وقتی بزرگ شدم….

وقتی ۳۵ سالم شد از شغلم استعفا می دهم و می روم تمام دنیا را می گردم. بزرگترین سفرنامه ی دنیا را می نویسم

و بعد برمی گردم. در یک خانه ی کوچک با یک اتاق و یک باغ روبرویش ساکن می شوم و ساز می زنم و نقاشی می کنم

Advertisements
این نوشته در سفرنامه ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

67 پاسخ برای وقتی بزرگ شدم….

  1. انقد درآمد خوبه تو اون سن همه چی حلِ؟ :دی
    کافه رو میبندم :)) میخوام همکارت شم :))
    از خدا که پنهون نیس از شما چه پنهون، زندگی یعنی سفر

  2. mErsAd :گفت

    حالا از لج ما هم که شده میخواد بره دنیا گردی سفرنامه نویسه، هی روزگار

  3. پیمان :گفت

    یه سفر هم به کافه کتاب من بزنم

  4. پیمان :گفت

    خیلی خوبه که مغزت خط کشی شده است

  5. صاب مرده :گفت

    نمیشه گلی جان. زندگی نمیذاره. وقتی ۳۵ ساله شدی میگی «هنوز نمیشه، خب وقتی چهل ساله شدم…»

  6. Allen G :گفت

    اومدم کامنت بذارم، دیدم صابی جان دقیقا همون رو گفته، امیدوارم که بتونی‌ و بشه، اما خوب… بذار ببینم من تا اون موقع پول نصف سفر رو می‌تونم جور کنم، شاید یه مینی‌بوس گرفتیم و دوستان رو جمع کردیم همه با هم رفتیم.

  7. moonalisacode :گفت

    اومدم بنویسم دیدم صابی این بالا نوشته. ما ایرانی های آینده نگر همیشه فکر پولش رو میکنیم. خوش به حال خارجی ها که بی دردسر توی دهه ی بیست زندگیشون یک سال این طورها از کار و درس و همه چیز مرخصی میگرند و میرند خارج گردی و به اصطلاح دنبال OEیا Overseas experienceشون

    • goldeneverstand :گفت

      صابی هم که کشت مارو! اینا آخه اگه می رن خارج نه انقدر گرون در میاد براشون نه ویزا می خوان! خب ماها اگه توایران باشیم حق داریم فکر پولش رو بکنیم! به هر حال یه صندلی تو اون مینی بوس برای شما هم خالی می ذارم. با یه زنبیل هم روش.

  8. وارونه :گفت

    🙂 باز من به هپروت رفتم! هپروت مسافرت و مسافرت و مسافرت.

  9. سورمه :گفت

    خیلی ایده ی خوبیه. حتمن همین کارو بکن.

  10. اوضاع انقدر وخیمه؟ :))
    از چه جهت؟ :))
    یعنی بدونِ استراحت سریع جابه جا میشی گلدن؟

  11. مولود :گفت

    آخی چه حس خوبی داشت این نــــــــــــوشته….
    یاد آنشرلی افتادمم که می نشست پشت میزش رو به پنجره ای که پشتش دشت بود و مینوشت….تکرار غریبانه….: )
    البته خوب تو گلی شون هستی و البته نمیدونم با چه رنگ مویی …

    • goldeneverstand :گفت

      مرسی. خوشحالم که دوست داشتی.
      من از وقتی کتاب آنشرلی رو خوندم از قضا همزاد پنداری زیادی دارم باهاش. زدگی هامون هم کم شبیههم نیست. به خصوصو که هر دو نویسنده ایم!
      راستی. شما ته اتوبوس می شینی یا جلو؟ ما الان داریم برنامه می ریزیم. سین هم شوفره!

  12. پیمان :گفت

    موضوع اینکه نمی شه آینده رو پیش بندی کرد. امروز برنامه می چینی اما هیچ وقت نمی تونی بگی که محقق می شه یا نه. گاهی اوقات به تلاش تو هم بستگی نداره.
    تجربه به من ثابت کرده که زندگی غیر قابل پیش بینی هست و باید برنامه ها رو برای کوتاه مدت ریخت.
    این طور برنامه ریزی ها بیشتر شبیه آرزو می مونه.
    اما بودنشون لازمه چون عامل حرکت در زندگی هست
    🙂

    • goldeneverstand :گفت

      من کاملا متوجه حرفت هستم. و کاملا حرفت رو قبول دارم. اما خب به نظرم آرزو آدم رو زنده نگه می داره ویه امید خیلی زیادی می ده و درنتیجه خیلی خوبه. من حداقل سه ساله که دیگه آرزو نکردم. یا بهتره بگم آرزوی بزرگی نداشتم. اما الان می خوام دوباره شروع کنم!
      حداقل می دونم به خاطر همین آرزو کردن ها ربود که من الان اینجام.

  13. mErsAd :گفت

    اقا از خانواده هاتون باید رضایت نامه بگیرینا، بدون رضایت نامه نمیشه،
    منم میشم مامور کوفت کردن مسافرت به همه . :ی

    • goldeneverstand :گفت

      یه کتاب ریاضی مهندسی می دم دستت تو راه سرت گرم شه. ۲۰ هم که شدی من اسمم رو می ذارم نازنین قلی زهرا. به نظرم ارزشش رو داره تلاشت رو کنی ۲۰ بشی. حتی برای کم کردن روی من مرفه بی درد سفرنامه نویس ساعت به دست خارج نشین!

      • mErsAd :گفت

        داری تحریک میکنی معدلم بالا بشه بدون کنکور دکتری قبول شم بعد دکتری بخونم بعد روزگارمّ سیاهتر از اینی که هست بکنم؟ ای اقا من باید برم از مشتق و انتگرال شروع کنم تا برسم به ریاضی مهندسی، کجای کاری شما خانم، 20 بشم؟ 20؟ اگه شرط میبستی دیگه ساعت دستت نکنی و مرفه بی درد نباشی و بر گردی و سفر هم نری و هزار تا چیز دیگه بازم نمیگنجه 20 شدن.

  14. مامان :گفت

    فکر خوبیه! وصف العیش نصف العیش!

  15. آی آی ببینم چطور شد ؟! دو روز نبودم برنامه ی اتوبوس و سفر و رقص و …؟؟ بی من بی معرفتا؟!!! حالا من بعدا حال این گلی رو جا میارم ولی از شماها توقع نداشتم!!:(
    اول بگم که من جلو میشینم , رانندگی هم نمیکنم مگه تو اتوبان تو پیچ و خم دلشو ندارم!! پایه ی رقص و اتوبوس سواری هستم ولی وقتهایی که گلی و سین میخوان برن تو گشت و گذار من تو اتوبوس منتظد میمونم.
    در ضمن سفر را زودتر از بیست و یک مارس شروع نکنید یه وقت!!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s