درباره ی تمام کردن

الکس از ۱۷-۱۸ سالگی با دوست دخترش بوده است. من به دلیل نامعلومی دوست دخترش را دوست داشتم. مهم ترین قضیه این بود که فکر میکردم این دختر الکس را خوشحال می کند و خب این مهم بود. برایم ستایش انگیز بود که دو نفر ده سال است با همند و هم را دوست دارند.

الکس و دوست دخترش هردو از یک شهر می آمدند و از زمانی که آشنا شده بودند تا قبل از اینکه الکس دکترا را شروع کند با هم در همان شهر بودند. اما از زمانی که الکس برای دکترا این جا آمده بود هر آخر هفته ها یکیشان به شهر دیگری می رفت تا با هم باشند.

چند هفته پیش بود که الکس می خواست به یک فستیوال برود و پرسیدم دوست دخترش هم می آید؟ گفت نه! برایم عجیب بود و به نظرم همین کافی بود که شک کنم تمام شده است. معتقد بودم این یک مساله ی خصوصی است و ما در مورد مسایل خصوصی از هم سوال نمی کنیم بلکه به طور داوطلبانه در موردش صحبت می کنیم. اما فکر اینکه آنها دیگر با هم نباشند آنقدر من را به وحشت انداخت که بالاخره پرسیدم. گفت چند ماه است که جدا شده اند! دقیق تر بگویم از ژانویه! گفتم ولی تو دوستش داشتی. خیلی راحت گفت آن اواخر دیگه نه. هر آخر هفته یکی از ما باید راهی می شد به شهر دیگری و در طول هفته همدیگر را نمی دیدیم و این زندگی را پر از استرس کرده بود.

من بزرگترین آرزویم دیدن ازدواج آن ها بود و حالا جدا شده بودند. در زمانی که در تردید بودم که جدا شده باشند آنقدر ترسیده بودم: که اگر جدا شده باشند چه؟ دوست دخترش چه حالی دارد؟ یعنی گریه کرده؟ و حتی از ناراحتی اینکه جدا شده باشند گریه کرده بودم. ولی الان که جدا شده اند  من کلی آرامش پیدا کرده ام. یک جور جنگ درونی من تمام شده است. چون خودم یکباره وسوسه شدم بودم که به رابطه ای برگردم که می دانستم کار نمی کند. گاهی یک تلنگر لازم است که آدم بی خود و بی جهت تصمیم بگیرد چیزی که مدت هاست تمام شده را شروع کند و گاهی همان تلنگر لازم است که آدم بفهمد این چه اشتباه بزرگی خواهد بود. الکس فهمید که این رابطه برایش آرامش ندارد. تمامش کرد. من اگر بودم؟ من فکر می کردم کاری است که شروع کرده ایم و نزدیک به ۱۰ سال با هم بوده ایم. ۱۰ سال وقت گذاشته ام و عشقم را به کسی داده ام و تمام شادی هایم را با او جشن گرفته ام و تمام غم هایم را با او شریک شده ام. حالا که رابطه دارد به من استرس می دهد و اصلا آنقدر دوری زیاد شده که دیگر عاشق نیستم چه کنم؟ خب ادامه می دهم. و این اشتباه بزرگی است که خیلی از ما مرتکب می شویم. ولی خب الکس خیلی از ما نیست. الکس می داند که وقتی چیزی باید تمام شود یعنی باید تمام شود. او این اشتباه بزرگ را نمی کند که تقلا کند.

و اشتباه بزرگ همین است. که قبول نمی کنیم چیزی که تمام شده تمام شده است.

درست چند ماه پیش آنیتا برایم کتابی را خواند. من حالم خراب بود به خاطر دکترا. من همیشه حالم خراب بوده است به خاطر دکترا. از همان روز اول ترس چنان وجود من را گرفت که فلج شدم. بقیه ی گرفتاری ها ومشکلات هم به فلج شدن بیشتر من دامن زد. الان که فکر می کنم می بینم این همان چیزی است که به آن هوم سیک می گویند! من همیشه فکر می کردم هوم سیک یعنی دلت برای کشورت تنگ شود و گریه کنی. اما هوم سیک این است که بفهمم کجا هستم و آنجا که هستم چه می کنم و این همه آدم جدید دور برم چه می کنند و از من چه می خواهند و من از آن ها چه می خواهم و الی آخر. و این همه فکر می تواند شما را فلج کند. یک سال اول اغلب شب ها در دانشگاه می خوابیدم چیزی که  اسمش را خودزنی می گذارم. افسرده شده بودم. الان که وبلاگ قدیمی ام را میخوانم می بینم که از ترس دچار چه پراکندگی فکری ای شده بودم.

اما ادامه دادم.  من اساسا خیلی خیلی خوب بودم تا این که حرف می رسید به این که درس چطور پیش می رود. این موقع بود که از ادامه ی مکالمه سر باز می زدم. البته نه اینکه فقط من با مقوله ای به نام دکترا مشکل داشته باشم. اغلب کسانی که گرفتار بیماری دکترا هستند آخرش هم دنیا را نجات نمی دهند. چند شب پیش با شیما میگفتیم کاری که ما در دکترا کردیم شدن و نشدنش هیچ تفاوتی نهایتا ایجاد نمی کند. و همین دقیقا نکته ی قضیه است. که شما انتظار دارید کار خفنی کنید و هیچ کار خفنی نمی کنید.

