سفرنامه ی زوریخ روز دوم و سوم

سفرنامه ی زوریخ قسمت اول

صبح ساعت ۷ از خواب بیدار شدم چون می‌دانستم نمایشگاه روباتیک ساعت ۹ شروع می‌شود و من نمی خواستم دیر برسیم. قیمتی که برای هاستل برداخت کرده بودیم شامل هزینه ی صبحانه هم می‌شد و از حق نگذریم صبحانه ی خوبی هم بود. کورن فلکس و چند مدل نان و ماست و ماست میوه ای و چند جور کالباس و مربا و عسل. علاوه بر تمام این‌ها از دستگاه قهوه هم توانستیم قهوه شیر شیرکاکایو یا آب داغ برای چایی بگیریم.

P1020773

هاستل ما در مرکز شهر نبود و حدود ۱۵ دقیقه با ترم تا مرکز شهر فاصله بود. خانه‌های اطراف هاستل ساده بودند. چیزی شبیه یک روستای مدرن. خلوت. ساکت. زیبا. مغازه ی گل فروشی ای در نزدیکی ایستگاه اتوبوس بود که به واقع جلوه ی زیبایی به آن قسمت خیابان می داد.

P1020781

اینجا هم تبلیغ اتوبوس شب را می‌بینید که در‌واقع اشاره دارد به اتوبوسهایی که در طول نیمه شب تا صبح فعال هستند. عکس این آقایی که در نور کامل ماه از دستگاه خودبرداز در حال خرید بلیت است بهترین توصبف برای اتوبوس شب است.

P1020789

وقتی سوار اتوبوس شدیم شروع به عکس برداری از ساختمان‌ها کردیم. مهمترین ویژگی ساختمان‌ها در زوریخ این بود که اکثر بنجره ها فریمی داشت که رو به بیرون باز می شد. مثلاً در این عکس فریم ها را به رنگ قرمز می بینید.

P1020792

P1020803

راننده ی اتوبوس بسیار مهربان بود و در هر ایستگاه که می‌رسیدیم از داخل میکروفن به مردمی که سوار می‌شدند می‌گفت صبح به خیر.

این هم یک چیزی شبیه موتور هوابیما شاید هم کشتی!

P1020813

وقتی به ساختمان نمایشگاه رسیدیم متوجه صف بسیار طولانی روبروی نمایشگاه برای ورود شدیم. اکثر افراد قبلاً بلیت شان را به صورت آنلاین خریده بودند. صف دیگری هم بود که برای کسانی بود که بلیت نداشتند مثل ما. بسیاری از مردم به صورت خانواده: پدر مادر فرزاندان آمده بودند. چیزی که اینجا زیاد به چشم می‌خورد حضور «خانواده» برای برنامه ی مختلف است. مهم نیست فرزندانشان چقدر کوچک باشند یا حتی داخل کالسکه باشند. آن‌ها همه باهم به کوه می‌روند به نمایشگاه می‌روند به موزه می‌روند به استخر می‌روند. این خیلی برای من جالب است وقتی پدر ها و مادرهایی را می‌بینم که فرزندشان را بشتشان بسته اند (به کمرشان درست مثل فییلم های ژابنی) تا بچه ی کوچکشان برای راه رفتن خسته نشود.

ساعت کمی از ۹ گذشته بود که بالاخره مردم را به داخل راه دادند. من فکر می‌کردم برنامه چیزی شبیه این باشد که مردم روی صندلی ها بنشینند و آن‌ها روی سن به ترتیب ربات های مختلف را به مردم معرفی کنند. اما در‌واقع یک نمایشگاه بود که هر گروه یک غرفه داشت.

در این ویترین ماکت ربات های معروفی که در فیلم‌های سینمایی معروف نقش آفرینی کرده‌اند را می بینید.

