از آنچه نمی دانیم: در ستایش خوشبختی ای که همین نزدیکی ست

قصه ی اول:

می گفتند خدا از رگ گردن به شما نزدیک تر است. اما من می گویم خوشبختی از رگ گردن به ما نزدیک تر است. یک مامان نوشته بود وقتی نی نی اش قلپ قلپ از سینه اش شیر می خورد کیف می کند. وکیف می کند. و کیف می کند. گوش می دهد و هر صدای قلپ یک عالمه حس را درونش زنده می کند. با هر صدای قلپ منتظر قلپ بعدی می شود. و دلش غنج می رود. این را که خواندم تمام خوشبختی این مادر را در صدای قلپ قلپ نی نی اش دیدم که به سینه اش چسبیده. این قدر نزدیک. و این قدر بلند. اصلا از فکرش هم آدم گریه اش می گیرد.

قصه ی دوم:

بچه که بودم فکر می کردم مامانم کار اشتباهی کرد که من را به دنیا آورد. نه اینکه ظلمی در حق من کرده باشد که ظلمی در حق خودش کرده بود. ۴-۵ ساله که بودم مامانم کلاس آلمانی می رفت. به خاطر من مجبور شد کلاس را رها کند چون مجبور بود من را هم با خودش به کلاس ببرد و من زابراه می شدم. آن موقع من فکر می کردم مثلا مهمترین چیز دنیا یاد گرفتن آلمانی است و حالا چون مامان من به خاطر بچه ای که داشته کلاس آلمانی اش را ول کرده پس حیف شده. یا مثلا مامانم حالا باید کلی از وقت خودش را صرف من کند و اگر من نبودم او می توانست آزاد آزاد هرکاری که می خواست را بکند. به مامانم که می گفتم می گفت چیزهای مهمتری از آلمانی یاد گرفتن در دنیا وجود دارد.

قصه ی سوم:

مامانم که کلاس زبان می رفت یک بار معلمشان پرسیده بود بزرگترین آرزویشان چیست. مامانم گفته بود که نوه دار شود. بقیه ی بچه های کلاس که دخترانی هم سن من بوده اند تعجب کرده اند. اما من می گویم خوشبختی همین است. خوشبختی نه آن سر دنیاست و نه در پولدار شدن است و نه در ازدواج و نه در رشته ی تحصیلی و نه در دانشگاه. خوشبختی باید در قلب شما باشد. اگر هربار که دستتان را می گذارید روی رگ گردنتان تپش خوشبختی را حس نکنید هیچ چیز شما را خوشبخت نخواهد کرد. شما باید از درون خوشبخت باشید.

و خوشبختی از رگ گردن به ما نزدیک تر است.

Advertisements
این نوشته در مامان, کودکم, از آنچه نمی دانیم ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

26 پاسخ برای از آنچه نمی دانیم: در ستایش خوشبختی ای که همین نزدیکی ست

  1. behcafe :گفت

    اوهوم، موافقم

  2. مامان :گفت

    نتیجه گیری: خدا = خوشبختی

  3. Fokomul :گفت

    راه از درون خوشبخت بودن چیه؟ یعنی آیا یه چیزیه که یا هست یا نیست و اگه نیست قابل کسب نیست؟

    • جوابی که خواهم داد درد آور خواهد بود. با دقیق شدن در آدم ها فهمیده ام اگر از درون احساس خوشبختی نمی کرده اند هیچ چیز نتوانسته این را به آن ها بدهد. متاسفانه من فکر می کنم قابل کسب نیست. اما این فقط و فقط نظر فعلی من است. رازی نداره. من فکر می کنم یک عده خوشبخت به دنیا میان. و برای همین همیشه می تونن از همه ی چیزای کوچیک لذت ببرن. فکر نمی کنن دنیا باید کن فیکون شه تا اونا شاد بشن. یه عده هر چیزی هم که داشته باشند اون چیزی رو می خوان که نیست. اون رو بهانه می کنن و می گن اون باشه خوشبخت می شم. اینا بدبخت به دنیا نیومدن اما حتما خوشبخت هم به دنیا نیومدن.

