سفرنامه ی استانبول روز سوم

امروز به مقصد جزیره ی بویوک آدا، یکی از جزایر پرنسس، راهی شدیم. جزایر پرنسس شامل 9 جزیره است، چهار جزیره ی بزرگ: بویوک آدا (به معنی جزیره بزرگ)، هیبلیدیا، بورقازآدا و کینالی آدا، و 5 جزیره ی کوچکتر. بویوک آدا بزرگترین جزیره از بین نه جزیره ی اطراف استانبول در دریای مرمره است. در عکس زیر جزایر را می بینیم. ما از اسکله ی کاتاباش (kabataş) به سمت بیوک آدا راهی شدیم.

جزایر پرنسس و مسیرهای رسیدن به آن ها با قایق

جزایر پرنسس و مسیرهای رسیدن به آن ها با قایق

 برای انجام مراسم مقدس 600 تا عکس انداختن به طبقه ی بالای کشتی رفتیم تا هم هوایی بخوریم و هم در پوزیشن های مختلف، عمودی، افقی، دور، نزدیک، با باد، بدون باد، گروهی، تکی، کنار صندلی ها، در عرشه، در راهرو، و … عکس بیندازیم.

کشتی های توریستی

کشتی های توریستی (عکس از اینترنت)

کشتی های توریستی

کشتی های توریستی (عکس از اینترنت)

در کنار ما مردی نشسته بود که ما گمان بردیم ایرانی است و از پسته ای که داشتیم تعارفش کردیم. وقتی آن بالا به اندازه ی کافی سردمان شد و به این نتیجه رسیدیم که فقط از بیرون که نگاه می کنی فکر می کنی آن هایی که داخل کشتی هستند چه کیفی دارند می کنند و آن هایی که داخل کشتی اند هیچ کیف خاصی نکرده احساس خاصی بهشان دست نمی دهد، رضایت دادیم و به طبقه ی پایین کشتی رفتیم که برخلاف طبقه ی بالا اوپن نبود و دیوار داشت! آنجا دوستان ولو به ولو روی نیمکت های عریض پهن شدند و یکی بعد از دیگری به خواب عمیقی فرو رفتند. بعد از گذشت 50 دقیقه متاسفانه مجبور شدیم بیدار شویم و کشتی (قایق؟) را ترک بگوییم چرا که به بیوک آدا رسیده بودیم.

همان طور که بودن در یک کشتی هیچ کیف خاصی ندارد، بودن در یک جزیره هم کیف خاصی ندارد. اما شما فکر می کنید کسانی که به یک جزیره می روند حتما کیف خاصی می کنند. به اطلاع دوستان می رسانم وقتی در جزیره هستید اصلا نمی فهمید در جزیره هستید مگر اینکه آنقدر جزیره کوچک باشد که از این سر به آن سرش را ببینید که آن هم حس خاصی ندارد!

در این جزیره هیچ وسیله ی نقلیه ی موتوری (به جز وسایل نقلیه ی خدماتی، مثل ماشین حمل زباله) وجود ندارد. در نتیجه توریست ها پیاده، با دوچرخه یا با کالسکه در جزیره جابجا می شوند.

جزیره ی بیوک آدا

جزیره ی بیوک آدا

میم پیشنهاد داد که برویم سوار کالسکه بشویم که خیلی کیف دارد. در نتیجه بعد از گذر از انبوه مغازه های توریستی به میدان ساعت رفتیم و کالسکه ها را دیدیم که پشت سر هم صف کشیده اند. ما هم رفتیم سوار شدیم و به تماشای خانه های ییلاقی جزیره مشغول شدیم. اکثر خانه ها سفید بودند و به نظر می آمد از چوب ساخته شده اند.

princes-islands-2

میدان ساعت در جزیره ی بیوک آدا (عکس از اینترنت)

خانه های ییلاقی در جزیره ی بیوک آدا

خانه های ییلاقی در جزیره ی بیوک آدا (عکس از اینترنت)

کالسکه ها در جزیره ی بیوک آدا

کالسکه ها در جزیره ی بیوک آدا (عکس از اینترنت)

خانه های ییلاقی در جزیره ی بیوک آدا

خانه های ییلاقی در جزیره ی بیوک آدا (عکس از اینترنت)

خانه های ییلاقی در جزیره ی بیوک آدا

خانه های ییلاقی در جزیره ی بیوک آدا (عکس از اینترنت)