ترمیناتور

P1020824

دو ربات فیلم استاروارز

P1020832

P1020831

این هم رباتی است که اندروید نام دارد و می‌تواند صبحت کند دست‌هایش را به آرامی تکان دهد و به طور خلاصه حرکات صورتش بسیار طبیعی است. نکته ی جالب در مورد این ربات این است که عضلات آن با فشار هوا کار می کنند. فیلمی که در بایین می‌بینید این ایده را نشان می دهد.

P1020836

این ربات توسط گروهی از دانشگاه ژابن معرفی شده بود. علاوه بر ربات مرد یک ربات زن هم توسط همین گروه ساخته شده که یک بار به عنوان مانکن در ویترین یک مغازه استفاده شده و نکته ی جالب این است که لباسی که بر تن این ربات بوده sold out شده. علت اینکه تمام قسمت‌های بدن این دو ربات فعال نیست این است که به انرژی زیادی برای تکان دادن قسمت‌های مختلف آن‌ها نیاز است و به همین دلیل فعلاً این کار ممکن نیست.

این هم فیلم یک ربات کودک نما که همانطور که می‌بینید یکی از محققان دست‌هایش را تکان می‌دهد و ربات حرکات او را تقلید می کند.

P1020843

این هم تلاشی برای شبیه سازی باهای هشت با یا همان اختابوس. یکی از نکات پاهای اختابوس این است که درجه ی آزادی خیلی زیادی دارد و به همین دلیل ساختن پاهایی مانند آن سخت است.

P1020848

این هم یک ربات با مزه که تاب می خورد.

P1020854

اما از همه بامزه تر این ربات بود که نماز می خواند. ما ابتدا خیلی تعجب کردیم ولی تمام حرکات آن مثل نماز بود و سجده و رکوع و قنوع و … بعداً دیدیم که اسم این ربات بیتر ربات است که در‌واقع به معنای ربات دعا کننده است و شک ما در مورد نماز اشتباه نبوده است. البته من در میان اسم سازندگان این ربات نام عرب ندیدم و نمی‌دانم این ایده ی چه کسی بوده است.

P1020862

این هم ربات بامزه ای است که می‌خواهد به داخل این حوض بر از أب بپرد اما به نظر می آید می ترسد!

P1020858

ساعت دو وقتی به اندازه ی کافی خسته و کوفته شدیم و مطمین شدیم تمام ربات ها را دیده ایم تصمیم گرفتیم کمی در شهر بگردیم.

در اینجا تصویر رودخانه ای را می‌بینید که از میان زوریخ می گذرد.

P1020889

یکی از بارز ترین ویژگی‌های شهرسازی زورخ تعداد بسیار زیادی کوچه است! چیزی که من مدت بسیار زیادی است که ندیده ام.

نکته ی جالب دیگر این بود که کلیسا ها در زوریخ بسیار بسیار ساده بودند. بر خلاف سایر کلیساهایی که من دیده بودم و اغلب پر از تجملات شیشه‌های رنگی و چه بسا تاریک بودند کلیساهای زوریخ دیوارهای سفید داشتند و از هجوم انواع و اقسام مجسمه های سنگی و چوبی که نماد قدیس ها و فرشته‌ها بودند خبری نبود. این در‌واقع چیزی است که من در مورد مسجدالحرام در مکه و مسجد النبی در مدینه دوست دارم. برخلاف سبک مسجدهای ایران که بر از آینه و رنگ و خط و طرح هستند این دو مسجد مهم بسیارساده و با دیوار های سفید بودند و تنها سنگ بری های بسیار ساده‌ای در دیوارهای آن‌ها به چشم می‌خورد.

نکته ی جالب دیگر تعداد زیاد فانتین ها یا همان حوضچه های کوچک در گوشه و کنار شهر بود که حس صمیمیتی را منتقل می کرد.

P1020926

در کنار تمام این زیبایی‌ها ما همچنان شاهد قیمتهای استثنایی مثلاً ۲۴ فرانک برای یک کباب ترکی بودیم.

