سفرنامه ی پاریس قسمت سوم

سفرنامه ی پاریس قسمت صفر

سفرنامه ی پاریس روز اول قسمت اول

سفرنامه ی پاریس روز اول فسمت دوم

سفرنامه ی پاریس روز دوم قسمت اول

سفرنامه ی پاریس روز دوم قسمت دوم

صبح که از خواب بیدار شدیم طبق معمول کانال‌های تلویزیون فرانسه را نگاه می کنیم.  دیدم یک خواننده ی بد صدا آمده می‌خواند و در‌واقع هدف قضیه این بود که من باید خوشم بیاید. ولی من حقیقتاً فکر کردم آکادمی موسیقی گوگوش یک شعبه هم در فرانسه زده و در این فرایند یک عده آدم بد صدا دور هم جمع شده‌اند و مسابقه می‌دهند که چه کسی بد صدا تر است. خانوم گوگوش هم هی سیصد لباس مختلف تن می‌کند و هزار تا جواهر به خودش آویزان می‌کند و می‌آید می‌گوید به به! بعد در یک فرایند چند هفته‌ای خانوم گوگوش و همکارانش ادعا می‌کنند شرکت کنندگان تحت تأثیر تعالیم این آکادمی خوش صدا شده اند. ولی متأسفانه گوش ناقص بنده همچنان از شنیدن صدای نویز دچار لذت نمی شود!
از طرفی هم دیدیم همسر رئیس جمهور سابق فرانسه هم خواننده شده و گیتار به دست دارد می‌خواند!

carla-bruni_l

امروز را با برج ایفل شروع کردیم. چون شنیده بودم صف روبروی ایفل سر به درازا می‌زند (عکس زیر صف طولانی برج ایفل را از بالای برج نشان می دهد!)

Warteschlange_vor_dem_Eiffelturm

و نمی خواستم وقت‌مان را در صف تلف کنیم قبلاً از سایت اینترنتی برج ایفل دو بلیت برای ساعت ۹ و نیم خریده بودم که با آسانسور از ایفل بالا برویم و از بالا نگاهی به شهر بیندازیم. بلیت هایی هم بود که با پله می‌شد بالا رفت و کمی ارزان‌تر از بلیت های آسانسور بود. ولی خب من دیدم مامانم نمی‌تواند آن همه پله را بالا برود و آسانسوری گرفتم. البته مامانم بعد که بالا رفتیم از آن بالا هی به پله ها نگاه می‌کرد و می‌گفت ولی می‌شد با پله هم بالا آمد ها! و من هی گفتم مادر من! استعدادها و توانایی های خودت را دست کم نگیر! تو حتماً می توانستی آن همه پله را بالا بیایی ولی ما احتمالاً فردا و با کمر و زانوی شکسته ی تو به بالای ایفل می‌رسیم و بعد در یک فرایند طولانی دیگر پس فردا دوباره پایین برج ایفل بودیم!

در عکس زیر ما داخل آسانسوری هستیم که بالا می رفت.

SAMSUNG
بالای برج ایفل سرد بود و باد مسخره ای می‌آمد! اما در همین برخی از ملت همیشه در صحنه خودشان را با فشن تابستانی دکور کرده بودند. مثلاً همان زمانی که مامانم به داخل سالن میانی ایفل آمده بود و عین گنجشک خودش را جمع کرده بود تا گرم شود یک دختری را دیده بود که یک شلوار خیلی کوتاه (ما به این شلوار ها می‌گوییم شلوارهای شرتی!) و یک لباس کوتاه که تا بالای نافش بود تنش است و گنجشکک اشی مشی هی می‌گفت خب آخه چه جوری؟!

برج ایفل خیلی خیلی بزرگتر از چیزی است که از عکس ها درک می شود. به نظر من فقط باید برج ایفل را از نزدیک دید تا درک کرد که چه معماری عظیمی است.

SAMSUNG

این هم عکس هایی از پاریس از بالای برج ایفل:

SAMSUNG SAMSUNG SAMSUNG SAMSUNG SAMSUNG SAMSUNGمن یک نکته ای الان به نظرم آمد و این آن است که ما حتی بالای برج ایفل هم دستشویی رفتیم! واقعا این دستشویی چطور در آن ارتفاع تعبیه شده بود و آن همه خروجی کجا می رفت سوالی است که من جوابش را نمی یابم!

