جزیره ام…

یک وقت هایی فکر می کردم بچه دار که بشوم من و بچه ام دوتایی می رویم در یک جزیره ای که دست هیچ کس بهمان نرسد. همان جا زندگی می کنیم و هیچ کس نمی تواند به ما آسیب بزند.

با هم کتاب می خوانیم و ساز می زنیم و نقاشی می کشیم.

همچین جزیره ای را مادر من در خانه مان ساخت. کتاب می خواندیم. هر دوتایمان روی مبل تمام روز دراز می کشیدیم و کتاب می خواندیم و اگر تلفن زنگ می زد  یا کسی زنگ در را می زد جواب دادنش را به همدیگر حواله می کردیم. یک مرزی کشیدیم بین خودمان و «فامیل». نیازی نداشتیم به کسی. خودمان دونفری در جزیره ی مان بودیم و عشق می کردیم. ما هیچ صدای اضافه ای نمی خواستیم.

جزیره ی دیگری هم داشتم که در کانون پرورش فکری بود. آنجا از همه ی آدم های مسموم دنیای بیرون به دور بودم. از «دوم دبستان» تا زمانی که دانشجوی ارشد بودم کنار آدم هایی که مثل خودم فکر می کردند شعر و داستان می خواندیم و نقاشی می کشیدیم و خطاطی و سفالگری و چوب بری می کردیم. تمام کارهای خوب دنیا را می شد آنجا انجام داد. آنقدر خوب که گاهی آرزو می کردم عصر که کانون تعطیل شد من را یادشان برود و درها را قفل کنند و من بمانم آنجا و کتاب هایم.

هربار که دردم می آید، یعنی هربار که آدم ها من را درد می آورند، دلم می خواهد برگردم به جزیره ام که هیچ انسانی را به آن راه نیست. دلم می خواهد بچه ام هم همان جا با من بماند. عاشق نشود یک وقت، که بعد بشکند، که بعد فکر کند «آدم به سی سالگی که رسید آنقدر عشقش مرده است که می داند عشق به دنیا نمی آید بلکه فقط می میرد»*.

*از بهنود

Advertisements
این نوشته در Eternal Sunshine of the spotless mind, Hoffgarten, در ستایش صبوری و عشق ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

31 پاسخ برای جزیره ام…

  1. مامان :گفت

    منم جزیره میخوام!

  2. پیمان :گفت

    مادر خوبی میشی.
    🙂

  3. گلدن اگه یه بابای بچه خوب باشه میشه سه تایی برین به اون جزیره. منم جزیره دوست دارم. جزیره ای آدمای توش مثل خودم باشند

    • goldeneverstand :گفت

      هیچی. همه چی مثل همیشه س.

      • پس چرا من فكر كردم دلتنگى واسه مامانت؟! پاشو يه دو روز بيا اينجا دل جفتمون باز شه يكن

      • goldeneverstand :گفت

        نه من دلم برا مامانم تنگ نمی شه. باهم روزی یک ساعت حرف می زنیم دیگه. بسه!
        بذار بیام آخن شنبه یکشنبه ها میام خونت تلپ می شم. فقط تا اون موقع زنده بمون!!! مطمین باش ذخیره غذایی کافی داری تا اون موقع. یه وقت دم پنجره نری بچایی! دررو هم به روز کسی باز نکن. یهو یکی میاد وسوسه می کنه تورو که بری بیرون بعد تو توانایی مواجهه با دنیای بیرون رو نداری ممکنه طوریت شه! می دونم که کسی نمی تونه تورو از خونه بکشونه بیرون ولی خب کاره دیگه! احتیاط همیشه مهمه.

      • بيا بيا … من قول ميدم تا اون موقع زنده بمونم، اولين شنبه كه مياى ياد نره حسابى خوراكى بياريا!!! چون احنمالن ذخيره م چند هفته ست كه تموم شده!!! خيالت بابت در هم جمع من خوابم صداى زنگ نميشنوم كه بخوام گول بخورم، واسه تو هم كليد گذاشتم زير گلدون!!! 🙂

      • goldeneverstand :گفت

        دروغگو! چرا فرافکنی می کنی؟!!! اونا که میان می خونن نمی دونن من که می دونم شماها گلدون ندارین بیرون در! آخه راهرو به اون تنگ و تونگی کجاش گلدون جا می شه!
        خب بگو نمی خوای بیام! چرا می گی کلید رو گذاشتم زیر گلدون! نکنه گذاشته زیر گلدونی که تو اتاقه!

      • هاهاها از تو انتظار بيشترى داشتم، پس تو هم كم خنگول نيستيا!!!؟ آخه تو اول بايد بتونى بياى تو ساختمون كه به راهروى تنگ برسى؟!! خوب منظورم از گلدون دقيقاً گلدون نبود، بيرون خونه بود ، كنار ساختمون بغلى به باغچه ى نبم متر در سى سانت هست اونو ميگفتم !!!

  4. دقیقا در همین لحظه پاراگراف آخر نوشته ات منو از وسط به دو نیم تقسیم کرد… 😐

  5. علیرضا :گفت

    پاراگراف اول رو که خوندم، گفتم حتمن یه جمله خاص رو برات می نویسم و به اصطلاح تیز بینی و نازک اندیشی خودم ور می کنم چماق و می کوبم توی سرت!!
    ولی اسم کانون پرورش فکری رو که دیدم، پرت شدم به بیست و چند سال پیش. دقیقا من هم دوم ابتدایی بودم. ولی تفاوت عمده من با تو این بود که ادامه اش ندادم. فقط همون تابستون بود. مثل خیلی از کارهای دیگه زندگیم که ادامه ندادم. با همه اینا به این نتیجه رسیدم که اون چماق رو بکوبم توی سر خودم و ما بقی امروز رو دپسرده باشم که چرا توی زندگیم این همه کار نکرده دارم.
    راستی. خیلی وقت بود که اینجا نبودم. تو بذار به حساب تنبلی. یا به عبارتی» خاموشیه ما، نیست برهان فراموشیه ما»
    راستی 2. سلام سوسیس! شاید هم سلام کالباس!!!!!!

  6. علیرضا :گفت

    این «بهنود» همون بهنود معروفه؟ یا یه آدم معمولی که قراره بعدن معروف بشه؟!
    جمله اش رو باید قاب گرفت.

  7. Allen G :گفت

    یاد روزهای کانون بخیر… چقدر الان دلم هواش رو کرد. همه آدما جزیره تنهایی هاشون رو دارن، فقط رنگ و لعابش فرق میکنه، نه؟ بعضی ها جزیرشون رو کوچیک میسازن بعضیها به اندازه دنیا… بچه ت رو نبر توی اون جزیره، حبسش نکن، وگرنه همیشه آرزوی رسیدن به خشکی اون دور دست ها رو داره… هیچ وقت نمیفهمه که یه سرابه… بزار خودش به این نتیجه برسه که اون جزیره تنها جای امنه.

  8. سورمه :گفت

    خیلی خوشم اومد از این پست
    به آدم های مسموم و تاثیرشون روی بچه خیلی فکر کرده بودم و زیاد به نتیجه نرسیده بودم. این کامنت آخرت هم خیلی خوبه: کانون خودم رو درست می کنم و یه عده آدم غیرمسموم میذارم توش

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s