سفرنامه ی پاریس قسمت صفر

سفر۲۱ روزه مان به همراه مامانم و خودم از پاریس شروع می شد. مسیر مان به این صورت بود:

پاریس- بروکسل- بروژ (در بلژیک)- آمستردام (مهمان خانه ی آواره در آمسترام!) – هامبورگ- مونیخ!

بعد از یک ماه  نقشه کشیدن و فکر کردن و در اینترنت گشتن که چه چیزی کجا وجود دارد برنامه ی سفر را چیدم و بعد از اینکه از زوریخ برگشتیم سه روز بعد (۱۳ مارچ) راهی شدیم.

سفرنامه ی پاریس قسمت صفر:
اتوبوسمان ساعت ۱۷:۳۰ از ZOB (یکی از ترمینال های اتوبوس در مونیخ) حرکت می کرد. طبق معمول لحظات قبل از سفر با دویدن و دویدن طی شد! ۸ بطری آب ۱ و نیم لیتری خریدم و به زور در چمدان مشکی ام جا دادم. انگار که در پاریس قحطی آب آمده باشد! خب من به هر حال برنامه‌ریزی ام در مورد سفر آنقدر دقیق است که فکر آب را هم می کنم! ۶ تا سیب سبز خریدم و ۶ تا سیب زرد چون مامانم از سیب های سبز خوشش نمی آید! پنیر فیلادلفیا با طعم نعنا هم که جای خودش را دارد. مقادیری Croissant و Nussschneke هم کنار این‌ها خوراکی هایمان را تکمیل می کرد! اول رفتم بانک تا پول بگیرم چون من وسواس زیادی  در مورد استفاده از کارت بانکی دارم و می‌ترسیدم جایی کارت بانکی را در بیاورم و آن را همان جا که در آورده‌ام جا بگذارم! و این آخرین اتفاقی است که شما می‌خواهید در یک سفر برایتان بیفتد چون فرایند زنگ زدن به شماره ی اضطراری و مسدود کردن کارت می‌تواند بسیار استرس زا باشد! علاوه بر اینکه از کارتی که مسدود شده دیگر نمی‌توان پول گرفت و الی آخر.
تمام این حساب کتاب‌ها باعث می‌شود که من به اندازه ی نیازم پول نقد دنبال خودم داشته باشم! کاری که بعید می‌دانم بقیه انجام بدهند!
ابتدا دنبال اتوبوسمان گشتیم و طبق معمول تابلوی اتوبوس خودمان را ندیدیم. تمام اتوبوس ها را نگاه کردیم و من از مامانم خواستم همان انتهای سالن بایستد تا من دوباره تابلو ها را نگاه کنم و متوجه شدم همان اتوبوس اول مال ما بوده است. از همان جا که ایستاده بودم سوت بلندی زدم که مامانم بیاید! همان‌طور که انتظار دارید همه برگشتند و نگاه کردند که سوت برای چه کسی به صدا در آمده است جز خود مامان من! من بعد از اینکه چند بار سوت زدم به طرز موفقیت آمیزی توجه چند پسر جوان را جلب کردم! به سمت مامانم رفتم و همگی (دو نفری!) به سمت اتوبوس خودمان رفتیم. من همان جا از مامانم خواستم که از این پس همانند گذشته (ایران!) نسبت به سوت عکس‌العمل نشان دهد و با شنیدن سوت احتمال غریب به یقین بدهد که این صدا از بچه ی خودش در آمده است! من و مامانم درایران هم از سوت برای صدا کردن همدیگر استفاده می کردیم و به طور موفقیت آمیزی این روش جواب می داد.