باز هم همه جا در ایفل در مورد جیب بر ها هشدار داده شده بود! به نظر می‌آید پاریس کلاً جای ناامنی است که آدم همیشه باید کیفش را بگیرد توی بغلش و مراقب هر گونه خطری که از بالا و پایین و چپ و راست و پشت و جلو می‌آید باشد.
من فکر می‌کنم با این همه درآمد وحشتناکی که برج ایفل دارد (مثلاً یک بلیت برای رفتن به طبقه ی اول برج (و نه طبقه ی نوک برج) ۸ و نیم یورو بود که فرض کنید با این جمعیت عظیم در آمد به چه سطح سوت کشانی می رسد. بله با این درآمد وحشتناک به نظر من بد نیست برج را رنگ کنند مثلاً طلایی. البته با این ظرافت ساخت ایفل فکر می‌کنم رنگ‌آمیزی آن خیلی طول بکشد. هر حال ممکن است! ولی خب دوستان به نظر می‌آید در پاریس فقط علاقه ی عظیمی به جمع کردن پول دارند و از هزینه کردن ثروت شان ابا دارند!

از برج ایفل که دل کندیم به آن سوی خیابان رفتیم و سوار اسب هایی که در عکس زیر می‌بینید شدیم!

SAMSUNG

چون مامان من همیشه دلش می‌خواسته که بداند چه مزه ای می‌دهد که آدم سوار این اسب ها شود و هی دور یک ستون بچرخد. بعد از اینکه کنار بچه‌های دو تا چهار ساله سوار اسبمان دور ستون چرخیدیم در کنار حوض بسیار بزرگی که در آنجا بود راه رفتیم و به ساختمانی انتهای مسیر رسیدیم (عکس زیر)

SAMSUNG
خیلی از دستفروش ها بودند که مجسمه ی برج ایفل را می فروختند. اول به ما گفت هر برج یک یورو و بعد رسید به دو برج یک یورو و بعد به سه تا یک یورو تا در نهایت ۵ تا یک یورو! من البته که برج نخریدم! ولی خیلی دلم سوخت که مثلاً شما در روز چند تا برج ایفل باید بفروشید تا مثلاً یک تعداد یورویی به دست آورید که خرج غذایتان در آید. بعد فرض کنید زن و بچه هم داشته باشید. یک مقداری بعضی جاهایم دردشان آمد و به نظرم آمد در برخی موارد زندگی اصلاً جالب نیست.
ما همان‌طور که آنجا قدم می‌زدیم صدای خانومی را شنیدم که می‌گفت خسته شده و جالب این بود که آن خانوم فارسی حرف می‌زد و من با خودم گفتم واه! چقدر ایرانی اینجاست! بنده خدا این خانوم محترم به نظر می‌آمد پا درد هم دارد و من فکر کردم خب آدمی که پا درد دارد باید بیشتر راه برود تا دردش خوب شود. شما با ورزش می‌توانید بر همه ی مشکلات غلبه کنید و پیاده روی در خیابان‌های فرانسه فرصت مناسبی است. البته من آن موقع نقشه توی دستم بود و داشتم مسیر را نگاه می‌کردم و برنامه ریزی می کردم که چند کیلومتر دیگر باید راه برویم ولی به نظرم آمد این خانوم از من پرسید که چطور می‌تواند برود هتلشان و من چون یک مقداری با افعالی مثل هتل رفتن یا خانه رفتن مشکل دارم منظورش را نفهمیدم. البته فارسی من هم به خاطر زندگی در خارج دیگر مثل گذشته خوب نیست!
بعد ما تصمیم گرفتیم به داخل آن ساختمان برویم و اصلاً هم ایده ای نداشتیم که این ساختمان چیست. بعد دیدیم دو آقا کنار در ورودی هستند و من به نظرم آمد این ساختمان احتمالاً یک اداره است! از آقایی که کنار در ورودی ایستاده بود پرسیدیم که ما می‌توانیم داخل شویم و آن‌ها گفتند بله حتما! بعد آن آقایان کیف ما را نگاه کردند که ما بمب نداشته باشیم و چون ما بمب نداشتیم آن‌ها گذاشتند ما داخل برویم و ما هنوز هم نمی‌دانستیم داخل کجا داریم می رویم! در همین حین فرایند ورود یکی از آن آقایان شروع کرد به فرانسوی با من صحبت کردن که شما از کجا می آیید و چند سؤال کرد و من وقتی جواب دادم طرف جو گیر شد که این فرانسه بلده! بعد ادامه داد و من دیگه نمی‌فهمیدم که چه می‌گوید و یک صداهایی از خودم در می آوردم که مثلاً می‌فهمم یا هیجان‌زده هستم! بعد او گفت تو چقدر خوب فرانسه صحبت می‌کنی و من هم قه قه خندیدم!
بعد مامانم گفت این آقاهه چی می گفت! گفتم نمی دونم! گفت خب چرا نگفتی بهش نمی فهمم! گفتم خب آخه او جو گیر شده بود فکر کرده من فرانسه بلدم منم گفتم بذار حالش رو خراب نکنم!

