در مورد تنهایی شاید

آشوبناک گفت که در مورد تنهایی بنویسم. و من ویر نوشتنم گرفته و نمی توانم ننویسم. از طرفی مبهم نوشتن را دوست ندارم چون حس میکنم به شعور کسی که اینجا را می خواند توهین کرده ام اگر در مورد چیزی بنویسم که در واقع اکراه داشته ام جزییاتش را بیان کنم.

اما خب گفته بنویس و من در مورد آن چیزهایی که قرار نیست مبهم باشند می نویسم.

یکی دو هفته پیش تنهایی به اکتبرفست رفته بودم. در هر سالن حدود ۲۰۰ تا شاید هم بیشتر میز است که مردم از ساعت ۷ به بعد می روند روی آن ها و می رقصند. کلی آدم  روی میز ها ایستاده بودند و بالا و پایین می پریدند. چند دور چرخیدم. آن همه آدم و من نمی خواستم  تصادفی بروم سر یک میز کنار آدم هایی که همه با هم رفیق بودند وبگویم من هم کنار شما می ایستم  با شما این بالا برقصم. فهمیدم که می شود این همه آدم در یک جا باشند و تو باز هم تک باشی و رابطه ای بین خودت و آن ها پیدا نکنی. نتوانی نزدیکشان شوی چون دلیل محکمی برای نزدیک شدن بهشان پیدا نمی کنی. به نظرم دردناک است قضیه در جاهایی. درهمان جاهایی که این همه آدم هست و تو تکی.

نه اینکه من را درد بیاورد. من به این راحتی ها درد نمی آیم. من اساسا فکر می کردم راحت تر از این حرف ها باشد. و گرنه به جای تنها رفتن چند نفر»آشنا» را پیدا می کردم و با آن ها راه می افتادم. اما آنقدر به خودم مطمین بودم که فکر میکردم می روم و با چند تا غریبه بالا و پایین می پرم. اما به این راحتی نبود.

درست چند شب قبلش با همکارانم به اکتبرفست رفتیم. از ساعت ۱ رفتیم و من ساعت ۷ از آن ها جدا شدم که برای کاری برگردم دانشگاه و وقتی دوباره برگشتم فقط کاف مانده بود و دوست پسر یکی از بچه ها. اینها از ساعت ۱ حرف زدند تا همان ساعت  ۷ که من خداحافظی کردم. «با هم» البته حرف زدند. آلمانی ها راحت ترین کاری که می توانند بکنند ایگنور کردن کسی است که وارد بحث نمی شود. ایگنور کردن یعنی یک نفر توی صورت شما نگاه نمی کند و مستفیم جمله ای را با شما در میان نمی گذارد. این یعنی دارد شما را ایگنور می کند. و آن ها این کار را می کنند. یک پسر جدید هم آمده به گروهمان که مال آمریکای جنوبی است. دقیقاهمان روز اولین روزی بود که آمده بود به گروه ما.  کمی با او حرف زدم در مورد خانه و دوچرخه و دانشگاه و بعد من به میز دیگری رفتم تا با ت صحبت کنم و از همان دور پسره را در نظر گرفتم. دیدم او هم ایگنور می شود. همان طور «تک» نشسته بود در آن جمع و کسی او را به حرف نمی گرفت. انگار وجود نداشت. دقیقا به همین دلیل من بساط ظهرها ناهار خوردن با بقیه را تحریم کرده ام. شاید فقط هفته ی اول بود که در آشپزخانه با بقیه ناهار خوردم. و از همان روز اول دیدم سر ناهار به آلمانی بحث است و من آن زمان آنقدر آلمانی ام خوب نبود که بفهمم صحبت از چه است که بتوانم وارد شوم. ت روز اول لطف کرد و گفت موضوع کلی صحبت چیست. اما این فقط روز اول بود. بساط ناهارتوسط من تحریم شد و من متوجه شدم دو خارجی دیگر گروه هم به طور ناخودآگاه در ساعتی به آشپزخانه برای ناهار می آیند که بقیه نباشند. در سکوت ناهار خوردن به نظر من بهتر از این است که در میان جمعیتی ناهار بخوری که نه حرفشان را می فهمی و نه به حرف می گیرنت. یا حداقل به احترام تو انگلیسی صحت می کنند. بعد از سه سال هنوز هم من حرف مشترکی بااین آدم ها پیدا نمیکنم. هیچ حرفی. این مثل همان حالتی است که من در آن سالن بزرگی هیچ بند ارتباطی بین خودم و آن هزار نفری که روی میزها بودند پیدا نمی کردم تا کنارشان باشم.