      • Fokomul :گفت

        زیاد موافق نیستم. من آدمی بودم که شاد بودم. هر چیز کوچیک و بی اهمیت از ته دل شادم می کرد. برای احساس خوشبختی اصلن چیز عجیب غریبی احتیاج نداشتم. الان ماه ها میشه که هیچی خوشحالم نمیکنه. یادم نمیاد آخرین بار که از ته دل خندیدم کی بوده. هرچی تلاش میکنم بر عکس میشه. الان هم چیز عجیب و پیچیده ای نمیخوام. فقط نمیدونم چی ممکنه بازم حتی یه ذره شادم کنه.

      • پس تو آدم خوشبختی بوده ای. و این وضعیت حتما موقتی خواهد بود. چیزی که نوشته ام تناقضی با حرف تو ندارد. تو جزو آن هایی هستی که خوشبخت هستند در درون. فقط الان به دلیل مشکلاتی نمی خوان به خوشبختی شون اجازه بدن که دوباره ظهور کنه. مطمین باش آدم ها خودشون به قصد این کار رو میکنن(همون داستان خودزنی که گفته بودم قبلا) وگرنه خوشبختی هنوز درونش هست ولی خاموشه. ولی اگر زیاد بذاری وضعیتت ادامه پیدا کنه ممکنه به این وضعیت جدید عادت کنی و ناخودآگاه نخوای ازش بیرون بیای. به همین راحتی از دست می دی گنجی رو که درونته. باید کمک بخوای. تنها راهی که داری همینه.
        من وضعیتی مشابه تو را تجربه کرده ام و یک سال تمام نخندیدم. یادم هست اولین باری که خندیدم به نظرم عجیب آمد و فهمیدم یک سال است نخندیده ام. پس اطمینان داشته باش که می فهمم چه می گویی.

      • Fokomul :گفت

        داره می‌شه ده ماه. شایدم بیشتر. دیگه نمی‌دونم چه کمکی. مهم نیست.

      • من یه اصطلاحی دارم. می گم یه تکون دو تکون پاشو خودتو بتکون.
        به نظرم وقتشه که تو هم خودتو بتکونی.

      • Fokomul :گفت

        فک می‌کنی نمی‌کنم؟ فک می‌کنی کاری باشه که به عقلم برسه و نکرده باشم؟

      • باید کمک بخواهی پس. این هم جزو همان یک تکون دو تکون پاشو خودتو بتکون هست. باور کن مهم هست که تمام شود این درد تو. تو فقط یک بار سی سالت است و یک بار سی و یک سالت است و یک بار … نمی خواهی روزی که یکبار می آید و هرگز باز نخواهد گشت را به غم بگذرانی. می خواهی؟ هر چه به غم گذشته رفته است. افسوسی ندارد. اما روزی که پیش روست باید به شادی بگذرد.
        این نفس دیگر نمی آید به دست
        پس به شادی بگذرانش تا که هست.

      • Fokomul :گفت

        تو بگو چه کمکی و از کی یا چی؟

      • من چند بار نوشته ام که کمک خواسته ام. من رفتم پیش روان شناس. و تاکید می کنم که هر روان شناسی نمی تونه کمک کنه. یعنی پیش یکی رفتم که من رو سالم تحویل گرفت روانی تحویل داد! همون یک جلسه کافی بود بفهمم به درد نمی خوره. به همین دلیل همه ی روان شناس ها از شعور کافی برخوردار نیستند. اما یکی دیگه پیدا کردم که از شانس من خیلی خیلی خوب بود و واقعا من رو می فهمید و هر چی می گفت من رو از این رو به اون رو می کرد. اون متنی که در ستایش خنده نوشتم رو بخون اگه نخوندی. اون یه مثالشه. یکی هم متنی که در مورد اشتباهات رایج نوشتم. روان شناسم آلمانی بود اما من رو می فهمید. در نتیجه به نظرم اگر کسی کارش رو بلد باشه زبان نمی تونه مانعی باشه.

