و این حفره ی خالی

 به مونیخ که فکر می کنم دوستش دارم. یک جوری انگار که آدم دوستش را دوست داشته باشد. اما حس می کنم این شهر یک حفره ی خالی در قلب من درست کرده. یعنی وقتی به رفتن از اینجا فکر می کنم انگار یکی از دلایلش همین حفره ی خالی است.

دو شب است که خیلی زود خوابیده ام. همین باعث شده نزدیک پگاه بیدار شوم و فکر کنم. و این فکر کردن ها من را نزدیک کرد به درک آنچه بر من گذشته است.

می دانستم علتش تنهایی است. اما چرا؟ این همه دانشجو و این همه مهاجر. پس چرا تنهایی. اینجا با آدم ها کاری می کند که آدم ها با هم صمیمی نمی شوند. دو نفره سه نفره کوه نمی روند. یکهو ۲۰ نفر یا خیلی بیشتر جمع می شوند می روند مثلا بار یا کوه. وقتی این همه آدم کنار هم جمع می شوند فرصتی برای صمیمی شدن، برای یکی شدن به وجود نمی آید. هر کس ذره ای از طمع دیگری می چشد و آنقدر آدم ها زیادند که فرصت نمی رسد که این چشیدن رنگ و بوی یک «دوست» به خود بگیرد.

یک فروم عمومی در اینترنت می شناسم که آدم های عضو آن می توانند برنامه بگذارند و هر کس خواست به آن برنامه بپیوندد. مثلا یکی می گوید من دارم می روم کوه یا دوچرخه سواری، هر کس خواست بیاید قرارمان فلان جا. چون این فروم عمومی  است هر کسی بخواهد می تواند عضو شود و در هر برنامه ای خواست شرکت کند.

بیشتر کسانی که وارد چنین برنامه هایی می شوند خارجی هایی هستند که سعی می کنند آشنایی بیابند. آلمانی ها اغلب وارد چنین جمع هایی نمی شوند چون از خیلی سال های قبل در این خاک بوده اند و دوستان خودشان را دارند، خانواده هایشان را دارند و نیازی ندارند که با «خارجی ها» قاطی شوند. «برخی» از آنها گاها حتی از صحبت کردن هم امتناع می کنند. در مورد «ایگنور» کردن هایشان قبلا نوشته بودم.

و اما یکی از برنامه های هفتگی این گروه اینترنتی Monday after work drink است که در آن اعضا دوشنبه ها ساعت هفت در یک بار یا رستوران جمع می شوند و هر هفته هم جایی جدید می روند. می روی و می بینی شاید حتی بیشتر از۵۰ نفر آمده اند.  در تمام این برنامه ها می توانی بروی با هر کس که دلت خواست حرف بزنی. گپ بزنی. همان حرف های کلیشه ای که تا به حال هزار بار تکرار کرده ای. تو از کجا می آیی؟ چه رشته ای خوانده ای؟ چه شغلی داری؟ خانه ات کجاست؟ چرا آمدی آلمان برای کار یا درس خواندن و …

اما همین است. شب می شود و همه از هم خداحافظی می کنند تا برنامه ای دیگر. این جور جمع ها این فرصت را نمی دهد که نزدیک شوی. که بنشینی یک گفتگوی خودمانی دو – سه نفره داشته باشی. یا آنقدر نزدیک شوی که بتوانی یکی دونفر را از این جمع انتخاب کنی که بعدا یک گفتگوی خودمانی با آن ها داشته باشی. کسی صمیمی نمی شود. بعدا زنگ نمی زند. دلش تنگ نمی شود.

…..