ترمینال اتوبوس ZOB در مونیخ

ترمینال اتوبوس ZOB در مونیخ

ترمینال اتوبوس ZOB در مونیخ

ترمینال اتوبوس ZOB در مونیخ

راننده ی اتوبوس بلیت ها را هنگام ورود چک می‌کرد. بلیت ها دو صفحه‌ای بود. یکی از دخترها که به نظر می‌آمد چینی است فقط یکی از صفحه ها را نشان راننده می‌داد و راننده هی به آلمانی می‌گفت آن یکی صفحه را هم می خواهد. دختره متوجه نمی‌شد تا اینکه به انگلیسی به او گفتم صفحه دوم را هم باید بدهی. بنده خدا از توی کیفش چند تا ورق در آورد که یکی از از آن‌ها همین صفحه ی دوم بود که البته چون موقع برینت بلیطش از اینترنت فکر کرده بود این صفحه اضافه است پشت آن مشق هایش را چرکنویس کرده بود! و ما همگی کلی خندیدیم!
سوار که شدیم من رفتم جلوی اتوبوس ببینم جا هست یا نه. یک پسری بود که به من گفت فرانسوی است  و رفیقش که بیرون اتوبوس بود عرب است و از من پرسید آیا عرب هستم و من گفتم نه! البته به نظر من آمد او خودش هم عرب است. بعد او فکر کرد من تنها هستم و به من گفت تنها هست! و من هم چیزی نگفتم و رفتم ته اتوبوس به مامانم گفتم بیاد جلو و اون بنده خدا ضایع شد. وقتی برای مامانم تعریف کردم که این مکالمه در چند ثانیه ای که او از من غافل شده اتفاق افتاده او به حق به این نتیجه رسید که نباید حتی یک لحظه هم چشم از من بردارد چرا که خطر همیشه در کمین نشسته! در میانه ی راه تصمیم گرفتم به دستشویی داخل اتوبوس بروم اما چشمتان روز بد نبیند که فهمیدم دستشویی چراغ ندارد! خلاصه فشار داخلی باعث شد گام به آن اتاقک تاریک بگذارم و در را که بستم دیگر ذره‌ای هم نور به چشمم نمی رسید! براساس قوانین جغرافیایی باسن مبارک را بالای چیزی که حدس می‌زدم کاسه ی توالت باشد قرار دادم و عملیات را آغاز کردم! البته تکان های اتوبوس هر از گاهی من را به سویی برت می‌کرد گویی اتوبوس دارد در یک جاده ی ماربیچ حرکت می کند! به هر حال من که چشمم جایی را نمی دید! عملیات که تمام شد در را باز کردم بلکه اندک نوری به داخل بتابد تا من سیفون را بیدا کنم اما هرچه گشتم سیفون نبود! بعد دستم را زیر شیر آب گرفتم که حداقل این اصل از اصول بهداشت را رعایت کنم اما آب هم از شیر مذکور بیرون نیامد! خلاصه محض تفریح رفتم و موبایلم را برداشتم و با موبایلم به داخل توالت نور انداختم بله سیفون را بیدا کنم ولی نبود که نبود!
البته که ما قبلاً با همین شرکت اتوبوس رانی به براگ و وین رفته بودیم و هیچ وقت با توالتهایش مشکلی نداشتیم اما این بار به نظر می‌رسید گل اندر گلاب است چرا که هردم از این باغ بری می رسید!
برخی از کسانی که داخل اتوبوس ما بودند مقصدشان باریس نبود و جاهای دیگری مثلاً بارسلونا بود. در میانه ی راه اتوبوس ما نگه داشت و ما سوار اتوبوس دیگری شدیم که به پاریس می رفت. در مورد اتوبوس دوم با پاک کردن صورت مساله، مساله حل شده بود به این ترتیب که یک قفل بر روی در توالت زده بودند و صورت سؤال را پاک کرده بودند! اما این تنها مشکل نبود چون آدم می‌توانست اگر خیلی فشار بود به دستشویی‌های میان راه برود. مشکل اصلی این بود که سیستم حرارتی داخل اتوبوس روشن نبود و ما از همان ابتدا شروع به یخیدن کردیم. خیلی از صندلی ها خالی بود و من و مامانم که تقریباً انتهای اتوبوس بودیم هرکدام روی یکی از صندلیها خوابیدیم وپباهایمان را دراز کرده روی صندلی آن سمت راهرو گذاشتیم. دو پسر بشت صندلی ما نشسته بودند که یکی استرالیایی بود و دیگری خودش گفت مونیخی است. اما نکته ی خنده‌دار این بود که می‌گفت هیچ جای مونیخ را ندیده! و این کمی مساله را مشکوک می‌کرد!
