Three men in a boat

چند سال پیش کتاب Three men in a boat را خواندم اما طنز لذت بخش آن باعث شد آن را فراموش نکنم و امسال به لطف کتابخانه ی مجازی گوتنبرگ آن را دانلود کردم و دوباره می خوانم. می توانید ورژن kindle آن را دانلود کنید و نرم افراز مخصوص خواندن ebook را هم مجانی از سایت آمازون دانلود کنید. کتاب  در سال 1889 یعنی حدود 120 سال پیش نوشته شده است اما ارزش آن به این است که در مورد حقایق نوشته شده است و به همین دلیل حتی در سال 2015 هم خواندن آن لذت بخش و دلنشین است. کتاب در مورد سه مرد و یک سگ است که تصمیم می گیرند برای عوض شدن روحیه با قایق سفر کنند.

برطبق ویکی پدیا، «این کتاب قرار بود در ابتدا یک کتاب جدی راهنمای سفر باشد، با شرح مکان های تاریخی ای که در مسیر بودند، اما المنت های کمدی چنان بر کتاب غالب شد که در برخی موارد خواننده حس می کند قسمت های جدی کتاب تنها باعث انحراف در این داستان کمدی شده اند. یکی از موارد تحسین برانگیز کتاب این است که برای خواننده امروزی هنوز هم جوک ها بامزه و تازه هستند.»

بخشی از کتاب را ترجمه کرده ام بلکه تشویق شوید و شما هم شروع کنید.

» مشکل من همیشه مشکل کبد بوده است. درست وقتی راهنمای مربوط به قرص های کبد را می خواندم فهمیدم مشکل من از کبدم است. در این راهنما انواع نشانه هایی که مربوط به مشکلات ناشی از کبد بود نوشته شده بود. و من تمام آنها را داشتم.

باور نکردنی است ولی تا به حال نشده که راهنمای مربوط به یک قرص را بخوانم و نتیجه نگیرم که من دقیقا همان مشکلی را دارم که این قرص برای آن ساخته شده است. در تمام موارد نشانه های بیماری دقیقا همان حالت هایی هستند که من تا به حال داشته ام.

به یاد دارم یکبار به موزه ی بریتانیا رفتم تا در مورد درمان بیماری ای که داشتم بخوانم (تا جایی که به یاد می آورم مشکلم آبریزش بینی بود). کتاب را برداشتم. تمام انچه مربوط به مشکل من بود را خواندم و در یک لحظه ی غفلت صفحه را ورق زدم و شروع به خواندن در مورد بقیه ی بیماری ها کردم. به یاد ندارم اولین بیماری ای که به آن برخوردم چه بود اما تا جایی که می دانم چیز وحشتناکی بود و پیش از این که به نیمه ی لیست علایم آن برسم به این نتیجه رسیدم که من به آن مبتلا هستم. در حالی که از وحشت نمی توانستم تکان بخورم، برای مدتی بی حرکت نشستم. بعد در ناامیدی مطلق مجددا صفحات کتاب را ورق زدم. به تب تیفوید رسیدم، علایم آن را خواندم، و به این نتیجه رسیدم که تب تیفوید دارم. می بایست از ماهها پیش به آن مبتلا بوده باشم بدون اینکه خودم بدانم.  کنجکاو شدم که چه بیماری های دیگری هم دارم. مطابق انتظارم، فهمیدم St. Vitus’s Dance را هم دارم. همین، علاقه ام به case خودم را برانگیخت و مصمم شدم که سر و ته قضیه را در بیاورم. در نتیجه به ترتیب حروف الفبا شروع به خواندن بیماری ها کردم. اولین بیماری ague (تب مالاریا) بود که من به آن مبتلا بودم و بیماری در اندک زمانی به وضعیت وخیم می رسید. bright’s disease (بیماری کبد) را هم داشتم، البته خوشبختانه نوع مبتدی اش را، و به همین دلیل ممکن بود سالها زندگی کنم. Cholera (بیماری وبا) را هم داشتم، آن هم نوع وخیم، و به نظر می آمد که از زمان تولد به دیفتری هم مبتلا بوده ام. با دقت تمام 26 حرف الفبا را زیرو رو کردم و تنها بیماری ای که نداشتم housemaid’s knee بود.

