سفرنامه ی بارسلونا قسمت اول بخش دوم

مرسی از تشویق هاتون.

بییشترین چیزی که در مورد بارسلونا من را نگران می کرد خطر دزدیده شدن پول هایمان بود.در هر وب سایتی که مربوط به اطلاعات توریستی بارسلونا بود می توانستید هشدارهای زیادی در این زمینه بخوانید. وقتی با دوستانی که تجریه ی بارسلونا را داشتند تماس گرفتم انبوهی از توصیه ها را دریافت کردم. در نتیجه در فرودگاه مونیخ کیف پولم را داخل چکمه ام گذاشتم و خیال خودم و دزد ها را راحت کردم! به هر حال احتمال کمی وجود دارد که جیب زن های عزیز به شغل شریف چکمه زنی تغییر شغل دهند و وسط خیابان زیپ چکمه ی بنده را بکشند پایین تا ببینند پولی داخل آن پیدا می کنند یا نه!

البته کیف پولم را وقتی داخل چکمه ام گذاشتم که از ایست بازرسی فرودگاه مونیخ، همان جایی که یک نفر یک چیزی روی بدنتان می گیرد که هی بوق می زند، گذشتیم! از قضا در آنجا به من گفتند که چکمه ام را هم در بیاورم که از زیر اشعه بگذرد (همان جایی که تمام چمدان ها می گذرند) حالا فرض کنید که من چکمه ام را در می آوردم و می دیدند داخل چکمه ام کیفی با انبوهی پول جاسازی شده! مشکوک می شدند و احتمالا تا وقتی سر تا پای ما را نمی گشتند و مطمئن نمی شدند ما در حال قاچاق پول نیستیم دست از سرمان برنمی داشتند!

اساسا نظر من بر این است که ترجیحا پولم گم (یا دزدیده) شود تا کارت بانک یا کارت اعتباری! در نتیجه ازبه همراه بردن هرگونه کارتی خودداری کردم!

و اما بارسلونا.. آه بارسلونای گرم و آفتابی! بعد از مدت ها آنقدر گرممان شد که کتمان را در آوردیم! با یک تی شرت نشستیم و از گرما و از خورشید لذت بردیم. با اینکه هرگز در آمریکا نبوده ام اما منطقه ی اطراف فرودگاه من را یاد صحراهای آمریکا می انداخت. فرودگاه بسیار بزرگ بود و شاید نیم ساعت طول کشید از فرودگاه بیرون بیاییم! اول سوار اتوبوسی شدیم که مسافران ترمینال 1 را به ایستگاه مترو می رساند و بعد با قطار می توانستیم به بارسلونا برویم.. داخل قطار گروهی ساز می زدند و بسیار ما را به شور و شعف و قر آوردند.

در بارسلونا می توان بلیط قطاری به نام T10 خرید که حدودا 10 یورو است و با آن می توان 10 بار از وسایل حمل و نقل عمومی مثل مترو و اتوبوس استفاده کرد. اگر بخواهید بلیط تکی بخرید تفریبا دو برابر این مبلغ را باید برای 10 سفر بپردازید و در نتیجه این طور خیلی به صرفه تر است. با این بلیط حتی می توان از فرودگاه به مرکز بارسلونا سفر کرد به این معنا که شما با چیزی حدود 1 یورو به شهر می رسید!

این البته برای کسانی قابل درک است که مثلا حدود 10 یورو برای سفر از فرودگاه به شهر می دهند (مثل مونیخ!) البته در مقایسه با مونیخ، فرودگاه بارسلونا بسیار به شهر نزدیک تر است.

ما و تقریبا تمام کسانی که سوار قطار بودند در ایستگاه  Saints پیاده شدیم. از این ایستگاه می توانستیم به خطوط متروی داخل شهری دسترسی پیدا کنیم. ما سوار خط L5 که به رنگ آبی بود شدیم. در دومین ایستگاه قطار برای دقایقی طولانی متوقف شد و ما نمی دانستیم چه اتفاقی افتاده که قطار حرکت نمی کند. در اینجا می توان یک مقایسه ی فرهنگی کرد! در المان اگر قطار متوقف شود شما حتما از طریق راننده و با بلند گو ها مطلع می شوید که مشکل چیست و یا به شما اطمینان داده می شود که قطار به حرکتش ادامه می دهد یا از شما می خواهند که پیاده شوید و قطار دیگری استفاده کنید. مسافران در سکوت می نشینند و منتظر می مانند. شاید یکی دو نفری البته «زیر لب» غر بزنند که خب آدمیزاد است بالاخره. در ایران البته نمی دانم اطلاع رسانی چطور است ولی «احتمالا» مردم شروع به غر زدن و فحش دادن به این آن می کنند. در اسپانیا حداقل در قطار فوق الذکر به ما گفته نشد مشکل چیست. چند نفر کلا از قطار خارج شدند و کاملا از ایستگاه بیرون رفتند تا به طرز دیگری به مقصدشان برسند. چند نفری در سکو ایستادند تا شاید کشف کنند قضیه چیست. و بقیه ساکت و بی صدا سر جایشان ایستادند!