بعد از مدتی سرما هی فشار آورد هی فشار آورد به‌خصوص وقتی اتوبوس برای امر مقدس دستشویی نگه می‌داشت و هر دو در را باز می گذاشت سرمای متبوعی به داخل اتوبوس می‌آمد که دمای اتوبوس را با دمای جاده یکی می کرد. در اینجا مامانم به راننده اعتراض کرد که ما داریم یخ می‌کنیم بخاری ها را روشن کن او هم گفت بخاری خراب است! تا می‌توانید لباس ببوشید!
خب این خیلی مسخره بود و مامان من لرز کرد و صدای لرز از خودش در می‌آورد و من رفتم به راننده گفتم مامان من حالش بد است در ها را ببند! و طرف درها را بست اما مامان من همچنان لرز کرده بود و راننده برای مامان من چایی آورد و یک پتو دور پاهای مامانم پیچید و یک کلاه گذاشت روی دستهای مامانم که گرم شود و بعد بالاخره بخاری را روشن کرد! چون صد البته که ترسید که مامانم حالش بد شود و مجبور بشود زنگ بزند اورژانس و من هم بعداً شکایت کنم که تقصیر راننده بوده که مامانم من کارش به اورژانس کشیده! مامان من که چایی را خورد همان‌طور که روی صندلی دراز کشیده بود بلافاصله خوابش برد و صدای خروپفش بلند شد! اما درست همان موقع راننده دوباره آمد عقب که ببیند مامان من چطور است و من مامانم را بیدار کردم که مامان! مامان! صدای لرز در بیاور! راننده اومده الان فکر می کنه تو حالت خوبه بخاری رو خاموش می کنه! مامان من هم دوباره صدای لرز (اما با درجه ی سوزناکی کمتر) در آورد و به این ترتیب جلوی راننده آبرویمان نرفت! بعد از آن بعد از سعی و تلاش فراوان با گردنی که بین دسته ی صندلی و صندلی داشت له و لورده می‌شد سعی کردم بخوابم تا بالاخره به پاریس برسیم.

Advertisements
این نوشته در سفرنامه ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

11 پاسخ برای سفرنامه ی پاریس قسمت صفر

  1. بازتاب: سفرنامه ی پاریس روز اول قسمت اول | Goldene Verstand

  2. بازتاب: سفرنامه ی پاریس روز اول قسمت دوم | Goldene Verstand

  3. چهارم اينكه : بچه جان دو صباح ديگه اكتبره ميشينئ عر ميزنى درسم تموم نميشه !!! بجاى درس خوندن حال و هواى سفرنامه نويسى بهت دست داده؟!! اين كامنت مربوط به سفرنامه پاريس قسمت دوم بود كه يادم رفت اونجا بنويسم !!
    ولى اينجا مردم از خنده !!!

  4. gizlinkimse :گفت

    خیلی خوب بودند:)

  5. iranlgbta :گفت

    خیلی جالب می نویسی.طنزت رو دوست دارم

  6. میترا :گفت

    سلام من امشب برای اولین باره که مطالب خوبت رو می خونم وتا حالا هیچوقت انقدر نخندیده بودم.خیلی قشنگ بود

  7. shamila :گفت

    قسمت صفرخىلى خوب بودولى قسمتهاى بعدى باز نمىش

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s