آنیتا هر بار می پرسید چه طوری؟ می گفتم خیلی خیلی خوبم. تا اینکه یک روز صبح که گفتم خیلی خوبم اشک هایم راه افتاد. برایم کتابی را خواند در مورد اشتباهاتی که ما در تفکراتمان می کنیم: ما سرمایه گذاری می کنیم و سهام می خریم و می بینیم ارزش سهاممان مدام پایین می آید اما ادامه می دهیم چون فکر می کردیم چند سال وقت گذاشتیه ایم و باید ادامه دهیم و در نتیجه ی این ادامه دادن ارزش پولمان باز هم بیشتر پایین می اید. رابطه ای به خرابی کشیده می شود اما ادامه می دهیم چون فکر می کنیم کلی وقت صرف آدمی کرده ایم و نباید رابطه را تمام کنیم و…

…. ما تمامش نمی کنیم چون فکر می کنیم وقت صرف کرده ایم و حالا هم هر طور که شده تا انتهایش می رویم تا به نتیجه برسیم. و به این ترتیب سالهای بیشتری صرف چیزی که «تمام شده یا باید تمام شود» می کنیم.

این دقیقا یکی از دلایل مهمی است که وقتی چیزی را خودمان تمام نمی کنیم و آن چیز به زور تمام می شود باز هم نمی خواهیم قبول کنیم که تمام شده است. وقتی رابطه ای تمام می شود یا بهتر بگویم وقتی ترک می شویم تمام تلاشمان را می کنیم که رابطه را برگردانیم. چون نمی خواستیم آن همه نشانه را که این رابطه کار نمی کند قبول کنیم و خودمان هم به نوعی دچار این توهم شده ایم که حتما این رابطه باید کار بکند پس باید برش گردانیم. ما تمام تضادها و تمام قهر و دعواها و اشک ها را نادیده می گیریم و تمرکز می کنیم روی اینکه بله خب البته خوش گذشت. پس  رابطه باید دوباره شروع شود. باید دوباره شروع شود. باید دوباره شروع شود.

در نتیجه یک جور خودزنی شروع می شود چون دست از سر آنکه رفته و آنچه تمام شده برنمی داریم و مدام تعقیب اش می کنیم و بیشتر خودزنی می کنیم. به همین دلیل است که آنکه ترک کرده همیشه عذاب خیلی خیلی کمتری می کشد نسبت به آنکه ترک شده. آن که ترک کرده می دانسته بازی تمام شده و تمامش کرده و آنکه ترک شده اغلب حتی بعد از ترک شدن هم نمی خواهد قبول کند که بازی تمام شده.

همین دلیل بهتری است که ما نباید وارد رابطه ای یا مشغله ای بشویم که حتی از پیش می دانیم پایان خوشی ندارد. وقتی شما کسی را نمی خواهید شجاع باشید و با او بیرون نروید! شجاع باشید که بگویید نه! شجاع باشید که با خودتان صادق باشید و وقتی به وضوح می دانید این آدم آدم شما نیست سیگنال ندهید و گرنه بزرگترین دروغگو خود شما هستید که خودفریبی می کنید. اما اگر برای بازی و تفریح با آدمی شروع کردید که می دانستید آدم شما نیست حداقل آن قدر منطقی باشید که وقتی ترک شدید زاری تان به حداقل زمان ممکن کاهش یابد. خب صد البته آن آدم هم برای بازی و تفریح رابطه ای را با شما شروع کرده است. هرکس دلایل خودش را دارد برای شروع یک رابطه.

قبول کردن حقیقت بهترین روش ممکن است. چیزی که تمام شده تمام شده است و چیزی که باید تمام شود باید تمام شود.

Advertisements
این نوشته در از آنچه نمی دانیم, دکترا ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

29 پاسخ برای درباره ی تمام کردن

  1. gizlinkimse :گفت

    جدیدا بزنم به تخته! خیلی خوب می نویسی
    هرچند نوتهای قبلیت رو هم دوست داشتم و خوب بودند
    ماشالا

  2. علی پور -ک :گفت

    تموم کردن خیلی سخته، نوشتی ژانویه یاد خودم افتادم هییی بگذریم این نیز بگذرد 🙂

  3. pd :گفت

    Reblogged this on غریبی and commented:
    FACT

  4. arash :گفت

    vaqan chizi ke neveshti aali boood, man taaze in page ro didam, fekr konam hala halahaa age baghie neveshtehaat ham mesle in bashan bayad tu in page baashamo posthaat ro bekhoonam,
    merci az vaghti ke mizari 🙂

  5. البته وقتى خودت تمام ميكنى مسئوليت همه چيزش هم باخودت هست، و اينكه هر لحظه در مقابل اين سوال بودن كه آيا درست تصميم گرفته ايى با نه!! و اينه كه سخت ميكنه اوضاع را، شايد دليل بعضى از اونايى كه تو يه موقعيت غلط ميمونن بيشتر فرار از مسئوليتى ست كه تصميم گيرى بر گردنشان ميگذارد

  6. sarbaz007 :گفت

    برا من یکی از قابل هضم نبود و پرچم مخالف رو می برم بالا ! آخه این چه رابطه ای هست که 10 سال به خوبی و خوشی تداوم داشته بعدش بعلت اینکه فاصله ای افتاده بینشون کلا قطعش کردن بخاطر اینکه به همدیگه استرس وارد نشه !!! و این چه راحت گفته : جدا شدیم دیگه هم دوستش نداشتم ! شایدم من اشتباه میکنم.

