یک والدی دارم در درونم که من رو مجبور کرد دیشب شب عیدی اینجا بخوابم! و به من گفت تا این چند تا جمله ی لعنتی رو ننویسی پات رو نمی تونی از این ساختمون بذاری بیرون. یعنی حق داشت. می گه می خوای بری جشن تولد مسیح (heilige Abend یا شبانگاه مقدس) و هی به این چند خط لعنتی فکر کنی؟ خب بنویس دیگه!

و این طور شد که اکنون من در این ساختمان لعنتی دارم دست و پا می زنم.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

7 پاسخ برای

  1. آفرين دختر خوب بنويس تموم شه برى

  2. mitra azarm :گفت

    تازه شدی عین من که خیلی وقته یکی از قورباغه هامو قورت ندادم هنوز!

    *میترا آزرم*

  3. mErsAd :گفت

    بنویس، بنویس از سر خط.
    تمومش کن که واقعا دنیا نیاز داره جای بهتری بشه واسه زندگی.

  4. bienteha :گفت

    نوشتی بالاخره یا هنوز باهاش درگیری دوستم؟

  5. behcafe :گفت

    این همون جریان نوشتن قبل از تعطیلاته؟

    غصه نخور میبریمت کلاس جبرانی و کلاس زبان و ژیمناستیک هم اسمتو مینویسم بابا
    🙂

  6. Crow Lady :گفت

    ای بابا!آخر نوشتی یا نه؟!!!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s