چگونه ٬دوباره٬ به بیمارستان رفتم

بله… امروز من ۸ ساعت زیر دست دکترها گذشت و از آنجا که در آلمان همه ۹ ساعت کار می کنند که ۱ ساعت از آن ۹ ساعت را به ناهار و گپ و گفت می گذارنند و در نتیجه می شود ۸ ساعت کامل و از آنجا که به من امروز دریغ از یک قطره آب چه برسد به ناهار هیچی ندادند بعد از ۸ ساعت گفتند برو خونه! به قول آقای همساده همچین داغون شدیم آقا همچین داغون شدیم! ها ها ها!

بله…

بنده امروز صبح ساعت ۸ و نیم رفتم پیش دندونپزشک ایرانی مهربانی که همیشه پیشش می روم. قرار بود دندون تهی را  پر کند. هفته ی قبل ترش هم پیشش بودم و به محض اینکه شروع کرد به سوارخ کردن دندانم قلبم تپش گرفت و می فهمیدم که سرم می لرزد. باخودم گفتم از استرس و ترس است. اینبار هم تا دکتر شروع به سوراخ کردن دندان مربوطه کرد لرزش و تپش شروع شد وباز من به روی خودم نیاوردم. البته هی خواستم به دکتر بگویم  به من آرامبخش بده ولی گفتم ولش کن! بعد هی می دیدم وسط های کار یهو دنودنم درد می گیره گفتم یه امپول دیگه بزنید من تحمل ندارم! دکتر به محض اینکه آمپول دوم را زد دوباره کار را شروع کرد و اینبار تا دردم گرفت  گفتم صبر کند! بعد یکهو گریه ام گرفت و تپش قلبم شدید بالا رفت و سرم به شدت شروع کرد به لرزیدن و بعد پاهایم به شدت می لرزید و کلا انگار که سرع داشته باشم سرتاپا به شدت می لرزیدم. البته من اساسا فکر می کنم از شدت وحشت اینطور شدم و مدام به دکتر اطمینان می دادم که نترسد و من احتمالا ترسیده ام که اینطور شده ام. چون من نمی خواهم آدم ها را نگران کنم! حتی وقتی وضعیتم نگران کننده است!

خلاصه به دکتر گفتم به من یک قرص آرامبخش بدهد و بعد چون شاید یک ربع طول کشید و من هنوز داشتم بالا و پایین می پریدم و می لرزیدم زنگ زدند به اورژانس! دکتر مدام به من می گفت عمیق نفس بکش عمیق نفس بکش نفست رو نگه دار و من سعی می کردم دستورات را انجام بدهم. اورژانس آمد و سرم زدند و و آقای اورژانس هم دست من را گرفت که نیفتم آن وسط. وقتی از مطب دکتر آمدیم بیرون خواستیم سوار آسانسور شویم که دستیار دکتربدو بدو آمد گفت دکتر می گوید برگردید! خلاصه ما همه خندیدیم که چه بامزه باید برگریدم باز و من هم همین طور می خندیدم انگار نه انگار که ۵ دقیقه پیش داشتم می مردم! بعد همگی (من و سه آقای اورژانس) برگشتیم داخل اتاق و دکتر یک ماده ی سفیدی گذاشت روی دندانی که تا نصف خالی کرده بود تا در وافع به نوعی آن را پر کرده باشد و من نمیرم از درد وقتی بیحسی رفت!

بله ما دوباره همگی برگشتیم و من داخل ماشین اورژانس روی تخت خوابیدم و همان طور که ماشین داشت می رفت براساس درختهایی که از پنجره پیدا بود سعی می کردم بفهمم کدام بیمارستان داریم می رویم!

