سفرنامه ی آخن و کلن روز اول

سفرنامه ی آخن و کلن قسمت صفر

قطار ساعت ۷ و نیم صبح از ایستگاه مرکزی قطار حرکت می کرد و در کلن باید یکبار قطار را عوض می کردم تا ساعت ۱ بالاخره به آخن برسم. با قطار ICE سفر می کردم که در آلمان به عنوان قطار سریع السیر شناخته می شود.

قطار ICE (عکس از اینترنت)

قطار ICE (عکس از اینترنت)

تمام راه خودم را مشغول کردم که در مورد شرکت تا می توانم بخوانم واز این اطلاعات و پروژه ها یادداشت برداری کنم درست مثل بچه مدرسه ای هایی که امتحان دارند. اینجا اساسا بزرگترین خطر در هنگام مصاحبه این است که از شما در مورد شرکت بپرسند و شما نتوانید توضیح دهید. در نتیجه باید مطمین شوید قبل از مصاحبه در مورد شرکت به اندازه ی کافی مطالعه کرده اید و مثلا در مورد تاریخچه اینکه رییس چه کسی است چه پروژه هایی در آنجا انجام می شود و الی آخر اطلاعات دارید.

در کلن قطار را عوض کردم و سوار قطاری شدم که به آخن می رفت. داخل قطار یک پسری بود که ریش هایش را تمیز نزده بود و کمی هم سیاه سوخته بود. با خودم گفتم ایرانی است! داشتم با خودم فکر می کردم یک جوری باید بروم و غافل گیرش کنم که من فهمیدم تو ایرانی هستی! اصلا این بازی خیلی خوب است! بازی اینکه مچ مردم را می گیری که من فهمیدم ایرانی هستی! خلاصه هی با خودم مقاومت کردم که به روی خودم نیاورم و هی دیدم نمی شود من مطمین هستم این ایرانی هست. در تمام این مدت هم مثل مرد های چشم چرون زل زده بودم بهش و شرایط رو سبک و سنگین می کردم! حالا از من نپرسید دقیقا چه شرایطی چون خودم هم نمی دونم!  تا اینکه دیدم تلفن اش زنگ زد و شروع کرد فارسی حرف زدن! من از طرفی خوشحال شدم که حدسم درست بوده از طرفی هم فکر کردم اگر الان برم و باهاش فارسی صحبت کنم اون فکر نمیکنه من باهوشم چون تابلو جلو من فارسی حرف زده. خلاصه در نهایت همون طوری که می تونید تصور کنید من بی خیال پسره شدم و نشستم رو صندلیم و منتظر شدم برسیم ‌آخن و منم به کارم برسم. خیر! اشتباه تصور کردید! بنده بالاخره رفتم  به این آقا گفتم سلام! و او هم اول متعجب من رو نگاه کرد که از زمین و هوا نازل شده ام دارم بهش می گم سلام و بعد گفت سلام! بعد من توضیح دادم دارم می رم آخن و پرسیدم او هم آخن زندگی می کند؟ و او گفت نه کلن زندگی می کند ولی باباش داروهاش رو جا گذاشته بوده خونه و حالا اون داره می ره آخن که داروها رو برسونه به باباش. امیدوارم آقای مورد نظر الان وبلاگ من رو نخونه البته! خلاصه ایشون از من پرسیدند من برای چی دارم می رم آخن و منم گفتم برای مصاحبه! ایشون هم پرسیدند برای کدوم مجله یا روزنامه؟!!! منم کلی کف کردم که بله من فلان celebrity هستم و دارم می رم مصاحبه که عکسم رو هم گنده بندازن رو مجله شما چطور من رو نشناختید! بله! بنده توضیح دادم که دارم می رم برای مصاحبه ی شغلی! البته با آن تیپ ضایعی که من بودم واقعا خیلی جای تعجب داشت که celebrity باشم. چون کت دامن مشکی پوشیده بودم که همان طور که می توانید تصور کنید باید منجربه خوش تیپی من شود. اما اگر چشماهایتان به سمت پایین حرکت کند می بینید نه تنها جوراب شلواری به پا ندارم بلکه یک کتونی پوشیده ام که بندهایش هم بسته نیست و به طرز شلخته ای بندها را کرده ام داخل کفش! خلاصه ما رسیدیم آخن و از قطار که پیاده شدیم همین طور که داشتیم صحبت می کردیم پدر این آقا را در ایستگار قطار دیدیم و بلافاصله دایی ایشون هم آنجا بود و من هم از بس جوگیر شده بودم  با آن ها سلام علیک کردم و دست دادم بدون اینکه بدانم چرا دارم دست می دهم انگار صد سال است همدیگر را می شناسیم! آن آقا هم من را به خانواده شان معرفی کردند. بله این آقا به من شماره تلفنشان را دادند که فردا که به کلن آمدم (قرار بود شنبه عصر از آخن به کلن بروم) به ایشان زنگ بزنم تا کلن را به من نشان بدهند که البته ایشان به من بسیار لطف داشتنتد.

از ایستگاه قطار که خارج شدم دیدم یک هتل آن سمت خیابان است که من رفتم و به آن ها برگه ی رزرو هتل را نشان دادم و پرسیدم آیا این همان هتل است! آن ها هم من را به داخل هتل بردند و هی گشتند اسم من را پیدا نکردند! بعد برگه ی رزرو را نگاه کردند گفتند یه هتل دیگس! منم گفتم بابا من که اولش پرسیدم این همون هتله یا نه! هتل من سه دقیقه با ایستگاه قطار فاصله داشت و من سریع رفتم به اتاقم وکفش تق تقی هایم را از کیفم در آوردم جوراب شلواری را به پا کردم آرایش کردم و شدم شبیه یک آدم حسابی! در روایات آمده که آن حضرت در لباس مبدل روزها به مصاحبه می رفت به طوری که آشنایان و دوستان دیگر نمی توانستند او را بشناسند.