بعد بالاخره فهمیدیم این موزه ی معماری است و گفتیم خب ما که هستیم بریم ببینیم و بلیت خریدیم و بعد مامانم گفت من دستشویی دارم! خب در این فرایندی که مامانم دستشویی اش گرفت ما طبق معمول تابلوهای مربوط به توالت را دنبال کردیم و از مجموعه‌ای از پله ها پایین رفتیم و دیدیم چیزی شبیه نمایشگاه معماری شامل طرح های معماری خانه‌ها در ژاپن آن پایین است و از آنجایی که همه در خلاف جهت حرکت ما راه می‌رفتند به این نتیجه رسیدیم که ما از خروجی نمایشگاه وارد شده ایم! و خب من کمی حرصم گرفت چون به این نتیجه رسیدم که ما از اول هم می توانستیم از خروجی داخل شویم و کلاً بلیت هم نخریم! بعد ما همین‌طور در خلاف جهت حرکت بقیه راه رفتیم و رسیدیم به جایی که یک سری تابلو بود از پروژه هایی که در آن برای بچه‌های آفریقایی برنامه‌های آموزشی هنری تدارک دیده شده بود. من فکر کردم از کجا معلوم که این بچه‌ها واقعاً استعداد داشته باشند و تنها به خاطر اینکه کسی آن‌ها را هدایت نمی‌کند و به آن‌ها تعلیمات درست نمی‌دهد این استعداد ها در درون این انسان‌ها می‌ماند و هرگز شکوفا نمی شود. حتی اگر شکوفا هم شود چون محیط فراهم نیست امکان رشد برایش به وجود نمی آید.بخش دیگری از عکس‌ها مربوط می‌شد به پروژه های معماری   برای زیباسازی بیمارستان ها و مدرسه ها.

در آن اتاقی که این تابلو ها بود یک میزی بود و یک آقای سیاه پوست که به نظر می‌آمد مامور سکیوریتی است. بعد یک دری در این اتاق بود که ما فکر کردیم وارد این در می‌شویم و بعد می‌رویم جاهای دیگر نمایشگاه. در را باز کردیم و یک آسانسور بود و ما به طور رندم رفتیم طبقه ی دوم! در طبقه ی دوم هیچ احدی نبود! بعد ما کل آن طبقه را گشتیم و کلاً خالی بود و ما گم شده بودیم! بعد ما دوباره سوار آسانسور شدیم و رفتیم طبقه ی اول! و باز هم هیچ احدی در آنجا نبود و کلاً خالی بود و هیچ راه خروجی هم نبود! ما هی توی راهرو ها راه می‌رفتیم و دنبال دری می‌گشتیم که برویم بیرون اما دریغ از یک در که قفل نباشد! بعد تصمیم گرفتیم به پله های اضطراری برویم و آنجا دنبال در بگردیم!که باز هم دری نبود و ففط دو صندلی قشنگ بود که من عکس شان را گذاشته ام. به نظر من این صندلی ها برای این هستند که کسانی که آنجا گیر می افتند رویشان استراحت کنند و بعد دوباره به دنبال راه خروج بگردند.

