از آنچه نمی دانستم: در ستایش مادرم

این نوشته نوشتن اش سخت است. چون ترس آن می رود که چیزی جا بیفتد و اصل مطلب ادا نشود.

مادر من از خانواده ای معمولی می آید. از پدر و مادری که دل هایشان روشن بوده. پدربزرگم با وجود فقر شدید آنچه در بساط داشته در سفره ی پذیرایی از مهمان می گذاشته. میخواسته هر کس می آید به خانه اش با دلی شاد برود. او وقتی من سه ساله بودم رفت. می گفت من چراغ خانه هستم.

مادربزرگم هم زنی ساده دل و مهربان بود. کلاس پنجم بودم که حالش بد شد و من که تنها خانه بودم زنگ زدم به اورژانس. چون آدرس خانه را درست نمی دانستم اورژانس فکر کرد الکی زنگ زده ام و من زنگ زدم به اداره ی مادرم. چند هفته ای در کما بود و یک روز که از مدرسه آمدم دیدم جلوی خانه ی مادربزرگم شلوغ است. یک آمبولانس هم بود آن اطراف. فکرکردم حالش خوب شده و برش گردانده اند خانه. اما نه… یادم هست رفته بودم توی دستشویی و نمی توانستم باور کنم که رفته است.

مادر من موجود عجیبی است. حتی شبیه خواهر و برادر هایش نیست. من نمی دانم این توانایی از کجا در وجود او پدیدار شده است. مادر من، در قلب و در ذهن سراسر روشنایی است.

نمی دانم که چگونه این درک عمیق را از زندگی، از آدم ها، و از دنیا دارد. حتما به این دلیل است که زیاد می خواند. اما این  به تنهایی نمی تواند کافی باشد. چیزی درون اوست که او را این طور ساخته است. شاید او بسیار هوشمندانه تمام ویژگی های خوب را به ارث برده و از دردهایی که به واسطه ی سیاهی های ژنتیکی بقیه کشیدند جان سالم به در برده است.

مادر من مرا از تمام دردهایی که خودش کشید کاملا جدا کرد. یک مرزی کشید که باعث شد من درگیر گرفتاریهای او نباشم. اساسا اودر تمام دوران زندگی من نگذاشت آب توی دلم تکان بخورد. خود من هم هرگز نمی توانستم این طور باشم. اما او توانست. من را گرفتار درگیری ها با مردی که گذاشته بود رفته بود و یادش نبود زن دارد و بچه نکرد. اساسا برای من فقط مادر وجود داشت. در نتیجه هرگز غصه ی کسی که وجود نداشت جایی در وجود من پیدا نکرد. زاری کردن برای آدمی که وجود ندارد منطقی نیست.

نه قصه ی غمی در خانه گفته می شد و نه نامه ی دردی گشوده می شد. از نظر من منطقی اش این بود که مادر من گاه به گاه به مردی که رهایش کرده بود فحش بدهد. یا بدگویی کند. اما سخنی به میان نمی آمد. در نتیجه من دردی نکشیدم. این همه هوشیاری مادرم برای من قابل درک نیست. که بتواند آنقدر کنترل روی احساسش داشته باشد که بچه را درگیر نکند. و همین باعث شد من مریض نشوم. روانم سالم باشد و تمرکزم برروی زندگی ام و نقاشی ام و شعرم و بازی ام باشد.

نهایت شوخی ای که داشتیم این بود که اسم مردی که رفته بود را گذاشته بودیم «رفتگر». به او می خندیدیم گاه به گاه و با عبارت «رفتگر» بیچارگی و آوارگی او را یادآوری می کردیم. ما حتی آن زمان هم توانسته بودیم از موضوعی که ناراحت کننده بود یک موضوع خنده دار بسازیم.

البته چیزی هم برای زاری کردن وجود نداشت. نکته این بود که آن که رفته بود سعادت زندگی با ما را از دست داده بود. ما چیزی از دست نداده بودیم. دوم اینکه هیچ آدم عاقلی برمزار چیزی که وجود ندارد زاری نمی کند.

مادر من بسیار روشن و باهوش است. او درک بسیار عمیقی در مورد آنچه اتفاق می افتد، در مورد آدم ها، سیاست، دین، ادبیات و هنر دارد. با او می توانید در مورد تمام مشکلات زندگی تان حرف بزنید و او شما را آرام می کند. به همین دلیل است که حتی دوستانم گاه به گاه به او زنگ می زنند و او راهنمایی شان می کند.

او هرگز مرا به خاطر شکست هایم و اشتباهاتم سرزنش نکرده است. ما یاد گرفته ایم که همه اشتباه می کنیم. این جزو روزمره ترین اتفاقات زندگی هر آدمی هست که اشتباه کند.

او پا به پای من تا به همین جا و تا به همین روز آمده و هرگز مرا ناامید نکرده است. به همین دلیل است که تنها کسی که می خواهم اطمینان یابم تمام شادی های زندگی ام را با او شریک خواهم شد مادر من است. او از هر دوستی وفادار تر بوده است.