توی ایستگاه قطار که منتظر بودم تا قطار بیاید تصمیم گرفتم مشق هایم را بخوانم نکند چیزی را فراموش کرده بودم و شروع کردم برگه هایی که از اطلاعات شرکت پرینت گرفته بودم را خواندن که باد آمد و برگه ها افتاد آن طرف سکوی قطار! البته بین این طرف سکو و آن طرف سکو یک نرده ی آهنی بود و بنده مجبور شدم با آن دامن تنگ نسبتا کوتاه تلاش فراوانی کنم که برگه ها را از آن طرف بردارم و یک خانومی که به نظرمی آمد خیلی حال کرده با این قضیه گفت از این به بعد باید شلوار بپوشی! بعد هم همینجور حرف زد و قه قه می خندید! من البته اولش قه قه خندیدم چون وضعیت بامزه و مسخره ای بود و خندیدن هم که مفت است! من هم که کلا دست به کمدی ساختنم از هر قضیه ای خیلی خوب است! آن خانوم کلی هیجان زده شده بود و همین طور شروع کرد به صحبت کردن و قه قه خندیدن و کمی که گذشت از آنجایی که مطمین نبودم آن خانوم دقیقا دارد در مورد چه چیزی قصه ی بامزه ای تعریف می کند به لبخند زدن اکتفا کردم.

در قطار خانوم نازنین شلوار قرمزی کنارم بود که تمام راه با هم صحبت کردیم و او هم کلی هیجان زده شد که من مصاحبه دارم و کلی آرزو کرد که قبول بشم! بعد هم در مورد مونیخ صحبت کرد که البته به نظر می آمد یک چیزی در ایستگاه مرکزی قطار مونیخ بوده که ایشان خوششان نیامده و من دقیقا نفهمیدم که آن چیز چیست! ولی تایید کردم که بله این چیزی که شما گفتید را حق دارید و اصلا جالب نیست!

حالا البته الان آواره در آمستردام می گوید این کار من خود شیرینی است! ولی من اساسا به این نتیجه رسیده ام که در برخی مسایل ابراز هم عقیده بودن با غریبه ها حتی با آشنایان در مواردی که نهایتا هیچ تاثیری ایجاد نمیکند اصلا اهمیتی ندارد. مثلا فرض کنید این خانوم ۲۰ دقیقه داشت با من صحبت می کرد و خب از مونیخ خوشش نمی آمد حالا چه اهمیتی داشت که من بگویم نه من خیلی خوشم می آید؟ نهایتا من می توانستم لبخند بزنم یا نظری ندهم. اما مخالفت کردن جالب نیست. مثلا در همین سه روزی که من در آخن و کلن بودم با کلی آدم حرف زدم و وقتی می گویید از مونیخ می آیید همه می گویند اوه! اکتبرفست! اکتبر فست فستیوالی است که در دو هفته ی آخر سپتامبر در مونیخ برگزار می شود و در واقع جشن آبجو خوری است و از همه جای دنیا می ریزند به مونیخ که آبجو بخورند! حالا البته کلی وسایل بازی بچه ها هم هست که جنبه ی تفریحی اش برای خود من همان وسایل بازی است چون من اساسا آدم آبجوخوری نیستم و از طرفی هم در اکتبرفست شما برای یک لیتر آبجو ده یورو پیاده می شوید که پول زیادی است! حالا فرض کنید در این چند روزی که من در آخن و کلن بودم یک عده می گفتند از اکتبرفست درمونیخ خوششان نمی آید و یک عده می گفتند خوششان می آید و من به هر دو گروه گفتم بله درست می گویید! چون اساسا هیچ اهمیتی ندارد که کسی از این جشن خوشش بیاید یا نه و در هیچ چیزی تغییر نمی کند. ما هم در هنگام گفتگو نباید وقتمان را تلف بکنیم برای ابراز مخالفت در مورد چیزی به این بی اهمیتی.

اینجا هم چند عکس از فستیوال گذاشته ام. مردم لباس محلی خاصی می پوشند که البته بنده هم سال گذشته یکی از همین لباس هایی که برتن بانوان می بینید را خریدم! به جهت اینکه این لباس ها اساسا جلو نما هستند (به جای بدن نما!)‌ من به شخصه اسم Oktober fest را گذاشته ام Boobs fest!

در تصویر زیر هم یکی از جذابیت های بصری اکتبرفست را می بینید. کسانی که آنجا کار می کنند اعم از زن و مرد گاها تا ۱۲ لیوان یک لیتری آبجو را همزمان جابجا می کنند و سر میز ها می آورند و باید توجه کنید که خود لیوان خالی هم سنگین است چه برسد به این که پر هم باشد!

