سفرنامه ی استانبول روز اول

سفرنامه ی استانبول از آنجا شروع شد که من به ایران رفتم تا دو هفته خانواده و دوستان را ببینم و تصمیم بر آن شد که از ایران همگی به استانبول برویم. همراهان سفرعبارتند از من و مامانم و شین و میم. خواهر شین در دوره ی دبیرستان همکلاسی من بود و بعد شین در دوره ی دانشگاه هم دانشگاهی و هم رشته ای من شد و در نتیجه من و شین سالها رفیق گرمابه بودیم! میم همکار مامانم است که نه تنها فامیلی اش دقیقا با مامانم یکی است بلکه دخترش هم همنام من است و همه ی اینها اتفاقی بوده است. سفر ما با حرکت به سمت فرودگاه آغاز شد و میم با ماشین آمد در خانه ی ما تا با هم به فرودگاه برویم. چند دقیقه ای از حرکت ماشین نگذشته بود که من شک کردم در خانه را قفل کرده ام یا نه! در نتیجه ماشین دوباره چرخید و ما برگشتیم خانه و من در خانه را چک کردم تا وسط پله ها آمدم، دوباره برگشتم و قفل را چک کردم و و این مراسم را 3 دور انجام دادم و چون هر سه دور در خانه قفل بود مطمئن شدم قفل است و آمدم سوار ماشین شدم. وقتی پرسیدند چرا اینقدر طول کشید گفتم چون سه دور چک کردم!

به فرودگاه که رسیدم مامانم خم شد چمدان ها را بردارد یکهو دیدیم همین طور در حالت خم خودش را گرفته! گفتیم چه شد مادر! کاشف به عمل آمد که در همین فرآیند خم شدن دکمه ی شلوار جامه به دریده و از جای خود جسته به جای دیگری گریخته است. در نتیجه در لحظاتی شلوار پایین آمده نقش زمین گردیده و مادر در تلاش اینکه از صدفش بیرون نیفتد سریع آن را به بالا کشیده و همین جور سفت گرفته که مبادا به خاطر یک دکمه ی بی مسئولیت جمعی را به فساد کشاند. بله. مادر شلوار را سفت گرفته و ما نیز چمدان ها را کشان کشان بردیم تا از قسمت کنترل چمدان ها بگذریم. در اینجا مادر فکر بکری به ذهنش رسید و به توالت رفت و وقتی برگشت فرمودند که برای جلوگیری از افتادن شلوار شرت گل گلی با زمینه ی سفیدش را روی شلوار مشکی پوشیده! به نظرمن خیلی این دو تا با هم ست نمی شدند و به همین دلیل واقعا دم کسی که مانتو را اختراع کرد گرم، چون فکر کنید اگر در آن شرایط مانتو بر تن مادر نبود چه صحنه ای ایجاد می شد و همه به خاطر بی سلیقگیمان به ما می خندیدند.

در این لحظات شین هم از راه رسید و از این همه نبوغ و هنر مامان من در پوست خود از خنده منفجر شد. بعد همه فکر ها را ریختند روی هم و شین گفت نخ سوزن دارد و ما قیچی داشتیم و میم یک سنجاق قفلی پیدا کرد که چسبیده بود به چمدان اش و همه این ها نویدی بود که مامان من در استانبول شلوار را تعمیر کرده مجبور نخواهد بود با این تیپ فشن دل از همه ببرد.

سوار هواپیما که شدیم شین با معجزه ای از کیفش یک عدد چی توز موتوری در آورد که باعث شد من دیگر دوست و رفیق نشناسم و سر تا پایم را پفکی کنم. وقتی آخرین پفک را هم خوردم خانومی که هم ردیف ما بود پرسید آیا پفکی باقی مانده؟ برای بچه اش می خواهد! و من پلاستیک خالی را نشان دادم. در همین لحظه شین شمه ی دیگری از معجزات خود را نشان داد و از کیفش یک چی توز کرانچی آتشین (بدون موتور) در آورد و من به خانوم تعارف کردم و ایشان هم بدون تعارف تاجایی که مشتشان جا داشت پفک برداشتند و بعد گفتند ای وای طعمش تنده! و به نظرم در خفا همه اش را بعدا ریختند دور.

