سفرنامه ی پاریس روز اول قسمت اول

سفرنامه ی پاریس قسمت صفر

پاریس روز اول

ساعت ۶ صبح بود که به پاریس رسیدیم. من بیدار شدم و دیدم در یک پارکینگ برزگ اتوبوس هستیم. وسایل و چمدان هایمان را جمع کردیم و طبق معمول کاری که یک غریبه می‌کند را انجام دادیم: دنبال مردم به راه افتادیم چون به نظر می‌رسید آن‌ها می‌دانند کجا می روند!

دنبال مردم رفتن مارا به خط مترو که داخل پارکینگ واقع شده بود رساند. اما در همین لحظه بود که مجبور شدیم به دستشویی برویممن اینجا در مکان های این چنین عمومی وقتی دستشویی تمیز می‌بینیم ناخودآگاه یاد دستشویی‌های جاده های ایران می‌افتم و چه بسا دستشویی‌های امامزاده ها. چه آه هایی که آدم از نهادش بر نمی‌آید وقتی پا به آن دستشویی‌ها می گذارد! و چقدر باید مواظب باشد که به جایی نخورد یا خدایی نکرده حین عملیات در مکانیابی دچاراشتباه نشود و با پا یا با سر داخل توالت نیفتد!

بعد نوبت به خرید بلیت قطار شد که خوشبختانه آن موقع صبح آفیس داخل ایستگاه قطار باز بود و ما اول تصمیم گرفتیم یک بلیت ۵ روزه بخریم اما من بعد نظرم بر این شد که برای هر سفر یک بلیت بخریم چون ارزان‌تر می شود. هر بلیت ۱.۷۰ یورو بود. با همان اندازه فرانسه ای که سه سال قبل خوانده بودم به مسیول فروش بلیت فهماندم که دو بلیت یک‌طرفه می خواهم. وقتی سوار قطار شدیم انتظار داشتم کلی بوی ادرار بدهد چون قبلاً از همه ی دوستان شنیده بودم که قطارهای پاریس افتضاح است. برای همین تا آنجایی که دماغم جا داشت بو کشیدم اما بویی حس نکردم و خیالم راحت شد!

در داخل قطارها در پاریس می توان لیست ایستگاه ها را دید

در داخل قطارها در پاریس می توان لیست ایستگاه ها را دید

داخل قطار ها در پاریس

داخل قطار ها در پاریس

وقتی از قطار پیاده شدیم، همین‌طور که در داخل سالن مترو به سمت خروج حرکت می‌کردیم من سعی می‌کردم تالوهای تبلیغاتی را با صدای بلند بخوانم. درست مثل کلاس اولی‌ها که می‌خواهند توانایی خواندنشان را امتحان کنند. هتل نزدیک ایستگاه قطار بود. حدود ساعت ۷ بود که بالاخره وارد هتل شدیم و من برگه ی رزرواسیون را نشان دادم. مسیول رسپشن گفت باید چند ساعت صبر کنیم تا بتوانیم چک این کنیم. گفتم اشکالی ندارد و متوجه هستم. معمولاً چک این ساعت ۱ به بعد است. روی مبل های لابی نشستیم و مامانم سرش را گذاشت روی دسته ی مبل و خوابش برد! من هم کمی بعد مقاومتم را از دست دادم و خوابم برد. چند دقیقه بعد مسیول رسپشن از همانجا که نشسته بود به ما تذکر داد که نباید آنجا بخوابیم! چون اینجا ملت می‌آیند و می‌روند و درست نیست! ما هم سعی کردیم صاف بنشینیم که خوابمان نبرد. کمی از نان و پنیری که همراه داشتیم را به عنوان صبحانه خوردیم. بعد از نیم ساعت دوباره خواب غالب شد و بدون اینکه خودمان بفهمیم دوباره روی مبلها خوابمان برد! ساعت ۹ بود که مسیول رسپشن بالاخره تسلیم شد و وقتی با صدایش بیدار شدم متوجه شدم که می‌گوید کلید اتاق را بگیرم تا به اتاق برویم! آسانسور بیشتر از ۵ طبقه نداشت و آن‌ها به ما گفتند اتاق ما در طبقه ی ۶ است! خب من فکر کردم آن‌ها اشتباه کردند و دوباره پرسیدم و گفتند بله طبقه ی ۶. در طبقه ی ۵ که پیاده شدم خودمان و ساکهایمان را که شامل کلی خوراکی ۸ بطری آب و چند تی شرت و لباس زیر و یک جفت جوراب اضافه بود از پله‌های قرمز و باریک بالا بردیم تا به طبقه ۶ برسیم. تنها خوبی بودن در طبقه ی ۶ این بود که تنها دو اتاق در این طبقه بود و اساسا سر و صدای کمتری داشت. داخل اتاق که شدیم زیر بتوهای گرم و نرم فرو رفتیم و یکی از بهترین خواب‌های عمرمان را بعد از گذراندان شبی پر از سرما و تکان و گردن درد و کمردرد و بی خوابی تجربه کردیم.