      • Fokomul :گفت

        عزیزم من الان بیشتر از یک ماهه فلوکسیتین می‌خورم. از روان‌شناس و اینا گذشته

      • behcafe :گفت

        راست میگه، این گلدن ما خیلی حالیشه. روزی که اینم خوندم و بازم کامنتام رد نمیشد، یادمه اولش نوشتم گلدن، تو بیا بشو معلم خصوصی خودم، آخه خیلی چیزای خوب بلدی… الآن به نفع مامانبزرگم میکشم کنار… کمکش کن

    • Fokomul :گفت

      تو چه مهربونی نوه‌جان! بگو این گلدن پاشه بیاد لندن حضوری کمک کنه 😉

  4. takita2000 :گفت

    چقدر این نوشته را دوست داشتم.

  5. mohammad :گفت

    خوشبختی و این صوبتا بیشتر شبیه چیزی شده که خودمونُ باهاش گول بزنیم، چشامونُ ببندیم و بگیم اونی که ما فکر میکنیم همونه، با چشمای بسته کارایی انجام بدیم که پیش خودمون فک کنیم داریم خودمونُ خوشبخت میکنیم.

  6. mitra azarm :گفت

    حس می کنم تو از سن خودت خیلی بیشتر می دونی. حرفت به دلم نشست. حالا اگه این
    حس را نداشته باشیم چه باید کرد؟!

    *میترا آزرم*

  7. mandana :گفت

    جائی‌ شنیدم که برای خوب نوشتن ۳ چیز لازم است: تماشا، توجه، تجربه. حالا که تو «تجربهٔ» بچه شیر دادن را نداری، و من را هم که «تماشا» نکرده ای، ممنون از «توجه» دقیق ات به نوشتهٔ با عجلهٔ من. دو سه بار بند اول نوشته ات را خواندم و هر بار تعجب کردم که تو این همه احساس را چطور فقط از خواندن همون دو سه جملهٔ شتاب زده من برداشت کرده ای. بسیار هم زیبا نوشتی‌.

  8. یک زن :گفت

    چقدر سخت است یاد گرفتن ِ اینطور خوشبخت بودن 🙂

  9. ساغر :گفت

    باید امکانات شنیدن صدای خوشبختی در نزدیک مهیا باشد، تا حس خوشبختی کنی، من اینطوری ام متاسفانه، همه این چیزهای کوچک که داریم و فراموش می کنیم می توانند مایه خوشبختی باشند، اما ته مایه اش باید یک آرامش عمومی داشته باشی، تا بتوانی این خوب های کوچک را ببینی، دلت آشفته باشد، بیقرار و بد احوال باشی، قلپ قلپ شیر خوردن کودک و گل های باغچه و آمدن نامه و رفتن به مهمانی، زهر می شوند در جانت، خوش جنس باید باشی در داشتن حس خوشبختی، که خوشا به احوال آنانی که دارند، خوش به حال شما نیز هم!

    • کامنت تامل برانگیزی بود. متوجه هستم که ته مایه اش باید یک آرامش عمومی باشد و به نکته ی بسیار مهمی اشاره کرده اید.
      در حالت خوش بینانه اش اگر این آرامش وجود ندارد باید رفت دنبال علتش و حل کرد مشکل را. اگر هم مشکل حل شدنی نیست یاد گرفت که خندید گرچه دردهایی وجود دارند. همیشه نمی شود اما با تمرین و تمرین همه چیز ممکن است.
      اما خب… من شرایط شما را نمی دانم و نظری نمی توانم بدهم.

  10. مه ناز :گفت

    مامانا خیلی خوبن…
    خیلی…
    منم همیشه فکر می کنم مامانم حیف شده…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s