P1020930

این هم یک گاو در بالکن یک خانه!

P1020932

وقتی بالاخره از نمایشگاه دل کندیم (مامانم از خستگی جونش در آمد) تصمیم گرفتیم به مرکز شهر برویم و آنجا را ببینیم. از تراموا که پیاده شدیم من نقشه را گرفتم بالا که ببینم کجا هستیم و کدام طرفی باید حرکت کنیم. یک خانم که من را در این حالت دید خودش به طرفم آمد و گفت دنبال کجا می گردم. گفتم می‌خواهیم از خیابان باهن هوف شروع کنیم و در یک مسیر دایره‌ای دور شهر بچرخیم. او هم راهنمایی کرد که از کدام سمت برویم. کلاً به نظرم می‌آید اینجا مردم خیلی مهربان هستند. همیشه لبخند می‌زنند و اگر احساس کنند نیاز به کمک داری جلو می آیند. هرچند که برای قضاوت و حکم دادن همیشه زود است!

در مسیر به گروهی رسیدیم که برای دین مسیحیت تبلیغ می کردند. یک میز بود که کلی از کتاب رویش چیده شد و خانمی که پشت آن بود از ما دعوت کرد که به کنار میز برویم. من البته علاقه‌ای نداشتم چون فکر کردم الان به زور می‌خواهد بهمان کتاب بفروشد. آن خانم از ما پرسید که ما به چه زبانی صحبت می‌کنیم و من گفتم آلمانی و انگلیسی. البته زبان مادر من! فارسی است. به هرحال به نظر من گفتن اینکه ما فارسی صحبت می‌کنیم اهمیتی نداشت چون آن خانم حتماً فارسی بلد نبود! اما به نظر می‌آمد اهمیت دارد چون آن خانم گفت وای ما کلی از کتاب هایمان به زبان فارسی هست. به نظر می‌آمد کتاب‌هایی که روی میز بود به زبان‌های مختلفی ترجمه شده بود. بعد آن خانم به ما کتاب انجیل فارسی را داد و گفت ما معتقدیم شما برای ارتباط با خدا به هیچ واسطه ای احتیاج ندارید و این همان چیزی است که مسیح می‌خواهد بگوید. من برای اینکه اندکی علاقه نشان داده باشم گفتم بله ما گاهی به کلیسا می‌رویم و در کلیسا آرامش خاصی برقرار است. آن زمان البته ما نسبت به فضای کلیسا احساس بهتری داشتیم هرچند که این احساس (مثبت و معنوی) چند روز بعد که ما به فرانسه رفتیم کلاً سرکوب شد! به هر حال من سعی کردم آن خانم را تحت تأثیر قرار دهم که یعنی ما خیلی هم بیغ نیستیم در زمینه مسیحیت و توی عمرمان چند بار رفته‌ایم داخل کلیسا نشسته‌ایم و هم خستگی در کرده‌ایم هم دعا.

P1020906

بعد آن خانم گفت ما معتقدیم شما برای رسیدن به خدا به کلیسا احتیاج ندارید و باید ارتباط مستقیم با خدا برقرار کنید. به هرحال به نظر می‌آمد آن خانم خیلی با کلیسا حال نمی‌کند و من هم مجدداً قضیه ی حال کردنمان با کلبسا را مطرحش نکردم! اساسا من برای اینکه به آدم ها نشان دهم که آن ها را می فهمم سعی می کنم به آن ها نشان دهم که به موضوعاتی که آن ها علاقمندند علاقمند هستم! مثلا ما در برلین رفتیم یک موزه و نگهبان موزه گفت اصالتا از Potsdam می آید و من کلی با هیجان گفتم که بله ما Potsdam رفته ایم و خیلی قشنگ بود و او کلی حال کرد که من شهر او را می شناسم! برگردیم به زوریخ که مامان من در راستای اینکه به مطالعه علاقه دارد به آن خانوم گفت من خیلی خوشحالم که از شما انجیل گرفتم چون همیشه می‌خواستم انجیل را بخوانم و صد البته الان که ما برگشته ایم مونیخ مامانم شروع کرده به خواندن انجیل! و یک مداد دستش گرفته و زیر جملاتی که با قرآن یکسان است یا شباهت ۹۰ تا ۹۹ درصدی دارد را خط می‌کشد که تا الان انجیل کمی تا حدودی خط خطی شده است. تفاوت انجیل با قرآن این است که مسیحیان می‌گویند انجیل جملاتی است که از زبان مسیح بیان شده و مسلمانان می‌گویند قرآن از زبان خدا بر حضرت محمد نازل شده است.

