر من نهایت خودخواهیه که به خاطر خودم یه موجود بدبخت دیگه رو به دنیا بیارم بدون اینکه اون بخواد. اصلا به خودم همچین حقی رو نمیدم که در مورد زندگی یه نفر دیگه تصمیم بگیرم. خیلی دلم بخواد حس مادری و مهربانی و بخشش و … رو تجربه کنم شاید یه بچه بی سرپرست رو به فرزندخواندگی قبول کنم. اما اینکه چون من دلم میخواد، در مورد زندگی یه نفر دیگه تصمیم بگیرم و به این دنیای مزخرف خشن بیارمش به نظر من درست نیست!!! هرچند طبیعت چیز دیگه ای از موجودات انتظار داره!!!

    • چرا «موجود بدبخت»؟ اگر از وجود داشتن خودش ناراضیه تصمیم خودشه. وضیفه والدین محبته و فراهم آوردن محیط رشد ولی بچه می تونه همچنان ناراضی باشه. من به شخصه خیلی از مامانم ممنونم که به خاطر اونه که الان وجود دارم و می تونم بنویسم و حرف بزنم و بنوازم.

      • bientehaa :گفت

        فقط میتونم بگم خوش بحالت که اینقدر احساس خوب داری و پدر و مادرت وظیفه خودشون رو در حقت خوب انجام دادن. امیدوارم همیشه شاد و راضی باشی عزیزم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s