سفرنامه ی اسکی – روز اول

سفر ما به قلب کوهها در جنوب آلمان در ساعت ۶ و نیم صبح روز ۶ ژانویه آغاز می شد. طبق معمول وقتی قرار است کله ی سحر به مسافرت بروم تمام شب خوابم نمی برد. به این اضافه کنید اعصاب درهم و برهم و کمی خودآزاری و نتیجه این می شود که ۱۰ شب می روم دوش می گیرم و با موی خیس می گیرم می خوابم و تا صبح هر ده دقیقه بیدار می شوم از ترس این که خواب بمانم.

ساعت ۵ بالاخره رضایت دادم و از تخت بیرون آمدم. دو سه تا تی شرت تمیز و شلوار برای خوابیدن و یک حوله ی کوچک برداشتم و بعدا کاشف به عمل آمد که شامپو با خودم نبرده ام. خب معلوم است که وقتی کله ی سحر بلند می شوید تا تازه اسباب ببندید چند تا چیز اساسی را یادتان می رود. طبق معمول به اندازه ی یک خانواده ی ۵ نفره میوه با خودم برداشتم و یک بسته ماهی دودی (Lachs) که یار و همراه همیشگی من در هرگونه سفر است و هر چه نان که الف خریده بود و این جا یادگار گذاشته بود تا من بخورم (او هم اندازه ی یک خانواده ی ۵ نفره نان خریده بود). به این ها اضافه کنید دو بطری ۱ و نیم لیتری آب و یک فلاکس چایی. بعد هم به انباری رفتم تا کا‍پشن و شلوار اسکی ام را بردارم. ساعت ۵ و نیم از خانه راه افتادم و با قطار به سمت ایستگاه مرکزی راه افتادم. بعد از یک ایستگاه فهمیدم سوار قطار در جهت غلط شده ام! توضیح اینکه چرا در جهت غلط سوار قطار شده بودم کمی ‍پیچیده است ولی تقصیر من نبود! این نهایت حماقت تابلو گذاران در ایستگاه قطار است که در جایی که پله برقی ها بالا می آیند علامت می زنند اینجا می رود سمت ایستگاه مرکزی. بعد شما با پله برقی نمی توانید بروید پایین چون یک طرفه است و درست روبری پله برقی پله های معمولی است و شما از آن پایین می روید ولی در آن جا قطارهایی می آیند که در جهت برعکس حرکت می کنند! گفتم که موضوع پیچیده است!

در ایستگاه مرکزی با جمعیت کثیری از دوستان شامل ۲۸ نفر دیگر به سمت شهر Garmisch-Partenkirchen به راه افتادیم. Garmisch-Partenkirchen منطقه ای کوهستانی در جنوب آلمان و در استان بایرن است و روی مرز آلمان و اتریش واقع شده است. در نزدیکی این شهر بلندترین قله ی آلمان به نام Zugspitze به ارتفاع ۲۹۶۲ واقع است.

Garmisch (در غرب) و Partenkirchen (در شرق) برای قرنهای متمادی دو شهر مجزا بودند. Partenkirchen یکی از شهرهای امپراطوری روم بود و برروی خط بازرگانی از ونیز تا اگسبورگ واقع شده است. خیابان اصلی این شهر Ludwigsstrasse برروی همین خط بازرگانی واقع شده است.

کشف آمریکا در قرن ۱۶ باعث شکوفایی صنعت کشتی رانی و در نتیجه افول شدید مبادلات زمینی شد. در نتیجه این منطقه دچار بحران اقتصادی شدید شد. زمین این منطقه ی کوهستانی باتلاقی بود و در نتیجه امکان کشاورزی در آن وجود نداشت. علاوه بر تهدید حیواناتی مانند خرس و گرگ شیوع بیماری ها هم به مشکلات افزوده بود و به همین دلیل شکار جادوگران شروع شد (چرا که معتقد بودند جادوگران باعث شیوع این بیماری ها هستند)‌. اوج این اعدام ها به سال های بین ۱۵۸۹-۱۵۹۶ برمی گردد که در آن ۶۳ نفر (بیش از ۱۰ درصد جمعیت در آن منطقه) به جرم جادوگر بودن سوزانده شدند.

