سفرنامه ی Schwarz Wald – روز اول

ج

اوه در این وبلاگ کمی هم آلمانی یاد بگیرید بد نیست. این اولین کلماتی است که در آلمانی یاد می گیرید:

Schwarz : (شوارتز) سیاه

Wald: (والد) جنگل

آنچه پیش رو دارید سفرنامه ی جنگل سیاه است.

جنگل سیاه منطقه ای کوهستانی جنگی به مساحت ۶۰۰۰ کیلومتر مربع در جنوب غربی آلمان در استان Baden-Württemberg است. در عکس زیر وسعت و موقعیت جغرافیایی این منطقه را می بینید.

موقعیت جغرافیایی جنگل سیاه در آلمان

موقعیت جغرافیایی جنگل سیاه در آلمان

جنگل سیاه از سمت جنوب به مرزهای سوییس می رسد و از سمت غرب به مرزهای فرانسه. نام جنگل سیاه به رنگ سبزتیره یی اشاره می کند که به واسطه ی انبوه درختان کاج این جنگل همه جا دیده می شود.

قرار بود فقط ۲۰ نفر به این سفر بروند و وقتی من و اکیل (دوست پاکستانی ام) بالاخره به فکر افتادیم که ثبت نام کنیم گفتند لیست پر شده. من آدمی نبودم که جواب نه بشنوم. با دختری که سرپرست گروه بود تمام گرفتم و گفتم ما می خواهیم بیاییم. شما کدام هاستل جا گرفته اید. بعد به هاستل زنگ زدم و آن ها گفتند در یکی از اتاق هایی که برای گروه ما رزرو کرده اند یک تخت اضافه است که می توانند به من بدهند. من هم چون به اکیل قول داده بودم چانه زدم که یک تشک هم بدهند که اکیل رویش بخوابد. بعد از انجام موافقت مجددا ایمیل زدم به سرپرست و بعد به رییس برنامه که ما می آییم من با هاستل چک کرده ام جا دارند. رییس برنامه گفت باید خودش با هاستل چک کند ولی در چک مجدد معلوم شده بود تخت فقط برای یک شب مهیا است. در نتیجه من دوباره گفتم آقا اصلا ما هردومون رو زمین می خوابیم! فقط بذارید ما بیایم. و در نهایت بالاخره در نهایت خوشحالی رییس ایمیل زد که شما هم می توانید بروید. من اول فکر کردم حتما دو نفر انصراف داده اند که جا جور شده ولی معلوم شد هاستل رضایت داده دو تا تخت اضافه به در اتاق ها بگذارد.

سفر ما ساعت ۹ و نیم صبح از ایستگاه مرکزی قطار مونیخ آغاز شد.

ایستگاه مرکزی قطار مونیخ

ایستگاه مرکزی قطار مونیخ

من تقریبا خودم همیشه سرپرست برنامه ها هستم و در نتیجه این تجربه به من یاد داده چطور بچه ها را کنار هم بیاورم و مطمین شوم به همه خوش می گذرد. حس اینکه همه را کنار هم بیاورم را اینبار هم داشتم، در نتیجه طوری که سرپرست اصلی فکر نکند دارم پایم را می کنم توی کفشش، وقتی قطار راه افتاد بچه ها را کنار هم آوردم و سعی کردم همه با هم آشنا شوند. در این حالت من معمولا کسانی را هدف می گیرم که تنها یا ساکت نشسته اند. بعد به اکیل پیشنهاد کردم بچه ها را جمع کنیم تا پانتومیم بازی کنیم. در بازی پانتومیم دو گروه می شوید و یک گروه یک لغت را در نظر می گیرد و یک نفر را از گروه دیگر انتخاب می کند و در گوش او کلمه را می گویند و او باید آن کلمه را با پانتومیم و بدون سخن گفتن برای گروه خودش بازی کند. گروه دیگر باید کلمه را حدس بزند تا بالاخره به کلمه ی اصلی برسد.

این بازی خیلی خنده دار است و واقعا لذت بخش است آدم ها به چه کارهایی دست می زنند تا یک کلمه را به دیگران نشان دهند. مثلا من یکبار باید سوسمار را بازی می کردم و کف زمین خودم را می کشاندم و زبانم را هی بیرون می آوردم. یکی از لغات مورد علاقه ی من اسهال است و بسیار جالب است آدم ها چطور آن را بازی می کنند. وسط راه یکی از مسافران که کاملا با دلقک بازی های ما سرگرم شده بود در گوش من پیشنهاد داد که نقش لاکی لوک (لوک خوش شانس) را بازی کنم و فرض کنید من وسط قطار یورتمه می رفتم و کمند فرضی را پرت می کردم و بعد دالتون ها را بازی می کردم که پشت میله های زندان اند و این وسط بیش از ۱۰ نفر داشتند داد می زدند و کلمه را حدس می زدند. این طور هم به ما خوش می گذرد و هم به کسانی که با ما سفر می کنند چون مسیر را حس نمی کنند. حتی در سفر های اخیر من از مردم (تماشاچیان!) هم دعوت می کنم بازی کنند و مثلا یک آقایی برای ما کوه یخ را با پانتومیم اجرا کرد!

