مامان من شیره

بچه که بودم به همه می گفتم مامان من شیره. خودم هم یاد گرفتم که قوی بودن بهتر از ضعیف بودن هست. و ما دو نفری روز به روز عادت کردیم به بیشتر قوی بودن.

بچه که بودم وقتی از مدرسه به خانه می آمدم چون مامانم سر کار بود خودم باید غذا را گرم می کردم. یکبار یک دستمال پارچه ای هم کنار گاز بود و دستمال آتش گرفت. من که وحشت کرده بودم با دستمال چه کنم به جای اینکه بیندازمش توی سینک و آب رویش بریزم دستمال را دستم گرفتم و توی اتاق دنبال جایی می گشتم که از شرش راحت شوم. آخر هم انداختمش گوشه ی فرش و آب آوردم و خاموشش کردم! سر همین که دستمال را توی دستم گرفته بود انگشتان دستم کمی سوخت!!! زنگ زدم به همسایه مان که دختری هم سن من داشت. آمدند و پماد گذاشتند و زنگ زدم به مادرم که بیاید. مادرم که وحشت زده به خانه رسید دید من آهنگ گذاشته ام و وسط اتاق دارم می رقصم و همسایه مان هم دارد دست می زند!!!‌

بعد که آنها رفتند بالاخره من از شوک و ترس و درد گریه کردم!

اوه. بله!

بعد مامانم سعی کرد به من آموزش بدهد که وقتی درد دارم باید بگویم درد دارم. اصلا باید بگویم حتی بیشتر درد دارم تا آدم ها بالاخره شاید من را بفهمند و باور کنند! اما من یاد نگرفتم! مثلا وقتی مریض می شدم و زنگ می زدم به محل کارم که نمی آیم آه و ناله نمی کردم. می گفتم مریضم و نمی آیم. مامانم می گفت تو باید توضیح دهی که واقعا حالت بد است. ولی من به نظرم با توضیح دادنم ممکن بود کسی را ناراحت کنم یا به وحشت بیندازم و نمی گفتم!

یا یکبار یکی به ما حمله کرد و من از ترس تپش قلبم آنقدر رفت بالا که داشتم می مردم. از ترس ولو شده بودم کف زمین و نمی توانستم تکان بخورم. بعد که همسایه ها آمدند من لبخند زدم و با همه سلام علیک کردم! مامانم هم این وسط باید توضیح می داد که واقعا بلایی سر ما آمده و به همین دلیل دخترم حالش بد است! ولی به دلیل مسخره ای صاف صاف دارد می خندد!

خود مادرم هم این طور بود. وقتی درد داشت نمی گفت و اگر می گفت حتما درد آنقدر شدید شده بود که دیگر نمی توانست پنهانش کند! در نتیجه من بزرگ شدم و شدم آدمی که اغلب وقتی غم دارد جوک می گوید همه بخندند و وقتی مریض می شود نمی گوید درد دارد مبادا کسی ناراحت شود. به نظر من آدم باید قوی باشد. آدم باید محکم باشد. آدم نباید از یکی دو چیز پیش پا افتاده به زمین بیفتد و بعد هوار بزند که یکی بیاید من را بلند کند!

آدم باید خودش خوشحال باشد و سعی کند همه را خوشحال کند. نه اینکه با دردهایش به درد آدم های دیگر بیفزاید. و من خوشحال بودن را یک وظیفه برای خودم می دانم.

هر آدمی باید الگویی باشد برای محکم بودن و قوی بودن و استوار بودن.

Advertisements
این نوشته در مامان, پدر من را بگیر پدر او را پس بده, از آنچه نمی دانیم ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

43 پاسخ برای مامان من شیره

  1. sarbaz :گفت

    موافقم با این پست » هر آدمی باید الگویی باشد برای محکم بودن و قوی بودن و استوار بودن. «

  2. مهسا :گفت

    اول اونکه مامانت رو دوست دارم.
    دوم اونکه جمله ی اخرت رو هم دوست دارم.

    • مهسای عزیزم. بسیار ممونم از محبتت. منم تو رو خیلی دوست دارم. بوس.

      • مهسا :گفت

        من یه عالمه بغل وقلقلک و ورجه وورجه و لپ کشیدن! برای تو.
        شرمنده از اون دختر آروماش نیستم یه بوس بدم برم سر جام بشینم.من باید بغل کنم،لپت رو بکشم،قلقلکت بدم!تو قلقلکم نده چون خنده ام نمیگیره!

  3. Crow Lady :گفت

    موافقم!و خیلی هم خوشم اومد.البته یکمم خندیدم!به اونجا که تو داشتی می رقصیدی!مامانت بنده ی خدا چه وحشتی کرده بوده.روحیه ی قوی داشتن عالیه.اما گاهی آدمو از داخل خورد می کنه بدون اینکه کسی بفهمه.

    • بله. من معمولا وسط نوشته ای جدی هم شوخی قاطی می کنم! و این رقصیدن وسط اتاق نوعی پارادوکس بود با سوختن دستم! من از پارادوکس خوشم میاد. خنده داره.