در کولن هم اما تنهایی را دیدم. بی هدف می چرخیدم. شنبه شب بود و تمام کافه ها مملو از جمعیت بود. آدم ها با دوستانشان ایستاده بودند و می نوشیدند گاهی هم می رقصیدند. من اما هیچ بند باریکی نداشتم که خودم را بتوانم به حتی یکی ازاین آدم ها نزدیک کنم. حتی به طور تصادفی. در همین چرخیدن ها وقتی تصادفی وارد یک کافه شدم و تصادفی رفتم ته کافه تاببینم چه می شود دختری که با چند نفر دیگر بود به من گفت از او عکس بیندازم. گفتم تو کجایی هستی؟ حدس زدم ایرانی است و حدسم درست بود. کمی باهم حرف زدیم. حس خوبی بود وسط شهری که حتی یک نفر را نمی شناسی یکباره یک بند باریکی پیدا شده که باعث شده با یک آدم چند دقیقه ای هم صحبت شوی. تمام آدم هایی که در کولن می شناختم و می توانستم باآن ها حرف بزنم خلاصه می شد به همین یک نفر آدم تصادفی. بعد هم خداحافظی کردیم. یاد گرفته ام آدم ها یک مرزی دارند که نباید واردش شوم. سهم من از این آدم همین چند دقیقه بود. خودم هم نمی خواهم کسی وارد مرزهایم شود. آدم ها باید بفهمند که حدشان کجاست و تا کجا می توانند با من صمیمی شوند. آیا اصلا لزومی دارد که بخواهند صمیمی شوند؟ آیا لزومی دارد که من اگر وقت دارم وقتم را با آن ها بگذرانم؟

تا ساعت دو شب بی هدف در خیابان ها چرخیدم و سعی کردم با نگاه کردن به آدم ها آن ها را بفهمم. یادم می آید یک بار نشستم یک کنار و خیره شدم به جمعیت بی پایان دختران و پسرانی که در خیابان ها می چرخیدند. دخترها همگی کفش های پاشنه بلندی پوشیده بودند که تصور راه رفتن را برای من تبدیل به شکنجه می کرد. برایم بیشتر به حیواناتی می ماندند که شنبه شب زمان جفت گیری شان بود. آن قدر از این کافه به آن بار به این کلوب می رفتند تا بالاخره جفتی پیدا کنند. مهم هم نیست تخیل من چقدر مهم و دقیق یا درست است. اما فکر نمی کنم چیزی غیر از این باشد. به هرحال حیوان حیوان است. مهم نیست روی دو پا راه برود یا روی چهارپا.

……

…….

این ها که نوشته ام را البته  به عنوان خاطره ای غم انگیز در نظر نگیرید.این ها یک سری fact هستند که اتفاق افتاده اند. یک سری جمله ی خبری. آدم ها در جاهای مختلف چیزهای متفاوتی را تجربه می کنند.و می توانند این تجربیات را گزارش دهند.