SAMSUNG SAMSUNG

و برگشتیم به طبقه ی دوم! بعد ما کمی احساس ضایع بودن بهمان دست داد و ترسیدیم واقعاً آنجا گیر افتاده باشیم! و تا آخر عمرمان مجبور شویم در طبقه ی دوم موزه ی معماری پاریس زندگی کنیم و بچه‌دار شویم و تولید مثل کنیم و کلونی ایرانی‌ها را در طبقه ی دوم موزه ی معماری تولید کنیم و وقتی تعدادمان به اندازه ی کافی زیاد شد اول پاریس را فتح کنیم و بعد کل فرانسه را تصرف کنیم و بعد مردم دیگر به زبان شیرین فارسی  به جاری فرنچ صحبت کنند! اما چون فقط من و مامانم آنجا بودیم امکان تولید آدم نداشتیم واز طرفی هم مواد غذایی همراهمان شامل یک ساندویچ از صبحانه ی صبحمان و یک بطری یک لیتری آب که نصفش را هم تا آن موقع خورده بودیم چون فکرش را نمی کردیم گیر بیفتیم! بود و ممکن بود آذوقه ی غذایمان به یک روز هم نکشد و مقاوتمان در هم بشکند و حتی خودمان هم survive نکنیم چه برسه به جمعیتی که تولید کرده ایم. در نتیجه تصمیم گرفتیم به جستجویمان برای «در» ادامه دهیم! البته من سؤالی که در اینجا برایم مطرح است این است که اگر این ساختمان واقعاً مربوط به موزه ی معماری است چرا چند تا در ندارد که باز هم بشود و قفل نباشد و آدم بتواند برود بیرون! یعنی کدام بی هنری این ساختمان را طراحی کرده خدا می داند! بعد ما گرسنگی هم شروع کرد بهمان فشار آوردن  و  دوباره سوار آسانسور شدیم و به طبقه ی سوم که از آنجا آمده بودیم برگشتیم! بعد تصمیم گرفتیم راه عاقلانه این است که از همان در ی که بیرون آمدیم دوباره خارج شویم و برگردیم به آن سالن. و در اینجا به قول این خارجی های آلمانی یکی از پشت صحنه بلند گفت: Uberraschung!
یعنی بله! ما سورپرایز شدیم و دیدیم آن در هم باز نمی شود! و ما خیلی خندیدیم  چیزی شبیه خنده های هیستریک! و هی سعی کردیم در باز شود اما در قفل بود!به نظر می‌آمد از این در هایی است که از یک طرف باز می‌شود و از طرف دیگر به طور اتوماتیک قفل است. حالا شما بگید خالی می‌بندم ولی قفل بود! بعد من یاد آن کتاب شیرو جادوگر افتادم که بچه‌ها از در کمد رفتند داخل کمد و بعد رفتندبه یک سرزمین ناشناخته! ولی بعد برگشتند داخل کمد و در کمد دوباره باز شد و رفتند بیرون! حالا در کمد ما باز نمی‌شد و من شروع کردم به کوبیدن روی در بلکه آن آقای سیاه پوست سکیوریتی بشنود و بیاید در را باز کند! بله بعد از اینکه من به اندازه ی کافی صدای کوبیدن در آوردم آن آقاهه آمد و در را باز کرد و پرسید شما ها اونجا چی کار می کیند و  ما گفتیم بله ما فکر کردیم نمایشگاه ادامه دارد! خلاصه از همان راهرویی که آمده بودیم تصمیم گرفتیم خارج شویم ولی وقتی به انتهای راهرو رسیدیم و باید به طبقه ی همکف می‌رفتیم بر سر دوراهی قرار گرفتیم به این ترتیب که مامانم کلاً پا درد دارد و ما جلویمان مجموعه‌ای پله ها بود و تصمیم گرفتیم دنبال آسانسور بگردیم! این یعنی ما کرم از خودمان بود و بله! ما آسانسور پیدا کردیم و این آسانسور یک آسانسوری بود با دیوارهای شیشه‌ای که مال معلولینی بود که برروی صندلی چرخ دار هستند. ما رفتیم داخل آسانسور و یک دکمه را زدیم و دیدیم در دارد به آرامی بسته می‌شود و کمی ترس برمان داشت. بعد آسانسور کمی به سمت بالا رفت ولی بعد متوقف شد! بعد ما آنقدر گیج که دوباره دکمه ی هم کف را زدیم و برگشتیم روی زمین و خارج شدیم! وقتی از پله ها رفتیم بالا و دوباره به گیشه ی بلیت فروشی رسیدیم با خودمان گفتیم نمایشگاه مزخرف بود و برویم بلیطمان را پس بدهیم! اما آن‌ها گفتند که نمی‌شود بلیت را پس داد! پس ما رفتیم از یک در دیگر داخل شدیم و دیدیم مجموعه‌ای از سردر های کلیساها که اغلب مربوط به کلیسای نتردام می‌شود (همان گوژپشت معروف نتردام) در دو سالن خیلی بزرگ است.و فهمیدیم نمایشگاهی که قبل داخلش شدیم یک نمایشگاه جانبی بود که بلیت جداگانه داشت که ما نخریده بودیم و این نمایشگاه اصلی بود. به هر حال تعدادی عکس گذاشتم که چه دیدیم.
SAMSUNG SAMSUNG SAMSUNG SAMSUNG SAMSUNG
من البته کمی الان مشکل پیدا کرده‌ام با قضیه ی معماری کلیسا و این همه خرجی که می‌شود و این همه ستون و سردر برای یک بنا و این تقدس سازی و …

SAMSUNG

در‌واقع این همه آثار سنگی و با این همه ظراقت و دقت و عظمت تنها برای این است که به یک مکان قدرت ببخشد و عظمت بدهد. در غیراینصورت خب یک کلیسا هم می‌شود یک بنای عادی مانند بناهای دیگر. در نتیجه تمام تلاش به کار گرفته می‌شود که به این بنا یک قدرت ماورایی بدهد. وقتی بنایی در معماری اش قدرت ماورایی دارد در مرحله ی بعدی سعی می‌کند به مردم قول‌های ماورایی بدهد و وقتی مردم به باور حقیقت این قول‌های ماورایی رسیدند به کلیسا رو می‌آورند پول خود را صرف کلیسا می‌کنند و در نتیجه کلیسا این ثروت را برای قدرتمند تر شدنش استفاده می کند.

این هم بخش دیگری از نمایشگاه که کارهایی بود که با کاغذ درست شده بود و فکر می کنم اکثر شما نمونه ی این ها را در اینترنت دیده اید.