ساعت حدود ۱ بود که بیدار شدیم. آفتاب از بنجره می تابید و گرمای دل انگیزی را به داخل اتاق پخش می‌کرد. تصمیم گرفتم به Montmare برویم. کلیسای سفید بسیار معروفی که در نزدیکی هتلمان بود. پیاده به راه افتادیم و در طول مسیر از قبرستانی هم عبور کردیم. یکی از جاذبه های باریس قبرستان های آن است که از قضا در برخی از آن‌ها افراد مهمی هم به خاک سبرده شده‌اند.

همین چند عکس را از بالای پلی که کنار قربستان بود انداخته ام که می‌توانید ببینید.

قبرستانی در پاریس

قبرستانی در پاریس

قبرستانی در پاریس

قبرستانی در پاریس

محله ای که در آن بودیم به خاطر کلیسای معروفش محله ی پر توریستی بود و به همین دلیل هم پر از کافه و رستوران بود.

محله ی Montmartre

محله ی Montmartre

محله ی Montmartre

محله ی Montmartre

چون گرسنه بودیم به عنوان ناهار یک ساندویچ خریدیم.

P1030136

P1030137

بعد به پارک بسیار کوچکی رسیدیم که دیوار آن بسیار معروف است. روی این دیوار به زبان های مختلف نوشته شده دوستت دارم.

دیوار دوستت دارم در پاریس

دیوار دوستت دارم در پاریس

دیوار دوستت دارم در پاریس

دیوار دوستت دارم در پاریس

در اینجا ورودی یکی از ایستگاه های مترو را می بینید:

ایستگاه متروی Abbesses

ایستگاه متروی Abbesses

در طول مسیر کلی مغازه ی شکلات دیدیم که کلی مجسمه های قشنگ با شکلات درست کرده بود. در اینجا بعضی از آن‌ها را می بینید.

کشتی ساخته شده از شکلات

کشتی ساخته شده از شکلات

مجسمه های شکلاتی

مجسمه های شکلاتی

به نظر می‌آمد کلیسا بالای یک تپه واقع شده چون کوچه‌های متنهی به خیابان اصلی شیب زیادی داشتند. عکس کلیسا را از پایین در اینجا می بینید:

P1030210

کلیسا ی Montmartre

وقتی به کلیسا رسیدیم متوجه تعداد بی شماری پله شدیم که حقیقتاً ساخته شدن کلیسا برروی یک تپه را تأیید می‌کردند. چون خودم حوصله ی بالا رفتن از آن همه پله را نداشتم و صد البته می‌دانستم مامانم گرچه می خواهد! اما نمی‌تواند از آن همه پله بالا برود یک بلیت خریدم تا با تله کابینی که در آنجا بود به بالا برویم.

تله کابینی که ما را به کلیسا می رساند

تله کابینی که ما را به کلیسا می رساند

 به عکس عیسی که روی سقف نقاشی شده بود

P1030207

از کلیسا که بیرون آمدیم متوجه شدم به اندازه ی کافی بالا هستیم که کل پاریس زیر پایمان باشد. تمام شهر را از آنجا که ایستاده بودیم می‌شد دید.

 P1030209

جلوی کلیسا یک دختر سیاه آهنگ گذاشته بود و داشت آواز می‌خواند و از قضا توهم داشت که قشنگ می‌خواند اما خب واقعاً می‌رفت روی اعصاب طوری که ما به شدت سعی کردیم سریع از آن محل دور شویم. از پله‌ها پایین که می‌رفتیم طبق عادت دانه دانه پله‌ها را شمردیم و من گاهی که شمارش را قاطی می‌کردم مجبور می‌شدم چند پله بالا برگردم و دوباره بشمرم. به هر حال طبق محاسبات ما و تا آن جایی که یادم هست ۲۱۰ پله بود. یکی از عادت‌های من و مامانم شمردن است. ما خیلی چیز ها را می شماریم که یکی از آن‌ها پله است. یادم هست کانون برورش که می‌رفتم یک کتابی بود در مورد مردی که می شمارد. البته به نظر من آن مرد یک‌جور مشکل روانی داشت! یعنی در این کتاب که یک داستان قدیمی ایرانی برای بچه‌ها بود به شدت سعی شده بود این مرد نابغه نشان داده شود چرا که او تنها به واسطه ی استعدادش در شمردش بسیاری از مشکلات را حل می کرد. اما خب این حجم وسیع شمردن و استعداد غیرقابل باور قهرمان داستان از میانه های کتاب شروع می‌کرد روی اعصاب رفتن طوری که به خون «مردی که می شمرد» تشنه می شدید. از پله‌ها که پایین آمدیم بازهم عزیزان سیاه پوست سعی کردند جلویمان را بگیرند که ازشان آشغال بخریم ولی من یک جوری بودم طوری که ترسیدند جلو بیایند!

