از آنچه نمی دانیم: در ستایش خنده

به وضوح به این نتیجه رسیده ام که می توان به خیلی از چیزها خندید. یادم می آید بچه که بودم صحبتی از الهی قمشه ای می شنیدم که صفات بد انسانی خنده دارند. مثلا خساست. بدجنسی. به همین دلیل هم هست که بسیاری از جوک های ما در مورد آدم های خسیس، ترسو و .. است. این صفات بد معادل افراط به یک سمت هستند. و افراط خنده دار است. چیزی است که از تعادل خارج شده و می توان به آن خندید.

مدتی ست حتی توانسته ام در برخی از خاطراتی که در مجموع منفی هستند صحنه هایی پیدا کنم که خنده دار بوده اند. یعنی صحنه ای که از تعادل خارج بوده است. می توانستید آن را در یک فیلم کمدی بگذارید و کمی اغراق کنید تا آدم ها به آن بخندند. نمونه ی این بازی های ذهنی ام را می توانید در داستانهایی که در مورد تصادف کردن با دوچرخه و بیمارستان گفته ام ببینید.

از آنجایی که نمی توان مغز را متوقف کرد تا چیزی را به یاد آورد، هرگاه که می رود سراغ چیزهای دردناک، صحنه های خنده دار آن حادثه را مجسم می کنم و در پاسخ به این یادآوری حتی می خندم یا لبخند می زنم. این مغزم را به اندازه ی کافی مشغول می کند و در نتیجه مغزم متوقف می شود و سراغ جزییاتی که من را درد می آورد نمی رود.

البته که سخت است برای برخی حادثه ها چیزی خنده دار پیدا کرد. آن ها را به طور کامل بلوک می کنم. یعنی به مغزم اجازه نمی دهم سراغ جزییات برود. به محض این که شروع می کند به بازیابی حادثه و تصویر سازی اجازه نمی دهم جزییات بیشتری را بازگو کند. این باعث می شود که زاری کردن برای اتفاقات ناگوار و اشتباهاتم طولانی نشود. نهایت دردی که می کشم و زاری ای که می کنم بین چند ساعت تا یکی دو روز است و بعد تمام می شود. بعد از آن فرایند کنترل شروع می شود که چه جزییاتی را می خواهم یادم بیاید و چه چیزی را نمی خواهم.

یکی از چیزهایی که هیچ بعد خنده داری برای من نداشت قضیه ی دادگاه بود که زاری من برایش  نزدیک به دو سال طول کشید. به خیلی اجسام حساس شده بودم، مثلا به فرش و موکت و ملافه… یعنی اقلامی که بحث ما بر سر آن ها بود. وقتی در یک مغازه این ها را می دیدم تمام تلاشم را می کردم که نگاهم نیفتد. به خصوص به قیمت ها. چون این قیمت ها یادآوری می کرد که چقدر فاصله بوده بین چیزی که به دادگاه اعلام شده و قیمت واقعی. به دکتر روانشناسی پناه بردم که یکبار دیگر هم من را کمک کرده بود. گفت یک موکت بخرم و آن را کنار رودخانه آتش بزنم! یا مثلا اسم اشیایی که مربوط به این درگیری بوده اند را روی کاغذ بنویسم و آتش بزنم.

گفت هر وقت چیز ناگواری برایت پیش آمد آن را روی کاغذ بنویس و مچاله کن و پرت کن پشت سرت. یعنی تمام شده. یا مثلا فرض کن پلی که جلویت است آن اتفاق است و وقتی از آن پل رد شدی دیگر آن اتفاق تمام شده است. دیگر قابل دیدن نیست. از مطب که آمدم بیرون تا قضیه یادم می آمد با برف هایی که روی زمین بود گلوله درست می کردم و پشت سرم می انداختم. بعد از چند روز خوب شدم و نسبت به اشیا مذکور عکس العملم تمام شد. کار به آتش زدن چیزی هم کشیده نشد. اتفاقات بد به سرعتی که می توان از یک طرف خیابان به طرف دیگر رفت پشت سر من می ماندند.