نوع گفتگو ها با آنها که می شناسی هم بسیار محدود است. اغلب باید سعی کنی آنقدر فاصله را بین خودت و خودشان نگه داری که مبادا از دستشان بدی. اگر کاری داری، سعی می کنی اس ام اس بزنی به جای زنگ. گفتگوهای تلفنی به اندازه ی کافی کوتاه می شوند. ایمیل ها حالت خبری می گیرند و نه هرزگویی و شوخی و بازی. و مدام مواظبی مبادا که از حد خودت گذشته باشی. مبادا که الان طرف حوصله ات را ندارد. مبادا که طرف الان کار دارد. که البته خیلی خوب هم هست این. آدم ها بی اجازه و بی دلیل داخل حریم خصوصی هم نمی شوند و به خودشان اجازه نمی دهند در کار همدیگر دخالت کنند. مثلا آدم ها اغلب به کسی در طول روز تلفن شخصی نمی کنند. تلفن های شخصی را می گذارند برای بعد از ساعت ۵ و ۶ بعد از ظهر چون برای اینکه طرف آن ور خط در محل کار یا تحصیل است احترام قایل اند ومی دانند کسی هم در این زمان مزاحمشان نمی شود. یک توافق دو طرفه ی نانوشته. در نتیجه کسی تمرکزش را برروی درس و کارش از دست نمی دهد. این ها قابل تحسینند. این ها بخشی از فرهنگی است که کم کم می رود در خون آدم و در نتیجه هرز گویی به حداقل خودش می رسد.

……

اما گاه جای همان گفتگوهای صمیمی بعد از ساعت ۵ و ۶ گاه هم آنقدر خالی می شود که به یک حفره تبدیل می شوند.

جدیدا هر کسی را که پیدا می کنم سعی می کنم تا می توانم با او حرف بزنم. احساس می کنم اینکه کسی نیست با او حرف بزنم دارد خفه ام می کند. چند هفته پیش که برای تمدید ویزا رفته بودم تمام دو ساعتی را که منتظر بودم نوبتم شود با دختر هندی ای که کنارم بود حرف زدم. به زور می گشتم و موضوع پیدا می کردم و از او هم حرف می کشیدم. یا مثلا دیروز از قطار که پیاده شدم که به خانه بروم دختری را دیدم که در ساختمانمان زندگی می کند. سریع رفتم و سلام کردم. تا به خانه برسیم و از آسانسور پیاده شویم تا می توانستم حرف زدم. آخرش از او پرسیدم امشب چه غذایی می خواهد بپزد. آخرین تلاش من و بعد خداحافظی. شیما که در طبقه مان بود هم خوب بود. بیشتر از چند بار به خانه ی هم رفتیم و با هم چایی خوردیم. اصلا این به نظرم بزرگترین لذت دنیا بود. شب ها که خانه می آمدم کلی دل گرم می شدم که می دانستم یک نفر در این طبقه است که من او را می شناسم. وقتی او هم اسباب کشی کرد و رفت شب ها که می آمدم خانه به درشان نگاه می کردم و حس می کردم یک اتصال دیگر را از دست داده ام. یک دختر ایرانی دیگر هم بود در طبقه مان. یک بار که ماکارونی درست کرده بودم نصف ته دیگ و ماکارونی رو ریختم توی ظرف که ببرم برایش. امیدوارم متوجه باشید که تقسیم کردن ته دیگ ماکارونی چه فداکاری بزرگی است. یک بار دیگر هم پیتزا گرفتم و با هم خوردیم. متاسفانه اما او هرگز قدمی بر نداشت. من هم برگشتم به آشیانه ام.

و اما لیلا… گاهی ایمیل می زند و می پرسد چطوری؟ وقتی ایمیل می زند ذوق می کنم که یادش بوده من هستم. به فکرم بوده است. و اینکه کسی است که ایمیل هایمان بیشتر از چند جمله ی خبری دارد. چند بار هم زنگ زده. زنگ که می زند به زور گفتگو را طولش می دهم تا بیشتر حرف بزنیم. دفعه ی آخر برای بار دوم در مورد امتحان رانندگی اش از او پرسیدم! موضوع دیگری پیدا نمی کردم که گفتگو را طول بدهم. وقتی پرسیدم یادم آمد یکبار دیگر هم پرسیده ام اما به روی خودم نیاوردم. تا زمانی که یک نفر آن طرف خط باشد و حرف بزند من حاضرم هزار بار در مورد امتحان رانندگی اش حرف بزنم.

لیلا برای من بیشتر از یک «آشنا» است. هم دوستش دارم و هم فارسی حرف می زنیم و هم حرف هم را می فهمیم و هم از همدیگر چیزی بیشتر از اینکه تو از کجا می آیی و تو چه رشته ای می خوانی می دانیم. آنقدر مزه می دهد وقتی حرف می زنیم. احساس می کنم یک غذای خوشمزه خورده ام: یک تلفن ده دقیقه ای با آدمی که می شناسی، و وقتی زنگ می زند حالی می شوی ناپیدا که: «یادش آمده من هستم و آنقدر برایش مهم بوده ام که زنگ بزند».