P1030002

در اینجا آنقدر همه ی مغازه ها شیک هستند که برعکس بقیه ی شهرهایی که تا به حال دیده بودیم حضور مغازه های لوکس به خیابان‌های بزرگ و اصلی محدود نمی‌شد و تمام کوچه پس کوچه های زوریخ پر بود از مغازه های لوکس مارکهای معروف و لباس هایی با قیمت های نجومی. ما در این نقطه از سفرمان خیلی گرسنه شده بودیم و تصمیم گرفته بودیم چیزی بخوریم ولی دستمان به جیبمان نمی رفت بس که قیمت ها با جیبمان تناسب نداشت.

در طول مسیر به دو کلیسا رفتیم تا از خدا بخواهیم غذای مفتکی به ما برساند. این کلیساها احتمالا کلیسای پروتستان بودند چون بسیار ساده بودند. دیوارها به رنگ سفید بودند و از آن همه مجسمه و فرشته و قدیس که از در و دیوار و سقف کلیساهای کاتولیک آویزان هستند خبری نبود. شاید این مجسمه ها بیش از اینکه جنبه ی هنری داشته باشند جنبه ی تسخیر کنندگی داشته باشند. در‌واقع این مجسمه ها وسیله ی قدرت دادن به ساختمانی هستند که قدرتش با تمام ساختمان‌های دنیا برابر است. چهاردیوار و یک سقف. اما قرار است این چهاردیوار و یک سقف معنای دیگری برای مراجعانش داشته باشد.

پرستش بت از گاو موسی رسید به بت‌هایی بزرگ‌تر و بزرگتر. ساختمان‌هایی که بت شدند و آدم‌هایی بت شدند.

بعد از این که در کلیسا برای غذای مفت دعا کردیم در طول مسیر به یک مغازه ی لباس فروشی رفتیم که همان‌طور که مستحضرید مثل تمام مغازه ها خیلی گران بود. اما یک تفاوت اساسی داشت. و آن سه سینی خوراکی بود که در مغازه بود و آدم می‌توانست مفتکی بخورد! ما تظاهر کردیم که آدم‌های پولداری هستیم که با وجود پولداری مان لباس مارک نپوشیده ایم و خیلی modest هستیم و صد البته آدم از روی ظاهر آدم‌ها نمی‌تواند در مورد پول آن‌ها قضاوت کند! چه بسا که ما در درون میلیونر باشیم! در نتیجه ما اعتماد به نفسمان را حفظ کردیم و کمی در داخل مغازه از غذاها خوردیم و هرچقدر که توی دستمان جا می‌شد هم برداشتیم که در مسیر بخوریم! درست است که ما خیلی پول‌دار بودیم اما خب اگر از آن خانوم لباس می خریدیم شکممان که سیر نمی شد! بله. من به همین جهت فکر می‌کنم کلیساهای سوییس خیلی خوب حاجت می‌دهند. چرا که ما تنها چند دقیقه پیش در کلیسا حاجت شکممان را با خدا در میان گذاشته بودیم. احتمالاً چون در سوییس خدا پولدارتر است بخیل هم نیست و زود حاجت را می‌دهد و ناز نمی کند. به نظر من خداهای دیگر باید یاد بگیرند.