وقتی قطار رسید به جایی که باید پیاده می شدیم با خانوم شلوار قرمز دویدیم سمت اتوبوسی که در ایستگاه پارک کرده بود. او از راننده پرسید که من چگونه می توانم به فلان منطقه برسم. راننده به من گفت خب تو می تونی با اتوبوس من بیایی ولی خب وقتی پیاده شدی ده دقیقه باید پیاده بروی. من هم گفتم نه دیر می شود چون من حتما باید سر ساعت ۳ در شرکت باشم و حتما باید با تاکسی بروم. او هم سریع زنگ زد به رفیقش که به نظر می آمد تاکسی دارد و گفت یک خانوم خیلی خوشگل خوش تیپ که کت دامن مشکی پوشیده الان اینجاست و یه تاکسی می خوام! بعد گفت نه جدی می گم این خانم خوشگل مصاحبه داره باید برسه فلان جا!
بعد به نظر می أید چون من خوشگل بودم دوستش هم گفت سریع می آید و به طرز معجزه آسایی ۵ دقیقه بعد آقای دوست با تاکسی آنجا بود. در همین حین خانوم شلوار قرمز هم هی بدو بدو آمی آمد پیش ما ببیند چه شد! به نظر می آمد او هم نگران است که من دیر نرسم. من هم سریع شماره تلفنش را گرفتم که هم بعدا بهش هم زنگ بزنم تشکر کنم و هم وقتی نوامبر آمد مونیخ (به خاطر مریضی شوهرش باید در نوامبر به یک بیمارستان تخصصی در مونیخ می آمدند) ببرمش همه جا را نشانش بدهم. بعد که تاکسی آمد من هی از توی تاکسی برای خانوم مهربان دست تکان دادم که یعنی دمت گرم و خیلی باحالی و اینا.
خلاصه خیلی صحنه ی جالبی بود. انگار همه داشتند بدو بدو می کردند که من برسم به مصاحبه ام.
من طبق ایمیل های دریافتی می دانستم که شرکت دو ساختمان متفاوت در آن منطقه دارد و ما باید به ساختمان شماره دو بریم. اما به نظر می آمد راننده خیلی با آن منطقه آشنا نبود. اول من را گذاشت جلوی یک ساختمان و من دیدم پنجره های همکف باز هستند. می خواستنم از پنجره بروم تو و بپرسم که این همان ساختمان است؟! اما خب چند نفر توی همان اتاق بودند و من سرم را از پنجره کردم تو و آن ها گفتند نه اینجا شماره یک است! و از همان پنجره با صدای بلند به راننده توضیح دادند چطور به ساختمان شماره دو برسد. من در زمینه ی ورود به ساختمان از پنجره دو تا خاطره دارم که یکی از آن ها مربوط می شود به زمانی که خیلی جوان تر از اینی بودم که الان هستم. در سن ۱۷ سالگی ما خانه ی دایی ام در »خارج»!!! بودیم و دایی ام خانه نبود و من و مامانم که از خانه بیرون رفتیم فهمیدیم کلید را جا گذاشته ایم و من از پنجره رفتم توی خانه و کلید را آوردم! خاطره ی دومم مربوط می شود به چند هفته پیش که مصاحبه داشتم و رفتم زنگ شرکت را زدم ولی هرچه زنگ می زدم کسی در را باز نمی کرد! بعد دیدم پنجره های همکف بازند من هم شلوار به پا دارم چه روشی بهتر از اینکه از پنجره بروم تو! در نتیجه تصمیم گرفتم اول از پنجره داد بزنم ببینم کسی آن ور ها نیست و اگر نبود بروم تو که یکهو خدای نکرده نامحرم نیاید من را در قاب پنجره ببیند. داد که زدم یک پسری آمد گفت ما شرکت بقلی هستیم! بازم زنگ بزن! بعد رفتم از پنجره های هم کف آن طرف ساختمان بروم تو دیدم یک آقایی نشسته توی اتاق! گفتم آقا من می خوام بیام تو اونم گفت ما اون یکی شرکت بقلی هستیم! بازم زنگ بزن!‌ درنتیجه من هی زنگ زدم باز و بعد یک آقایی با ماشین داشت رد می شد از جلوی همان ساختمان من هم پریدم جلوی ماشین اش گفتم من می خواهم برم فلان شرکت مصاحبه دارم او هم در شرکت را برایم باز کرد و رفت!

من اساسا از بچگی از همه چیز بالا می رفتم. یادم هست یک کمدی داشتم که چهار طبقه داشت و تا سقف می رفت. مامان من چیزهایی که قرار بود من با آن دسترسی پیدا نکنم (مثلا لباس هایی که دایی ام از خارج می فرستاد که کمی که بزرگتر شدم اندازه ام می شد) را می گذاشت در بالاترین طبقه ی کمد یا حتی روی سقف آن و بعد من در غیاب مادر از طبقه های کمد بالا می رفتم که به چیزهای ممنوعه برسم. یکبار که بالا رفته بودم آن بالا گیر کرده بودم و ترسیده بودم بیایم پایین و درنتیجه مادر را صدا کردم! خاطره دیگرم مربوط می شود به زمانی که ۱۵-۱۶ ساله بودم رفته بودیم جنوب و من از یک درخت تمشک می رفتم بالا تمشک بچینم و پسرهایی که در گروه ما بودند هیچ کدام جرات این کار را نداشتند چون بالای درخت یک کندوی زنبور بود! و من هم به هر حال یکبار وقتی داشتم از درخت پایین می آمدم مانتو ام گیر کرد به یک شاخه و از درخت آویزان ماندم! بعد هم مانتو کمی جر خورد که مهم نیست!

خلاصه… برگردیم به من و آقای راننده که با سرعت به محل ساختمان شماره دو حرکت کردیم و من وقتی از تاکسی پیاده شدم با سرعت تمام شروع کردم به دویدن چون دقیقا ساعت ۳ بود! و بله! در ساعت ۳ و یک دقیقه من وارد پذیرش شرکت شدم و بعدا فهمیدم وقتی من بیرون می دویده ام درست از جلوی پنجره ای رد شده ام که مصاحبه در آن بود و آن ها من را دیده اند که به وضعی در خور توجه با کفش های تق تقی ام در حال دویدن هستم.

