یادم نمی رود…

امروز تو خیابون زن و شوهر پیری رو دیدم که دست هم رو گرفته بودن و با هم راه می رفتن.

پیامش برای من خیلی روشن بود: من چنین کسی رو میخوام. کسی که باهام بمونه حتی تا روزی که به سختی بتونم راه برم. و اون روز دستم رو بگیره و پا به پام بیاد. کسی که مثل مسافر می خواد بیاد مهمون باشه و بعد هم بره آدم من نیست.

Advertisements
این نوشته در آرزوها ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

14 پاسخ برای یادم نمی رود…

  1. Allen G :گفت

    فکر می‌کنم اکثر آدم‌های نرمال همین رو میخوان. امیدوارم حتما بهش برسی.

  2. خسته نباشی!منم همینو میخوام فقط سل اینه: تا اون زمان میتونی تحملش کنی؟!

  3. pd :گفت

    این یکی از آرزوهای دست نیافتنی کنه. به این نتیجه هم رسیدم که فکر نمی کنم همچین کسی رو پیدا کنم. چون خودم این ترس رو دارم که شاید یک روزی از طرف خسته بشم.

    پیشنهاد می کنم Scenes from a Marriage رو حتماّ ببینی. یعنی حتماً ـه حتماً. :دی

  4. Melodika :گفت

    درست شش ماه دیگه سی سال از ازدواج من و همسرم میگذره ( مشغول ذمه ای اگه فک کنی ما اون پیرمرد و پیرزنه هستیم – میدونی تا حالا چند بار برادرای کمیته به جرم » چه نسبتی با هم دارین » توی پارک گرفتنمون ؟؟!!!)
    خلاصه هنوز هم دست در دست هم هستیم و اینقدر حسمون خوبه که باورمون نمیشه سه سال گذشته باشه چه برسه به سی سال !!
    یکی دیگه از مزایای ۱۸ سالگی ازدواج کردن هم این هستش که وقتی با پسر ۲۸ ساله ات بیرون میری فکر کنن دوست دختر جدیدش هستی 😀

  5. Fokomul :گفت

    دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر
    کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
    گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما
    گفت آنکه یافت می‌نشود آنم آرزوست

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s