خلاصه آنکه خدمتتان بگویم پرواز ما باید دو ساعت و نیم طول می کشید و ما نیم ساعت زودتر به بارسلونا رسیدیم. سپس از لحظه ای که از هواپیما بیرون آمدیم تا زمانی که بر تخت های هاستل جلوس کردیم دو ساعت و نیم دیگر طول کشید!

کنار هاستلمان دو رستوران بود که یکی از آنها یک بوفه ی تاپاس داشت. تاپاس قضای متداول در اسپانیا است که از دیدگاه من شامل هیچ مواد غذایی خاص و هیچ دستور پخت خاص نمی شود. تاپاس هر چیزی می تواند باشد! می تواند میگو باشد می تواند کالباس باشد می تواند سوسیس باشد. هرچیزی که بر روی یک تکه نان قرار بگیرد می تواند تاپاس باشد. حتی در مواردی تاپاس روی نان هم نیست! مثل میگوی سرخ شده یا چند تا زیتون!

در این جا چند عکس از رستوان و تاپاس ها گذاشته ام. شما می توانستید از هر ویترین هر چیزی به هر تعدادی بردارید و در نهایت تعداد خلال دندان هایی که داخل ظرفتان بود شمرده می شد و معلوم می شد چند تاپاس خورده اید. چرا که داخل هر تاپاس یک خلال دندان بود. هر تاپاس، صرف نظر از اینکه چه چیزی در آن بکار رفته، 1 یورو و 75 سنت بود.

SAMSUNG SAMSUNG SAMSUNG SAMSUNG SAMSUNG SAMSUNG SAMSUNG SAMSUNG SAMSUNG

از رستوران که بیرون آمدیم خندون خندون دنبال یک سوپرمارکت راه افتادیم که یک کانکس فلزی بسیار بزرگ را وسط خیابان دیدیم. فهمیدم باید چیزی شبیه بازار غذا باشد چون شبیه آن را در هانوفر دیده بودم. آن جا پر از غرفه هایی بود از غذاهای دریایی و گوشت و یکی دو مورد هم میوه. فروشنده ها بسیار مهربان بودند و وقتی ما را می دیدند که با تعجب به آنها نگاه می کردیم و عکس می گرفتیم با خوشحالی سلام می کردند. این شاید قشنگ ترین قسمت بود که مردم این همه مهربان بودند.در یکی از مغازه ها در ظرفی انبوهی از حلزون بود و ما فکر کردیم حلزون ها مرده اند. ولی فروشنده از قصد به حلزون ها دست زد تا ما ببینیم که حلزون های کاملا زنده شروع به وول خوردن می کنند! و همین آه و جیغ تعجب ما را از گلویمان در آورد.

SAMSUNG SAMSUNG SAMSUNG

بعد به یک سوپرمارکت رفتیم و آنجا من یک نفر را پیدا کردیم که بالاخره انگلیسی می فهمید. می خواستم سوسیسی بخرم که بسیار خوشمزه است و مطمین نبودم چه چیزی باید بخرم.

وقتی به اندازه ی کافی مواد غذایی خریدیم به هاستل برگشتیم و در بالکن آنجا سری دوم غذایمان را خوردیم چرا که مادر من بعد از خوردن تاپاس سیر نشده بود و از نظر او تاپاس غذا نبود! تنها چیزی مثل مزه چشک بود!

در نهایت یکی دو ساعت به مقدار کافی و دلخواه خوابیدیم و بعد دوباره راه افتادیم. در اینجا آواره در آمستردام خواهد گفت که بذار مامانت استراحت کنه! انقدر راه نبرش! باید بگویم من شرمنده ام! من دست خودم نیست!

بله… من به مامانم توضیح دادم که راه زیادی در پیش نیست. همین راه زیادی که در پیش نبود بر اساس نقشه شامل کلی چهار راه بود و چون مامان من بلد است بشمرد من نقشه را درست به او نشان ندادم! و فقط مبدا و مقصد را از روی نقشه به او نشان دادم و بعد نقشه را در جایی امن پنهان کردم!

ادامه دارد…

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

13 پاسخ برای سفرنامه ی بارسلونا قسمت اول بخش دوم

  1. ضد جنگ :گفت

    خوش بگذره خوشحالم مامانت پیشته

  2. mErsAd :گفت

    واقعا با انقد کم مردم خارج سیر میشن ؟ هایدا عمله خفه کنی چیزی نیست اونجا ملت سیر برن خونه/؟

  3. sarbaz :گفت

    سلام
    سال نو مبارک باشه

  4. شماهم نیستی که….
    ای بابا
    سال نو مبارک :*********
    من برم از کی عیدی بگیرم پس؟ هرجا میرم نیستن 😦

  5. Yasaman :گفت

    سلام. عیدت مبارک. خوش بگذره اسپانیا. راهت به پرتغال خورد خبر بده.
    اون اتفاقی که توی مترو اتفاده برای من خیلی عادی شده. تازه دوستای اسپانیایی من معتفدن که پرتغالیا از اونها هم صبورترن. ببین من چی می کشم. یه بار سر کلاس درست 1 ساعت نشستیم تا استاد بتونه سیستم تصویری رو راه بندازه و درس بده و عین 1 ساعت برای همه عادی بود و نشستن حرف زدن و قهوه خوردن.

  6. مولود :گفت

    واي چه عكسهاي خوشي… منم خيلي دوست دارمم اسپانيا رو ببينم 😦

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s