درشکه سواران در جزیره ی بیوک آدا

درشکه سواران در جزیره ی بیوک آدا

 در میان راه می دیدیم که برخی از توریست ها پیاده و برخی دیگر دوچرخه اجاره کرده اند و در همان مسیر در حرکتند. اما از آنجایی که بخشی از مسیر سربالا بود به نظرم دوچرخه سواری کمی دشوار بود، هرچند که اگر فرصت دوچرخه سواری در محل زندگی تان ندارید، این فرصت خوبی خواهد بود. از طرفی هم با دوچرخه با آرامش خودتان جابجا می شوید و احساس می کنید کار مفیدی کرده اید. همه ی دوچرخه ها ی اجاره ای پلاک های بزرگی داشتند که روی آن شماره ای درج شده بود، درست مثل پلاک اتوموبیل. این برای جلوگیری از دزدیده شدن دوچرخه هاست مبادا کسی هوس کند دوچرخه را با خودش به قایق ببرد و ادعا کند دوچرخه ی خودم است. دوچرخه ها به صورت ساعتی اجاره داده می شدند.

دوچرخه سواران و شیب رو به بالای جزیره

دوچرخه سواران و شیب رو به بالای جزیره

وقتی سوار کالسکه شدیم متوجه بوی پشگل شدیم و مامان من چون مشکلی شبیه آسم دارد احساس خفگی کرد. ولی ما خوش خیالی کردیم که حتما چون اینجا اول مسیر است و همه ی کالسکه ها این جا ایستاده اند بو می آید. در طول مسیر بوی خوش آیند پشگل ادامه یافت و بررسی های دقیق و موشکافانه ی ما آشکار کرد که در پایین باسن مبارک اسب ها یک تکه پلاستیک نصب شده (مثل پوشک!!!) که پشکل مبارک اسب مورد نظر را در طول جزیره با خودش حمل می کند، مبادا اسب های عزیز در حین پیمودن جزیره هی بیایند بروند هی گند بزنند به مسیر، حالا کی می آید این همه پشگل را پاک کند!

برای عوض کردن اتمسفر کالسکه، شین با موبایلش آهنگ گذاشت و دوستان قر می دادند و هم خوانی می کردند و دست می زدند و خلاصه یک وضعی.

وقتی کالسکه سواریمان تمام شد میم پیشنهاد کرد برویم قلیانی بکشیم. ولی چون سر ظهر بود هیچ کس پا نمی شد آن موقع برود قلیان بکشد و در همه ی رستوران ها همه در حال نهار خوردن بودند. در نتیجه ما بالاخره یک جایی شبیه قهوه خانه پیدا کردیم و گفتیم آقا قلیون چند؟ گفت 50. و از آنجا که در ترکیه همه ی کار ها براساس چانه زدن است چانه زدیم تا رسیدیم به 35 لیر. بعد از بررسی های فراوان قلیان به طعم دو سیب سفارش دادیم. البته من که قلیان کش حرفه ای نیستم، احتمالا در زندگی ام دو سه باری پوکی زده ام که برمی گردد به حداقل 15 سال پیش وقتی شمال بودیم و روی تخت های سنتی نشسته بودیم و به سمت دریا view داشتیم. و یادم می آید بعد از همان دو سه پوک بی حس شدم و فشارم افتاد.