      اوه بله. آدم باید کمک بخواد. حتما. در موردش بارها نوشته ام و شکی ندارم. آدمی که قوی است می داند کی کمک بخواهد. و آدم ضعیف حتی نمی داند کی کمک بخواهد.

      • Crow Lady :گفت

        من هم وقتی حرف می زنم معمولا دوست دارم شوخی و جدی کمی _فقط کمی_با هم قاطی بشه!و یک نفر بود که هیچ وقت نمی فهمید کجاش شوخیه!

      • اوه بله. من یکبار به دوستی گفتم چون عینک آفتابی ام پیش او جامانده من رفته ام یک عینک جدید خریده ام. و آنقدر جدی گفتم که باور کرد! یکی از خصوصیات من این است که گاهی واقعا نمی شود از حرفم فهمید کجا شوخی است!

      • Crow Lady :گفت

        ایول!منم همینجور!بوووس

  4. قوی بودن بسیار خوب و مفید و ضروریه ولی من وقتی مامانم واسه منم قویه و بهم دردهاش رو نمیگه احساس بیهودگی و اضافی بودن میکنم, از بچگی ها!!! یادمه یه روز بهش گفتم من اینجام و دارم تلاش می کنم که خوب بزرگ شم که تو بتونی حرفها و دردهات رو به من بگی, وگرنه تو این زندگی به جز دردسر و گرفتاری چی واست داشتم, حالا 6-7 سالم بیشتر نبودها. بعضی وقتها برای بعضی عزیزها یکمی قوی نبودن به خوشبختی آدم رنگ دیگه ای اضافه می کنه که خوشگلتر میشه.

    • اوه. من و مامانم معمولا صحبت می کنیم. ولی مثلا اگر مامانم به من بچه در مورد چیزهایی می گفت که من هیچ کاری در مورشان از دستم بر نمی آید یا طبیعت آن اتفاقات را نمی توانستم درک کنم به نظرم این فقط باعث آسیب به من می شد. چون فقط مضطرب می شدم و وحشت می کردم.

  5. پیمان :گفت

    وقتی درد دارم باید بگویم درد دارم. اصلا باید بگویم حتی بیشتر درد دارم

  6. mitra azarm :گفت

    درود بر دختر قهرمان . بعضی وقتها درد دل کردن آدمو سبک می کنه ، من که
    اینطوریم !

    *میترا آزرم*

  7. pd :گفت

    من رو ياد بچگيم انداختی. كلاس دوم بودم، با دختر همسايه مسابقه دو گذاشتم. نرسيده به خونه افتادم دستم شكست. يعنی می ديدی كاملا معلوم بود كه شكسته. ولی مامانم برای اين كه نترسم گفت هيچی نشده مو برداشته. منم چون مادرم دكتر بود حرفش رو باور كردم. ولی نمی دونم چرا گريه نكردم. يعنی همينجوری فقط پاشدم گفتم بريم خونه! از اون برادرم داشت برای من گريه می كرد! برادرم از اون دسته ای هست كه با یه مشت اروم هم صداش میره بالا. در حالی كه 1.90 قدشه و هيكلی هم هست. ولی من لاقر مردنی كه 10-15 سانت هم ازش كوچيكترم وقتی دردی داشته باشم صدام در نكياد. انگار اين پروسه ی فرياد كشيدن برای كمتر شدن درد در من وجو نداره. انگار ساكت باشم دردم كمتر میشه تا بگم درد دارم. ديگه نهايتش كه ميگرن مياد سراغم به مادرم می گم كه درد دارم. می ترسم موقع مرگ كسی نفهمه كه دارم می ميرم.

  8. Allen G :گفت

    آدم‌ها این‌روز‌ها نیفهمند! درک نمیکنند، باید زول زد توی چشم بعضی‌ از آدمها و گفت، درد دارم، درد!

  9. soode :گفت

    مامان من هم همين است بروز نميدهد اما لش ميخواهد ما همه بروز بدهيم. من اما دوست دارم برونگرا تر باشم منظورم نق نقو نيست اما گاهي لازم دارم كسي گوش كند به ناراحتي هايم.

    • من فکر می کنم به نوعی منظورم چندش آور بودن غرغر کردن است. این که من راه بروم و فکر کنم مردم گوش مفت هستند که من دادم بشینم و غر بزنم. وگرنه درد و دل حال همه را خوب می کند. اما باز هم باید مواظب باشیم که وقتی برای کسی حرف می زنیم او حوصله دارد حرف ما را بشنود یا فقط داریم می رویم روی اعصابش.
      یک عده وقتی چند بار برای کسی درد و دل کردند فکر می کنند سرقفلی گوش طرف را به نامشان زده اند!