و در نهایت اینکه  تنهایی هیچ کس را نکشته و نخواهد کشت. دردهای آدم های دیگر را باید بشنوید تا بفهمید با تنهایی کسی نمی میرد. بلکه ممکن است با چیزهای خیلی بدتری بمیرد. دیشب فیلم ویدیویی که از دوربین های مداربسته ی یک مرکز خرید در نایروبی ضبط شده بود را دیدم. یک عده دیوانه ریخته اند به یک مرکز خرید و یک عده آدم کاملا بی ربط را کشته اند. یعنی کاملا بی ربط. بعد وقتی می بینی که مردم چطور برای جانشان فرار می کنند و این ها چه راحت شلیک می کنند تا یک مدت شوکه می مانی. که اگر این بلا سرمن می آمد چه؟

شاید باردیگر در مورد تنهایی نوشتم. اما خب هیچ چیزی ارزشش را ندارد که به خاطرش خودتان را ناراحت کنید. حتی تنهایی. همیشه اتفاق بدتری می توانسته بیفتد. هفت  میلیارد آدم هست روی زمین و شما که گاهی تک هستید. بله. همه ی ما گاهی تکیم.

Advertisements
این نوشته در آلمان, از آنچه نمی دانیم, دکترا ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

22 پاسخ برای در مورد تنهایی شاید

  1. این فیلمرو دیدم یاد بازی جی تی ای افتادم
    واقعا، حتی بین 1000تا آدم هم که باشیم بعضی وقت های تنهاییم

    • goldeneverstand :گفت

      بله. این بازی ها کشتن رو راحت می کنه.

      • می دونی گلدن جان اینجا، این شهری که من هستم، بمب گذاری میشه
        می تونم غم این اتفاقا رو بفهمم، این کارائه یه مشت انسان تروریست
        واقعا چرا؟ با چه فکری؟ مگه مغز ما با اونا چه فرقی داره؟ که انقد بین درک و شعورها انقدر فاصله ست

      • goldeneverstand :گفت

        فرق تو با اون ها اینه که تو اسلحه دستت نیست. همین. نفرت هم که به قضیه اضافه کنی و به مرور زمان خودت و دیگران به وضعیت جنون اورت دامن بزنن ازت هر کاری بر میای. نه فقط تو. همه ی ما.

      • شاید
        اما بعضی ها هم فرقشون سادگیه بیش از حده
        شایدم فقر که حاضر میشه به خودش بمب وصل کنه و خودشم تیکه تیکه کنه

  2. sarbaz :گفت

    تنهایی گاهی وقتا تقدیر ما نیست ترجیح ماست . . . و البته بنظرم گاهی وقتا بی کسی و تنهایی خیلی بهتر از با هر کس بودنه !

  3. پیمان :گفت

    تنها بودن یک انتخابه.
    همین!
    🙂
    😛

  4. اين ايگنور شدن را من هم بارها تجربه كرده و بايد بگم كمى هم بهش عادت كردم، راستش يه وقتهايى هم خوشحال شدم!! ولى خوب به هرحالا اينكه بيان تو خونه تو اينطور نديده بگيرنت به نظرم ديگه بى شرميه، حتي يكى از خودشون يكبار به عنوان اعتراض و تعجب اينو بهم گفت! به هر حال گاهى حس ميكنى اينا واقعاً از يه جنس ديگه هستن

    • goldeneverstand :گفت

      ها ها.. من تولد که می گیرم همه میان دور میز می شینن. خودشون با خودشون حرف می زنن. انگار من وجود ندارم. کلا من این رو می ذارم رو حساب مخلوطی از بی ادبی و نژاد پرستی.

      • به نظر من كه بيشتر بى ادب و كمى تا قسمتى هم نفهمن و به نموره هم از خود راضى:)

      • goldeneverstand :گفت

        از خود راضی که صد در صد

      • نوشا :گفت

        تا جایی که من فهمیدم در فرهنگ آلمانی وظیفه میزبان هست که بحث را گرم کنه و با مهمانهاش حرف بزنه. وقتی مهمانی دعوت می کنی که حرفی برای گفتن باهاش نداری مشکل از جای دیگه بوده احتمالا. فکر می کنم اون آلمانی ها هم با خودشون فکر کرده اند این بابا ما را دعوت کرده و یک کلام با ما حرف نزد همش نشست کنار ما و به در و دیوار نگاه کرد.