برای اینکه احساس من را در مورد سیاه پوست های دست فروش بفهمید بدون شک باید فیلم  Paradies Liebe(بهشت: عشق) را ببینید. حتماً یک روز در مورد این فیلم خواهم نوشت اما اگر توانایی دانلود دارید حتماً خودتان قبلش ببینید. بعد من تصمیم گرفتم که به طور رندم به یکی از ایستگاه های مترو نزدیک کلیسا برویم و براساس یک مسیر راه رفتن که از اینترنت پیدا کرده بودم آن منطقه را ببینیم. به همین دلیل از آقای پیری که سبد خریدش هم در دستش بود پرسیدم که چطور می‌توانیم به فلان ایستگاه برویم و او برسید آیا دنبال جای به‌خصوصی می گردیم؟ و من گفتم نه! علافیم! و او شروع کرد انگلیسی حرف زدن و من هی فرانسه جوابش را می دادم! بعد پرسید از کجا می‌آییم گفتم آلمان شروع کرد آلمانی حرف زدن! خلاصه اینکه آقای پیر و بامزه و مهربانی بود. او به ما گفت که جایی را می‌شناسد که نقاشان در آنجا جمع می‌شوند و بهتر است ما به آنجا برویم. بعد به ما گفت برای اینکه به آنجا برویم مجدداً باید از آن ۲۱۰ پله بالا برویم که مسلماً این بهترین چیزی نبود که ما انتظارش را داشتیم. به همین دلیل او گفت که آن محله نزدیک خانه‌اش است و او راه میان‌بری را بلد است. پس ما حدود ۵۰ پله به همراه او بالا رفتیم و به خانه ی او رسیدیم و البته او ما را برای چایی به خانه‌اش دعوت نکرد و فقط توضیح داد که چطور می‌توانیم به محله ی نقاش ها برسیم. من از او پرسیدم اسمش چیست و او پرسید برای چه اسمش را می خواهم! من هم اسمم را گفتم و او هم بالاخره رضایت داد و گفت اسمش ژاک است! جواب من این بود که وای! من هم یک دوست دارم در آلمان که اسمش ژاک است و فرانسوی است! آقای ژاک به ما سفارش کرد که در محله ی نقاش ها مواظب جیب بر ها باشیم و کیفمان را سفت بچسبیم و ما هم با جان و دل گوش فرا دادیم و جان و مالمان را توی دستمان گرفتیم!

محله ی نقاش ها میدانی بود پر از نقاشی و اغلب نقاشی ها برج ایفل را به تصویر کشیده بودند. حالا هرکس یک خط دو خط اضافه و کم کشیده بود و اسمش را نقاشی گذاشته بود. برخی از نقاشی ها هم‌محله ی نزدیک کلیسا را به تصویر کشیده بودند که خب در نوع خودشان قشنگ بودند.

محله ی نقاش ها در Montmartre

محله ی نقاش ها در Montmartre

محله ی نقاش ها در Montmartre

محله ی نقاش ها در Montmartre

Advertisements
این نوشته در سفرنامه ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

9 پاسخ برای سفرنامه ی پاریس روز اول قسمت اول

  1. مولود :گفت

    بهت خوش بگذره…
    چه خوب که اینقدر سفر رتحته اونجا….از مرزی به مرز دیگه و …..چه خوب
    عکساتون هم عالی بوووود

  2. بازتاب: سفرنامه ی پاریس روز اول قسمت دوم | Goldene Verstand

  3. تقلب كردى و داستان اتوبوس سرد و مامانت را ننوشتى، و البته با اينكارت خوانندگان را از لذت بسيارى محروم كردى؛

  4. Allen G :گفت

    سلام اولا این کلیسای montmartre تلفظ فارسیش چطوریه؟ چون گفتی که فرانسه میدونی…. من خیلی دوستش داشتم و خیلی جای خوبی بود. اینکه بشینی روی اون پله های جلوی کلیسا و همه پاریس زیر پاهات باشه… با اون موزیک متن آکاردِون که شنیده میشد. تعریف اون دیواری رو که عکسش رو گذاشتی شنیده بودم اما پیداش نکردم. حالا چرا اینقدر بدخطه؟

  5. میترا :گفت

    عکسها همراه با سفرنامه ات خوب بید.»بود» .چقدرهم که اینها از کلیسا استفاده توریستی می کنند.میگم اصفهان خودمون هم کم از پاریس نیست

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s