  10. soode :گفت

    دلش ميخواهد دال را جا انداختم

  11. مه ناز :گفت

    این مساله باعث میشه که غمای بیشتری رو جذب نکنی…
    منم موافقم که تظاهر به خوب بودن بهتر از ناله کردنه…

  12. bienteha :گفت

    انکار درد باعث از بین رفتن درد یا زخم نمیشه. سعی می کنی نبینیشون اما عمیقتر می شن و از درون خونریزی می کنن اما تو ظاهر رو خوشگل می کنی که به همه و مهمتر از اون خودت بگی که قوی هستی و هیچ ضعفی نداری. برای همین تحمل دیدن ضعف دیگرون رو هم احتمالا نداری. چون تحمل دیدن ضعف های خودت رو نداری. باید سعی کنی خودت رو با ضعف هات ببینی و دوست داشته باشی. کار ساده ای نیست چون از بچگی هروقت قوی بودیم تایید شدیم و یاد گرفتیم ضعف چیز خوبی نیست. الگوهای زندگیمون هم همیشه قوی بودند. این می شه که یه سری جنبه های خودمون رو سرکوب می کنیم و شعار زندگیمون می شه آدم باید همیشه قوی باشه تا دوست داشتنی باشه. اینا حرفهای یه روانشناسه نه من! خودم هم کلی باید تلاش کنم واسه دوست داشتن بی قید و شرط خودم…. منم از ضعف های خودم بدم میاد و دوستشون ندارم…

    • این نوشته در مورد انکار کردن درد نیست. این نوشته در مورد اینه که برخی از دردها و ناراحتی های من به خود من مربوطند و گوش بقیه سرقفلی من نیستند که بخواهم روی اعصابشان بروم و مشکلاتم را هوار کنم.
      من وقتی وسط اتاق رقصیدم واقعا خوشحال بودم. این خوشحال بودن بخشی از منه که کسی نمی تونه اون رو از من بگیره.
      قبول کردن ضعف ها با قوی بودن تناقضی نداره. با دوست داشتن خود هم تناقضی نداره. با درد و دل کردن هم تناقضی نداره. کسی که مشکلاتی داره ولی محکم می ایسته و به زندگیش ادامه می ده قوی هست. نه کسی که هر مشکلی می ندازتش زمین و حاضر نمی شه از جاش تکون بخوره.
      اینکه بخوایم رو اعصاب بقیه بریم با هوار هوار کردن مشکلاتمون حداقل شیوه ی زندگی من نیست.

      • bienteha :گفت

        آره این حرفتو قبول دارم. خیلی از مشکلات ما به خودمون مربوطه. مهم اینه که ما با خودمون صادق باشیم و بدونیم اونقدرا هم قوی نیستیم.

      • هر چیزی که من را نکشد قوی ترم می سازد.

      • bienteha :گفت

        درسته اما من دیگه دارم واقعا خسته می شم از اینهمه قوی بودن. دلم می خواد یکی قویتر از خودم پیدا شه کنارش یخورده احساس آرامش کنم و یه مدت نیاز نداشته باشم به اینهمه قوی بودن!

  13. Fokomul :گفت

    يعني الان من بايد خيلي شرمنده باشم ديگه، نه؟ ؛)

  14. Yasaman :گفت

    وسط هاگیرواگیر زندگی (که البته برای همه هست) امشب متوجه یه موضوعی شدم که خیلی فکرمو بهم ریخت و همش داشتم تو ذهنم با یه آدمی می جنگیدم. یه دفعه یاد تو افتادم و بدو بدو اومدم باخوندن نوشته هات حال خودمو بهتر کنم.
    حالم بهتر شد، خیلی بهتر. این جریان قوی بودن رو قبول دارم، حرف مامانتم قبول دارم؛ و از همه مهمتر اینه که تو به تئوری خودت عمل می کنی، چون واقعا آسون نیست وسط یه ماجرای ناراحت کننده، همه با روحیه قوی برخورد کنن.
    کلا ممنونم ازت

  15. منم عادت كردم به خوشى تظاهر كنم وقتى برعكس اصلاً هم خوش نيستم

  16. mandana :گفت

    چه مامان خوبی داری تو.

    ضمنا ممنون از کامنت هات. اگه اومدی کانادا خوشحال میشم ببینمت. اومدم برات ایمیل بفرستم آدرس ایمیلتو نتونستم پیدا کنم. امیدوارم یه روزی بچهٔ خودتو داشته باشی‌. اسمتو هم نمیدونم 🙂

  17. علیرضا :گفت

    هر چقدر هم که آدم ماهی یک بار یا 2 ماهی یک بار به یک وبلاگ سر بزند، آنهم به هر دلیلی که نمی دانم اسمش چیست، بالاخره بعضی از پست ها هستند، که نمی شود از کنارشان گذشت. یعنی دکمه اسکرول ماوس که همینجور می چرخد تا وظیفه اش رو انجام داده باشد، روی بعضی هاشان می ماند و نمی چرخد تا باز هم وظیفه اش را انجام داده باشد. این یکی از همان ها بود.

  18. boroba :گفت

    چه نوشته ی خوبی بود،تو خودت هم شیری آفرین بهت 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s