آنها من را به بخش اورژانس بیمارستانی که همان نزدیکی بود بردند و دکترها آمدند و ما همگی لبخند زدیم چون به نظر من خیلی مهم است که آدم ها خوشحال باشند! دکترا ها من را خواباندند روی تخت و یک دختری آمد و گفت که دانشجوی پزشکی است و آیا اشکالی دارد که من را معاینه کند؟ من هم گفتم نه چه اشکالی دارد! بعد از اسمش که روی کارت روی لباسش بود متوجه شدم آلمانی نیست و پرسیدم کجایی هستی گفت روس! من هم انگار نه انگار که باید نقش مریض را ایفا کنم کلی هیجان زده شدم که بله من به روسیه رفته ام و خیلی از معماری مسکو خوشم آمده و او یک کم تعجب کرده بود چون اینکه شما بگویید از معماری مسکو خوشتان آمده حرف جالبی نیست چون اعلب نقاط درصد مسکو معماری قشنگی ندارد و هرچه زیباییست آن چیزی است که از دست کمونیست های دیوانه جان سالم بدر برده و هر آنجا کمونیست ها ساخته اند شامل ساختمان هایی چندین طبقه دقیقا عین هم و بدون ذره ای زیبایی و طراحی می شود. چیزی شبیه شهرک اکباتان! از آن هم زشت تر! این هم یک نمونه از این دست ساختمان ها در مسکو را در اینجا می بینید (عکس از اینترنت):

این هم چهار قسمت از سفرنامه ی روسیه. متاسفانه از سه بار رفتنمان فقط یکبارش را ثبت کردم.

سفرنامه ی روسیه قسمت اول

سفرنامه ی روسیه قسمت دوم

سفرنامه ی روسیه قسمت سوم

سفرنامه ی روسیه قسمت چهارم

بله من همین طور داشتم برای آن خانوم to be a doctor از مسکو تعریف می کردم و از دانشگاه Lomonosov که ما در خوابگاهش چند شب خوابیدیم و خلاصه خیلی هیجان انگیز بود! البته ایشان بیشتر سعی می کرد از حال من بپرسد که چون حال من خوب بود به نظر من باید بیخیال می شد و یک چایی می آورد دور هم می خوردیم دو کلمه هم روسی یاد من می داد فردا که رفتم روسیه بتوانم با مردم حرف بزنم! ولی خب ایشان کارش جدی بود و از من انواع فشار ها را گرفت و روی بدنم یک چیزهای فلزی که مثل بادکش می چسبیدند وصل کرد و بعد توضیح داد که وقتی این ها را که بکند جایش می ماند! منم گفتم فدای سرت! البته اینجا اساسا دکتر هر کاری که می کند به مریض مدام توضیح می دهد چه اتفاقی خواهد افتاد و چه کار می کند. به قول مامانم دقیقا مثل ایران!!! (دماغم دراز شد باز!).

بله ایشان از من خون گرفت و کلی سوال مطرح کرد که آیا مثلا در هنگام لرز درد هم داشته ام آیا می توانستم راحت نفس بکشم و من توضیح دادم که من استرس بودم و از دانشگاه هم استرس بودم در نتیجه این جور شدم. بعد او رفت و من صدایش را می شنیدم که به دکتر اصلی تمام حرف های من را مجددا زد (البته به جز قسمت مسکو!!)  و من از حافظه ی او تعجب کردم.

بعد خانوم دکتر آمد و کلی سوال کرد و شکم من را بررسی کرد  چون من توضیح دادم روز گذشته یکباره شکمم به شدت دچار اسپاسم شده و من حتی راه نمی توانست بروم و شاید او ترسیده بود آپاندیس دارم. آنها ترسیده بودند من دچار تشنج شده باشم چون علایم ظاهری من مثل تشنج بود. خانم دکتر به من گفت پیانو بزنم. منم گفتم من پیانو بلد نیستم و فقط می توانم گیتار بزنم. الگویم هم در زندگی برایان آدامز بوده است.

به هر حال من نهایتا یک آهنگ کلاسیک از بتهون را با پیانو زدم و آن خانوم گفت قطعه ی تندتری را اجرا کنم و من هم همین طور که انگشتانم را در هوا تکان می دادم قطعه ی تندتری اجرا کردم و هی انشگت هایم را از چپ به راست بردم که یعنی دارم روی صفحه ی پیانو حرکت می کنم! کلا توهم زده بودم در حد خدا!

بعد آن خانوم به من گفت چشمم را ببندم و دست هایم را باز کنم و یکبار با دست راست و یکبار با دست چپ انگشتم را بزنم به نوک دماغم و در اینجا بود که فهمیدم من دست هایم هرجا که باشد می توانم بفهمم دماغم کجاست! و این خیلی باحال بود!

