زبانی که بال پرواز من است…

الف از ایران آمده.. ایرانی است.. فارسی حرف می زند…

چهار هفته پیش که کاف گفت یک ایرانی را می شناسد خودم را به زمین و هوا و در و دیوار زدم که بیارش من ببینمش… برایش یکی از شعرهایم را خواندم… با همان حال خودم… با همان حالی که صدایم بالا و پایین می رود… شعر را به فارسی خواندم… متن را به فارسی نشانش دادم… آه که چه حالی داشت که می دانستم همه را می فهمد… کلمه به کلمه ی شعرم را می فهمد بی آنکه برایش ترجمه اش کنم…. آه که چه حالی داشت که بعد از ۶ سال برای یک نفر اینجا فارسی شعر خواندم و فهمید… آخرین باری که شعر خوانده بودم میلان بود… پیش میم و خواهرش بودم… توی ایستگاه اتوبوس نشسته بودم و اشک می ریختم و بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم را می خواندم… اصلا دیوانه ام کرده بود این شعر.. یک مدت کارم شده بود بی تو مهتاب شبی خواندن و زار زدن به حال آنکه بی تو مهتاب شبی از آن کوچه گذر کرد.

تولد که برای الف گرفتیم برایش آهنگ تولدت مبارکه اندی را گذاشتم…. چه حالی داشتم که عین لات و لوت ها کنار ۳ تا خارجی ایستاده بودم و بلند بلند آهنگ اندی را همراه با خود اندی می خواندم و می دانستم فقط خود الف است که می فهمد من و اندی چه می گوییم.

به الف گفتم فارسی که حرف می زنم می تواند غرق بشوم در حرفهایمان…. مثل یک غواص بروم پایین و پایین و حس ها را کشف کنم… گفتم به هر زبان دیگری که حرف بزنیم این طور نمی توانم deep بشوم…

یکشنبه دعوتش کردم تا برای نوشیدن قهوه هم دیگر را ببینیم، و برای اولین بار هیچ غیر فارسی زبانی کنارمان نبود… شب که آمدم خانه، اصلا یک حالی بودم…  دو ساعت تمام فارسی حرف زده بودم… بعد از مدت ها vision داشتم.. الهام گرفته بودم از حرف هایمان… یک تصویری توی ذهنم بود که می خواستم با رنگ و طرح ثبتش کنم…

الف می گفت ترجیحش این که با من ایتالیایی صحبت کند..گفت از زبان فارسی خاطره ی خوب ندارد. گفت هر وقت خواستی بگو switch می کنیم به ایتالیایی… حتی اولین باری که در فیس بوک با هم صحبت کردیم هم بعد از اولین جمله تغییر زبان داد به ایتالیایی…

برای من اما فارسی چیز دیگری است. فارسی من را وصل می کند به شعر به ادبیات… اما فقط اینها نیست… فارسی برای من نه تنها اشتراک کلمه هاست که اشتراک فرهنگ است… یک داستان مشترک، ریشه های مشترک، تصویرهای مشترک… ما هردو می دانیم میدان انقلاب کجاست…. اگر بگویم برای من میدان انقلاب سیاه است بس که پر از ماشین و آدم و دود است او می فهمد… اگر بگویم اصفهان او می فهمد چیست… اگر برایش حافظ بخوانم و در مورد ساقی و میخانه سخن بگویم می فهمد بی آنکه نیاز داشته باشد میخانه را ترجمه کنم و خودم را به دیوار بزنم که همان حسی که «ملایک در میخانه زدند» در من بر می انگیزد در او هم برانگیخته شود. فارسی ماسک اکسیژنی است که با آن به عمق شیرجه می زنم… مکالماتم و قصه هایم در سطح دریا نمی ماند..

آه که تنها چیزی که در ایران جا ماند و دلتنگش هستم زبان مادری ست…

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s