مصاحبه خیلی خوب پیش رفت جای شما خالی و همان طور که متوجه شدید امروز به من ایمیل زدند که شغل را به من داده اند که بسی مایه ی خوشحالی بود. چهارنفر با من مصاحبه می کردند که دو نفر رییس بخشی بودند که من برای آن اپلای کرده بودم و یکی رییس مهمتری بود و یکی هم رییس بخش منابع انسانی. چون در بخش hobby های رزومه ام نوشته بودم کوهنوردی دوست دارم آقای رییس بزرگ پرسید دماوند را هم فتح کرده ام؟! که من تعجب کردم ایشان دماوند را از کجا می شناسد! بعد هم درمورد تجربه های هیجان انگیز سنگنوردی ام در سنگ یخچال و فرود از آبشار های نزدیک امامزاده داوود تعریف کردم! البته غرض دیگر من هم این بود که آن ها بدانند من همه ی این کارها را در ایران به عنوان یک زن انجام داده ام و ما خیلی کشور باکلاسی هستیم و زن ها ورزش می کنند حتی در دل کوه و طبیعت! من اساسا خیلی برایم مهم هست که آن ها کشور من را دوست داشته باشند و در نتیجه هرجا مصاحبه می روم از ایران کلی خوب می گویم. از طرفی هم شما وقتی حس خوبی نسبت به یک کشور داشته باشید اگر بلایی سر مردم آن کشور بیاید ناراحت تر می شوید نسبت به زمانی که بی تفاوت باشید یا حتی بدتان بیاید. به نظر من این که رسانه ها در اینجا این همه از ایران بد می گویند یکی از اهدافش همین است که مردم از ایران بدشان بیایند و وقتی ما را مثلا از نظر دارو تحریم می کنند حتی یک نفر هم دردش نیاید که خب نکنید این کار را با این مردم.

در میان مصاحبه من یک کلمه را حواسم رفت و به فارسی گفتم و خندیدم گفتم ای وای من فارسی گفتم! بعد آقای رییس بزرگ گفت بله فهمیدم! فلان کلمه را فارسی گفتی! گفتم ای وای شما ایرانی هستید؟ گفت نه خانومم ایرانی هست! خلاصه به نظر می آمد در مورد من تحقیقات لازم را از خانومش کرده چون اسم دانشگاه های خوب تهران را نام برد و گفت می دانم دانشگاهی که در آن درس خوانده دانشگاه خوبی است. بعد از مصاحبه آقای رییس بزرگ به من بعضی اتاق های شرکت را نشان داد و من را به بعضی از کارمند ها معرفی کرد و مدام به فارسی می گفت بفرمایید! که خیلی بامزه بود!

بعد از مصاحبه آن ها گفتند یک تا دو هفته ی دیگر نظرشان را به من خبر خواهند داد و من را به امید خدا سپردند دست یک تاکسی که برم گرداند به هتل.

در هتل سریع دوربینم را برداشتم و راه افتادم که شهر را ببینم. اما کاشف به عمل آمد که نه تنها شارژر دوربین را نیاورده ام که کارت ذخیره ی تصویر را هم نیاورده ام. سر راه رفتم و یک SD card خریدم. بعد هم شروع کردم به قدم زدن.

در ادامه تصاویری از آخن می بینید…

سالن اپرا در آخن

سالن اپرا در آخن

P1040964_ P1040965_ P1040966_ P1040967_ P1040968_ P1040969_

وقتی به مرکز شهر رسیدم کلیسای اصلی را دیدم و حیاط پشتی آن که در تصویر زیر می بینید.

P1040975_

با دیدن حیاط کیسا همین طور بی خود و بی جهت دچار احوال معنوی شدم طوری که تقریبا گریه ام گرفت و فهمیدم از آخن خوشم آمده! به داخل کلیسا رفتم که در اینجا عکس هایش را می بینید.

P1040977_ P1040978_ P1040980_

وقتی از کلیسا آمدم بیرون متوجه کلیسای دیگری شدم که به داخل آن رفتم و دیدم مراسم دعا است و همه ایستاده اند و کشیش دارد موعظه می کند. من هم مثل بقیه ایستادم و گوش دادم. اینجا رسم است که وقتی موعظه ی کشیش تمام شد شما با کسانی که کنارتان بوده اند دست می دهید. درست مثل ایران که وقتی نماز جماعت در مسجد تمام می شود آدم ها با هم دست می دهند و می گویند قبول باشد! کلا به نظر من خیلی کار نازنینی است چون من اساسا حرف زدن با آدم ها را دوست دارم! بعد هم آدم احساس جوگیر بودن می کند وقتی با بقیه دست می دهد و به آن ها می گوید قبول باشد چون مثل این است که آن آدم ها را می شناخته!

این جا یک رسمی دارند که یک بیسکوییت های  کوچکی است مثلا اندازه ی نصف کف دست که مخصوص کلیسا است و بعد از مراسم دعا مردم می روند جلو به نزدیکی محلی که کشیش موعظه می کند و کشیش این بیسکوییت را می گذارد دهن شما یا می گذارد توی دستتان. که من البته شنیده ام این بیسکوییت نماد این است که بخشی از بدن مسیح است. من هم جوگیر با بقیه رفتم جلو و کنار بقیه زانو زدم. این زانو زدن در واقع به نوعی به معنای احترام گذاشتن به مقام کلیسا و مسیح است.  کشیش به من که رسید انگار که دندان پزشک باشد دهنم را باز کردم و کشیش بیسکوییت را گذاشت در دهنم! بله!