در مرحله ی بعدی بازی آن خانوم هی انگشتش را نکان داد و گفت چند تا انگشت می بینی منم یه دونه بیشتر نمی دیدم! خلاصه به نظر می آمد آنها در بیمارستان حوصله شان سر رفته بود! یک خلی و چلی هم مثل من گیر آورده بودند که دلقک کنند! من هم که پایه!

من در زمینه ی پایه بودن یک خاطره دارم که البته خیلی مربوط نیست. ما یکبار رفته بودیم پارک جمشیدیه (همان که نزدیک دربند است! اگر اسمش چیز دیگری بود لطفا تصحیح کنید) و دوستان می دانند که آن بالا یک عالمه پله هست که به یک حوض بزرگ ختم می شود. بعد من همین طور که داشتم از این پله ها پایین می آمدم و یک بند حرف می زدم یک پله را ندیدم و گرمپی افتادم و خیلی صدای بلندی ایجاد شد و یکهو دیدم همه برگشته اند من را نگاه می کنند. چون این صدای گرمپ خیلی بامزه بود و من هم یکهو آن وسط ولو شده بودم همین طورقه قه می خندیدم ول نمی کردم! طوری که فرض کنید اول صدای گرمپ آمد و بعد مردم برگشتند ببیند کی بود ولو شد دیدند یکی داره پا میشه قه قه هم می خنده!

بله. من یک خاطره ی دیگری هم دارم! ما یکبار رفتیم klettern Wald . این Klettern Wald یک جایی است که همه ی درخت ها را با طناب به هم وصل کرده اند و ملت مثل تارزان از طناب آویزان می شوند از این به آن ور می روند که همانطور که می توانید تصور کنید دقیقا خوراک من است! بعد من هیچ بلایی سرم نیامد آنجا! آخرش هم پسرهای گروهمان آمدند گفتند تو خیلی شجاعی آفرین! حتی یکیشان گفت آفرین یکی از مراحلی که خیلی سخت بود را تو رفتی. من گفتم خب تو خودت هم رفتی! او هم گفت نه خب من نگاه کردم تو چجوری رفتی منم همون کاری رو کردم که تو کردی!

بله من آنجا بلایی سرم نیامد و مامانم هم خیلی سفارش کرده بود که مواظب باشم بلایی سرم نیاید. بعد من همان وسط که از درخت ها آویزان بودم زنگ زدم به نون که بیا فردا بریم به یک پارک جنگلی در شمال بایرن (بایرن استانی است که مونیخ در آن واقع است) و بعد به میم هم زنگ زدم و در نتیجه جمعشان کردم که فردا برویم پارک جنگی و شب که جنازه ام برگشته بود خانه نگاه کردم دیدم اگر فردا قطار چهار صبح را سوار نشویم قطار بعدی ۱۰ صبح است و عملا به هیچ چیز نمی رسیم. قرارمان چهارصبح در ایستگاه قطار بود و من می دانستم که وسط راه ساعت یک ربع به ۶ باید از قطار پیاده شویم و سوار اتوبوس شویم. بعد فرض کنید یک لحظه من وحشت زده در قطار بیدار شدم و فکر کردم ایستگاه را رد کرده ایم! بعد فهمیدم ایستگاه بعدی باید پیاده شویم و همین طور که گیج و منگ خواب بودم از بقیه به طرز مسخره ای معذرت خواهی کردم که ساعت ۴ صبح زا به راه شده اند که بروند پارک جنگلی و همین طور که داشتم صبحت می کردم خواستم از صندلی ام پایین بیایم که نگو سطح زیر صندلی ۱۰ سانت از سطح راهرو بالاتر بود و من متوجه این تفاوت ارتفاع نشدم و درنتیجه پایم را که گذاشتم توی راهرو چون اشتباه محاسباتی کرده بودم پایم پیچ خورد و چپه شدم کف راهرو! که خیلی خنده دار بود! دقیقا مثل کارتون ها که یک چیزی می زنند توی سر شخصیت کارتونی و طرف ولو می شود روی زمین! من هم کاملا خوابیده بودم کف قطار! بعدا میم می گفت من از شدت درد به طرز بسیار ناراحت کننده و دلخراشی جیغ می زده ام که او بسیار وحشت کرده است و البته من خودم درد در آن لحظه را یاد نمی آید! من حتی یادم نیست از شدت درد دقیقا در آن لحظه جیغ زده باشم! من فقط یادم هست که آنقدر ترسیده بودم ایستگاه را رد کنیم که داد می زدم« باید پیاده شیم! باید پیاده شیم! در قطار بسته شد! باید پیاده شیم! » چون من به نوعی حس مدیریتی هم دارم و باید تحت هر شرایطی گروه را رهبری می کردم!