درست قبل از اینکه از اینجا به شهری دیگر بروند من را دعوت کرد به خانه شان برای ناهار. چه صفایی کردم. اصلا گریه ام گرفت الان که یادم آمد! با هم آشپزی کردیم. با هم غذا خوردیم. درد و دل کردیم. احساس کردم یک خانه دارم که گرم است و آدم های توی آن من را می شناسند. اصلا نمی دانید چه حالی دارد. قبل از اسباب کشی اش رفتم خانه شان که چند تا وسیله از او بگیرم. مدام صحبت را طول می دادم که بیشتر مانده باشم. که بیشتر لذت بودن با آدمی که بیشتر از یک «آشنا» است را ببرم. نمی دانید چه حالی دارد. آدم تک تک ثانیه ها را می شمارد.

و نبودن آدم های بیشتری مثل لیلا … آدم هایی که لذت های دونفره را با آن ها تجربه کنی…

باعث می شود یک حفره ی عمیق به وجود بیاید. یک حفره ی خیلی عمیق درست همین جا توی قلب من.

این همان چیزی است که به آن غربت می گویند.

Advertisements
این نوشته در آلمان, ایران, از آنچه نمی دانیم ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

53 پاسخ برای و این حفره ی خالی

  1. واااااي من چه خوب حس ميكنم همه اينهارو ؛ كى ميرى آخن؟ اومدى بايد آخر هفته ها بياى اينجا و دو شنبه صبح هم بي سر و صدا كله سحر پاسى برى كه به موقع لرسئ سر كارت!! البته سر و صدا هم كردى مهم نيست من بيدار بشمم هم زودى ميخوابم فقط شرمنده كه نميتونم واسه بدرقه تا دم در بيام، آخه ميدونى كه سرده 🙂 ولى بجاش جمعه ها ميام پيشواز دم در 🙂

  2. Fokomul :گفت

    من برعکس، آدمِ هم‌زبون هست و حرف نیست.. حوصله‌ی حرف زدن هم.. دیگه هم مدت‌هاست غیرِ خونواده‌ی درجه یک، کسی‌ یادم نمیفته که بخواد حالمو بپرسه.. یه جور تنهایی‌، که نه به غربت ربط داره، نه به مکانِ زندگی‌. یه حفره، که سال‌هاست داره گشادتر و عمیق‌تر میشه بدونِ اینکه فرقی‌ کنه کجا هستم

  3. مروارید :گفت

    هیچوقت چنین حالتی رو تجربه نکرده ام. باید سخت بوده باشه. حالا بالاخره قراره مونیخ رو ترک بکنی یا نه؟

  4. مروارید :گفت

    به نظرت آدمایی عین من یا اون دختره که ته دیگ ماکارونی رو خورد و یه پیتزا هم روش (!) چه مرگمونه که از ایجاد ارتباط های جدید گریزانیم ؟

    • من بعید می دونم تو مثل اون باشی. تو خانواده ات رو داری و آدمی که خانواده رو داره کنارش امید خیلی بزرگی داره. شب میاد خونه و کسی هست. در نتیجه تو نیازی نمی بینی برای ایجاد ارتباط. و از طرفی هم نمی تونی کسایی رو بفهمی که چقدر محتاج این ارتباطند.

  5. mitra azarm :گفت

    سلام .دوست عزیزم. از اینکه مطالبت رو با ایمیل برام می فرستی خیلی ممنونم.این
    حالی که داری یه وقتائی ما تو همین وطن هم بهش دچار میشیم.گویا یه عارضه
    فصلیه! از جمله امروز .که من خیلی یه حالیم ..من اینجا خیلی با دیگرون در
    ارتباط هستم .تو گروهها ،ان جی او ها،انجمن های هنری وشعر وحافظ خوانی …. به
    قول تو این حفره را می خوام با ارتباط پر کنم. من همسر وفرزند دارم .ولی الان
    فقط با شوهرم هستیم.ولی یه وقتائی که می تونم بگم اکثر اوقاته حس تنهائی می
    کنم!
    اون خلا رو با کتاب خوندن وبا اینتر نت هم پر می کنم. تو برلین یه برادر شوهر
    خیلی مهربون دارم که هنوز احساس وعاطفه های اوائل انقلاب تو دلش باقی مونده!
    ایمیلش اینه:
    «tlakkani» ,
    یه پیشنهاد می کنم بهت واینکه حتما یه سری بیائی ایران ودیداری تازه کنی.
    البته ما هم اینجا یه کلبه محقری داریم .اگه دوست داشتی به من هم سری بزن.
    راستی با چه نامی تورو خطاب کنم؟