SAMSUNG SAMSUNG SAMSUNG SAMSUNG SAMSUNG

بعد ما گشنه مان شد و به یک رستوران رفتیم. آقایی خدمتکار از من به انگلیسی پرسید برای غذا خوردن آمده‌ایم یا برای نوشیدن قهوه! و با دست هم ادای خوردن در آورد! من هم به فرانسه جوابش را دادم که برای غذا خوردن آمدیم. بعد طبق معمول او جوگیر شد و منو را که آورد به فرانسه توضیح داد و من هی لبخند زدم و مامانم هی می‌گفت این چی می گه من می‌گفتم جمله اول رو فهمیدم بقیه رو نفهمیدم! اونم می‌گفت خب بپرس طرف داره چی می گه! چرا باهاش اصلاً فرانسه حرف می‌زنی که بعد اونم فرانسه جوابت رو بده؟! خلاصه. جای شکمتون خالی. برای پیش غذا یک غذایی با گوشت اردک سفارش دادیم که خیلی خوشمزه بود و برای غذای اصلی هم استیک و مرغ گرفتیم که بازهم جای شکم هایتان خالی خدا قسمتتان کند! (تماشای عکس زیر به بیماران قلبی و افراد گرسنه توصیه نمی شود)

SAMSUNG
بعد من سعی کردم مامانم را گول بزنم که کمی پیاده برویم می‌رسیم به l’Arc de Triomphe. البته این کمی پیاده رفتن حدود نیم ساعت طول کشید ولی من سر مامانمم را گرم کرد که حواسش پرت شود و نفهمد چقدر توی راه بوده ایم!

این هم تصاویری از مسیر.

SAMSUNG SAMSUNG

در اینجا می بینید که خیلی از خانه ها در پاریس کلید نمی خورد! بلکه شما یک شماره را وارد می کنید و در باز می شود!

SAMSUNG

وقتی رسیدیم به میدان بزرگی که وسط أن l’Arc de Triomphe بود فهمیدیم یک چالش بزرگ رفتن به وسط میدان است تا این طاق بزرگ را ببینیم.این میدان به خاطر ترافیک اش خیلی معروف است. عکس این منقطه را توی این نقشه اینجا گذاشته‌ام که می‌بینید ۱۵ تا خیابان به این میدان منتهی می شوند!

Arc

یعنی در هر لحظه ممکن است یک ماشین از یک گوشه‌ای بپیچد جلوی شما و با صدای بلند بگوید Uberraschung! یا به قول خارجی ها سورپرایزتان کند و با شکم برود توی کله ی شما یا ماشینتان! و هیچ جا هم خب عابر پیاده وجود ندارد چون هیچ جای دنیا وسط میدان به آن بزرگی که ۴-۵ لاین دارد و ماشین‌ها مدام دارند داخلش می‌چرند خط عابر پیاده نمی گذارند. نکته ی دیگر این است که این میدان هیچ چراغ قرمزی ندارد! تقریباً هر روز یک تصادف در این میدان اتفاق می‌افتد که بالاترین نرخ تصادف در تمام پاریس است. به همین دلیل هم  اگر یک ماشینی که اجاره شده (rental car) در این میدان تصادف بکند شرکتهای بیمه هیچ پولی نمی پردازند.
بالاخره فهمیدیم که یک زیرگذر هست که مستقیم می‌رسد به وسط میدان. روی دیوارهای طاق اسامی افرادی بود که احتمالاً در جنگ کشته شده بودند.

SAMSUNG SAMSUNG SAMSUNG SAMSUNG

یک آتش هم زیر طاق روشن بود که برای ما که حسابی یخ زده بودیم بسیار دل انگیز بود فقط مشکل این بود که یک طنابی کشیده بودند که شما از یک حدی بیشتر نمی توانستید به آتش نزدیک شوید! در نتیجه ما به زور هی دستمان را می کشیدیم سمت آتش بلکه کمی گرم شویم.

SAMSUNG

بعداً یک راهنمای تور در پاریس برایمان تعریف کرد که تا به حال این آتش دو بار خاموش شده است! بار اول در سال ۱۹۹۸ وقتی که فرانسه  در مسابقه ی جام جهانی فوتبال به تیم برزیل برنده شد بود. یک طرفدار مکزیکی که از برد فرانسه ناراحت بوده تمام شب مست می‌کند و وقتی که به سمت طاق پیروزی می‌رود روی آتش جیش می کند! او بلافاصله دستگیر می‌شود و به مکزیک برگردانده می‌شود و هرگز حق ندارد دوباره به کشور فرانسه پا بگذارد. همچنین دولت مکزیک هم مجبور می‌شود به طور رسمی به فرانسه نامه‌ای بنویسد و بابت اتفاقی که افتاده طلب بخشش کند.

