سفرنامه ی Schwarzwald – روز سوم Wasserfallsteig

 

امروز من و ژان لی سر ساعت ۶.۴۵ بیدار بودیم. بقیه ی دخترها خواب خوش را به کشف جاهای جدید و حرکت ترجیح دادند و در تخت هایشان ماندند. در سالن صبحانه جروم و فریکی و لیوناردو کم کم سرو کله شان پیدا شد و بعد اکیل آمد و گروه کم کم تکمیل شد. من شب قبل برنامه ی اتوبوس را چک کرده بودم و از مسیول هاستل پرسیده بودم کجا باید پیاده شویم.

مسیر Wasserfallsteig

مسیر wasserfallsteig

مسیر wasserfallsteig

ساعت ۸.۰۵ سوار اتوبوس شدیم و در ایستگاه Hebelhof پیاده شدیم. در ابتدا گیج گیج بودیم چرا که نمی دانستیم مسیری که به سمت آبشارها می رود کجاست. درنهایت زنگ یکی از خانه ها را زدم و داخل رفتم و پرسیدم. بعد از اینکه از مسیری با سراشیبی به سمت پایین کوه رفتیم به فضای بزرگی با چمن های زرد رنگ رسیدیم. باد می آمد و کمی سرد بود. ولی از آنجایی که روزهای گذشته از آفتاب و آسمان آبی نهایت لذت را برده بودیم امیداور بودیم که باد متوقف شود.

به وضوح این دشت به عنوان پیست اسکی استفاده می شده است و حتی در عکس دوم در سمت چپ میله هایی را می بینید که به گمان من برف مصنوعی تولید می کنند. ولی خب از آنجایی که تا آن لحظه هیچ موج سرمایی وارد آلمان نشده بود خبری از برف و اسکی نبود.

مسیر wasserfallsteig. در راه آبشار های Todtnau

مسیر wasserfallsteig. در راه آبشار های Todtnau

مسیر wasserfallsteig. در راه آبشار های Todtnau

مسیر wasserfallsteig. در راه آبشار های Todtnau

از دور سگ بزرگ پشمالویی را دیدیم که از دیدن ما بسیار هیجان زده شده بود و مدام پارس می کرد. نزدیک تر که شدیم صاحبش را دیدیم که مردی بود به نظر محلی. از مرد پرسیدیم که مسیری که به آبشارها می رود کجاست و او گفت چه از سمت راست برویم و چه همچنان مستقیم هردو درست است. سگ هنوز هیجان زده بود و مدام دور ما می دوید. مرد از او چند بار خواست شخصیت و آرامش خود را حفظ کند ولی سگ بسیار دوستانه تر از این حرف ها بود و از ذوق در پوستش نمی گنجید. همین دوست داشتن و هیجان صمیمانه و بدون توقع سگ هاست که آن ها را تبدیل به حیواناتی می کند که گرچه هیچ محصولی برای بقایشان تولید نمی کنند اما آدمها می خواهند آن ها را در خانه شان داشته باشند و از آن ها مراقبت می کنند و به آن ها غذا می دهند.

ما از سمت راست رفتیم و با جویبارها و بچه آبشارهایی مواجه شدیم که در زردی پاییز و برگ های روی زمین کارت پستال زیبایی را ایجاد کرده بودند.

مسیر wasserfallsteig

مسیر wasserfallsteig

مسیر wasserfallsteig

مسیر wasserfallsteig

 

وقتی به انتهای این جویبار زیبا رسیدیم روی نقشه بررسی کردیم که ادامه ی مسیر کجاست و دوباره به راه افتادیم.