    • ۱۰ سال خوب و خوش بودن. در این شکی نیست. الکس هم آدم وفاداری بود. اما فکر کن. هر هفته یکی در میان جمعه عصر ها می رفت به شهر دیگری و هفته های دیگرش دوست دخترش می آمد. الکس آدم صبوری است ولی شاید واقعا این همه رفت و آمد و اینکه ۵ روز هم دیگر را نبینند بعد از دو سال آدم را از پا در بیاورد. دو سال تمام هر هفته!

    • اما خب بگم. من تایید نمی کنم جدایی اون ها رو. شاید می تونستن راهی پیدا کنن که دختره بیاد اینجا. اما موضوع این نوشته این نیست.

  7. دست جیغ هورا خیلی خوب نوشتی ولی این خاله زنک دلم داره از فضولی دق می کنه قضیه این جدایی کمی بو نداره ؟

    • اولا خیلی خیلی ممنون از این همه تشویق. خیلی خوشحالم کردی.
      والا من هیچ وقت به خودم اجازه نمی دم بپرسم چی شده دقیقا چون یه مساله خصوصیه. جوابی که من گرفتم همین بود که من نوشتم. همون طور که به سرباز هم جواب داده ام این رفت و آمد ها بین دو شهر بیشتر از دو سال طول کشید. شاید خود ما هم بعد از دو سال رفتن و اومدن کم بیاریم. به خصوص که الکس تا دو سال دیگه همچنان اینجا خواهد بود.

    • اما خب بگم. من تایید نمی کنم جدایی اون ها رو. شاید می تونستن راهی پیدا کنن که دختره بیاد اینجا. اما موضوع این نوشته این نیست.

  8. Allen G :گفت

    من حقیقتش می‌خواستم یکی‌ اون کامنت بلند‌ها بنویسم اما افسوس که الان کلا هیچ چیزی یاری نمیکنه، یادم باشه که برگردم و بنویسم!

  9. soode :گفت

    خيلي از ما جسارت اين رو نداريم و سعس ميكنيم اينقدر صبور باشيم كه اوضاع با گذشت زمان خوب بشه و خودمان را در اين راه ميساييم واقعن. يا اينكه هي طفره ميريم و خاك ميپاشيم سرش كه ديده نشه و دلمان نمياد به قول به پاس ان همه زمان خرابش كنيم

  10. parstorch :گفت

    به شما دوست گرامی پیشنهادی داشتم
    اگر شدنی است نوشته هایتان را کوتاه بنویسید چرا که درازنویسی بیننده را می آزارد

    • دوست بسیار عزیزم. مرسی که آمدی و مهمان این خانه بودی. واقعیت من سعی می کنم تا آنجایی که مطلب به حق ادا شود بنویسم. یعنی آن تعداد مثال بیاورم که آدم ها بتوانند بالاخره رشته ی ارتباطی بین خودشان و پیام متن پیدا کنند. شرمنده که طولانی می شود. سعی می کنم کوتاه تر کنم تا آنجایی که حق کلام از بین نرود.
      باز هم مرسی. بسیار خوشحالم کردی که آمدی و خواندی.

  11. iranlgbta :گفت

    خیلی سخته که بخوایم که خیلی چیزها رو ادامه ندهیم ما انسان ها اثیر عادت هامون هستیم.اسیر روزمرگی.داشتن قابلیت نه گفتن خیلی مهمه و باید تمرینش کرد.هرچند در ابتدا سخته اما بعد out come بهتری داره

  12. mitra :گفت

    بعد از مدتی که نبودم عزیزم حالا این مطلبت منو مبخکوب کرد. مثل فال حافظ یه چیزی گفتی که از این بهتر نمی شد به دیگرون رسوند. این دردیه که اکثرا دچارشیم وحاضر به قبول اون و ریسک تموم کردنش نیستیم یا می ترسیم یا الکی خودمونو گول می زنیم یا به اجبار دیگری تو این دایره بسته چرخ می زنیم.این موقعیت فقط توی رابطه زن ومرد نیست. این وضعیت در محیط شغلی یا دوستان یا خانواده هم دیده میشه

    • مرسی از این همه لطفت. کاملا با جمله ی آخرت موافقم. به همین دلیل هم مثال سهام رو گذاشتم. راستی تمام کامنت هات رو برای مامانم تلفنی می خونم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s