البته آدم می تواند زانو هم نزند. مثلا ما اولین بار درپراگ که با مامانم بودیم این مراسم را در کلیسا دیدیم و مردم داخل کلیسا صف کشیده بودند و کشیش بیسکوییت را دهنشان یا در کف دستشان می گذاشت.

بعد هم من برگشتم به صندلی ام و زانو زدم و دست هایم را گره کردم و همچنان تمرکز کردم و اساسا حال معنوی ای داشتم که خودم هم متوجه علتش نمی شدم! من از بچگی خیلی این گره کردن دست ها برای دعا را دوست داشتم و به نظرم این حالت را باید اولین بار وقتی ۴-۵ ساله بودم و برای اولین بار با مامانم به کلیسا رفتیم (در آلمان) دیده باشم. گره کردن دست و بستن چشم ها برای من مثل حالت مدیتیشن دارد و خیلی به تمرکزم کمک می کند. به خاطر احوالات معنوی و تمرکزم دوست داشتم طولانی تر بمانم چون اساسا داشت لذت می داد ولی من متاسفانه یک بیماری ای دارم که به خاطر آن نتوانستم بیشتر از ۱۰ دقیقه در حالت ثابت در داخل کلیسا دوام بیاورم. بیماری من این است که نمی توانم باسنم را در یک جایی ثابت بگذارم و مدام باید در حال حرکت باشم. مامان من اولین کسی بود که این بیماری را در من کشف کرد و به همین دلیل اسم من را گذاشت زن سعدی! مثلا من وقتی شب ها (بالاخره)‌ خانه می آمدم مامانم خوشحالی اش را با این جمله نشان می داد که زن سعدی بالاخره آمد خانه! به نظر می آمد همسر آقای سعدی هم همین بیماری را داشته اند و نه تنها در خانه بند نمی شده اند بلکه در بیرون از خانه هم نمی توانسته اند در یک جای ثابت بند شوند. ان شالله خدا همه ی بیماران از جمله من و زن سعدی را شفای عاجل دهد. آمین.

بله.. مردم چه مریضی هایی دارند و آدم خبر نداره…

وقتی علیرغم میل شخصی ام و فقط به میل باسنم از کلیسا آمدم بیرون همین طور بی هدف شروع کردم راه رفتن و لذت بردن از شهر. شهر کوچکی بود اما در عین حال خیلی قشنگ پر از پاب و میزهایی که بیرون چیده شده بود و جمعیت هم به اندازه ی کافی همه جای آن بود.

P1040985_ P1040972_

بعد چون راننده ی تاکسی سفارش کرده بود دنبال خیابان Pont strasse گشتم که طبق گفته ی راننده ی تاکسی محله ی دانشجو ها بود. کمی آنجا گشتم و بعد دیدم دارم از خستگی غش می کنم و روی یکی از نیمکت های میدان گاهی اصلی شهر ولو شدم و بعد به خاطر بیماری ام دوباره به راه افتادم. به این دلیل کلمه ی میدان گاهی را به کار برده ام که ماشینی از آنجا رد نمی شد و تنها فضای بزرگی بود پر از رستوران و یک فانتین و چند نیمکت… دوباره برگشتم به خیابان Pont که البته خیابان نبود و یک کوچه ی نسبتا عریض بود و پر از رستوران.

ساعت ۸ شب بود و همین طور که ۱۰۰٪ بی هدف در حال راه رفتن و از حال رفتن بودم دیدم جلوی ورودی یک ساختمان نوشته RWTH که می دانستم اسم دانشگاه اصلی آخن است.

من هم گفتم بروم تو ببینم داخلش چه شکلی است. من و مامانم از زمانی که بچه بودم همیشه ماجراجویی می کردیم و به همه جا سرک می کشیدیم و در نتیجه چیزی به نام ترس درون من وجود ندارد! از در حیاط که رد شدم و از پله ها بالا رفتم دیدم همه ی چراغ ها خاموش است و فضا کاملا تاریک! اما در همین حین سروصدایی را از چند طبقه بالاتر شنیدم. چون چیزی شبیه موسیقی بود فکر کردم شاید مهمانی است. اما کنجکاوی من در اینجا متوقف نشد و همین طور طبقه ها را بالا رفتم و بالا رفتم تا رسیدم به منبع صدا. دیدم در یک کلاس موسیقی مکزیکی گذاشته اند و دخترها دامن های بسیار بلند و گشاد به تن داشتند و با پسرها می رقصیدند! فضا بسیار روحانی و عمیق بود و من به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم و بانیشی باز و با هیجان فراوان گوشه ای از کلاس ایستادم به نگاه کردن. اساسا هر کسی بود در قدم اول ساعت ۸ شب روز جمعه اصلا وارد یک ساختمان تاریک و ناآشنا نمی شد. در قدم دوم به دنبال منبع صدا نمی گشت. در قدم سوم بعد از پیدا کردن منبع صدا صاف صاف نمی رفت تو به نگاه کردن! خلاصه! من ایستادم به نگاه کردن و تحسین این که اینها چقدر با مزه می رقصند و دخترها چه اداهای بامزه ای در می آورند. پسرها هم کلاه حصیری مکزیکی دستشان بود و مثلا تظاهر می کردند دارند با کلاه پارو می زنند و خلاصه خیلی باحال بود. بعد دختری که به نظر می آمد مربی است آمد سمت من و یک دامن به من داد گفت بیا برقص! منم گفتم نه و من خجالت می کشم و حوصله هم ندارم اصلا می خوام برم و اینا! نه من اینا رو نگفتم و نیشم خیلی خیلی باز شد و تندی دامن رو به پا کردم و همه آمدند با من سلام و عیلک کردند و دست دادند و خودشان را معرفی کردند در نتیجه جو من را گرفت دیگه ول نکرد! من کلا جو که بگیردم یک جوری می گیرد که ول نمی کند مثل آقای مهران مدیری هزار چهره که جوگیر می شد مثلا در حالت عرفانی که می رفت سه متر از زمین بالا می رفت!