کلمه های بامزه ی دیگر Fucking bitch و sex shop و push up bra بودند که واقعا خنده دار است که چطور یک نفر آن را با پانتومیم بازی می کند.

ما از مونیخ تا جنگل سیاه ۶ ساعت و نیم راه داشتیم. در نتیجه شما همیشه باید راهی پیدا کنید که جمعیت را سرگرم نگه دارید. بازی مورد علاقه ی دیگر من مافیا است. در سفرنامه ی برلین در مورد این بازی توضیح داده ام و توضیحات بیشتر اینجا در سفرنامه ی مسکو.

جای شما واقعا خوش گذشت. در اینجا عکس می بینید از ما که نشسته ایم و همه چشم هایمان را بسته ایم و منتظریم مافیا یکی از ما را بکشد!

بازی مافیا در قطار

بازی مافیا در قطار

بعد از ۶ ساعت و نیم بازی و بالا پایین پریدن بالاخره ساعت ۴ بعد از ظهر به شهر Titisee-Neustadt (ترجمه ی لغوی: دریاچه ی Titi – شهر جدید) رسیدیم. از آنجا سوار اتوبوس شدیم تا به هاستل برسیم. در عکس زیر برروی فلش آبی می بینید که کجا پیاده شدیم. هاستل ما کنار دریاچه ی Titisee بود که با فلش قرمز نشان داده شده است.

شهر Titisee-Neustadt و دریاچه ی Titisee

شهر Titisee-Neustadt و دریاچه ی Titisee

من و ۶ دختر دیگر در یک اتاق رفتیم و طبق معمول تخت طبقه ی دوم به من افتاد. من یک غلطی کردم در بچگی آرزو کردم طبقه ی دوم تخت بخوابم، از آن زمان تخت طبقه ی دوم همیشه من را همه جا دنبال می کند به طوری که در تمام سفرهای با تخت دو طبقه بنده در طبقه ی دوم بوده ام و هر وقت نصفه شب دستشویی ام گرفته دهنم سرویس شده از نردبان تخت پایین بیایم! در این جا شما اگر بچه هستید و در حال خواندن این نوشته هستید یاد می گیرید که در مورد آرزوهایی که در کودکی دارید دقت کنید و ببینید آیا واقعا ارزشش را دارد یا نه. به خصوص اگر این آرزو بیش از یکبار (مدام؟) برآورده شود.

بعد همه به سمت دریاچه ی Titisee رفتیم و کلی عکس انداختیم (عکس ها از فردریک و اکیل).

دریاچه ی Titisee

دریاچه ی Titisee

دریاچه ی Titisee

دریاچه ی Titisee

دریاچه ی Titisee

دریاچه ی Titisee

بعد از این بازی ها به رستوران هاستل رفتیم و دلی از عزا در آوردیم. شام بسیار عالی بود و شامل دسر و سالاد و غذای اصلی و غذا برای گیاهخواران بود.

بعد از شام بازی حساس شطرنج بین فردریک از آفریقای جنوبی و جروم از سریلانکا در حیاط کنار هاستل برگزار شد که به پیروزی آفریقای جنوبی منجر شد.

مسابقه ی حساس شطرنج بین جروم و فریکی

مسابقه ی حساس شطرنج بین جروم و فریکی

 

بعد از مسابقه شطرنج از هاستل چون گرفتیم و آتش به پا کردیم و بعد هم مثل سرخ پوست ها دور آتش چرخیدیم!

آتش کنار هاستل

آتش کنار هاستل

آتش کنار هاستل

آتش کنار هاستل

چرخیدن دور آتش

چرخیدن دور آتش

چرخیدن دور آتش

چرخیدن دور آتش

بعد هم یک بازی جدید کردیم که در آن دست های هم را می گرفتیم و یک حلقه ی بزرگ تشکیل می دادیم و بعد به طور رندم به سمت هم حمله ور می شدیم. به این وحشی بازی اضافه کنید که چشمهایمان را هم باید می بستیم!

ساعت ۱۱ شب رضایت دادیم که بخوابیم تا فردا کله ی سحر بلند شویم.

 

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

3 پاسخ برای سفرنامه ی Schwarz Wald – روز اول

  1. رسـوا :گفت

    سلام گلدن عزیز
    همیشه به خوشی و سفر خانوم
    اگه میدونستم که میایی هفتاد کیلومتری من حتمن یه سر بهت میزدم 🙂
    چون خیلی دلم میخاد این خانوم مارکوپلو رو از نزدیک ببینم 😀
    یه چن ماهی پیدات نبود پیش خودم میگفتم سرش سخت مشغول تزش هست
    ظاهرن اشتباه میکردم Du hast alle Hände voll zu tun 😉
    Sky fahren , Schwarzwald
    در ضمن دفه بعد که خواستی بری اسکی کنی سعی کن اسنوبورد یاد بگیری ، خیلی راحت تر از اسکی ست
    سلامت باشی و نویسا

  2. گلدن نازنينم دلم چقدر برات تنگ شده بود و نميدونستم، الان با دي ن عكسها فهمي م. اميدوارم هميشه خنده رولبانت باشه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s