یک تابلو به سمت آبشارها اشاره می کرد ولی ما فقط یک جاده ی ماشین رو می دیدیم و نه مسیر hiking. تا بالاخره اکیل یک مسیر خاکی خیلی باریک پیدا کرد (که مسلما شما باید نابغه می بودید تا پیدایش می کردید چون تابلویی آنجا نبود). من به بچه ها پیشنهاد کردم ping point pirate بازی کنیم. این بازی به این شکل است که نفر اول می گوید ping نفر کناری او می گوید pong و بعدی می گوید priate و به یکی از اعضا اشاره می کند و او باید دوباره شروع کند. البته که این ساده به نظر می آید اما گاهی شما حتی به دور سوم بازی هم نمی توانید برسید. چون وقتی ping یا pong می گویید می توانید به کس دیگری اشاره کنید (با دست و حرکت چشم) و او را گول بزنید که فکر کند نفر بعدی است و صد البته نفر بعدی هم گیج می شود چون فکر می کند نوبتش نیست! من و نیشیت و گاگان و شیام و لیو شروع به بازی کردیم ولی بچه ها آنقدر همدیگر را گیج می کردند که به دور سوم به زور می رسیدیم. در نهایت نیشیت گفت ترجیح می دهد مناظر را نگاه کند چون بازی کلی از او تمرکز می گیرد! یعنی فکر کنید مغز آدمی چقدر کوچک است که وقتی ping point pirate بازی می کند دیگر نه چیزی می بینید و نه چیزی می شنود!

آبشار Fahler

بعد به چند تا آبشار بزرگتررسیدیم (آبشار Fahler) که با چند تا پل به هم وصل شده بودند و منظره ی زیبایی بود. در تابلوی زیر مسیر ما نشان داده می شود. ما در نقطه ی شماره ی ۳ بودیم و هدفمان رسیدن به نقطه ی ۸ جایی که آبشار بزرگ قرار داشت بود.

در مسیر آبشارهای Todtnau

در مسیر آبشارهای Todtnau

آبشار Fahler. در مسیر آبشارهای Todtnau

آبشار Fahler. در مسیر آبشارهای Todtnau

آبشار Fahler. در مسیر آبشارهای Todtnau

آبشار Fahler. در مسیر آبشارهای Todtnau

بعد به جمعی از حیوانات از جمله اسب ها و گوسفند ها رسیدیم و به اسب های نازنین غذا دادیم.

مزرعه ای با چند اسب و گوسفند در مسیر Wasserfallsteig

مزرعه ای با چند اسب و گوسفند در مسیر Wasserfallsteig

مزرعه ای با چند اسب و گوسفند در مسیر Wasserfallsteig

مزرعه ای با چند اسب و گوسفند در مسیر Wasserfallsteig

در این جا هم یک یادبودی به فرم یک شمشیر می بینید که برای بزرگداشت کسانی بود که از منطقه ی Todtnau در جنگ های سالهای 1914-1918 کشته شده بودند.

یادبود کشته شدگان در جنگ از منطقه ی Todtnau

یادبود کشته شدگان در جنگ از منطقه ی Todtnau

یادبود کشته شدگان در جنگ از منطقه ی Todtnau

یادبود کشته شدگان در جنگ از منطقه ی Todtnau

بعد از مدت کمی همچنان که در کوه می رفتیم در زیر پایمان شهر Todtnau بود. در کوه مجاور یک سرسره ی فوق العاده دراز بود که تا جایی که می دیدیم مردم سوار یک چیزی می شدند و از آن بالا سر می خوردند پایین.

سرسره ای بسیار بزرگ در شهر Todtnau

سرسره ای بسیار بزرگ در شهر Todtnau

شهر Todtnauکه زیر پای ما و بین دو کوه بود.

شهر Todtnauکه زیر پای ما و بین دو کوه بود.

مسیر Wasserfallsteig

مسیر Wasserfallsteig

بعد به محلی برای بازی کودکان رسیدیم و من و ژان لی هر دو به شدت دستشویی مان گرفته بود و امیدوار بودیم در اینجا حداقل یک دستشویی پیدا شود که گول خورده بودیم. در نتیجه به نوبت منتظر ماندیم و به محض اینکه مسیر خالی شد تخلیه ی روحی روانی کردیم.

Children playground در مسیر Wasserfallsteig

Children playground در مسیر Wasserfallsteig

 

مسیر Wasserfallsteig

مسیر Wasserfallsteig

در اینجا مسیر به طور جدی تر شیب دار شد و ما در کوه در بین برگ های زرد درختان  و میان درختان لخت ادامه ی مسیر دادیم.