بعد ما طبق معمول همان‌طور که در تمام سفرهای دیگر اتفاق افتاده بود دستشویی مان گرفت. به هر حال ما هم انسانیم! پیامبران هم انسان بودند چه برسد به ما! در نتیجه ما سعی کردیم یک کوچه پیدا کنیم ولی زوریخ سرتاپا کوچه است! در نتیجه در یکی از همان کوچه‌ها قرار شد من مواظب باشم تا مامانم رفع حاجت کند. همان‌طور که من مواظب بودم دیدم فریاد مامانم رفت هوا! دیدم سریع شلوار را کشیده بالا و به آسمان اشاره می کند! گفتم خاک بر سرم ماهواره های آمریکایی فیلممان را گرفتند الان پخش می‌کنند توی یوتیوب پلیس بین الملل دنبالمان می کند. آسمان را که نگاه کردم چیزی بد تر از ماهواره دیدم. دیدم یک چیزی شبیه یک پشت‌بام خیلی خیلی خیلی بلند است و کلی آدم (توریست؟) بالای آن پشت‌بام دارند با دید بسیار عالی به ما نگاه می کنند! حالا شاید به ما هم نگاه نمی کردند. به هر حال من از آن پایین زاویه دید آدم های آن بالا را تشخیص نمی دادم! اما به محض اینکه از همان پایین دیدم چند تایشان دوربین به دست هستند زدم توی سرم که ای وای! پیدایمان کردند!

P1030012

P1030013

بعد دیدیم همان کوچه‌ای که ما در آن هستیم کلی پله دارد که ختم می‌شود به آن به اصطلاح پشت بام. رفتیم بالا و دیدیم چیزی هست مثل بام تهران!(زوریخ!) البته من بام تهران تا به حال نبوده ام. به هرحال فقط یک جایی بود که بالاتر بود از بقیه ی جاهای زوریخ این هم عکس اش.

P1030024

خلاصه ما آنجا کمی استراحت کردیم و خوردیم و دوباره به سفرمان ادامه دادیم! ساعت ۴ شد که مامانم التماس کنان می‌گفت نمی‌تواند دیگر راه برود. قرارمان برای برگشت به مونیخ ساعت ۷ با یک آقایی بود که با ماشین اش به مونیخ می رفت. گفتم سه ساعت دیگر هم راه برویم حل است! انگار قرار داد بسته بودیم که باید راه برویم! ولی مامانم دیگر نمی توانست! البته در عین حال عذاب وجدان داشت که چون او خسته است من نمی‌توانم برای خودم ول بچرخم! انگار مامانم جدی گرفته بود که ما قرارداد داریم که راه برویم و اگر یکی نتوانست راه برود نفر دوم به جای او و خودش باید راه برود!

P1020995

به هر حال ما به میعادگاه همیشگی در استارباکس رفتیم و مامانم روی یکی از مبل ها نشست و خوابش برد! ولی ای کاش فقط خوابش می برد! خر و پف می‌کرد بسیار بلند و توانمند! دو تا دختر دیگر هم آنجا بودند و درس می‌خواندند و تا مامان من خر و پف می‌کرد آن‌ها هم می خندیدند و من هم می خندیدم که آن‌ها یک وقت معذب نشوند! به هر حال صدای خروپف خنده‌دار است و آدم‌ها به آن می خندند! حالا صدای خروپف مادر من باشد یا مادر شما! چه فرقی می کند! بعد ما رفتیم به سمت جایی که با ماشین قرار داشتیم و من نمی‌توانستم حتی ده دقیقه هم آرام یک جا بایستم! و مامانم را گذاشتم تا کمی بیشتر راه بروم و بعد دوباره برگشتم و سوار ونی شدیم که ۵ تا دختر و یک آقای راننده سوارش بودند و مامان من در طول راه هم خروپف کرد و همگی زنده به مونیخ برگشتیم به سلامتی!

