درباره ی رها کردن و رها شدن، و در ستایش آن

هفته ی پیش برای دومین بار به میلان رفته بودم تا هم دیداری از دوستان دوران دانشگاهم در ایران تازه کنم و هم نمایشگاه اکسپو را ببینم. اکسپو نمایشگاهی است که هر 5 سال در یکی از کشورها برگزار می شود و هر بار یک موضوع به خصوص دارد. موضوع نمایشگاه اکسپو ی 2015 غذا برای نسل آینده بود. تقریبا اکثر کشورها در این نمایشگاه غرفه دارند و اگرچه نمایشگاه به مدت شش ماه از مارچ تا انتهای اکتبر برقرار است، بازهم هرروز جمعیت زیادی برای بازدید از آن می آیند. در این جا منظور از غرفه آن غرفه هایی نیست که در نمایشگاه کتاب خودمان دیده ایم. بلکه هر کشور یک ساختمان بزرگ ساخته بود، اغلب با معماری های جالب و خلاقانه، و در آنجا از بازدیدکنندگانش پذیرایی می کرد.

این نوشته درباره ی میلان نیست و در باره ی نمایشگاه اکسپو هم نیست. بلکه درباره ی رقصیدن است. یکی از زیباترین شکل های رهایی. من و میم از صبح رفته بودیم به نمایشگاه و تمام بازیمان زمانی آغاز شد که شروع کردیم دنبال صدای موسیقی گشتن. در غرفه ی کشور Moldova، کشور کوچکی که بین اوکراین و رومانیا واقع شده، بازیمان آغاز شد، چراکه در مانتیورها تصاویری از مردان و زنانی بود که می رقصیدند. وقتی به غرفه ی آمریکا رفتیم، دیدیم آمریکا چیزی برای عرضه ندارد، نه خلاقیتی و نه حرفی از تکنولوژی، فقط در طبقه ی اول غرفه چند مانیتور ال سی دی بود که فیلم پخش می کرد و چند بطری بزرگ از حبوبات مختلف هم بود. Fun قضیه در طبقه ی دوم بود که به صورت بالکنی بزرگ بود و دو اسپیکر بزرگ موسیقی پخش می کردند. من و میم هم جلوی اسپیکرها ایستادیم و شروع کردیم به رقصیدن! هرچه رو به شب رفتیم خل بازیمان بیشتر شد. یک بار دیگر هم جلوی یکی از رستوران های نمایشگاه ایستادیم و با موسیقی بلندش رقصیدیم. بعضی ها با تعجب نگاهمان می کردند و بعضی ها می خندیدند. اما هیچ کس کاری به کارمان نداشت.

ساعت 9 شب که شد عین آدم های گرسنه که بوی غذا بی قرارشان می کند و بی اختیار آن را دنبال می کنند، به دنبال صدای موسیقی ای که از گوشه کناری می آمد گشتیم تا رسیدیم به استیج ای که روبروی غرفه ی کشور فرانسه بود و جناب دی جی آهنگ گذاشته بود و جمعیتی 10-15 نفره از دوستان در گروه سنی دال به بالا در حال رقص بودند! ما هم افسار گسیختیم، جامه دریدیم، و کاپشن هایمان را انداختیم روی استیج و به جمعیت پیوستیم. من از خودم رقص پایی اختراع کرده بودم و با آن به این طرف و آن طرف می جهیدم و همین توجه جمعیت ذکور گروه سنی دال به بالا را جلب کرد و آمدند کنار من و شروع کردند رقص پای من را تقلید کردن! الان مامان من اگر آنجا بود می گفت دختر من مایکل جکسون زمان خودش است! در همین احوالات بود که دیدم یکی از همین عناصر ذکور یک عینک آفتابی در آن ذل شب زده است! من هم از این ایده شدیدا استقبال کرده، از میم عینک آفتابی اش را گرفتم! در اینجا بود که محبوبیت من در بین جمعیت به حدی رسید که میم من را تشویق کرد به بالای استیج بروم و برای ملت برقصم! و خب من هم پریدم بالای استیج و همه برایم جیغ زدند و من دست بالا برده جمعیت هیجان زده را تشویق کردم دست بزنند و خلاصه حضور چند دقیقه ای من و شادی دی جی از شادی جمعیت باعث شد یک خانوم دیگری هم که کمی بیش تر از کمی مست بود و حدودا 40 سال شاید هم بیشتر داشت به بالای صحنه باید. تفاوت رقص بنده با رقص ایشان این بود که رقص ایشان به استریپ کلاب می زد و این دردسر ساز بود و در مجموع ما چند دقیقه ی دیگر هم آن بالا دوام آوردیم و به جمعیت حال دادیم و بعد سکیوریتی ترسید چند نفر دیگر هم دنبال ما راه بیفتند این بالا و در نتیجه در کمال احترام از ما خواست برویم پایین! اما من تازه بازی ام شروع شده بود! به مرور دیدم عینک آفتابی امکاناتی را به شما می ده که عدم وجود آن به شما نمی دهد. من می توانستم عناصر ذکور را بدون جلب توجه! در نظر بگیرم و آن ها هم من را مسلما در نظر می گرفتند چون من تنها دختری بودم که عینک آفتابی زده بود!