مادرم

مادرم

Advertisements
این نوشته در مامان, پدر من را بگیر پدر او را پس بده, از آنچه نمی دانیم ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

61 پاسخ برای از آنچه نمی دانستم: در ستایش مادرم

  1. gizlinkimse :گفت

    خیلی خوب بود
    همیشه سلامت باشند

  2. قلبم از خواندن این متن روشن شد! خدا نگهدار مادرانمان باشد! کاش من هم مادری باشم مثل مادر خودم و مادر تو!

  3. مهسا :گفت

    منم دوستی بهتر از مامانم ندارم.یک زن تپل مپل که وقتی دنیایی درد داشته باشم به محض اونکه بغلم میکنه یادم میره همه چی.تمام سالهایی که دانشجو بودم هر روز سر یه ساعت مشخص بهم زنگ میزد.مامانم یه دریاست برای من.
    امیدوارم که مامان شما ومامان من وهمه ی مامانها همیشه سالم باشن…شاد باشن.

  4. Allen G :گفت

    مامانت همیشه پاینده و سلامت و خندان. باز کودکی ام عود کرد و دلتنگ مامان شدم.

  5. میترا :گفت

    سلام عزیزم.من واقعا لذت بردم از اینهمه عشق تو به مادرگلت وتبریک میگم به هردویتان.میگن:خدا که دری رو از رو حکمت ببنده در دیگه ای رو از روی رحمت باز می کنه واین رو من توزندگی خودم هم تجربه کرده ام.سلام منو به مادر فرهیخته وصبورت برسون. امیدوارم دختر من هم چنین برداشتی ازم داشته باشه. راستش گاهی وقتها حس مادری بین من ودخترم عوض میشه.یکوقت اون میشه مادرمن واین منو بیاد همون جمله بالا میندازه چون که دختر بسیار صبور ومهربانی دارم .اون الان مونتراله وداره مثل تو ادامه تحصیل میده خدا یارتون باشه.
    من خیلی دوست دارم وبتو بخونم ولی وضع فیلترشکن ها خیلی ناجوره.دوساعت باید صبر کرد تا سایت های فیلترشده باز بشن.دیشب اومدم وبتو خوندم بعد که کامنت گذاشتم کلا اینترنت پکید!

    • goldeneverstand :گفت

      من به نظرم یک انجمن به نام مادران با فرزندان خارج رفته تشکیل بدیم. تاالان هم سه تا عضو اول مشخصند! شما و مامان من و آواره در آمستردام!
      کلا همگی دور هم جمع بشین گل بگید و گل بشنوید. خیلی خوبه. خوش می گذاره.
      سلامتون رو به مامانم می رسونم مثل همیشه و کامنتتون رو تلفنی براش می خونم.
      اگر گذرمون به مونترال افتاد به دختر شما هم سری می زنیم سلامش را به شما می رسانیم.

  6. مهتاب :گفت

    اميدوارم مادر شما،مادر من و تمام مادران دنيا هميشه زنده و پاينده باشند

  7. رســوا :گفت

    مدتیست که توی خلوتم میخونمت و ولحرفی نمیکنم 🙂 ولی این پستت نزاشت خاموش بمونم
    سفرنامه هات رو دوس داشتم ولی دلنوشتۀ مادرت رو بیشترتر
    خدا برات حفظش کنه دختر و شک نکن که یکی از عوامل دانایی و درکش به همون مطالعه کردنش مربوط میشه
    درود و بدرود

  8. مروارید :گفت

    حدس میزدم مامانت یه استثنا باشه، ولی اینو خوندم دیگه برام مسلم شد. سلام و عرض ارادت ما رو بهش میرسونی لطفاً؟

  9. meykade66 :گفت

    تبریک به مادر حضرتعالی بابت داشتن چنین دختری . ما دین بزرگی به گردنمون در مورد پدر و مادرهامون هست . ما زندگیمون رو مدیون اونا هستیم

  10. رســوا :گفت

    بنظرم يكی از زيبا ترين واژه ها كلمۀ مادر است . در تمام فرهنگها و جوامع انسانی يكی از ارزشمندترين و مقدس ترين كلمات
    مادر است . كسی كه عشقش را بدون هيچ توقعی نثار فرزندش می كنه . حاضره بخاطر او جانش را هم بده . بدون هيچ چشم داشتی كارهايی را برای فرزند می كنه كه هيچ كس ديگری انجام نمی ده . در بدترين شرايط اولويت مادر هميشه فرزندش است و بس .
    راستش خودم را لايق اين نمی دونم كه در مورد مادر چيزی بنويسم ! اما الان می گم مادرم دوستت دارم و دلم برات تنگ شده .
    كاش می تونستم يك بار ديگر ببينمت .
    به سفری رفتی بی باز گشت . 😦
    35 سال از پرواز بی بازگشتت گذشته و من هميشه خوابت را می بينم . دستهای مهربانت و آرامشی كه هنگام سر بر زانوی تو گذاشتن احساس می كردم . ديگر هيچ وقت آن آرامش را تجربه نكردم و مطمئنم كه تجربه نخواهم كرد .
    هميشه در ذهنم همچنان جوان و با طراوتی ! حتی زمانی كه خسته بودی نگاهمان كه به هم گره می خورد برق شادی را در چشمهايت حس می كردم .
    دلتنگتم مادرم ! دلتنگتم ! و گذر سالها هم حتی يك ذره از اين حس دلتنگی من كم نكرده بظاهر خونسرد و جدی ام نگاه نكن ! هنوز از درون همان كودكم كه بودم .