ماجرای دوم مربوبط می‌شود به یک گروه استرالیایی که برای دیدار از پاریس آمده بود. آن‌ها آتش را می‌بینند و فکر می‌کنند این آتش یک ایده ی عالی برای گریل کردن (باربیکیو!) سوسیس هایشان است! متأسفانه یکی از سوسیس ها روی آتش می‌افتد و آتش خاموش می شود! دوباره همان ماجرای قبلی تکرار می شود. گروه استرالیایی توسط پلیس دستگیر می‌شود و به استرالیا برگردانده می شود! و صد البته هیچ یک از آن‌ها حق ندارد دوباره به فرانسه پا بگذارد! البته دولت استرالیا هنوز یک معذرت خواهی به دولت فرانسه بابت این اتفاق بدهکار است!
راهنمای تور به ما توصیه کرد اگر خواستیم مجانی به کشورمان برگردیم کافی است بلایی سر این آتش آوریم تابرنده ی یک بلیت طلایی برگشت مثلاً به ایران شویم! البته باید قبل از آن مطمین شویم که تمام فرانسه را دیده ایم چون دیگر نمی‌توانیم به فرانسه برگردیم!
خلاصه جایتان خالی در همان احوالاتی که باد و باران بود یک عده هم ملتی بودند که با دامن کوتاه و این سوسول بازی‌ها آنجا بودند و ما خیلی ناراحت شدیم و با صدای بلند به این خارجی ها فحش دادیم که دلمان خنک شود که آن‌ها سردشان نمی‌شود و ما هی داریم یخ می کنیم. به هر حال اگر یکی از این خارجی ها ایرانی از آب در می‌آمد و طرف می‌دید که ماداریم بهش فحش می دیم من نمی دونم دقیقاً چه عکس‌العملی از خودش نشان می داد. مثلاً یک بار یک خانومی تعریف می‌کرد که توی مطب دکتر نشسته بوده و همه خانوم ها بلوند بوده‌اند بعد این خانومه به دوستش به فارسی می گه اون خانومه که اونجا نشسته چقدر چاقه! بعد می بینه همون خانومه یهو بچه‌اش رو صدا کرد گفت شاهین بیا اینجا بشین! خب این خیلی حرکت ضایعی بود و آدم همیشه باید فکر بکنه همسر هر زن بلوند ممکنه یک مرد ایرانی باشه که به خانوم فارسی یاد داده!
آنجا بلیت هم می فروختند که مردم بروند پشت‌بام طاق پیروزی و از پشت‌بام شهر را ببینند و در نهایت تعجب ما خیلی‌ها این بلیت ۹ و نیم یورویی را می خریدند که بروند پشت بام. حالا ما البته در کشور خودمان پشت‌بام زیاد داریم و هروقت هم دلمان بخواهد می ریم پشت‌بام یک هوایی می‌خوریم ولی به نظر می‌آید این خارجی ها کمبود پشت‌بام دارند و حتی برای رفتن به پشت‌بام پول می دهند! به نظر من این‌ها اگر این پول‌هایشان را جمع کنند می‌توانند یک پشت‌بام برای خودشان بسازند که هروقت دلشان گرفت بروند بالایش شهر را نگاه کنند. مثلاً ما خودمان می‌رفتیم پشت‌بام مردمی که از توی کوچه رد می‌شدند را نگاه می‌کردیم و یک حالی می‌داد چون آن‌ها نمی‌دانستند ما داریم آن‌ها را نگاه می کنیم. من به شخصه یکی از تفریحاتم در بچگی این بود که می‌رفتم بالای پشت‌بام و از آن بالا آینه می‌گرفتم تا نور خورشید منعکس شود از آن بالا پرت شود روی زمین یا دیوار روبرویی! و البته مردم عادی (مردم محل!!!)! که می‌دانستند من هستم که اینطور می‌کنم تظاهر می‌کردند که دارند دنبال منبع نور می‌گردند تا سر من به عنوان یک بچه گرم شود و این نوع تفریحات ما بود در زمانی که بچه‌ها سرشان توی موبایل و اینترنت نبود! البته پسرهای همسایه هم تابستان‌ها بادبادک درست می‌کردند و می‌رفتند پشت‌بام هوا می‌کردند و ما هم چند بار درست کردیم خوش گذشت.
همان‌طور که داشتیم طاق پیروزی را نگاه می‌کردیم من صدای زنی در باد را می‌شنیدم که می‌گفت پاش درد می کنه و دوست داره برگرده به هتل! و جالب این بود که این صدای گنگ و مبهم که توی باد تقریباً گم می‌شد به فارسی بود!  حالا من نمی دونم یکی داشت به فرانسه می‌گفت من خسته شدم بعد یکی دیگه به فارسی دوبله می‌کرد یا کلاً طرف از اول داشت فارسی حرف می‌زد. به هر حال باد و بارون خیلی شدید بود و صدا هی  قطع و وصل شد مثل تصویر تو تلویزیون وقتی رعد و برق می شه و هی نویزی می شه و در نهایت صدا کامل قطع شد چون من حواسم به عکس انداختن رفت!