    *میترا آزرم*

  6. مهسا :گفت

    انصافا تقسیم ته دیگ ماکارونی یک انفاق بزرگ به شمار میاد!خوب که نگاه میکنم من اینجور انفاق رو نمیتونم بکنم مگر اونکه طرف مقابلم دوباره نصفه ی ته دیگش رو با من نصف کنه!
    دست لیلا هم درد نکنه.

  7. مهسا :گفت

    ته دیگش خیلی برشته بود؟!…ای وای از این روزگار بی مروت!
    بیا بیا بذار.

  8. بازتاب: و او دیگر در بین ما نیست | Goldene Verstand

  9. با این اوصاف بعد از تموم شدن درست به سرت نزنه اونجا بمونی

  10. یک بی انصاف هم نمی دونم کی بود عکس یک ته دیگ چرب و چیلی ماکارونی با گوشت !!!!!!(ما خیلی وقته با سویا می خوریم) برام فرستاد ازپارسال تا حالا تو فراقشم و نمیدونم از کجا می تونم همچی دلبری رو پیدا کنم هرچی ماکارونی درست می کنم با تهدیگ سیب زمینی مثل اون نمیشه

    • یه عده فقط با اعصاب آدم بازی می کنن. واقعا نمی دونم چه مشکلی دارن که از این جور عکسا می فرستن! یکی هم یه بار برا ما عکس کباب فرستاد نامرد!

  11. آنی :گفت

    ای جان دلم… فقط همین!

  12. iranlgbta :گفت

    وقتی داخل ایرانی یکجور تنهایی وقتی خارج از ایرانی یک جور دیگه
    در کل تنهایی با ما عجینه
    Forever Alone
    این متن رو که خوندم حس کردم علت اینکه زنان خارجی زیاد تولید مثل می کنند رو فهمیدم
    بچه پس می اندازند تا خلا تنهایی رو پر کنند

  13. iranlgbta :گفت

    منظورم از زنان خارجی زنان مهاجر بود*

    • یعنی من اگر بچه به دنیا بیارم اسمش می شه بچه پس انداختن؟

      • iranlgbta :گفت

        اسم دیگه ای براش سراغ دارید!

      • بچه ای که مورد مراقبت قرار نگیرد پس انداخته شده. من چنین نقشه ای برای بچه ام ندارم. من به دنیا می آورمش و با عشق بزرگش می کنم.

      • iranlgbta :گفت

        منظور من از پس انداختن,به دنیاآوردن یک بچه بود
        نه اون چیزی که شما برداشت کردید
        از نظر من اکثر ماها پس انداخته شدیم/به دنیا آمده ایم
        پلنش هم این بوده که یک خانواده تشکیل بشه پس باید بچه توش باشه
        یا هر دوطرف احساس تنهایی میکردند
        یا برحسب تصادف جلوگیری نشده
        وخیلی موارد دیگر هر روز خیلی ها بچه دار می شوند
        ویا به قولی بچه پس می اندازند

      • من دلایل متفاوتی دارم برای بچه دار شدن. می خوام خوشبختی رو به یک نفر دیگه هدیه بدم
        و خب همیشه بالاخره یک نفر باید این تصمیم رو بگیره.