وقتی پایین رفتم بازی جدیدم با عینک آفتابی را شروع کردم. بازی به این صورت بود که پسری را به طور کاملا تصادفی انتخاب می کردم و در همان حال که می رقصیدم حواسم را هم روی او متمرکز می کردم.. به محض اینکه طعمه به من نگاه می کرد، من با انگشت اشاره وسط عینک آفتابی را فشار داده، یکی دو سانتی پایین می آوردم. بعد عینک را بالافاصله می دادم بالا و یک لبخند نثار طعمه می کردم. طعمه ی مورد نظر اول تعجب می کرد. ولی بعد خودش هم می خندید! بازی آن جا جالب می شد که من دیگر به طعمه نگاه نمی کردم و به رقصم ادامه می دادم، درحالی که دل از طعمه برده بودم و نگاه و هوش و حواس او کاملا برروی من قفل شده بود! جز یکی دو مورد، که آن ها هم خیلی پرت بودند، و چون مورد هایم تمام شده بود بازی ام را رویشان امتحان کردم، بقیه همگی حداقل با یک لبخند هم بازی ام شدند.
از آنجایی که در مرکز توجه بودم، چند نفر از میم پرسیدند آیا من مستم، یا مواد مصرف کرده ام! جواب منفی بود! میم گفته بود این به الکل احتیاجی نداره تا بتونه برقصه!

از آنجایی که خیلی به ما خوش گذشت، شب بعد هم دوباره به نمایشگاه رفتیم و من این بار به صورت نیم رخ از جلوی کسانی که جلوی استیج ایستاده بودند به حالت رقص رد می شدم و بعد بدون اینکه بچرخم، عقبکی بر می گشتم! که این باعث جنون جمعیت جلوی استیج شد به طوری که من را مدام تشویق می کردم این حرکت را دوباره تکرار کنم و حتی در مواردی دستهایشان را بالا می آوردند که های فایو بزنند. در همین بازیها دیدم یک نفر در آن طرف استیج دارد با موبایلش فیلم می گیرد و وقتی نزدیک شدم، همان طور که عینک آفتابی به چشمم بودم، برایشان بوس فرستادم که باعث خنده شد! درحین رقص متوجه دختر چاق اما با نمکی شدم که در کناری و بیرون از جمعیت بود. چند بار دستم را دراز کردم و با انشگت به او اشاره کردم بیاید وسط و برقصد! اول شک کرد من به او اشاره می کنم، و برگشت به پشتش نگاه کرد دید نه خبری نیست و وقتی مطمئن شد خود خودش را می گویم کلی خندید! همین بازی من باعث شد او هم نیم ساعت آخر بیاد ردیف اول و حتی آخرش هم رفت با دی جی عکس انداخت!

اما همه ی این ها را کسی برای شما نقل می کند که در ایران هیچ وقت به خاطر رقصیدنش مورد تشویق قرار نگرفته بود. در ایران مامانم می گفت زیاد پاهایت را تکان می دهی، ظریفتر باش، و یک بار هم که در مهمانی دوستانه ای که به مناسبت اتمام دبیرستان داشتیم، رقص من الگو شده بود!
همان ماه اولی که به آلمان آمده بودم، برای مهمانی هالووین به خانه ی یکی از همکارانم دعوت شده بودم. تمام بدنم در هنگام رقص منقبض شده بود، چرا که از اشتباه کردن می ترسیدم. می ترسیدم به من بخندند و همه فکر کنند من نمی توانم. اگرچه می دیدم بقیه ریخته اند آن وسط و هرکس حرکتی می کند بی اهمیت به دیگران، باز هم نمی توانستم خودم را از قید ترس قضاوت شدن رها کنم. چیزی که قرار بود لذت بدهد زجر می داد و بس.