Advertisements
این نوشته در سفرنامه, سفرنامه ی زوریخ ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

23 پاسخ برای سفرنامه ی زوریخ روز دوم و سوم

  1. gizlinkimse :گفت

    خیلی خوب بود:)
    باهات در مورد کلیساهای پروتستانها هم موافقم، فکر کنم در اواخر قرن 16 اون ناحیه از سوییس مرکز استقرار پروتستانهای متعصب به رهبری ژان کالون؟(امیدوارم اسم کوچیکش رو درست نوشته باشم) بود که دیگه خیلی ساده زیست و فیلان بودند و البته مقداری هم حق داشتند. تو قرون وسطی کلیسا عملا خودش رو واسطه ی هر نوع رابطه با خدا قرار داده بود، خرید و فروش گناهان و جهنم و بخشایش و فیلان والبته زرق و برق شدید؛ ضمنا کلیسای کاتولیک جزء ملاکان بزرگ هم شده بود. به نوعی عکس العمل در برابر اونا بود.
    و در نهایت سفرنامه نویسی و خوندن اون خوبه، این که دنیا رو از چشمهای دیگران ببینی خیلی خوبه.
    ممنون

  2. خیلی خوب بوووووود
    دلم خواست

  3. آخی چه کار خوبیه سفرنامه نویسی. من جدیدا به هر شهری که میرم فقط سراف رستوران هاش و شیرینی فروشیاش میرم بس که شکمو هستم.

  4. Allen G :گفت

    اون که موتور هواپیما نیست. شاید برای قایق باشه… اما همونم شک دارم. باز هم خوبه که روتون شد بعد از اون اتفاق از پله ها برید بالا… من بودم تا سه چهار سال دیگه زوریخ نمیرفتم.

  5. sarbaz :گفت

    واقعا خسته نباشی بسیار عالی توضیح دادی و بابت عکس ها هم ممنون دل منکه بسیار زیاد هوایی شد – این ربات اندروید رو اول دیدم فکر کردم آدمه !هر چند چیزی از آدم هم کم نداشت !

  6. mErsAd :گفت

    از این ربات موباتا میشه یه موضوع واسه پایان نامه پیدا کرد یا نه ؟ :ی

  7. مروارید :گفت

    این قسمت هم بسیار باحال و جالب بود . یه سوال :اون عکسه که روی یه تابلو وسط آب نوشته see یعنی چی؟

  8. ناتمام :گفت

    شیوه ی روایتت را دوست داشتم.هر کس با یک قسمت متن ارتباط برقرار کرده.من با قسمت انجیل خریدن و صحبت با آن بانوی مسیحی

    مدرن!

  9. پیمان :گفت

    چی میشه امام رضا بطلبه بریم سویس!

  10. اساسا من برای اینکه به آدم ها نشان دهم که آن ها را می فهمم سعی می کنم به آن ها نشان دهم که به موضوعاتی که آن ها علاقمندند علاقمند هستم : به اين ميگن خودشيرينى خوب دختر جان!!
    واى كه هر خط كه ميخوندم دلم كباب ميشد واسه مامانت، بيچاره گشنه و خسته چه كشيده؟! يادم نميره نگاه خسته شو كه بال بال ميزد زودتر برگرده ايران و كلاً آدرس و تلفنشو عوض كنه !!

    • goldeneverstand :گفت

      ها ها ها ها … نگاه معصوم مامانم! اینم از اون حرفا بود!
      ولی راستشو بگم. رفته تلفن رو عوض کرده. یه تلفن دیگه خریده ۶۰ هزار تومن که راحت تر به من زنگ بزنه!

  11. سورمه :گفت

    خیلی خوب نوشتی عزیزم
    ایشالا همیشه به سفر و شادی

  12. این آخرای نوشته بلند بلند می خندیدم …
    طفلی مامانت اینا

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s