قصر Werdenfels محل نگهداری و اعدام این متهمین بود و به همین دلیل وحشت زیادی از آن وجود داشت و در قرن ۱۷ متروکه شد. این قصر در دهه ۱۷۵۰ کاملا فروریخته شد و سنگ های آن برای ساخت کلیسای Neue Kirche (کلیسای جدید) در میدان Maienplatz استفاده شد.

شهرهای Garmisch و Partenkirchen دو شهر مجزا بودند تا اینکه در سال ۱۹۳۵ آدولف هیتلر شهرداران این دوشهر را مجبور کرد که این شهر ها را یکی کنند چرا که قرار بود شهر برای میزبانی بازی های المپیک زمستانی سال ۱۹۳۶ آماده شود.

 

از مونیخ تا منطقه ی گارمیش ۱ ساعت و نیم با قطار در راه بودیم. بعد باید سوار اتوبوس می شدیم تا به هاستل برسیم ولی کاشف به عمل آمد چون ۶ ژانویه یکی از اعیاد کاتولیک هاست و در ایالت بایرن تعطیل رسمی است ۱ ساعت باید منتظر اتوبوس باشیم. درنتیجه ‍پیاده به سمت هاستل به راه افتادیم. در  مسیر از کنار دشتهایی با چمن های زرد رنگ عبور می کردیم که تک و توک انبارهایی در آن بود. زیبایی این منطقه به همین است که وقتی از قطار خارج می شوید کوه ها را می بینید و به طبیعت بسیار نزدیک هستید. در اینجا به هیچ عنوان احساس نمی کنید در یک شهر هستید بلکه اغلب از کنار رودخانه ها و دشت ها عبور می کنید و وقتی هم خانه ها را می بینید به قدری دکوراسیون و تزیینات زیبا دارند و تمام دیوارهای آن ها نقاشی شده اند که حس می کنید در یک تابلوی نقاشی هستید.

منطقه ی Garmisch Partenkirchen

منطقه ی Garmisch Partenkirchen

منطقه ی Garmisch Partenkirchen

منطقه ی Garmisch Partenkirchen

منطقه ی Garmisch Partenkirchen

منطقه ی Garmisch Partenkirchen

 

در اینجا نیز تصاویری از خانه ها در این منطقه ی کوهستانی می بینید (تصاویر از اینترنت)

خانه ها در منطقه Garmisch-Partenkirchen

خانه ها در منطقه Garmisch-Partenkirchen

خانه ها در منطقه Garmisch-Partenkirchen

خانه ها در منطقه Garmisch-Partenkirchen

وسایلمان را در هاستل گذاشتیم لباس اسکی مان را پوشیدیم و به راه افتادیم. با اتوبوس دوباره به ایستگاه قطار گارمیش رفتیم و از آن جا سوار قطار دو واگنه ای شدیم که به سمت کوهها می رفت. مسیر بسیار زیبا و رویایی بود. دشت های پهناور و کوههایی که اینجا و آنجا با برف پوشیده شده بودند. بعد قطار وارد تونلی شد که در دل کوه ساخته شده بود (عکس از اینترنت).

قطار به سمت Zugspitze

قطار به سمت Zugspitze

قطار به سمت Zugspitze

قطار به سمت Zugspitze

در تصویر زیر مسیر قطار را می بینید. قطار از ایستگاه مرکزی که با حروف قرمز DB نشان داده شده اند (پایین نقشه) راهی می شود (مسیر قرمز) از کنار دریاچه ی Eibsee (که سراسر یخ زده بود) عبور می کند بعد وارد تونلی در داخل کوه می شود (نقطه چین قرمز).