البته من بعدا به آن صحنه هزار بار خندیدم. چون دقیقا مثل همان کارتون ها من ضربه خورده و ولو شده بودم و بعد عین یک ربات دوباره بلند شده بودم انگار نه انگار. یک چیزی شبیه ترمیناتور! مامانم هم همین نظر را در مورد من دارد!

تا برسیم به در قطار میم من را از پشت گرفته بود چون نمی توانستم راه بروم و من را از قطار کشیدند بیرون و من اینبار را یادم می آید که از شدت درد جیغ می کشیدم به طوری که راننده از قطار پیاده شد و پرسید چه شده! هوا هنوز کاملا تاریک بود  و راننده به سمت اتاقک بسیار کوچکی که در آن ایستگاه بود دوید و بعد میم هی به من می گفت به او تکیه بدهم تا با هم به داخل اتاقک که حدودا ۱۰۰ قدم با ما فاصله داشت برویم. اما من خوشم نمی آید به کسی زحمت بدهم و در نتیجه درست نمی دانستم که وزنم را بیندازم روی او! آن ها دویدند و ازداخل ایستگاه یکی از این صندلی هایی که زیرش چهار تا چرخ دارد و توی ادارات استفاده می شود آوردند که من را بگذارند رویش! بعد فرض کنید من روی صندلی نشسته بودم و قه قه می خندیدم! چون به نظرم خیلی خنده دار بود که آدم روی آن صندلی بنشیند و دو نفر هم از پشت هولش بدهند! وقتی رسیدیم توی اتاقک گفتم یک نگاه به پایم بیندازم دیدم اندازه ی یک تخم مرغ قلمبه شده روی مچ پایم! در نتیجه خنده متوقف شد و به گریه تبدیل شد!

که آن هم البته طول نکشید! و من بلافاصله عکس گرفتم که همه چیز را مستند کرده باشم.

آنها یخ گداشتند روی پای من و پایم بی حس شد و درد کم شد.

تصویر منتشر نشده ای از پای من

تصویر منتشر نشده ای از پای من

بعد هم جای شما خالی اورژانس آمد و هی پرسید درد داری گفتم نه کمه دردم! آنها من را بردند بیمارستان و میم و نون  تخت من را هی توی بیمارستان از این ور به آن ور می بردند و من هم با موبایلم از میم و نون و بیمارستان فیلم برداری می کردم و میم مدام جوک می گفت و ما همه میخندیدیم کلا خیلی خوش گذشت! میم هم چند تا عکس از من گرفت و وقتی از بیمارستان برگشتیم من گفتم حالا بریم پارک جنگلی درخالی که عین چلاق ها راه می رفتم و به شدت می لنگیدم وآن ها گفتند نه نمی شود!

من و میم و نون در بیمارستان

من و میم و نون در بیمارستان

ما بساط پیک نیک مان را در همان ایستگاه حادثه به پا کردیم و برگشتیم مونیخ من تا یک هفته اصلا نمی توانستم راه بروم و تا یک ماه آتل می بستم ولی با اینحال از روز دوم سوار دوچرخه بودم این ور و آنور می رفتم! طوری که وقتی روز سوم برای عکس برداری رفتم پیش دکتر پرسید چطور آمدی اینجا گفتم با دوچرخه. گفت خونت کجاس گفتم فلان جا که میشه ۹ کیلومتر! گفت ولی خیلیه ها! گفتم نه چیزی نیست!

SAMSUNG

بله.. برگردیم به امروز و بیمارستان و من که ساز می زدم.

