سفرنامه ی اسکی – روز دوم

امروز ساعت ۶ آغاز شد وقتی دو هم اتاقی تایوانی من به دلایل نامعلوم آلارم شان را گذاشته بودند ساعت ۶ و بعد چراغ روشن بود تا ساعت یک ربع به ۷ که بنده تصمیم داشتم از تخت بیرون آیم. من واقعا نمی دانم این دوتا ۴۵ دقیقه ی تمام (که بیشترش هم داخل اتاق نبودند ولی چراغ روشن بود!)  داشتند چه غلطی می کردند!

من و نفر چهارم موجود در اتاق (Evelina از لهستان) لباس های اسکی مان را پوشیدیم و همگی به راه افتادیم برای صبحانه. صبحانه ی هاستل بسیار لذیذ و متنوع بود و چیزی از یک هتل ۳ ستاره کم نداشت. تا جا داشتیم تا بالای گردن خوردیم و بقیه اش را ساندویچ کردیم تا با خودمان ببریم. مجددا با اتوبوس و بعد با قطار راه افتادیم اما این بار در ایستگاه دوم قطار در ایستگاه Kreuzeck پیاده شدیم و با Cable car به سمت پیست ایستگاه راهی شدیم. آن بالا بنده کفش های گنده ام را که برای hiking در برف مناسب اند را در آوردم تا کفش های اسکی ام را بپوشم و کفش های گنده ام را گذاشتم پشت پنجره های ایستگاه تا موقع برگشت برشان دارم.

در اینجا Evelina که تا دیروز کنار ما مبتدی ها تاتی تاتی می کرد راه افتاد با بقیه که از مسیر قرمز (آبی: آسان، قرمز: متوسط، سیاه: سخت) برود! این ها هی داد زدند تو هم بیا، من هم گفتم کل مسیر مال خودتون! من نمی یام که یه وقت توی دست و پاتون نرم (یا برعکس)!

بعد هم در تنهایی خودم راه افتادم و از مسیول پیست پرسیدم مسیر آبی که در نقشه باید همین دور و بر ها باشد کجاست و او هم نشان داد و من تمام مسیر را فقط با ترمز و به شکل V رفتم. بخش هایی از مسیر جاده ای بود که طرف راست من کوه بود طرف سمت چپ کوه نبود بلکه سرازیری (دره؟) بود که درخت داشت! بعضی جاها که درخت بود را با دیواره های پلاستیکی پوشانده بودند که اگر کسی منحرف شد به ایزد تبارک و تعالی نپیوندد، ولی در بعضی جاها هم دیواره ای نبود، و اگرچه من چسبیده به دیواره ی کوه، ترمز وار، و با سرعتی کمتر از سرعت راه رفتن، اسکی می کردم، بارهم از ترس ملاقات با ایزد تبارک و فرشتگان مربوطه ۶۰ بار افتادم و خب بعضی از افراد خیر که با سرعت از کنار من عبور می کردند دلشان می سوخت که من لاکپشتی افتاده ام و دارم زور می زنم و می ایستادند و عین این جرثقیل ها که زور می زنند یک باری را از زمین بلند کنند زور می زدند من را بلند کنند! خلاصه خیلی باحال بود و خوش می گذشت!

بعد به یک فضای بزرگی رسیدیم که یک کوهی بود کنارش که اسکی بازها از آن کوه پایین می آمدند و من هم نشستم آنجا و یک ساندویچ و آب و کیکی خوردم و کف کردم که بچه های ۳-۴ ساله مثل قهرمان ها از جلوی من می روند و می آیند و بعد اسکی هایم را زدم زیر بقل تا از این میدان مین گذاری شده مثل آدم و با پای پیاده بگذرم. بعد دیدم یک مسیر صاف و بدون شیب دارم جلویم و یک مسیر با شیب. از یک آقایی پرسیدم آقا مسیر آبی کجاست! آقاهه گفت شما فرانسه صحبت می کنید؟ گفتم نه انگلیسی. او هم گفت همون بی شیبه آبیه. بعد هم توضیح داد خیلی مسیر آسونیه، دختر او هم به راحتی می ره این مسیر رو، فقط یک قسمت مسیر یخ زده که باید مواظب باشم. من اومدم بگم دختر شما راحت می ره آخه چه ربطی داره به من که دختر مردمم! الان من ده تا بچه ۳ ساله میارم جلوت همشون راحت می رن!