یکی از خیابان‌هایی که به طاق پیروزی ختم می‌شود همان شانزلیزه ی معروف بود که ما تصمیم گرفتیم در آن قدم بزنیم که بفهمیم مثلاً چرا در ایران به آدم می‌گویند مگه داری تو شانزلیزه قدم می زنی؟ مثلاً من یک بار در میدان فردوسی وقتی از بی آر تی پیاده شدم شروع کردم وسط لاین بی آرتی ها راه رفتن تا برسم به خیابان ویلا! که البته خیلی کار خرکی ای بود! بعد یک بی آرتی ای که از پشت می‌آمد بوق زد و راننده داد زد مگه داری تو شانزلیزه قدم می زنی؟ و من فکر کردم مگه آدم تو شانزلیزه وسط لاین بی آر تی (که فرانسوی اش می‌شود بی آق تی) راه می‌رود که این آقا این‌طور با من برخورد می کند؟؟ به هر حال من چون از این نحوه ی برخورد سرخورده شدم از آن به بعد دیگر وسط لاین بی آر تی راه نرفتم!

SAMSUNG SAMSUNG
بله ما در شانزلیزه راه رفتیم! و غلغله بود! انگار مردم آمده‌اند راهپیمایی! من فکر می‌کردم چون یک‌شنبه است مثل آلمان همه ی مغازه ها تعطیل است اما همه باز بود دریغ از یک مغازه ی بسته! بعد من فکر کردم ساعت از ۸ بگذرد مثل مونیخ همه ی مغازه ها می بندند (این قانون در بایرن است که جز رستوران‌ها و بار ها بقیه ی مغازه ها اجازه ندارند بعد از ساعت ۸ باز باشند) اما جز معدودی از مغازه ها بقیه قصد خانه رفتن نداشتند. بعد مامانم گفت زمان شاه هم گفتند که همه یک ساعت خاص مغازه هایشان را ببندند و خانه هایشان بروند به زن و زندگی و بچه‌شان برسند که مردم گفتند نه! ما خوشمان نمی‌آید از این قضیه!
بعد ما رفتیم مارکس آند اسپنسر برای خرید لباس. بعد فرض کنید من را این جو گرفته بود ول هم نمی‌کرد بعد من رفته بودم داخل اتاق پرو بعد مامانم از اون بیرون می‌گفت بهت می خوره؟؟ بعد اون دختری که مسیول قسمت پرو بود هم از اون بیرون می‌پرسید چه سایزی می خوای بعد من به مامانم می‌گفتم بگو فلان سایز رو بده بعد سایز رو به فرانسه می گفتم! یعنی یک وضع افتضاحی! البته من به فرانسه می‌گفتم که دختر بفهمه و بره سایز رو بیاره! ولی خب دختره نمی تونست بشنوه مامانم هم نمی‌فهمید این چیزی که من دارم می گم حالا یعنی چی! البته من در مدت اقامت پر برکتمان در پاریس از ۱ تا ۱۰ را به مامانم یاد داده بودم ولی عددی که من می‌گفتم یک مقداری بیشتر بود از ۱۰ بود چون سایز ۱ تا ۱۰ احتمالاً سایز baby شاید هم نوزاد است!حالا درست است که من صورتم baby face است ولی خب هیکلم یک مقداری از baby body دراز تر است توی مایه‌های ۱۷۰ سانت طول  یک  وجب و نیم هم عرض (همین الان وجب کردم)!  در نتیجه به نظرم ما باید وقت بیشتری می‌گذاشتیم و حداقل مامانم اعداد را کامل یاد می گرفت! البته من خودم هم با اعداد مشکل دارم! مثلاً ما قبلاً که آلمانی یاد می‌گرفتیم غر می‌زدیم که این‌ها چرا اول یکان را می‌گویند بعد دهگان را؟ مثلاً ۲۳ را می‌گویند ۳و بیست! حالا فرانسه کلاً عدد می‌گوید شما باید ماشین حساب در بیاوری ببینی طرف چی گفت! البته تا ۶۰ مثل آدم است. ۷۰ می‌شود ۶۰ و ۱۰! ۷۱ می‌شود ۶۰ و ۱۱! الی أخر! بعد ۸۰ می‌شود چهار بیست! ۸۱ می‌شود چهار بیست یک! به همین ترتیب تا ۹۰ که می‌شود چهار بیست ده! و همین‌طور برو تا ۱۰۰! یعنی یک وضعی! من همان روزی که معلممان اعداد را درس داد گفتم بینیم بابا! فکر کردی من میام همچین زبانی یاد بگیرم؟ بعد البته این بینیم بابا شد چهار ترم مستمر و بکش فرانسه خواندن!
خلاصه داشتم برایتان اتاق پرو را می‌گفتم که من به صد زبان زنده ی دنیا از آن تو سایز می گفتم! آخر به انگلیسی می‌گفتم که یک وقت به کسی توهین نشود و کسی فکر نکند من دارم مثلاً به زبان ملی ام فحش می‌دهم از آن تو! کسی هم شک نمی‌کرد (به قول بفرمایید شام!)
در طول مسیر دو گروه پسرهایی دیدیم که ضبط صوت داشتند و می رقصیدند و انصافاً هم خوب می رقصیدند. ملت هم می ایستادند و حالش را می بردند. حالا نکته ی دردناک این بود که برنامه که تمام می‌شد و این‌ها می‌گفتند یک انعامی بدهید در مدت زمانی کمتر از ثانیه صحنه از تماشاچیان مشتاق خالی می شد! این خیلی دردناک است چون مثلاً شما در پاریس می‌روید کلی پول خرج می‌کنید بعد یکی برایتان برنامه اجرا می‌کند شما می ایستی تا آخرش هم می‌بینی کیف هم می‌کنی بعد حاضر نیستی مثلاً حتی ۱ یورو به این سه چهار نفری که برایت برنامه اجرا کردند بدهی.