مامان من که به خاطر آسم شریک ما نشد و شین هم گفت لب به این چیزها نمی زند و من و میم صاحب قلیان شدیم. من سعی کردم دودهای حلقه ای درست کنم که نشد ولی میم خیلی باکلاس دود می داد بیرون ولی او هم حلقه ای نتوانست بکند! بعد از چند پوک ناامید شدم و گفتم این قلیونش خوب نیست، نمی گیره! چرا که انتظار داشتم که سرم گیج شود و فشارم بیفتد ولی این فشار به این راحتی ها افتادنی نبود! میم هی می گفت یعنی چی نمی گیره؟ می گفتم آخه گیج نشدم! خلاصه در این میان میم و شین قهوه ی ترک سفارش دادند که مامان من هم فال قهوه ای برایشان بگیرد شاید برای شین در فنجان قهوه شوهری یافته شود و برای میم هم من نمی دانم چه. در حالی که کیفمان کوک بود و داشتیم صفا می کردیم آقای ایرانی ای که در کشتی دیده بودیم و به او پسته تعارف کرده بودیم از زمین و زمان کنار ما ظاهر شد و گفت به به شما اینجایید؟ انگار که صد سال است ما را می شناسد و حالا ما او را در مسیر گم کرده ایم و اکنون دوباره هم دیگر را یافته ایم. ما هم سلام کردیم و این آقا نه گذاشت نه برداشت زرتی نشست روی یکی از صندلی هایی که کنار میز ما بود! خلاصه گفت به به دارین قلیون می کشید منم می کشم و یک سری (لوله ی کوچکی که می زنند به سر قلیان و برای امور بهداشتی هر کس وقتی می خواهد پوک بزند سری خودش را می زند به سر قلیان) از صاحب مغازه گرفت که از قلیان ما استفاده کند. درست است که بنده بسیار اوپن مایندد هستم ولی به هیچ عنوان خوش نداشتم یک جن بو داده بدون دعوت بنشیند و با من و میم قلیان بکشد. در این میان مامانم صورتش منقبض شد و به نظرم از شدت عصبانیت از سخن بازماند و فقط با حرکات ابرو به میم داشت علامت می داد که یک جوری از شر جن بو داده راحت شویم. در این میان جن بوداده برای این که ما را متحیر کند توضیح داد برای شرکتی در روسیه کار می کند و منتظر بود ما بگوییم واو! چه باحال! چه آقای با شخصیت و مهمی! ولی بنده در جواب فرمودم چه جالب منم 3 بار مسکو بوده ام یک بار هم گلنژیک در کنار دریای سیاه! خلاصه جن بوداده ول نمی کرد برود و چشم و ابروی مامانم و اشاره های بی پایان به میم برای یافتن راهی برای خفه کردن جن مورد نظر هم کاری از پیش نمی برد. در این حین جن قهوه ی میم را برداشت و گفت بگذارید فالتان را بگیرم. شما برایتان خواستگار می آید! همان طور که گفته بودم میم خانوم بسیار خوشگلی است که نه تنها شوهر دارد که سه تا بچه هم دارد. من هم از فرصت استفاده کرده گفتم اوه! اشتباه می کنید! ایشون شوهر دارند. در نتیجه حال جن مورد نظر گرفته شد اما باز هم ول کن نبود. در نتیجه من برای خاتمه دادن به کل قضیه رفتم داخل قهوه خانه و به آقاهه گفتم می خواهم حساب کنم و همان موقع جن بوداده خودش را به من رساند و گفت من حساب می کنم و من هم در دلم گفتم به درک و بدون تشکر کردن راهم را کشیدم آمدم، جن مورد نظر هم 55 لیر پیاده شد. وقتی برگشتم دم برنیاوردم که جن حساب کرده، ولی میم فکر کرده بود من پول قلیان را داده ام و قلیان را سفت گرفته بود دستش که جن بوداده یکهو از دستش نکشد. جن هم که دید جدی جدی هیچ کس محلش نمی گذارد و از ما تشکر کرد و رفت.

در نهایت تصمیم گرفتیم برگردیم و سوار کشتی شدیم و کشتی غلغله بود. درداخل کشتی یک آقایی آمده بود برای یک چیزی شبیه آبمیوه گیری تبلیغ می کرد. یک چیز کوچکی بود که مثل پیچ می کرد داخل پرتغال و همین پیچیدن پرتغال را به آب پرتغال تبدیل می کرد. بعد آقاهه این آب پرتغال را داخل استکان کوچکی می ریخت و همه دست می زدند. با مزه توضیح می داد و جالب بود.

بعد از آنکه از کشتی پیاده شدیم دوستان گفتند در روایات آمده مبادا روزی را در استانبول سپری کنید بدون اینکه به پاساژی رفته باشید. در نتیجه راهی شدیم به سمت پاساژ استقلال و دوستان دلی از عزا در آوردند چرا که از صبح متاسفانه خرید نکرده بودند. بیشتر هدف مغازه هایی با لباس شب بودند ولی من چیز مناسبی پیدا نمی کردم. میم ولی یک لباس مشکی پیدا کرد که خرید. آخرین مغازه ای که به آن رسیدیم توجهمان را جلب کرد ولی قیمت ها بالا بود و بیرون آمدیم و به مغازه ی دیگری رفتیم. ولی متوجه شدیم شین همان طور ایستاده و در حال امر مقدس چانه زنی با فروشنده ی مغازه ی مورد نظر است. بعد از اینکه فرایند چانه زنی انجام شد شین به ما گفت بیایید و اعلام کرد قیمت لباس از 600 لیر به 350 لیر رسیده است. لباس مورد نظر بلند بود به رنگ سورمه ای، و پر از مروارید هایی که روی آن دوخته شده بود. از آنجایی که هر سه تایمان (من و شین و میم) این لباس را پسندیده بودیم تصمیم گرفتیم هر سه تایمان آن را بخریم. در این راستا واقعا نمی دانم حرف به کجا رسید که مامان من گفت این ها هر سه تایشان دخترهای من هستند و این را از روی تعارف نگفت بلکه جدی گفت و خیلی خنده دار بود چون ما سه تا شبیه هم نیستیم. در نتیجه آقای فروشنده احتمالا فکر کرده مامان من سه تا شوهر داشته و از هر کدام یک دختر دارد و این دخترها آنقدر عقده ای هستند که وقتی عروسی می روند مثل سه قلوها هر سه تایشان یک لباس می پوشند. چون لباس سایز شین در مغازه نبود قرار شد فردا شب برگردیم که لباس شین را هم بگیریم.