  14. マリヤム :گفت

    دقیقا میفهمم چی میگی و چی حس کردی و چی میخوای! دقیقا به همون دلیلی که گفتی من خیلی وقته رفتن به برنامه های مسخره ی گروهی بزرگ رو ترک کردم. برنامه هایی که عین این speed-dating event ها هر دفعه اش تو کنار ۱۰ نفر مختلف، نفری ۸ دقیقه میشینی و یک سری اطلاعات تکراری رو مبادله میکنی و جات رو با بعدی عوض میکنی، همه چیز به ظاهر خیلی جالب و خوش و جدید و هیجان انگیزه اما آخرش هیچی از توش درنمیاد.
    حالا دو کلمه بشنو از مادر عروس! به شخصه به این نتیجه رسیدم این حفره های اینجوری رو که همه جا هست و علی الخصوص تو غربت گودتر میشه، فقط میشه با یک نفر پر کرد. اونم دوست پسری ، همسری ، چیزی تو این مایه هاست. چون اصولا احتمال اینکه تو از بین ایرانیهای اونجا بتونی کسی مطابق با اخلاقیات خودت پیدا کنی که با هم بتونید hang out کنید و دوست صمیمی باشید و خلاصه آدمی communicatable باشه، یک چیزی حول و حوش صفره!! اینو به تجربه و نیز به روش برهان خلف ثابت کردم! اصلا به طرز غریبی یک عتیقه هایی از ایران تو غربت سر راهت سبز میشند که همه عمرت هم ایران میبودی یک دونه اش رو نمیدیدی!!! و بله میدونم، به همین میزان پیدا کردن اون یک نفر سخته! ولی اگه پیدا شه و خوبش هم پیدا بشه، همه ی اون لذت های دونفره را که ازش میگی میتونی باهاش تجربه کنی (و چه بسا بیشتر 😀 )… میخوام بگم که این حفره هه که از کمبود ارتباط عمیق و به شراکت گذاشتن لحظه های زندگی (چه خوشیهاش و چه سختیهاش) به وجود میاد فقط با یک همدم پر میشه که با تعهدی بیش از یک دوستی ساده در غربت کنار تو ایستاده. بالاخره کشور غریبه ست و هر کسی قبل از هر چیز به خودش فکر میکنه. ایشالا یکی زودتر پیدا شه و حفره های قلبت رو با محبتش پر کنه، شما هم به پاس این کارش حفره های دل ما رو با ته دیگ ماکارونی 😀

    • مادر عروس! تک تک جملاتت رو درک کردم. تک تکش رو. در مورد اسپید دیتینگ هم موافقم! اتفاقا آدم عبارت اسپید دیتینگ رو که می شنوه فکر می کنه خیلی باحاله و هیجان انگیزه و حتما ازش به یه چیزی می شه رسید! اما بعد می بینی یکی از مزخرف ترین تجربه هاست و آدم رو هرچه بیشتر به افسردگی نزدیک می کنه!
      به خصوص اون قسمت که در مورد احتمال پیدا کردن یه آدم درست و حسابی بین ایرانی هاست! آقا یعنی این ها من را کشته اند. یک وقت هایی فکر می کنم من ایران بودم هم اینها این طور بودند من نمی فهمیدم یا یک عده عتیقه پایشان رسیده اینجا که اینطور بازی ها را می کنند. یعنی اصلا یک وضعی داریم ما اینجا و از طرفی می بینیم همه هم دارند شکایت می کنند. خلاصه که می دانم همدردی و می فهمی چه می گویم و نیازی به توضیح بیشتر نیست.
      بنده اگر اون یک نفر رو پیدا کنم برای شما تا چهل روز ته دیگ درست می کنم می فرستم هر غربتی که هستی هر شب نوش جان کنی.
      یک بوس گنده هم فعلا می فرستم برایت بقیه اش بعد!

  15. ساغر :گفت

    این درد مشترک خیلی از آدم های این دورانه، و حتما» نباید غریب غربت غرب باشی تا بهش دچار بشی، آدم های زندگی ها کم و کم تر می شوند، زندگی ها خیلی خالی شده، جایی برای معاشرت های طولانی باقی نمونده، کسی وقت نداره، و همه چیز گذراست و دم غنیمت شمارانه(عبارتی شد ها!!!!)!