مسیر Wasserfallsteig

مسیر Wasserfallsteig

در طول مسیر کمی برروی تنه های درختی که در مسیر جاده بود استراحت کردیم و بعد از اندکی بالاخره به آبشار اعظم رسیدیم.

مسیر Wasserfallsteig

مسیر Wasserfallsteig

Todtnauwasserfall

Todtnauwasserfall

Todtnauwasserfall

Todtnauwasserfall

 

در اینجا استراحت مبسوطی کردیم از بالای کوه به فضای بزرگی که زیر پایمان گسترده بود نگاه کردیم به صدای آبشار گوش سپردیم و آرامش را در دل طبیعت یافتیم و از اینکه روزی زیبا را کنار هم گذرانده ایم از هم شکر گذار شدیم.

ساعت از ۴ گذشته بود که در ایستگاه اتوبوس منتظر اتوبوس شدیم تا به شهر Todtnau برویم و از آنجا به هاستل برگردیم. ژان لی از من تشکر کرد که بچه ها را دور هم جمع کردم و برنامه ریختم هرچند که من فکر می کنم ما خوش شانس بودیم که توانستیم گروهی تشکیل دهیم که از نظر توانایی جسمی و ویژگی های رفتاری شبیه هم بودند و در نتیجه به همه مان خوش گذشت.

در مسیر من مثل جنازه افتادم و دیگر حتی نمی توانستم حرف بزنم و فقط خوابیدم تا زمانی که به هاستل رسیدیم.

شب وقتی کنار آتش گرد هم آمدیم فریکی از ما خواست در مورد برنامه مان برای آینده حرف بزنیم. من گفتم دوست داریم به هند و چین و آمریکای جنوبی بروم. اما وقتی بیشتر فکر کردم فهمیدم بهترین لذت زندگی من این است که مطمین شوم به بقیه خوش می گذرد. دوست دارم همه ی راه ها و مسیر هایی که به خوش گذشتن همراهانم (و در نتیجه خودم) می انجامد را پیدا کنم و همه را سرگرم نگه دارم. احساس مسیولیت می کنم و برنامه ریزی می کنم و مطمین می شوم اگر آمده اند بهشان خوش بگذرد حتما بهشان خوش می گذرد. شغل مناسب من این است که یک آژانس مسافرتی داشته باشم و تورهای تفریحی تدارک ببینم. چنین کاری مناسب من است. برنامه ی طولانی مدت این است که ۴ سال دیگر کارم را ول کنم و نقاشی کنم و گیتار بزنم و سفر کنم و بنویسم. این برنامه ی طولانی مدت است.

بعد هم بحث سنگینی درگرفت که در آن به نظر من دکترا خواندن اتلاف وقت محض است و تمام تمرکز بر این خواهد بود که مقاله تولید شود حالا چه مزخرفی در آن مقاله است و به درد چه کسی می خورد خدا می داند. پول و وقت و بهترین سالهای جوانی تلف می شود که حالا یک عنوانی بیاید پشت اسم! بخشی از این معزل به این بر می گردد که استادان بی برنامه و بی هدف دانشجوی دکترا استخدام می کنند و نظارت کافی بر کار او ندارند پیشنهادهای موثر نمی دهند و در نتیجه در اتاق تاریک به هرجا که دست می کشی دیوار است. دانشجوی دکترا تبدیل می شود به برده ای ارزان قیمت که تمام روزهای هفته اش در اختیار دانشگاه و دکترایش است. به هر حال اگر بحث بر سر دکترا باشد درد دل من دراز است و تابحال نشده به کسی توصیه کنم خودش را بیندازد در همچین زندانی. مشکل این است که کاری که در دکترا انجام می شود هدفمند نیست و در نتیجه اغلب تزهای دکترا به درد هیچ بنی بشری نمی خورند و در هیچ جا قابل استفاده نیستند. در حالی که کاری که در یک شرکت انجام می شود هدفمند است و کسی هست که بابت آن پول بدهد چرا که به آن نیاز دارد. شما بلافاصله می بینید کاری که کرده اید به صورت عملی مورد استفاده قرار می گیرد و همین یک حس رضایت می دهد.