خلاصه ما به همان صورت ترمزی راه افتادیم و مسیر واقعا راحت بود و جایی که یخ زده بود بنده چوب اسکی را از کفشم جدا کرده روی چوب ها نشستم و لیز خوردم پایین و خیلی حال داد!

بعد بالاخره رسیدم به بهشت وعده داده نشده. جایی که بسیار عریض بود و نه درختی بود و کوهی که تمام بشود (دره ی سابق). شیب ملایم بود و هوا دل انگیز. به آنجا می گفتند Kinderland یا سرزمین بچه ها.

یک عالمه هم بچه آنجا بودند که عین بچه اردک ها که دنبال مادرشان هستند دنبال معلمشان بودند و انگار که یک مراسم باله نگاه کنید می دیدید بچه ها هر کاری که معلم می کند را تکرار می کنند که خیلی قشنگ بود.

من هم دنبال بچه اردک ها راه افتادم و گوش می دادم معلمشان چه می گوید و من هم همان کار را می کردم.

به نظر می آید BMW که مقر اصلی اش در مونیخ است آنقدر پولدار شده که کم کم تمام کوه های آلپ را هم می خرد. در قطار تبلیغ های BMW را نشان می دادند. داخل ایستگاه های قطار بیلبوردهای بزرگ BMW نصب بود. آن بالای کوه یک ماشین گنده ی BMW را گذاشته بودند داخل یک اتاقک شیشه ای. آنجایی که من تمرین می کردم پرچم های BMW بود. روی لباس مربیان اسکی اسم BMW بود. حتی وقتی در اینترنت سرچ کردم دیدم در سایت رسمی BMW از کوههای آن منطقه با عنوان BMW mountains یاد شده.

تمام عکس هایی که در زیر می بینید از اینترنت است و این منطقه را نشان می دهد.

Kinderland in Garmisch Classic

Kinderland in Garmisch Classic

Kinderland in Garmisch Classic

Kinderland in Garmisch Classic

Kinderland in Garmisch Classic

Kinderland in Garmisch Classic

Kinderland in Garmisch Classic

Kinderland in Garmisch Classic

Kinderland in Garmisch Classic

Kinderland in Garmisch Classic

Kinderland in Garmisch Classic

Kinderland in Garmisch Classic

ساعت ۳ که شد به این نتیجه رسیدم که هیچ راهی برای برگشتن به جایی که از آن شروع کرده و کفش های گنده ام را پشت پنجره اش گذاشته بودم ندارم. در نتیجه سوار Cable Car شدم و به پایین کوه آمدم و بعد سوار قطار شدم و بعد از یک ایستگاه رسیدم به جایی که صبح پیاده شده بودیم و بعد دوباره سوار Cable Car شدم و به بالای کوه رفته کفش هایم را برداشتم و دوباره سوار همان واگن شدم و برگشتم پایین کوه. در اینجا بود که کلی دیگر از دوستان را هم دیدم و در کافه ی کوچکی که کنار ایستگاه بود نوشابه ای خوردیم.

بعد هم سوار اتوبوس شدیم و به مرکز شهر رفتیم اسکی هایمان را پس دادیم و مجددا نوشابه ای خوردیم و در یک Steak house برای ساعت ۸ و نیم میز رزرو کردیم و رفتیم هاستل دوش گرفتیم و دوباره خودمان را کشاندیم به رستوران. ساعت ده شب دوستان گفتند بمان از رستوران می رویم بار. من هم گفتم عمرا! ثوابش مال خودتان! و برگشتم هاستل. فردا کاشف به عمل آمد برخی از دوستان تا ساعت ۲ و نیم شب در بار بوده اند و گل می گفتند و گل می شنیدند.

این بود دومین روز اسکی ما.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s