اولین باری که  واقعا خودم را رها کردم در اولین سفرم به میلان، حدود 4 ماه پیش، بود. با میم و کاف به مرکز شهر رفته بودیم. مسابقه ی دو ی خانم ها برگزار شده بود و ما در خط پایان منتظر رسیدن دوست کاف بودیم. دی جی هم آن جا بود و موسیقی خیلی شادی گذاشته بود. من هم بدون توجه به آن همه آدم شروع کردم وسط میدان به رقص، در حالی که هیچ کس نمی رقصید! میم هم از من فیلم برداری کرد و وقتی بالاخره رضایت داد و فیلم را برایم فرستاد خودم هم باور نمی شد که اینقدر باحال بوده ام. وقتی خواستم فیلم را به مامانم نشان دادم دو عکس العمل را پیش بینی می کردم، یا می گوید تو دیوانه ای، یا می گوید باحالی! و عکس العمل دوم از آب در آمد! مامان من بارها پرسید آخر من چطور و از کجا یاد گرفته ام اینقدر باحالل برقصم و من خودم هم نمی دانستم! بعدتر فکر کردم شاید چون یک مقداری شوهای فشن مدل ها را نگاه کرده ام ایده گرفته ام.

…………………………………………….

اما در نهایت نکته ی مهم این است که آن روز برام مهم نبود چگونه می رقصم. فقط به ریتم توجه می کردم و سعی می کردم تمام هیجان درونم را با آن رها کنم. من در قید انتقاد نبودم. من تمام وجودم را رها کرده بودم و برایم مهمترین چیزی که در دنیا وجود داشت لذتم بود. هرچه بیشتر می رقصی بیشتر این رها شدن را تجربه می کنی و به مراتب لذت بیشتری می بری.

حتی در بازی ای که با عینک آفتابی تو اختراع کردم. هدف بازی بود، بی آنکه اهمیتی داشته باشد، چه کسی چه فکری می کند. خیلی ها وارد این بازی شدند و لذت بردند. آن ها هم مثل من خودشان را رها کردند و خندیدند.

چیزی زیباتر از خندیدن و خنداندن وجود ندارد. لذت بردن و لذت دادن.

الکل (کمش و نه زیادش) هم ما را رها می کند (زیادش رهایی مان را تبدیل به بیهوشی شاید هم تهوع می کند!). آن بخشی از فکر ما را که مدام در حال تحلیل و حساب کتاب است خاموش می کند. حتی به بخش های تاریکمان هم اجازه ی بازی می دهد، بخش هایی که در حالت هوشیاری مدام در حال کنترل ما هستند.

اما رهایی با الکل موقتی است. رهایی فقط وقتی واقعا در فکر ما اتفاق بیفتد می تواند باعث خوشبختی حقیقی ما شود. به همین دلیل است که بعضی از ما برای خندیدن و شادی نیاز به الکل نداریم. چون به مرور توانسته ایم بند ها را باز کنیم و بر ترس ها پیروز شویم و  بخندیم.

بهترین خاطره ی من از میلان رقص هایمان بود. بازی با عینک، رقصیدن با جمعیت، بالا رفتن روی استیج، و کلی مسخره بازی دیگر، که فقط و فقط به این دلیل اتفاق افتادن که من به ترس غالب شدم. به ترس از قضاوت شدن. و فهمیدم تا زمانی که به کسی آسیب نرسانم می توانم از رهایی ام لذت ببرم. می توانم به ریتم آهنگ گوش دهم و برقصم، بی آنکه درست و غلطی در حرکاتم وجود داشته باشد. هر حرکتی می تواند درست باشد. و این زیبایی است که در رقص وجود دارد.

تنها چیزی که مهم است خندیدن است و خنداندن. لذت بردن و لذت دادن.

Advertisements
این نوشته در ایران, از آنچه نمی دانیم, اشتباهات رایج ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

3 پاسخ برای درباره ی رها کردن و رها شدن، و در ستایش آن

  1. آفرین چه خوب کردی! اتفاقا من این آخرهفته خیلی دلم میخواست مثل پارسال برای هالوین برم شب نشینی اما به این نتیجه رسیدم که دارم وارد دوران بزرگسالی می شم چون دور و برم دیگه دوستای خل و چل ندارم که بتونن توی دیوونه بازیای من همراهم باشن. همه شون دوست دارن یه جای بی سرو صدا بشینن و فقط حرف بزنن! خسته کننده!
    نتیجه شم این شد که شب نرفتم بیرون و اونجور که دلم میخواست نشد. ولی میدونم که ته دلم خیلی دلم میخواد باز یه رفیقی باشه که آدم بعضی وقتا خودش رو رها کنه و فارغ از انتظارات جامعه، بره برقصه و کیف کنه. خوش بحال میم!

  2. مروارید :گفت

    You’re so young ! So young you don’t even realize it ….

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s