کمی هم با سان شاین صحبت کردم و او از نگرانی هایش در مورد آینده گفت. گفت که دوستانش در دانشگاه های خیلی خوب هستند یا کارهای مهمی دارند و او نگران است که بعد از فوق لیسانس چه خواهد کرد. گفتم چه اهمیتی دارد که دوستانت چه می گویند یا چه می پرسند. وقتی می گویند برنامه ات چیست بگو نمی دانم. چه اهمیتی دارد جواب تو برای آن ها. وقتی زمانش برسد تصمیم می گیری که بمانی یا بروی. که دکترا بخوانی یا در یک شرکت مشغول کاری شوی. الان می توانی تصور و تخیلی داشته باشی که چه خواهی کرد اما اینکه واقعا دوسال دیگر چه تصمیمی می گیری نباید موجب نگرانی ات شود. مهمترین کار این است که خودت را با دوستانت مقایسه نکنی. مقایسه کردن کشنده ترین سم است. خود من بعد از اینکه شغل پیدا کردم پروفایل LinkedIn ام را  حذف کردم چرا که در پروفایل یکی دو تا از دوستان دیدم که در بی ام و و گوگل مشغول کارند و به عقل خودم شک کردم که من چرا آنجا نیستم و چون مقایسه کار ابله هاست دست از فضولی برداشتم که چه کسی چه می کند و پروفایلم را پاک کردم. در فیس بوک هم هر کس فرند من شود را بلافاصله unfollow می کنم تا ندانم چه می کنند. اولا که اتلاف وقت است که هر بار فیس بوک را باز می کنم سیصد تا پست بیاید چه کسی کجا قهوه خورده و کجا دوست پسرش را بقل کرده و کجا شنا کرده و دوما به من چه!

بعد فریکی آمد و برایمان تعریف کرد چطور با دوست دخترش آشنا شده و چطور می خواهد وقتی به آفریقا برگشت از او خواستگاری کند و دلمان باز شد. شب از نیمه گذشته بود که از مصاحبت هم دست کشیدیم و آتش را خاموش کردیم و به تخت هایمان بازگشتیم.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای سفرنامه ی Schwarzwald – روز سوم Wasserfallsteig

  1. امیر :گفت

    سلاااام
    همیشه خوش باشید

  2. ss :گفت

    در نهایت نیشیت گفت ترجیح می دهد مناظر را نگاه کند چون بازی کلی از او تمرکز می گیرد!
    یعنی فکر کنید مغز آدمی چقدر کوچک است…
    مممممممم…
    میدونم شما اونجا بودید و بهتر از بقیه اطلاع دارید
    اما بهرحال اینجور هم میشه به موضوع نگاه کرد:
    گاهی دوست داریم یه احساس طول بکشه
    مزمزه اش کنیم،
    دیدید گاهی یه فنجون قهوه دستمون هست
    و طولش میدیم
    گاهی میریم به طبیعت، آبی آسمون رو بچشیم
    با نگاهمون، انحنای کوه رو دست بکشیم، لذت ببریم
    هم نفس بکشیم، هم به بوهایی که در هوا هستن توجه کنیم
    حالا که فرصتش پیش اومده
    میخواهیم تمامی پردازش مغز،
    متوجه به ورودیهای مشخصی بشن
    الان که توی طبیعت هستیم، امکانش هست…
    خب بازی رو، بعدن هم شاید بشه انجام داد…
    مممممممم…
    پی نوشت:
    اگه این نظر، به حال اون روز شما
    و یا شخصیت دوستتون (نیشیت)
    اصلن ارتباطی نداره
    عذر میخوام، من اونجوری دیدم
    مممممممم…
    ممنون که سفرنامه میگذاری
    زحمتش با شما
    لذتش برای خوانندگان
    مممممممم…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s