  16. Allen G :گفت

    اون دفعه فرصت نشد که کامنت بزرم، اومدم، دوباره خوندم. اگر خودم می‌خواستم حرفهام رو بگم به این خوبی‌ که تو گفتی‌ نمی‌شد! همه رو می‌فهمم، خط به خطش رو. من همیشه آدم اجتماعی بودم، خیلی‌ هم زیاد، دوستان زیادی داشتم! حالا اون دو تا دوست صمیمی‌ که بماند! اینجا خلأ یک دوست صمیمی‌ رو حس می‌کنم، به قول تو آدم‌ها زیادن، ایرانی، خارجی‌، اما خوب نمیخوام بگم که ایرانی‌ها اینجا خوب هستن یا نه! مهم اینه که مثل من نیستن. یکی‌ که صبح و شب و نصف شب بشه بهش زنگ زد، باهم بود، دیوونه بود، اینکه اصلا حرف داشته باشی‌ برای زدن! با بعضی‌ آدم‌ها نمی‌شه حرف زد! هرچقدر که بخوای و فکر کنی‌ و حرف سر هم کنی‌! برای چند دقیقه اون سکوت همه جا رو فرا میگیره! اونجاست که میفهمی این آدم، کیس تو نیست! فکر کنم خوب میفهمی چی‌ میگم. همین دیدن‌ها و بیرون رفتن‌های آخر هفته ها! همین حرفهای تکراری و حرفهایی که نداری که بزنی‌! غربت!

  17. Yasaman :گفت

    نمیدونم برای من با گذشت فقط یک ماه طبیعیه یا نه اما من روزا تا غروب که بشه و بیام خونه و یه ذره فارسی حرف بزنم، دلم برای حرف زدن و شوخی کردن و وراجی کردن تنگ میشه. همش شاهد پرحرفی همکلاسی و استادام هستم و دلم میخواد منم تو بحث شرکت و کنم و حرف بزنمو اما اول اینکه زبونشون رو هنوز خیلی کم میفهمم و هم اینکه به شوخی هاشون وصل نیستم. تقریبا یادم رفته تو ایران به چی می خندیدیم گروهی. خیلی بده اینجوری!

    • آهان پس تو با فارسی زبان ها زندگی می کنی. خب این خیلی مهمه.
      در مورد شوخیها هم نگران نباش. خیلی درد آوره که آدم نمی تونه شرکت کنه توی بحث و شوخی ها و یه جور حس تحقیر می ده به آدم. اما تو کلا ایگنور کن انگار که کر و کور هستی چون راه بهتری وجود نداره. آدم اذیت می شه ولی خب کاری نمی شه کرد. هوم سیک همینه دیگه.
      اون پست من که عنوانش هست
      در مورد تنهایی شاید
      رو هم بخون. کمی پایین تر نوشتمش. شاید خودت رو توی اون نوشته هم ببینی. یا اگر نمی بینی بعدا ببینی!

  18. مینا :گفت

    سلام.چه خوب غربت را معنا کردی و چقدر درک میکنم حسی رو که آدم فقط می خواد با یکی حرف بزنه.
    ولی من خوش شانس بودم چون تو همون کشوری که تو هستی، البته شرقش، دوستای ایرانی و آلمانی خوبی پیدا کردم.

  19. mandana :گفت

    خیلی‌ خوب نوشتی‌ اینو. ساده و واقعی‌. من هم با اینکه تورنتو زندگی‌ می‌کنم و اینجا پر از ایرانی‌ است تجربه‌های خیلی‌ مشابهی دارم. که باید یه روز بنویسم اگه وقت کنم 🙂 فکر کنم خیلی‌ از مهاجر‌ها و حتا غیر مهاجر‌ها این روز‌ها همین حس‌ها رو تجربه می‌کنن. تجربهٔ زندگی‌ مدرن در شهر‌های بزرگ.

    اینهایی که میان توی یک جمع ۵۰ نفره خیلی‌‌هاشون تنها هستند و مثل تو دنبال دوست می‌گردن. ولی‌ خوب، خیلی‌‌هاشون هم یک باره با کسی‌ دوست نمی‌تونن بشن. امیدوارم اگر چندین بار بری هم صحبت خوبی پیدا کنی‌.

    • مرسی از لطفت. من که فعلا چسبیدم به درس و مشق و دیگه وقت این جور جمع ها رو ندارم. تو هم حتما بنویس از چیزهایی که دیده ای و تجربه کرده ای و توجهت رو برانگیخته. چون هر سه شرط را داری حتما نوشته ی خوبی خواهد شد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s