اول احساس کردم که بهم برخورده است، انگار که به من توهین شده باشد. چرا من housemaid’s knee نداشتم؟ با این حال بعد از مدتی حرص و طمع ام کمی فروکش کرد. به خودم گفتم که من هر بیماری دیگری را داشتم و نباید تا این حد خودخواه باشم و تصمیم گرفتم بدون housemaid’s knee ادامه بدهم. به Gout (نقرس پا) مبتلا بودم حتی بدون اینکه خودم از آن خبر داشته باشم. و از زمان کودکی از zymoisis رنج می برده ام. بعد از zymosis بیماری دیگری نبود و نتیجه گیری کرده ام که مشکل دیگری ندارم.

این کشف من را غرق افکار جدیدی کرد. از نظر پزشکی من مورد بسیار جالبی هستم. چه گنج بزرگی من برای یک کلاس پزشکی خواهم بودم. دانشجویان دیگر نیازی ندارند که در بیمارستان ها راه بروند چرا که آن ها من را دارند. من خودم یک بیمارستان هستم. تنها کاری که آن ها باید بکنند این است که دور من راه بروند و بعد مدرکشان را بگیرند.

شگفت زده شدم که من چند سال دیگر زنده خواهم بود. سعی کردم خودم را معاینه کنم. نبضم را حس کردم. در ابتدا هیچ نبضی نمی توانستم حس کنم. بعد، به ناگهان، نبضم شروع کرد. ساعتم را در آوردم و زمان گرفتم. 147 ضربان در دقیقه. بعد سعی کردم قلبم را حس کنم. اما اصلا نمی توانستم آن را حس کنم. از تپش باز ایستاده بود. تنها تصور من این است که قلب من می بایست در تمام آن مدت آنجا بوده باشد و می بایست در تپش بوده باشد. اما برای این ادعا اثباتی ندارم. من همه جلوی بدنم را لمس کردم، از کمر تا سر، و بعد دور بدنم و تا جایی که دستم می رسید پشتم را. اما نه چیزی حس کردم و نه شنیدم. سعی کردم به زبانم نگاه کنم. تا جایی که می توانستم آن را بیرون آوردم. یک چشمم را بستم و سعی کردم با چشم دیگر زبانم را ببینم. فقط توانستم نوک زبانم را ببینم، و تنها چیزی که از آن توانستم انستنتاج کنم این بود که بیشتر از قبل مطمئن شدم که مخملک دارم.

من خوشحال و سالم به کتابخانه رفته بودم و حالا خراب و پیر بیرون می رفتم. «

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

10 پاسخ برای Three men in a boat

  1. تو كه درس نميخونى بشين كل كتابو ترجمه كن !!! باشه !!
    آفرين

  2. iranlgbta :گفت

    جالبه.اما دقیقا این متن رو در توضیح «سندرم انترن » در کتابی مربوط به آسیب شناسی روانی از سلیگمن خوندم.
    سندرم انترن در دانشجویان سال اول رشته های پزشکی و روانشناسی خیلی رایج هست.به طوری که هر علائمی مربوط به هر بیماری ای (جسمی و روانی)می خوانند فکر می کنند خودشان هم به آن دچارند.البته من هم اوایل تحصیلم با خواندن کتاب های آسیب شناسی روانی فکر می کردم به اکثرآنها دچارم که این متن نجاتم داد.

  3. mitra azarm :گفت

    [?]بسیار جالب بود گلدنه عزیز.مدتها بود که براستی نخندیده بودم چون این دقیقا
    حال منو در دوماه قبل بازگو می کرد وقتی که دچار ناراحتی کیسه صفرا ش*ده بودم
    وبا مراجعه به پزشکان معلوم شد که دهها بیماری دیگر هم دارم اما تمام بیماری
    هایم بعد از عمل کیسه صفرا خوب شدند*
    *میترا آزرم*

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s