    • goldeneverstand :گفت

      مرسی از کامنت قشنگت. نزدیک بود گریه کنم وقتی خوندمش. امیدوارم دلت شاد باشه و لبت همیشه خندون که این چیزیه که هر مادری رو خوشحال می کنه.

  11. عزيزم راستى كه چقدر خوب مادرت را به قلم كشيدى، و البته جز اين هم انتظار نمى رفت؛ تو همون دو روز ديدار با مادرت حسى كه برايم بجا گذاشت تحسين بود و باز تحسين؛ تحسين زنى قوى ، دانا و در عين حال با قلبى دريايى

  12. ivy :گفت

    من و با مامانت دوست کن..

  13. ساغر :گفت

    عزیزم!
    بجای من بوسه ای بر دستانش بزن، زنان اینطوری را می پرستم، که نمی گذارند آب توی دل بچه هایشان تکان بخورد، آفرین بر شیر پاکی که خورده و بر تو که قدردانش هستی.این اولین پستی بود که ازت خواندم، مطمئنم من بعد اینجا زیاد میام.

  14. behcafe :گفت

    منم دلم خواست خب!
    آفرین به همه مامان های دنیا…
    من مامانم هست، ولی هیچ وقت قدرشو نمیدونم…
    دلم براش میسوزه، ولی کاری براش نمیتونم انجام بدم
    منم میخوام بتونم با مامانم ارتباط احساسی داشته باشم
    ولی نمیتونم
    نتونستم
    هیچ وقت
    این خیلی بده

  15. behcafe :گفت

    راستی… یادم رفت بگم سلام پفک نمکی!!!
    🙂

    • goldeneverstand :گفت

      ها ها… قضیه پفک نمکی چیه؟

      • behcafe :گفت

        نمیدونم والا!!! یه روز تو میگفتی پفک نمکی تو دانشگاتون بوده و نمیدونم چی چی و …. خلاصه دلت گیره پفک نمکی بود فکر کنم! یادم نیست!
        🙂
        حالا من حال کردم بهت بگم پفک نمکی، مشکلیه آیا؟!!! 😀
        اصن دوست دارم خو!!!
        🙂

      • goldeneverstand :گفت

        نه اون چیپس بود. دل اونم گیر من بود نه دل من گیر اون! آقا مطلب رو درست بخونید!
        حالا دوست داری بگی یه بحث دیگس.

      • behcafe :گفت

        😀
        ولی چیس و پفک بودآ….؟! حالا چی شد؟
        شکست عشقی خورد؟!
        خب، اگه دوست نداری دیگه بهت نیگم 😐
        ها؟!
        ولی خوبه ها!!! فکر کن پفک نمکی باشی، اونم برا خود کبیرمان!
        شانس درخونتو زده ها…!
        😀

  16. سلام نمی دونم چرا بعد از خوندن یکی دو پست احساس کردم یک جای خالی می تونه وجود داشته باشه
    ولی این همیشه برای من ثابت شده که که مامانا می تونن جاهای خالی رو پر کنن ولی خدا نکنه اون جای خالی مامان باشه اونوقت باباها دست از پا درازترند و از پسش برنمی آن
    خدا به مادر مهربون شما توان مضاعف بده .
    راستی منم تو کانون پرورش عضو بودم و بچیگی هامو با اون فیلم هایی که با اون دستگاههای قدیمی رو دیوار می انداختن پر می کردم
    راستی با چه اسمی شمارو لینک کنم (توت فرنگی طلایی)

  17. Crow Lady :گفت

    من خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.کاش مامانت هم اینجارو می خوند.خدا حفظش کنه.

  18. bienteha :گفت

    خوش به حالت که مادری به این خوبی داری. امیدوارم همیشه سلامت باشه و با هم شاد باشین.
    من به صورت نامحسوس بهت سر می زنم اما به دلایلی که احتمالا می دونی خیلی نمی تونم لاگین کنم و برات پست بذارم.
    راستی یه تبریک با تاخیر بابت پیدا کردن کار. دیگه اوکی شد یا بازم طول می کشه؟

  19. سورمه :گفت

    خدا مامانت رو برات حفظ کنه و همیشه سلامت باشه. مامان ها فوق العاده ان. منم خدا رو شکر می کنم به خاطر داشتن مامانم. هیچوقت نمیشه جبران کرد کاراشون رو

  20. ژینا :گفت

    خوش بحال مادرت که اینقدر قوی هستند. انشالله سال های سال کنار هم خوش باشید.
    راستی منم معتقدم جایزه نوبل ادبیات را می تونی ببری:)

  21. بازتاب: یک رد پا از نور | Goldene Verstand

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s