مامانم در اینجا گفت من خسته شدم و من خیلی خالصانه پرسیدم زانوت درد می کنه؟ و مادر بانگ از خودش در کرد که هم زانوم درد می کنه و هم پام درد می کنه و بالا و پایین کلاً سرتاپا درد می کنه! و من تعجب کردم که چطور مامانم تنها با شش روز پیاده روی بیست و چهارساعته به این مشکلات دچار شده؟ خب یک آدم عادی باید در چنین شرایطی مثلاً ولو شود وسط خیابان و نتواند راه برود! ولی اینکه بالا و پایین و چپ و راستش درد بگیرد و کج و کوله راه برود یا کند راه برود یا مثلاً مجبور شود در خیابان بایستد تا استراحت کند و نتواند پا به پای من به سرعت بدود یک مقدار عجیب است. بعد همچین آدمی که من خدمتتان عرض می‌کنم به یک دلیل نامعلومی مدام می‌پرسید که بالاخره کی می‌رسیم به مترو! من نمی‌دانم این خانوم ساعت ۱۱ شب با مترو چی کار داشت! خب بالاخره من نقشه دستم بود و می‌دیدم که خیابان شانزلیزه یک خیابان درازی است و ما برای اینکه تمام این خیابان را قدم به قدم متر کنیم حالا حالا ها مسیر درازی در پیش داریم! البته علامت مترو هم در نقشه زیاد بود اما من چون عینک «خانه رفتن» همراهم نبود هرچه در نقشه نگاه می‌کردم چشمم علایم مربوط به مترو را درست  نمی دید و فقط چشمم خیابان را می‌دید! به هر حال قربانی مورد نظر از من خواست که صادقانه و خالصانه اگر به مترو نزدیک شدیم این قضیه را از او پنهان نکنم و او را به سمت مترو ی مورد نظر هدایت کنم!

و ما متاسفانه ساعت ۱۲ شب بالاخره برگشتیم هتل!

SAMSUNG

این نوشته در سفرنامه ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

11 پاسخ برای سفرنامه ی پاریس قسمت سوم

  1. پیمان :گفت

    پس این طوریه! گروکشی می کنی.
    من تو این چند روز به ماموریتم زیاد فکر کردم. مشکل اینجاست که شما مشخصات اون شاهزاده خوش بخت رو ندادی

  2. سلام
    با قلبی اندوهگین خوندم بلاگت رو. وردپرس خنگ بلاگم را مصادره کرده و نو بادی گیوز عه دَمن شیت 😦
    امیدوارم سرعقل بیاد. آخه یکی نیست بش بگه من چیکار به یور ترمز آو سرویس داشتم آخه؟ منِ بی آزار، منِ بی گناه 😦

    • goldeneverstand :گفت

      ای بابا… چرا آخه… بگو چی شده بریم جلو در ورد پرس انقد بشینیم داد بزنیم ورد پرس ورد پرس وبلاگ مارو پس بده
      یا مثلا وبلاگمون رو دزدیدن
      دارن باهاش پز میدن
      ای ه دو چشم آزاده
      آماده ایم آماده

  3. pd :گفت

    منم می خوام. پاریس رو می گم. :دی

    اصلاً یکی از هدف های زندگیم اینه که برم پاریس زندگی کنم. با جیب بر، شلوغی، … . اصلاً این کوچه ها و کافه هاش رو می بینم یه طوری می شم. :دی

  4. immigrant98 :گفت

    پاریس از نمای نزدیک…
    جالب بود ممنون از مطلب زیباتون… 🙂

  5. سورمه :گفت

    خیلی خوب بود. کلی خندیدم. عکس ها هم عالین. من یه بار پاریس رفتم ولی متاسفانه فقط دو روز اونجا بودم خیلی دلم می خواد یه بار دیگه برم و بیشتر اونجا رو بگردم. فعلن که با این قیمت دلار بعید می دونم بشه. خلاصه که دست راستت زیر سر ما 🙂

  6. میترا :گفت

    عکسها عالی بود وشرح متنت هم باصفا.احیانا شما گاید توریست نمی خواین بشید؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s