من  و دکتر کلی بازی های مختلف کردیم مثلا دکتر به من گفت دست هایش را با تمام زوری که دارم بکشم و هی می گفت بیشتر زور بزن من دردم نمی آید! منم می گفتم خب تو دردت نیاد! دلیل نمی شه که من بیشتر فشار بدم! و بعد او دست هایم من را کشید و گفت مقاومت کنم و منم گفتم اگه بحث کل کله خب یهو بیا مچ بندازیم! بعد آن خانوم کف پاهای من را گرفت و گفت من می کشم تو مقاومت کن! و خلاصه خوب بود! خوش گذشت! بعد ایشان با چکش زدند روی زانوی من واتفاق با مزه ای که می افتاد این بود که پای من تکان می خورد! شما هم همین طور که پاهایتان اویزان است حالا نه الزاما با چکش با مشت بزنید توی زانویتان می بینید که پایتان رفلکس دارد بدون این که کنترلی برآن داشته باشید! درست مثل فیلم ها!

 در اینجا بود که آن ها و همچنین من متوجه شدیم که پای راست من تفریبا رفلکس ندارد و پای چپ کاملا رفلکس دارد. یعنی وقتی به زانوی پای راست چکش می زد کف پای من کمتر تکان می خورد. من البته خودم هم می دانستم این خنگی من باید یک دلیلی داشته باشد که حالا معلوم شد نصف مغز من کار نمی کند. بعد همین قضیه در مورد دست من هم صادق بود و دست راست رفلکس کمتری داشت و بعد آن ها به چشم من نگاه کردند و گفتند مردمک چشم راست بزرگتر است و این آن ها را نگران می کند. بعد زنگ زندند یک پزشک دیگر آمد که از آنجایی که خانوم مهربان پیری بود به نظر من پزشک باتجربه تری بود و آن ها می خواستند مطمین شوند او چه نظری می دهد. او هم همه ی این آزمایش ها و کلی کارهای دیگر را با من انجام داد و گفت من باید سیتی اسکن شوم!

 من همانجا خوابیدم و فکر کردم اگر فلج بشوم چطور بروم دانشگاه و چطور سفر بروم و چطور وبلاگ بنویسم. و دیدم اصلا نگران نیستم و بعد حوصله ام سر رفت و خوابیدم! و بعد یک خانومی آمد من را بیدار کرد. دیدم ساعت دو بعد از ظهره گفتم من گشنمه حداقل یک چیز شیرین بدهید من بخورم اونم گفت تا وقتی نفهمدییم چته نمی تونی چیزی بخوری! منم گفتم وقتی از گشنگی همین جا مردم دلم خنک می شه که آرزوش رو به دلتون گذاشتم بفهمین چمه.

آنها من را بردند به سیتی اسکن که مثل فیلم از کرخه تا راین بود و آن ها برای من کلی توضیح دادند که چه فرقی با MRT دارد و من گفتم من خودم واردم اون دفعه که تو قطار خوردم زمین MRT کردم بعد هم یه صورتحساب چهارصد یورویی اومد در خونه که فرستادم بیمه اونا پولش رو دادن!

 من گردنبدم را در آوردم که روی امواج اثر نگذارد و خوابیدم روی تخت سی تی اسکن و آن ها گفتند چشمم را ببندم و در نتیجه من خودم نمی توانستم آن لحظه ی هیجان انگیز داخل شدن به دستگاه را ببینم ولی می فهمیدم دارم جابجا می شوم!

آنها دوباره من را برگرداندم به تحتم و من باز خوابیدم! تا بالاخره باز یک ا زخدا بیخبری آمد من را بیدار کرد که پاشو باید بری اکو.

من آنجا منتظر نشستم و دکتر توضیح داد که یک آمبولانس می آید که من را ببرند برای اکو از گردنم. بعد از نیم ساعت دو تا پسر با لباس اورژانس آمدند و من را نشاندند روی صندلی چرخ دار و یکیشان گفت این اسم تو که اینقدر سخت است مال کجاست گفتم ایران! بعد اون یکی گفت ای وای! مامان من ایرانیه! خلاصه فامیل از آب در آمدیم البته پسره فارسی بلد نبود و بعد من را گذاشتند توی آمبولانس و یک تخت بود توی آمبولاس که من پرسیدم آیا باید روی تخت بخوابم؟ چون خیلی گشاد بودم به نظرم می آمد هرجا تخت می بینم باید رویش بخوابم. و آنها گفتند نه روی همین صندلی چرخ دار بمان. آن پسر ایرانیه هم آمد و در پشت آمبولانس نشست و کلی با هم حرف زدیم. اسمش زرتشت بود و اسم مادرش مریم بود. صورتش هم ۱۰۰٪ ایرانی بود و در مجموع  بسیار موجود نازنینی بود. گفت ۲۱ سال دارد و به عنوان داوطلب برای کارهای خدمات اجتماعی کمک می کند.