نقشه ی کوه های منطقه ی گارمیش و مسیر حرکت قطار به سمت ایستگاه های پیست اسکی و قله ی Zugspitze

نقشه ی کوه های منطقه ی گارمیش و مسیر حرکت قطار به سمت ایستگاه های پیست اسکی و قله ی Zugspitze

می توانید از ایستگاه Eibsee هم مستقیما سوار Cable car شوید و به بالاترین نقطه ی آلمان یعنی قله ی Zugspitze برسید. در آنجا می توانید برروی پلی که بین زمین و هواست بروید و منظره ای زیبا از کوههای آلپ را ببینید (عکس ها از اینترنت)

برفراز آلمان

برفراز آلمان

برفراز آلمان

برفراز آلمان

وقتی از قطار پیاده شدیم از مغازه ای که بالای کوه وسایل اسکی اجاره می داد برای دو روز اسکی و کلاه کاسکت اجاره کردیم (۵۲ یورو) و به همراه بقیه ی دوستان به راه افتادیم. توبیاس که سرپرست گروه بود اسکی بلد بود و قول داده بود به ما نابلد ها که ۷ نفر بودیم یاد بدهد. فرایند اسکی از همان ابتدا فرایندی است طاقت فرسا. از حمل چوب های اسکی بگیرید تا آن کفش های غول آسا. تنها خاطره ی من از اسکی که مربوط می شود به همان ۳-۴ باری که در ایران با دانشگاه اسکی رفتیم همان حس غول أسایی است که کفش های اسکی به شما می دهد. با این کفش ها طوری راه می روید که شبیه فضانوردانی که برای اولین بار روی سطح ماه راه رفتند می شوید. قدم هایی سنگین و کوتاه! پوشیدن کفش ها یک بدختی است و راه رفتن با آن ها یک بدختی دیگر! بعد که کفش ها می رود توی چوب اسکی بدبختی کامل می شود. به محض اینکه کالکشن بدبختی من کامل شد همین طور لیزلیز خوردم و چون یادم نبود چطور می شود ترمز کرد همین طور رفتم تا رسیدم تو بغل یکی از دوستان. در اینجا یکی از بچه ها توضیح داد باید جلوی اسکی را به شکل V بکنم به طوری که دو سر جلوی اسکی کنار هم باشند (اگر برعکس این کار را بکنید به طرز بدی چپه می شوید پس حتما از این کار خودداری کنید!)

توبیاس چندین تمرین به ما داد و بعد باید از یک شیب پایین می رفتیم که من نگاه کردم دیدم بقیه ی دوستان مبتدی روی اسکی شان نشستند و لیز خوردند رفتند پایین که من هم همین حرکت را زدم و خیلی حال داد! آن پایین باید به یک میله ی T شکل خودمان را وصل می کردیم تا بعد از طی مسافتی به بالای یک تپه برسیم و بعد از آنجا یک غلطی بکنیم. من خیلی گوش ندادم چه غلطی فقط فهمیدم توبیاس گفت آن بالا که رسیدید سمت چپ نروید. من مطمین نبودم سمت چپ من را می گوید یا سمت چپ خودش را یا سمت چپ تپه را!

در اینجا عکسی از این میله های T شکل را می بینید (عکس ها از اینترنت).

میله ی T شکل برای جابجایی در اسکی

میله ی T شکل برای جابجایی در اسکی

میله ی T شکل برای جابجایی در اسکی

میله ی T شکل برای جابجایی در اسکی

شما باید این میله را همان طور که در عکس ها می بینید زیر باسن مبارک بگذارید و مواظب باشید همین طور که میله شما را می کشد چوب های اسکی تان موازی باشد و به هیچ عنوان دو سر انتهایی چوب های اسکی با هم V درست نکنند. بنده با توجه به این موازین حرکت را شروع کردم اما بعد از چند متر میله از زیر باسن من جابجا شد و من عین بدبختها دستم را چسبانده بودم به میله که آن وسط ولو نشوم. بعد فکر کردم احتمالا نباید دست به میله گرفت و شروع کردم به جیغ زدن که از کسی که جلوی من بود بپرسم این طور می شود رفت یا نه. ولی خب تلاش مذبوحانه ی من به درازا نکشید و نهایتا رضایت دادم و دستم را ول کردم و ول شدم. چیزی شبیه این عکس

چگونه از با بدبختی به میله آویزان شد!

چگونه از با بدبختی به میله آویزان شد!

و بعد سریع خودم را جابجا کردم که نفری که پشت سر من می آمد با چوب های اسکی اش توی صورتم نیاید. در اینجاست که بدبختی اصلی شروع می شود! (همش شد بدبختی که!)