خلاصه من هم با دوستان رقصیدم و طبق معمول کلی تفکرات کردم که بله رقص چقدر خوب و passionate است و کلی زیبایی ها و ظرافت های یک دختر در رقص نشان داده می شود و چرا باید چنین چیزی از ما گرفته شود.
کلا به نظر من چیزهایی که passion را می کشد نباید از آدم ها گرفته شود. یعنی مثلا چیزی مثل رقص به خصوص این نوع رقص ها یک نوع بازی است بین زن و مرد. بازی ای که کشش را بیشتر می کند و این کشش به روش بسیار زیبایی زیاد می شود. یعنی از طریق حرکاتی ظریف که بازی هم در خود دارند. این یک جور زیبایی ای در زن و شیطنتی در مرد را نشان می دهد که در حالت عادی شاید نتوان ایجادش کرد. چون درست مثل یک سناریو این رقص ها چیدمان دارند و آدم ها براساس قوانینی حرکت می کنند و چون حرکت رندم نیست زیبایی و کشش و passion چندین برابر می شود. بعد این بازی در مقابل این روش قرار می گیرد که فقط و فقط به این محدود باشید که از طریق لخت بودن ایجاد passion کنید.
خلاصه ما رقصیدیم و دوستان جدیدم از من پرسیدند چطور من از کلاس رقص اطلاع داشته ام و من گفتم در باز بود منم اومدم تو!  آن ها هم اول باور نمی کردند که قضیه این طور بوده باشد بعد هم کمی کف کردند که بابا خیلی باحالی  ما باید این کنجکاوی و شجاعت رو از تو یاد بگیریم. این هم یک عکس که من از رفقای جدیدم گرفته ام:

P1040997_

بعد با رفقای جدید رفتیم به یک رستوران لبنانی که نزدیک دانشگاه بود. همان طور که قبلا گفتم آن خیابان محله ی دانشجوها بود و در نتیجه همه چیز خیلی ارزان تر بود. در مونیخ همه جا سرای من است نیست و همه جا سرای پولدار ها است در نتیجه ما از این امکانات نداریم که یک جایی این همه ارزانی پیدا شود. من مرغ سفارش دادم (چیزی مثل جوجه کباب) با سیب زمینی و سالاد که همگی روی هم شد ۷ یورو ما را در کف گذاشت. بعد من گفتم بابا شما چنین چیزی رو در مونیخ بخورید حداقل دو برابر این قیمت اش است.
بعد با استفان و منوچ رفتیم به میدان گاهی شهر که سر همان کوچه بود و شهرداری هم آنجا واقع بود و صحبت کردیم و منوچ گفت شهر را به من نشان می دهد که واقعا لطف بزرگی کرد. استفان که خداحافظی کرد منوچ من را برد به جایی که یکی از دروازه های قدیمی شهر که در واقع دروازه ی ورودی به شهر در زمان های قدیم بوده است و شامل یک قلعه هم بود. عکس زیر را از اینترنت انتخاب کرده ام که این قلعه را نشان می دهد.

بعد صحبت از محله ی رد لایت شد من هم به منوچ گفتم آن محله را نشانم بده که البته ایده ی جالبی نبود چون اولا ساعت ۱ شب بود و من طبق معمول اصلا متوجه گذر زمان نشده بودم و بعدا فهمیدیم ساعت ۱ شب است! و از طرفی به محض اینکه داشتیم می رسیدیم سر کوچه من وحشت کردم که بلایی سرم بیاید و بعد وقتی رسیدیم سرکوچه من درست همان نبش کوچه دیدم یک خانومی ایستاده در ویترین یک اتاقی در طبقه ی همکف ونور قرمز کل اتاق را برداشته بود! خانوم محترم هم دو تیکه بود. بعد من گفتم بذار ببینم اصلا یک دونه زن تو این خیابون هست که من و تو نصف شبی راه بیفتیم اینجا؟ از همان سر کوچه نگاه کردم دیدم کوچه پر از مردانی هستند که به آرامی در حال راه رفتن هستند و حتی یک زن هم نیست در نتیجه گفتم خدا مرگم بده بیا بر گردیم! البته الان که فکر می کنم حتی اگر زنی هم آنجا بود اساسا او هم شاغل در رد لایت بود و باز هم نشانه ی خوبی نبود که ما برای کنجکاوی راه بیفتیم برویم آنجا در عین حال خطر این هم بود که یا از سوی آقایان در حال تردد تصور شود من قصدی دارم که آنجا هستم یا از طرف بانوانی که آنجا مشغول بودند مورد ضرب و شتم قرار بگیرم به عنوان مهاجم که آمده ام بساطشان را خراب کنم. من صد البته که شوخی نمی کنم در این زمینه هر دو گزینه بسیار محتمل و منطقی بودند. مثلا هامبورگ چندین محله ی ردلایت دارد و یکی از معروفیت های هامبورگ هم به خاطر آن هااست و حتی اگر بروید گاید های مربوط به هامبورگ را بخوانید می بینید که توصیه هایی شده که بروید مثلا یکی از محله  ی رد لایت را ببینید به عنوان توریست. اما در تمام گاید ها فقط یکی از این محله ها به توریست عادی توصیه شده و من وقتی درحال جستجو بودم برای سفرخودمان به هامبورگ دیدم در یکی از گاید ها در مورد یکی از این محله ها به طور خاص تاکید شده بود که زن ها و بچه ها به هیچ عنوان نباید به آنجا بروند و حتی یک چیزی شبیه در ورودی آنجا است با تابلویی که ورود زن ها و بچه ها را ممنوع می کند و اگر کسی وارد شود مسیولیتش به عهده خودش است چون اگر زنی آنجا برود ممکن است از طرف بانوان شاغل در ردلایت مورد حمله قرار گیرد. من و مامانم و لیلا و شوهرش که در هامبورگ بودیم به آن محله ای رفتیم که در همه ی گاید ها ذکر شده بود و کاملا صد در صد safe بود برای توریستها کلی هم خندیدیم!