وقتی هواپیما در حال نشستن بود دیدیم جا تر است و بچه نیست و مامان من هیچ کجا دیده نمی شد. شین گفت صبر کنیم تا مامانت بیاید و من گفتم نه می رویم مامان من همین دور و بر هاست. احتمالا برای رفتن به دستشویی به ته هواپیما رفته و همان موقع گفته اند کمر بندها را ببندید و مجبور شده روی یکی از صندلی های قسمت اتنهایی بنشیند. اما بعد دیدیم مادر از سر هواپیما به سمت ما می آید نگو رفته ردیف اول اول چیزی در مایه های بیزینس کلاس نشسته! هواپیما در اواخر مسیر داشت در مانیتور گنده ای که در قسمت جلو بود تصاویر دوربینی که به شیشه ی جلوی خلبان متصل بود را نشان می داد و مامان من توضیح داد قضیه خیلی هیجان انگیز بود و او یک نوری را در مانیتور می دیده که هواپیما آن را دنبال می کرده و کلا مامانم خیلی قضیه را جدی گرفته بود و حتی در بخشی جاها ترسیده بوده با سر برویم توی زمین! در اینجا میم خوشحال شد که در آن مدت خواب بوده و خیره نشده به مانیتور که سقوط احتمالی مان را لحظه به لحظه دنبال کند.

من یک خاطره ای دارم در زمینه ی جا تره بچه نیست که به نظرم اینجا جا دارد این خاطره را برای مخاطب محترم نقل کنم. من و مامانم یک روز تصمیم گرفتیم به شهرک سینمایی استان بایرن (همین استانی که مونیخ در آن واقع است) برویم.

munchen16

شهرک سینمایی خارج از مونیخ واقع شده است و چیزی حدود 21 کیلومتر با محل زندگی ما فاصله داشت. در نتیجه بعد از کمی قطار سواری، سوار تراموا شدیم تا به شهرک سینمایی برسیم. من خیلی مغرور بودم آن زمان ها و گفتم می روم از خود راننده بپرسم کجا باید پیاده شویم. البته مامانم نقل می کند که من اصلا نگفتم می روم کجا بلکه یکباره از جایم پاشدم و رفتم جلو (احتمالا در ذهنم گفته ام که من بلند می شوم به نیت پرسیدن از راننده قربتا الی شهرک السینمایی) خلاصه در وسط ترموا که بودم به مامانم علامت دادم که من دارم می روم جلو و می توانید تصور کنید که دستم احتمالا می بایست به سمت جلوی ترموا بوده باشد ولی مامانم تصور کرده من مثل مهماندارها که وسط هواپیما می ایستند و با باز کردن دست هایشان در های خروج را نشان می دهند در حال نشان دادن در خروج هستم، یعنی باید پیاده شویم. خلاصه، جای شما خالی ما رفتیم تا سر تراموا و برگشتیم آخرش هم سوال نکردیم ولی چیزی که مایه ی تعجب و بعد خنده ی ما شد این بود که مامانم سر جاش نبود! بنده از دوستانی که در اطراف بودند پرسیدم آیا خانومی که شبیه مادر من باشد را دیده اید که فرمودند نه! خلاصه بنده هیچ ایده ای نداشتم مامان من حتی در چه ایستگاهی پیاده شده! در نتیجه از قطار پیاده شده و منتظر تراموای بعدی شدم که همان مسیر را بر می گشت. سر تراموا هم ایستادم که سریع مامانم را شناسایی کنم. در همان حین هم مامانم را تصور می کردم که از تراموا پیاده شده و بعد در پشت سرش بسته شده تراموا راه افتاده و رفته و او تک و تنها آنجا مانده بدون این که من هم پیاده شده باشم! صحنه ی بسیار خنده داری است البته فقط از دیدگاه من و نه از دیدگاه مامانم! بعد از دو ایستگاه مامانم را دیدم که در ایستگاه ایستاده و بنده پیاده شده از خنده منفجر شدم ولی مامانم نمی خندید و به نظرم متوجه طنز پنهان قضیه نبود ولی من تا دلتان بخواهد خندیدم و خوش گذشت.