یکی از خاطرات من در مورد صندلی چرخ دار مربوط می شود به همین امسال که مامانم آمد و حالش بد شد من بردمش بیمارستان نزدیک خانه مان. داخل این بیمارستان که شما وارد می شوید یک خط قرمزخیلی خیلی طولانی ای هست که حدود ۱۰ دقیقه هی باید آن را ادامه بدهید تا برسید به بخش اورژانس! من هم مامانم را نشاندم روی یکی از صندلی های چرخ دار و باهم تند تند توی این راهرو می رفتیم تا هیجان کار زیاد شود (من می دویدم صندلی چرخ دار را هم از جلو هل می دادم!) چند بار هم نزدیک بود مامانم با سر برود توی دیوار چون من قبلا در مورد رانندگی صندلی چرخ دار تمرین نداشتم. به هر حال خوش گذشت و مامانم ضربه مغزی نشد.

آنها من را با آمبولانس به یک بیمارستان دیگر برای اکو بردند و آنجا دکتر با یک دستگاهی مثل سونوگرافی که آدم بچه را از تویش می بیند رشته هایی که از مغز نداشته ی من آمده بود و از گردن و زیر شانه ام رد می شد تا به بقیه ی جاهای بدنم برسد را می توانست ببیند. قبلا هم که به خاطر پایم به دکتر رفته بودم با این دستگاه تاندوم های پایم را می دید.

آقای دکتر یک مایع ژله ای را به سر یک دستگاهی (فرضا) شبیه ریش تراش مرد ها زد و گفت الان سرد می شه و آن دستگاه را گذاشت روی گردن من و هی تکان می داد. به نظر می آمد آن ژله حالت سرد داشت و دکتر چون همه چیز را توضیح می دهد این را هم توضیح داد تا من آمادگی داشته باشم. مانتیور دستگاه اکو کنار من بود و من با یک انگشت یک چشمم را گرفتم تا بتوانم آن یکی چشمم را آنقدر چپ کنم که بتوانم مانتیور را ببینم. دکتر از من پرسید آیا چشمم درد می کند؟ گفتم نه می خوام مانیتور رو ببینم! تصویری شبیه این:

این هم شکل دستگاه

دو دکتر با هم نشسته بودند و هردو هرچه می دیدند را تحلیل می کردند و تا یکی می گفت« آهان خودشه» یا « این همونه » و… من می گفتم خاک بر سرم! یه چیزی پیدا کردند! بعد سمت راست گردنم تمام شد و دکتر اطمینان داد که نگران نباش ما هیچ مشکلی پیدا نکردیم و حالا باید سمت چپ را نگاه کنیم. منم گفتم خب  چند تا طناب که تو گردن من آویزونه و یه سرش هم به هیچ جا وصل نیست( بی مغزی و هزار دردسر) که معلومه اشکالی نداره.

 سمت چپ هم مشکل نداشت و آن ها زیر شانه را هم چک کردند و آن هم مشکل نداشت و دکتر کف پای من را فشار داد و گفت من هم فشار بدهم و بازهم گفت مشکلی نیست!