اما برگردیم به آخن. اساسا من وقتی به مردانی که در آن کوچه راه می رفتند فکر می کنم احساس می کنم حیواناتی را دیده ام که مثلا دارند در تاریکی شب به دنبال طعمه می گردند. نمی دانم. ولی نفرت انگیز بود دیدن مردهایی که در آن کوچه راه می رفتند. یک فیلم خیلی بامزه ی آلمانی من یک زمان دیده بودم که کمدی بود و از انسان های اولیه شروع میشد که زن ها و مرد ها به دنبال جفت گیری بودند و یکهو مثلا آن انسان اولیه تبدیل می شد به مردی کروات زده یا زنی که لباس قرمز پوشیده و در اداره دارد برای رییس اش عشوه گری می کند و هر بار که یکی از زن ها یا مرد ها به خیانت یا به رابطه با فردی فکر می کرد راوی فیلم می گفت انسان اولیه ی درون طرف زنده شده و صحنه ای از همان انسان اولیه نشان داده می شد که در بیابان دارد راه می رود! همانطور که بارها گفته ام شما می توانید به هرچیزی بخندید و این زندگی را آسانتر می کند.

Why Men Don’t Listen and Women Can’t Read Maps

من اساسا توی نخ برگشتن به هتل نبودم و به نظرم باید بهترین استفاده را هم از نبودن مادرم می کردم چون مادر من مرا بسیار محدود می کند و من هیچ آزادی ای ندارم!!!!!!! البته درست همین الان که این ها را نوشتم به یک دلیلی که نمی دانم چیست دماغم دراز شد!

من یادم می آید که یکبار به تنهایی برای یک نمایشگاه به هانوفر رفته بودم و ساعت ده شب با قطار رسیدم به هانوفر و با خودم گفتم آخ جون مامانم نیست تا خود نصف شب تو شهر می چرخم و خیابون ها رو متر می کنم! بعد سعی کردم سیاحتی در شهر داشته باشم و شهر را درشب ببینم! چون من معتقدم از دقیقه به دقیقه ی سفر باید استفاده کرد و از طرفی نه اینکه نخواهم بلکه به خاطر بیماری ام نمی توانستم به هتل بروم! بعد ساعت ۱۱ از چند تا پسر پرسیدم آقا آخرین مترو ساعت چنده گفتند ۲ شب! گفتم خوبه! بعد ساعت ۱۲ شد دیدم دو پلیس دارند قدم می زنند گفتم بروم از پلیس ها بپرسم آخرین مترو ساعت چند است چون من کلا دوست دارم وقتی به یک شهر می روم از آدم ها سوال کنم و با آن ها حرف بزنم و از طرفی از پلیس هم خوشم می آید چون شبا که ما خوابیدیم پلیس مواظبمون هست! بله از پلیس پرسیدم آخرین مترو کی است و دیدم یکیشان دارد می خندد و پرسید تو مال کجایی و گفتم ایران بعد یکی به اون یکی گفت دیدی بهت گفتم! نگو یکی از پلیس ها ترک بود یکی ایرانی!  بعد این ها من را که دیده بودند شرط بسته بودند که من ایرانی ام! خلاصه پلیس ها خیلی مهربان بودند و به من گفتند که آخرین مترو ۱۰ دقیقه ی دیگر می رود!!!! و من بدبخت می شدم اگر این مترو را نمی گرفتم! خلاصه چون درست نیست یک خانوم نصف شب در خارج تنهایی به سمت ایستگاه قطار برود پلیسها با من آمدند و پلیس ایرانی گفت آلمان به دنیا آمده و فارسی اش خیلی خوب نیست. ولی خب به نظر من فارسی اش نسبتا خوب بود. بعد آقای پلیس شماره تلفن اش را به من داد که به او زنگ بزنم اگر کاری داشتم که البته از شوخی گذشته ایشان به من خیلی لطف داشتند. حالا شما همه ی اینها را در نظر بگیرید قضیه جایی رمانتیک شد که من صبح روز سوم که می خواستم به مونیخ برگردم به آقای پلیس اس ام اس دادم که مرسی از لطفتون اون شب و درهانوفر به من خیلی خوش گذشت و او هم پرسید ساعت چند قطار من می رود و من گفتم ۳ بعداز ظهر و او گفت می آید دم قطار که خداحافظی کند! بعد فرض کنید دقیقا مثل فیلم های رمانیتک خارجی من داخل قطار دم در ایستاده بودم و درست ۵ دقیقه قبل از اینکه قطار راه بیفتد آقای پلیس با عجله و بدو بدو به سکوی قطار رسید و من از دم در قطار داد زدم من اینجا هستم و ایشان هم بدو بدو آمدند و به من یک بسته شکلات دادند که مدل قلب بود و خداحافظی کردند و رفتند! ولی خب جدا از شوخی این واقعا نشان دهنده ی لطف و محبت ایشان بود.