در قسمت کنترل پاسپورت صف بسیار طولانی ای بود که من در هیچ فرودگاه دیگری ندیده بود و نشان دهنده ی جمعیت عظیم توریستی بود که به استانبول می آمد. برای این که عظمت قضیه را تصور کنید فقط متذکر می شوم که نزدیک به 20 باجه ی کنترل پاسپورت (با دو پلیس در هرکدام = 40 باجه) آنجا بود.

در اینجا لازم می دانم به مخاطب محترم گوشزد کنم میم خانومی است بسیار خوشگل، 40 ساله، که قصد ازدواج ندارد چرا که نه تنها یک عدد شوهر و سه تا بچه دارد که یک نوه ی چهار ساله هم دارد! بله. این خانوم خوشگل نقل می کند هنگامی که پاسپورتش را به آقای پلیس نشان داده است آقای پلیس چیزی به ترکی گفته و خندیده و ایشان گفته اند I don’t know! آقا پلیسه سوالشان را برای بار دوم تکرار می کنند و ایشان باز هم می گویند I don’t know! و بعد هم پاسپورتشان را می گیرند و می آیند! من می گویم شاید گفته شما چقدر خوشگلید! حالا خوبه نگفتی No! یا مثلا گفته زن من می شی! خلاصه این نشان می دهد که شما هر زبانی را باید بلد باشید حتی ترکی چون همیشه چنین لحظات حساسی در زندگی هر انسانی وجود دارد مثلا میم می توانست جواب دهد من خودم قصد ازواج ندارم ولی دو تا دختر خوشگل الان تو گروهمون هستن که حتما قصد ازدواج دارند. خلاصه در این قسمت داستان به این دلیل و در بقیه ی قسمت ها به دلایل دیگر بخت من و شین باز نشد.

هتل برای مسیر رفت به طور رایگان شاتل در اختیار ما گذاشته بود و برایمان قبلا ایمیل زده بودند که وقتی می رسیم در همان در خروجی یک نفر ایستاده که اسم من را دستش گرفته و من خیلی خوشم آمده بود از این قضیه چون همیشه آرزویم بود که یک نفر اسم من را دستش بگیرد ومنتظر من باشد! بله. ما اسممان را در آن شلوغ پلوغی پیدا کردیم که کنار اسم های دیگری آویزان بودند و بعد یک آقایی آمد و چمدان هایمان را گرفت و ما را به ماشین ون رساند.

یکی از دوستان شین که در امور استانبول تخصص دارد گفته بود که اگر با هتل چانه بزنیم می توانیم تخفیف بگیریم که البته من همچین کاری در تمام دوران زندگی نکرده بودم ولی خب وقتی رسیدیم من و شین چانه ای زدیم و در نتیجه یک موی خرس کندیم به ارزش 6 یورو!

ما یک سوییت رزرو کرده بودیم که در ساختمانی واقع شده بود که حدود 5 دقیقه با ساختمان اصلی هتل فاصله داشت. یک تخت دو نفره در اتاق بود و دو تخت یک نفره ی جداگانه. روی یکی از تخت ها که نشستم تخت یکباره وا رفت و فهمیدیم که از این تخت هاست که باد می شود و به نظر می آمد یک سوراخی دارد که روی تخت می نشینی بادش خارج می شود و وا می رود. زنگ زدم به رسپشن در ساختمان اصلی و پسره آمد و دشک را وصل کرد به برق و دشک باد شد! ما کیف کردیم و طرف که رفت تا نشستیم روی تخت دوباره دشک وا رفت. در نتیجه میم و شین و مامانم سه نفری روی تخت دو نفره خوابیدند و من روی تخت تکی دوم که سالم بود.

این بود اولین شب ما  در استانبول.

Advertisements
این نوشته در سفرنامه ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

1 پاسخ برای سفرنامه ی استانبول روز اول

  1. واى گلى تو چه كارهاكردى و چه جاهايى رفتى؟! همينطور ميخوندم و مجسمتون ميكردم تو طهنم و مردم از خنده خلاصه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s