بله. در اینجا شما کفش اسکی به پا چوب اسکی به کفش با وزنی بین ۶۷ تا ۷۰ (بدون احتساب وزن اسکی!) افتاده اید روی برف ها و دقیقا شبیه یک لاکپشتید. آیا تا به حال یک لاکپشت چپه دیده اید؟ آیا تا به حال به بدبختی لاکپشت چپه ای که پاهایش را در هوا تکان می دهد ولی نمی تواند مثل آدم بچرخد اندیشیده اید؟ نه! نه اندیشیده اید!  اگر اندیشیده بودید هرگز اسکی نمی رفتید! شما در این جا باید سعی کنید از کنار زور بزنید و بلند شوید و اگر در موقعیتی باشید که کسی نیاید و لاکتان را برعکس نکند آنقدر باید خاک بکنید توی سرتان تا یا یک حیوان بیاید تا شما را بخورد (که آن موقع باید پاهایتان را بکنید توی لاکتان و گرنه از پا خورده می شوید) یا بلاخره روی پایتان بایستید. برای حالت دوم دو چاره دارید. یا روی پایتان بایستید یا آنقدر زور بزنید که بتوانید کفش هایتان را از چوب اسکی جدا کنید و بعد بایستید. اگر از این مرحله بدون Game Over شدن عبور کردید به مرحله ی بعد می رسید که باید عمود بر شیب مسیر بایستید و دوباره کفش هایتان را بکنید توی چوب (که آن هم یک پروژه است) و کم کم بچرخید و دوباره روی شیب لیز بخورید تا دوباره بیفتید و همه ی مراحل را از اول تکرار کنید. بله. این مراحل چندین بار طول کشید تا بالاخره رسیدم به اول مسیر و سوار میله ی T شکل شدم. تلاش دوم من با موفقیت به ثمر رسید ولی وقتی به بالای شیب رسیدم و می خواستم از میله جدا شدم مجددا ولو شدم که در نهایت با کمک مردم خیر و نیکوکار توانستم بلند شوم!

در اینجا می دانستم که به سمت چپ نباید بروم در حالی که بقیه با سرعت از کنارم می گذشتند و به همان طرف می رفتند و شیبی که با میله از آن بالا آمده بودم نیز بسیار دهشتناک می نمود در نتیجه آن بالا مانده بوم چه غلطی کنم و هی کمی می رفتم هی می افتادم تا این که یک خانمی آمد و من پرسیدم کدام مسیر مال مبتدی هاست؟ گفت همین شیب داره! گفتم این سخته من می ترسم دفعه اولمه! اونم گفت ولی باید بری پایین چون آخرین قطار ساعت ۴ و نیمه. و آن موقع ساعت ۳ و نیم بود. و من همین طور داشتم می زنم توی سر خودم و آنها گفتند خب پیاده برو پایین. من هم اسکی ها را به دست گرفتم و شروع کردم به پایین رفتن. در همین جا آقایی که با آن خانم بود دلش سوخت و خودش را به من رساند و گفت اسکی های من را از آن شیب پایین می برد. در نتیجه من با سرعت بیشتری توانستم پایین بروم و وقتی بالاخره به پایین تپه و بعد هم به ایستگاه قطار رسیدم از گرسنگی و تشنگی و خستگی احساس می کردم هرلحظه می افتم می میرم. در اینجا هم قطارانمان را دیدم و یکی از دوستان یک کیک کاکایویی به دستم داد که قند من را که توی کوه افتاده بود بالا آورد و بعد از ۲ ساعت قطار بازی و اتوبوس سواری  بالاخره جنازه مان به هاستل رسید. بچه ها ۷ تا پیتزای خانواده سفارش دادند که بسیار مزه داد و بعد از پیتزا ساعت ۱۰ شب افتادیم توی تخت و تا صبح خواب چپ و راست شدن و پیچیدن از شیب و بالارفتن از تپه دیدیم!

Advertisements
این نوشته در آلمان, سفرنامه ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای سفرنامه ی اسکی – روز اول

  1. بازتاب: سفر یک روزه از Garmisch به Mittenwald | Goldene Verstand

  2. بازتاب: سفرنامه ی Trento قسمت اول | Goldene Verstand

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s