 برگردیم به آخن و من و منوچ که سرگردان ساعت ۱ شب در خیابان بودیم و من به قدری خسته بودم که از شدت خستگی دیگر توان حرف زدن هم نداشتم و پاهایم کلا تلف شده بودند. درنتیجه بالاخره من رضایت دادم که برگردم هتل و قرارمان با منوچ شد که سر یک چهارراه فردا صبح ساعت ۹ و نیم همدیگر را ببینیم.

Advertisements
این نوشته در آلمان, سفرنامه ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

35 پاسخ برای سفرنامه ی آخن و کلن روز اول

  1. چقدر خوشحال شدم این شغل رو گرفتی حس خوبی بهش داشتم… مبارکت باشه.

  2. مامان :گفت

    مبارررررک! خیلی حس خوبیه

  3. ساسان :گفت

    اسم اون فیلم آلمانی چی هست و آیا لینکی ازش داری؟ همون که کمدی انسانهای اولیه و امروزی بود.

  4. صاب مرده :گفت

    خیلی خیلی مبارکه! کار رو کی شروع می کنی؟

  5. سورمه :گفت

    دختر تو چقد باحالی. شغل جدیدت مبارک. خوش باشی

  6. میترا :گفت

    ای دختر شیطون که هی منو از خواب وکاروزندگی میندازی! شغلت و تبریک میگم.اینکه با این دویچ های سختگیر تونستی همکاربشی.اولین سوال : تواون عکس رقص مکزیکی کدومشونی؟2-من هم از آخن خوشم اومد نه بخاطر اون خیابون رد لایتش .بلکه برای اون کلیسا وکشیش گوگوری مگوش که بهت بیسکوییت داد منم میخوام. اونقدر منو توحس سفر به این شهر بردی که یه کم هم حس خنکی وسرما کردم.3- تو عکس زنهای آبجو خور یهو فکر کردم اینا دخترهای ایرونی هستن که ژست گرفته اند .راستی اگه یه چنین جشنی تو ایرون برگزار بشه فکرکنم دخترای ایرونی خودشونو خفه کنن از آبجو

    • goldeneverstand :گفت

      ۱. تو اون عکس من هیچ کدومم. انقدر دخترا خوشگل بودن که دیگه جایی برا من نمی موند!
      ۲. آره منم آخن رو دوست داشتم
      ۳. والا به جان خودم اینجا دختر و پسر همگی خفه می کنن خودشون رو از آبجو تو مدت جشن! شک نکن ایرانی و غیرایرانی هم نداره!

  7. Allen G :گفت

    خوب اولا که خیلی‌ خیلی‌ مبارک باشه مجددا، پس تصمیم گرفتی‌ که بری آخن در نهایت. عوضش به آواره نزدیک تر میشی‌.

    ببین که این مردها چه موجودات مهربونی هستن و چقدر لطف دارن همشون، مخصوصا اونجا که پای یک خانوم ایرانی‌ با کمالات مثل تو در میون هست. نمی‌دونم چرا معمولا آقایون این همه به هم لطف نمیکنن، البته فقط مزاح فرمودم.

    اصلا هم در فکر علاج در مورد بیماریت نباش که بسیار هم بیماری خوبیه. در ضمن بسیار خوب و جذاب سفرنامه مینویسی.

  8. mErsAd :گفت

    یادته گفته بودن مصاحبه شغلی چیه؟ این همون بود که تلفنی داشتی دیگه؟ دیدی چه خوب تموم شد ؟ من میدونستم :ی کلا وجنات شما معلوم بود که کار واسه شماس.
    حالا تمام این پست میدونی چی کار کرد واسه من ؟ اینو ببینم

    اگه یه تصویر میشد از تو واسه خودم بسازم، قطعا بهترینش این میشد که الان ازت برا خودم ساختم.
    خدا کنه همین باشی، نه ؟

  9. mErsAd :گفت

    و اینکه مستند میراث البرتا و دیدی؟ قسمت اولش ، یه جاییش بود دختره از مهاجرت میگفت، از ادما، از بهترین لحنای حرف زدنی که تو زندگیم شنیدم، با یه لحنی میگفت مردم اونجا نایسن، الان واقعا درک کردم حرفشُ، درک کردن که نه، میدونستم و مطمئن بودم، ولی این روابطی که گفتی واقعا مطمئنتر کرد ادمُ . واقعا نایسن.

  10. mErsAd :گفت

    در اخر اگه جسارت نباشه، زنده باد Boobs fest.
    با تشکر.

  11. صاب مرده :گفت

    آها، اینجا نه. معمولا بعد از مصاحبه صاف میری بیرون.
    برای همین اگه تو شرکت بگردوننت نشونه خوبیه.

  12. مولود :گفت

    چقدر خوشحال شدممم برای کارت…
    موفق باشی همیشه…
    تیپت و دووویدنت با کفش پاشنه تق تقی هم دوست داشـــــــــتم خیلی

  13. آها این سرنامه رو یکبار با عجله خونده بودم این یعنی موندگاری همونجا یک سوال مامانت ایرانه ؟
    خیلی جذاب می نویسی
    موفق باشی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s