در هنگام خروج از آقای فروشنده پرسیدیم که آیا رستوران خوبی در این نزدیکی می شناسد که او به ما رستوران دوروم چه Durum Ce را معرفی کرد که در نزدیکی همان پاساژ بود. در ابتدا برایمان چند ظرف پیش غذا آوردند شامل شور (همان ترشی که بهش شور می گوییم)، سبزی جعفری، و … که عکسش را در پایین می بینید. بعد تصمیم گرفتیم یک پرس بزرگ از کباب سفارش دهیم بعلاوه ی دوغ. در یک سینی بزرگ کباب برگ و چنجه و بال مرغ و تکه های مرغ و جوی پخته شده (که به جای برنج بود) برایمان آوردند. به قدری غذا خوشمزه بود که مثل وحشی ها حمله کرده بودیم به سینی و فقط آرزو می کردیم پیشخدمت ها ما را نبینند که عین کباب نخورده ها اصلا حالیمان نیست چه می کنیم. البته توجه کنید دوستان در کل روز هم به جز صبحانه چیزی نخورده بودند و حالا ساعت 9 شب کباب به این خدایی گذاشته شده بود جلویشان. در وصف دوغی که برایمان آوردند زبانم قاصر است که توضیح دهم. دوغش کف داشت، و در کاسه ای مسی سرو می شد و داخل کاسه با جای قاشق ملاقه بود! اصلا یک چیزی بود ما در تمام زندگی مان نخورده بودیم. این جا به دوغ می گویند آیران که البته حتی در مغازه های ترکی در آلمان هم به همین نام شناخته می شود. ما ایرانی ها معتقدیم که این آیران همان ایران است و نشان می دهد این یک نوشیدنی ایرانی است.

پیاز و جعفری و سماق

پیاز و جعفری و سماق

پیش غذا

پیش غذا

ظرف کباب مخلوط

ظرف کباب مخلوط (بقیه ی کباب ها زیر نان داغ پنهان شده اند!)

دوغ کف دار در کاسه ی مسی و با ملاقه

استکان چای

دوغ کف دار در کاسه ی مسی و ملاقه

دوغ کف دار در کاسه ی مسی و ملاقه

قهوه ترک و ظرف زیبای آن

قهوه ترک و ظرف زیبای آن

در حالی که در بالکن رستوران نشسته بودیم و در حال حمله به کباب ها بودیم، دیدیم یک آقای باکلاسی با کت و شلوار در رستوان قدم می زند و بعد به بالکن آمده و خیابان را نگاه کرد. مامانم گفت این حتما مدیر رستورانه. من هم به انگلیسی پرسیدم آیا شما مدیر رستورانید؟ و او گفت بله. و در اینجا همه مان به زبان بی زبانی و اشاره و انگلیسی و ترکی (البته فقط شین ترکی می دانست) به او گفتیم چقدر غذا خوشمزه بود. آقای مدیر هم به پیشخدمت گفت ما را چای مهمان کند! خلاصه ما در یک روز نه تنها دو قهوه و قلیان مجانی گرفته بودیم بلکه چهار استکان مجانی چایی هم خوردیم و در نهایت تاکسی گرفتیم به هتل برگشته در تخت هایمان تلپ شدیم.

Advertisements
این نوشته در سفرنامه ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

3 پاسخ برای سفرنامه ی استانبول روز سوم

  1. مضراب :گفت

    سفرنامه ها و نوشته هات رو دوست دارم:) خیلی عالیه

  2. مروارید :گفت

    این قسمتش خوشمزه ترین قسمت بود چون که لذت بردید از غذا و به صاحب رستوران هم گفتید ! کلاً آدم باید از یه چیزی راضیه بگه ! عین من که از این سفرنامه ات (و ایضاً بقیه ی سفرنامه هات) لذت می برم و گفتم . 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s