این که ذکر این حادثه را کردم هم فقط به خاطر بعد آموزشی اش بود. یادگیری با مثال باید همراه باشد تا تاثیرگیر باشد. وگرنه می دانید که نهایت تلاش من این است که اتفاقات بد را بازگو نکنم تا خودبخود جزییاتشان از ذهنم پاک شوند. از طرفی هم آرزوی من این است که وقتی به اینجا می آیید دلتان شاد و پر نور شود و اثری از تاریکی نبینید.

Advertisements
این نوشته در از آنچه نمی دانیم ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

27 پاسخ برای از آنچه نمی دانیم: در ستایش خنده

  1. 🙂
    منم ناراحتی هام نهایتا 1-2روزه :دی
    جز 2-3تا ازموارد

  2. Allen G :گفت

    اینکه آدم سعی‌ کنه به همه چیز بخنده خوبه! اما بعضی‌ خنده‌ها هم درد داره!
    همهٔ افراط‌ها خنده دار نیست! بعضیاش هستن، اون بی‌خطر هاش، اونهایی که از دور میبینی‌، نه اونایی که به تنت می‌خوره!
    دیدن تاریکی‌ همیشه هم بد نیست! هر مقیاس اندازه گیری ای‌ یه صفر می‌خواد که مقایسه کنی‌ چی‌ چقدر بهتره! که هر از گاهی ببینی‌ فاصلهٔ اون روشنایی تا تاریکی‌ چقدره!
    مرسی‌ از نکته آموزشی، امتحانش می‌کنم، الان بیشتر به نظرم خنده دار اومد، اما خوب شاید در عمل بهتر خودش رو نشون بده!

    • goldeneverstand :گفت

      اون خنده ای که من نوشتم می تونه تلخ هم باشه چون تو زمینه ی اتفاقی تلخ افتاده. اما بهتر از زاری کردنده. حرفات درسته اما باید روش فکر کنم تا بتونم جواب بهتری بدم بهت.

  3. گاهی فراموششون می کنم بعد یکهو بعد از دوازده سال می آن جلوی چشمام یک ماه تمام درگیرم می کند و در این یک ماه ممکنه کارهای احمقانه ای بکنم و بعد فراموش بشن چه خوب روشی یادم دادی اگه اومدن سراغم اجرا می کنمش
    راستی یکی از اسم هایی که هی باید بنویسم وهی اتیشش بزنم اسم معاون مدرسه ای است که چند سال پیش همکارم بود وااااااااااااااااای با خوندن اسمی که مشابه او بود در دفتر حضور و غیاب مدرسه تمام تنم لرزید

  4. چه روش خوبى ياد دادى ، يعنى دكتر بهت ياد داد ، فقط يه سوال؟! من كه نميتونم تو برف بيام بيرون برفو گوله كنم؟!

  5. جالب، آموزنده و همزمان بحث برانگیز است. شاد من هم مطلبی با الهام از این نوشته بنویسم. 🙂

  6. behcafe :گفت

    قبل از هر چیز ممنون از آموزشت، هر چند فکر نمی کنم بتونم توی اینجور شرایط ها ذهنم رو باز کنم و به این آموخته فکر کنم و عملیش کنم…
    بعد هم اینکه، تو از مادربزرگم خبر نداری؟

  7. mErsAd :گفت

    البته به همین راحتیا هم نمیشه به خنده رسید، ما خودمون وقتی رسیدیم به خنده که کارمون از گریه گذشته بود.

    • goldeneverstand :گفت

      می دونم تو هم درد کم نداری. اما تو نوشته هات همون فحض دادن هات هم مایه ی طنز داره. در نتیجه شما به نوعی استاد مایید. فقط سبکتون یه کم فرق می کنه.

  8. پیمان :گفت

    تو استانبول با کسی آشنا شدم که همش می خندید. نزدیک که شدم دیدم کوه درده. از دردهای خودم خجالت کشیدم.

  9. سورمه :گفت

    آموزنده بود واقعن. من از آتیش زدن بیشتر خوشم اومد، حتمن استفاده می کنم از این روش

  10. Crow Lady :گفت

    ممنون.به دردم خورد.

  11. بازتاب: درباره ی اشتباهات رایج و درمان آن ها | Goldene Verstand

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s