وقتی کارشان تمام شد زنگ زدند که دوباره آمبولانس بیاید و با هزار بدبختی فامیلی من را خواندند چون فامیلی من برای اینها سخت است و ما همه خندیدیم. من اساسا هرجا فامیلی ام با هزار بدبختی خوانده میشود می خندم.  دوباره دو نفر با صندلی چرخ دار آمدند من را بردند سوار آمبولانس کردند و به بیمارستان اول برگرداندند! در آنجا خانوم دکتر گفت من هیچ مشکلی ندارم ولی بهتر است پیش نورولوژیست بروم و من حدود نیم ساعت دوباره نشستم تا دکتر یک نامه بنویسد که شرح مشکلات من چه بوده و بالاخره ساعت چهار و نیم گرسنه و تشنه از بیمارستان در آمدم با قطار رفتم سمت مطب دکتر دندانپزشک تا دوچرخه ام را که از صبح آنجا بود بردارم و بعد با دوچرخه زیر باران شدید ۶ کیلومتر راندم تا برسم  دانشگاه. توماس که تلفنی خبر داشت من بیمارستان بوده ام گفت تو دیوانه ای که آمده ای کار کنی و من گفتم من خودم هم تازه امروز فهمیدم و از آنجایی که داشتم تلف می شدم دیدم فایده ندارد و با دوچرخه شش کیلومتر دیگر راندم و آمدم خانه!

Advertisements
این نوشته در آلمان, بیمارستان, تصادف ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

40 پاسخ برای چگونه ٬دوباره٬ به بیمارستان رفتم

  1. صاب مرده :گفت

    چه خوب که چیز مهمی نبود…حالا آخرش چت بود؟

  2. تو يعنى واقعاً امروز فهميدى ديوانه ايى دختر جان؟!!
    حالا بالاخره معلوم نشد چرا يه قسمت بدنت غير فعاله؟! به نظر من كه تو چون زيادى فعالى سمت چپ و راست قرار گذاشتن نوبتى استراحت كنن! واسه اين توافقه كه تو همچنان روپايى !! چون كسى كه پاش پيچ ميخوره و باد ميكنه بعد ميخواد بره پارك معلومه كه خودش عقل درست حسابى براى مراقبت از بدنش نداره! بدن بيچاره خودش بايد به فكر خودش باشه خوب

  3. سورمه :گفت

    آخ دختر نگرانت شدم خیلی. تا آخر پست دلهره داشتم! خیلی مواظب خودت باش
    راستی جمشیدیه نزدیک کلکچال هست، نه دربند

  4. وارونه :گفت

    یعنی چه کردی با اونا!

  5. Allen G :گفت

    کلا تخصص این رو داری که از کاه، کوه بسازی و از غم‌انگیز‌ترین لحظات، خنده دار‌ترین هارو، خوشحالم که چیزی نبوده،

  6. مروارید :گفت

    یه کم بیشتر به خودت اهمیت بده. بابا این بدن بیچاره آخه چه گناهی کرده که گیر تو افتاده 🙂
    ولی خارج از شوخی ممکنه که به بی حس کننده ها آلرژی داشتی . به هر حال دفعه دیگه که میری اون دندون رو درست کنی درست به واکنش های بدنت دقت کن .

    • goldeneverstand :گفت

      نه اتفاقا همشون گفتن آلرژی نیست. هم دندونپزشک و هم بیمارستان می گفتن به خاطر تزریق دوم بوده و مقدار بی حس کننده ی داخل بدنم زیاد شده و بدنم واکنش نشون داده. حالا به نظر من این وسط من هم ترس شدید داشتم دوتاش با هم قاطی شده تبدیل شده به تشنج.
      حالا یه روش اینه که قبل از اینکه برم پیش دکتر مست کنم! ریلکس بگیرم بخوابم اونام هرکاری می خوان با دندونام بکنم!

  7. mErsAd :گفت

    سایز پات چنده ؟

  8. boroba :گفت

    اینجا توی ایران یه چیزی شبیه این لرزیدن برای من پیش اومد دکتر گفت از این به بعد بگو به داروی بی حسی حساسیت داری که اون یکی دارو رو برات بزنم
    توی ایران دو جور دارو برای بی حسی هست یکی برای آدمهای نرمال یکی برای کسانی که به داروی اولی حساسیت دارن که داروی دوم رو فقط بعضی از دندون پزشکا دارن
    به نظر من شما هم اینو بررسی کن شاید به داروی بی حسی معمول حساسیت داری و باید نوع دوم رو بهت تزریق کنن.

  9. بازتاب: از آنچه نمی دانیم: در ستایش خنده | Goldene Verstand

  10. امیر :گفت

    امیدوارم خوب شده باشی

  11. بازتاب: سفرنامه ی Rothenburg ob der Tauber | Goldene Verstand

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s