      • نه والا. من درتمام مهمونی های اینجا از نظر رفتاری فرقی بین میزبان و غیرمیزبان ندیده ام. تا به حال هم ندیده ام که میزبان نقش سرگرم کننده رو ایفا کنه. این چیزی که شما گفته اید بیشتر به فرهنگ ایرانی می خورد تا فرهنگ آلمانی. در عین حال هم وقتی ۲۰ نفر نشسته اند و همه دارند به آلمانی صحبت می کنند و جوک می گویند و قه قه می خندند و می دانند که من حتما نمی توانم وارد بحث شان شوم و باز هم سوییچ نمی کنند به انگلیسی باز هم بسیار دور از ادب است.
        اینها در هر جمعی میزبان هر کسی که می خواهد باشد همیشه همین طورند.
        عین اینکه شما بروید در یک جمعی که ملت ترکی حرف می زنند و شما ترکی نمی دانید.
        فقط توضیحی که باید بدم اینه که تمام مهمونی های که بهش اشاره کرده ام بین همکاران یک دانشگاه بوده و نه دوستان صمیمی.

  5. Allen G :گفت

    این تجربه‌های مشترک؟ فکر می‌کنم اکثر ایرانی‌‌هایی‌ که در کشور‌های خارجی‌ و مخصوصا اروپایی غیر انگلیسی زبان بودن، همه اینهایی رو که نوشتی‌ حس کردن، حداقل من کّل نوشته ‌ات رو خودم به شخصه دیدم و حس کردم!

    این حیوان‌های دو پا، شاید اون گروه اول و حتما این گروه دوم!

  6. mErsAd :گفت

    شنبه شب قطار تهران مراغه، تو کوپه یه پیرمرده بود،بعد یک ساعت یه کمی سر صحبت وا شد، اومدن کوپه هارو عوض کردن، تو یه کوپه دیگه 2تا همشهریاش و دید ، راحت 2ساعت ترکی حرف زدن با هم، حتی یکیشون به خودشون گفت فارسی بگیم اینم بفهمه، نمی خوام بگم یارو ادم بدی بودا؛ حتی کرایه به تیکه مسیر هم مهمونم کرد؛ ولی خب؛ لازم نیست از کشورت خیلی دور شی؛ یا حتی از شهرت که متوجه شی اسمون همه جا یه رنگه

  7. مروارید :گفت

    حالا که فکت ها رو قراره گزارش بدیم این رو هم به حساب گزارش بذار :
    در تورنتو (منظورم کلان شهر تورنتو یا کل منطقه ی GTA هست) محاله بتونی وارد محفلی بشی و فقط یه ایرانی پیدا کنی. تا دلت بخواد ایرانی همه جا فراوونه . حتی در همه ی ایام و مناسبتها ، ایرانی ها هم عین اقام و ملل دیگه ی اینجا ، گردهمایی مخصوص خودشون رو دارن که البته همه جوره هست ، با بلیط و بی بلیط ، گرون و ارزون با حضور دوست پسر ها و دوست دختر های غیر ایرانی و….از اون گذشته نادیده گرفتن عمدی از طرفِ خود کانادایی ها تا بحال ندیدم . برعکس همیشه سعی می کنن تا جای ممکن تو رو هم وارد بحث بکنن . البته خوب و بد همه جا هست ولی من برخوردهایی که عموماً دیده ام رو دارم می گم .
    با آلمانی های محترم تا بحال برخورد نداشته ام ولی به نظرم برخورد های نژادپرستانه در اینجا در حداقل ممکن هست .

  8. بازتاب: و این حفره ی خالی | Goldene Verstand

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s