سفرنامه ی استانبول روز ششم

در قسمت قبل خواندید که میم یکی از سبد های خریدش را در پاساژ کم کرد و به همین دلیل ما در غم و اندوه فراوانی فرو رفتیم، اما بعد از گوز کشیده و پر صلابت مامانم روح دوباره ای در ما دمیده شد و شکوفه ی لبخند و گل خنده جای خودش رو به غصه و غم داد.

در روز بعد تصمیم گرفتیم به پاساژ مذبور برویم و سبد مورد نظر را بجوییم. در نتیجه به مغازه ی اچ اند ام رفتیم که میم احتمال می داد سبدش را در آنجا گم کرده باشد. بعد از مدتی ارتباط با آدم های خارجی، به این نتیجه می رسید که مهم نیست چقدر زبانتان خوب باشد و چقدر مثل بلبل بتوانید صحبت کنید. مهم نیست چند تا زبان بلدید و چقدر لغت می دانید. قانون مهم این است: تا زمانی که تنوانید به طرفتان، چیزی را که به زبان مادری اش نیست حالی کنید، سریع حرف زدن و بلغور کردن به درد خودتان که هیچ به درد عمه تان هم نمی خورد.

در نتیجه در ترکیه، و سایر نقاط کره ی زمین، بنده یاد گرفته ام با توجه به level فرد مقابلم با او صحبت کنم. به همین دلیل، در اچ اند ام، تا جایی که می توانستم با کلمات جدا جدا و با سرعت 5 کلمه در دقیقه و همراه با اجرای پانتومیم به دختری که در قسمت صندوق ایستاده بود حالی کردم که ما سبد خریدمان را شب گذشته اینجا گم کرده ایم. او ما را به کرام الکاتبین حواله داد و گفت برید ساعت 1 بیاید منشی مون میاد. در اینجا میم رفت به ته مغازه و من دیدم با چند تا از کارکنان صحبت می کند. پسره از توی اتاقکی برایمان یک سبد آورد بیرون که تویش شلوار بچه گانه بود و ما گفتیم نه نه! و بعد دوباره رفت و یک سبد دیگر آورد که توی آن عطرهای ZARA و شلوار مربوطه بود. که در این جا فریاد شوقی از همه ی ما به در شد، دامن بدریده از حمام به بیرون جهیدیم و فریاد یافتم یافتم مان در فضا طنین انداز شد و لرزه بر تن بیگانه انداخت. وقتی به حالت عادی برگشتیم از آقای مربوطه تشکر کردیم. در این جا مامانم اشک در چشم هایش حلقه زده بود و میم را بقل کرده او را بوسید (اینو دیگه جدی می گم) چون مامانم خیلی میم را دوست دارد و دلش می خواهد به میم خیلی خوش بگذرد و خاطره ی خوبی برایش از استانبول بماند.

بعد از این که خیالمان راحت شد، مقادیری دیگر خرید کردیم و بعد تصمیم گرفتیم به هتل برگردیم. در هتل زنگ زدیم به آقای مسئول هتل و گفتیم سونا را که در طبقه ی ما و روبروی اتاقمان بود روشن کند. شب جایتان خالی، سه نفری به سونای اختصاصی مان رفتیم. برای رفتن به سونا اول وارد اتاقی می شدیم که مثل حمام عمومی خودمان است و شیر آب سرد و گرم دارد  و می توان روی سکوهای آن نشست و کلی آب بازی و کف بازی کرد. ما هم با ظرف کلی آب روی هم ریختیم و کلی حال کردیم.

همچین حمام هایی در سراسر ترکیه وجود دارد  و با همان نام «حمام» (یا Turkish bath) شناخته می شوند و توریست ها تشویق می شوند به آن بیایند (نه به عنوان موزه که واقعا برای امر مقدس حمام کردن) و پولشان را سرازیر این حمام ها کنند (به عنوان مثال چیزی حدود 60 یورو برای حمام و ماساژ و سونا می پردازید، برابر 240 هزار تومن)، چرا که چیزی شبیه این در خارجه وجود ندارد.

حمام ترکی

حمام ترکی

ماساژ کف در حمام ترکی

ماساژ کف در حمام ترکی

ماساژ کف در حمام ترکی

ماساژ کف در حمام ترکی

حمام ترکی

حمام ترکی

حمام ترکی

حمام ترکی

بعد هم به سونا رفتیم و شین برایمان کلی آواز خواند و ما دست زدیم و ساعت 11 شب رضایت دادیم برویم و بخوابیم.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

3 پاسخ برای سفرنامه ی استانبول روز ششم

  1. رسوا :گفت

    گولدن عزیز فک کنم ی بارم برات نوشتم ک از سفرنامه هات لذت میبرم
    مرسی که ما رو هم شریک سفرهات میکنی ❤

  2. امیر :گفت

    عجب حمومی
    خیلی کیف کردی؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s