آغاز یک پایان

شاید درست یک ماه پیش بود که با زهرا توی اسکایپ صحبت می کردم. گفت یکی از دوستانش به همراه دوست پسرش پول جمع کرده و راهی اندونزی شده تا از آنجا با قایق به استرالیا بروند. گفت ما همه التماسش کرده ایم که نرو. خطرناک است. دست عرب ها می افتی.

گفته دست عرب ها بیفتم بهتر از این است که اینجا باشم.

درست یک هفته بعد بود که خبر غرق شدن قایقی حامل مهاجران ایرانی و افغان در مسیر اندونزی به استرالیا را خواندم. ده روز بعد دوباره خبری مشابه.

rahimi20130713052109760

و در نهایت تصویب قانونی در استرالیا که به مهاجرین غیرقانونی تنها اجازه ی اقامت در یکی از جزایر اطراف داده خواهد شد و آنها هرگز نخواهند توانست به استرالیا بیایند.

australia

130720060320-australia-visa-ad-small-story-top

و اینبار گزارشی از رادیو فردا که از شرایط بسیار بد نگهداری مهاجرین غیرقانونی در جزایر نایورو و … خبر می داد. در این گزارش یکی از کسانی که خودش غیرقانونی به استرالیا رفته از داستان سفرش می گوید و وکیلی که پیگیر کارهای مهاجران است عاجزانه درخواست می کند که از راههای قانونی بیایید. می گوید اینجا شرایط کمپ ها آنقدر بد است که حتی به خبرنگاران اجازه ی ورود نمی دهند و تمام آنچه ما می دانیم از طریق افراد محلی ساکن جزیره است. وقتی حرف می زند درد و دلسوزی را در صدایش می شنوی.

AC72812-600x450

7582259

می گویند تا نتوانی رابطه ای بین خودت و کسانی که درد کشیده اند پیدا کنی نمی توانی درد آن ها را حس کنی. باید کسی از خانواده ات هم در آن درگیری و ترس باشد تا تو بتوانی همزاد پنداری کنی و نگران شوی. در غیر این صورت شنیدن اخبار جنگ و مرگ هزاران انسان به سختی می تواند چیزی را درون ما تکان دهد. و من این روز ها مدام به دوست زهرا فکر می کنم. به اینکه آیا هنوز زنده است؟ اگر زنده است و اکنون در یکی از کمب ها زندانی شده هنوز هم فکر می کند ارزشش را داشت؟ به اینکه او در ایران حداقل شغلی داشت خانه ای داشت خانواده ای داشت دوستانی داشت می توانست با آرامش در خیابان راه برود گاهی بخندد وحالا هیچ کدام از این ها را ندارد. در مشکلات شدید اقتصادی شکی نیست اما حرف من این است که بحران ما مثل افغانستان نیست که نگران جانمان باشیم و بترسیم که هر لحظه به دست طالبان کشته شویم.  من فکر می کنم به خانواده ی او که  چه می کشند و از نگرانی اینکه چه بلایی بر سر او آمده در چه آشوبی هستند.

??????????????????????????????????

وقتی خبرها از کشته شدن کودکانی می گویند که سوار این قایق ها بوده اند به والدینشان فکر می کنم.  پدران ومادرانی که به جای فرزندانشان تصمیم به سفری بی بازگشت گرفته اند. پدران و مادرانی که اکنون نه تنها آواره اند که باید در سوگ فرزندانشان هم بنشینند.

1075298_10201283463864893_208338967_n

zimg_002_5

EA3FF29C-EC8F-4B0D-97A0-78BAB5A1DA68_mw505_mh360_s

0A5ECB6F-131D-4D1E-8DAC-28B79749C131_w640_r1_s_cx0_cy4_cw0919954-130718-christmas-island

رفتن رسیدن نیست. رسیدن هم آرامش نیست. گاهی آرزو می کنیم کاش هرگز نرسیده بودیم. و من وقتی خودم را جای آنها که در این کمپ ها زندانی اند می گذارم آرزو می کنم هرگز نرفته بودم. آرزو می کنم مانده بود.

می دانم که وضع اقتصادی در ایران بسیار سخت است. همین دیروز بود که مادرم زنگ زد و گفت قیمت داروهایش دوبرابر شده است. اما رفتن هم راه نیست. رفتتنی این چنین بی آنکه بدانی در چه راهی قدم می گذاری و به کجا ختم می شوی. رفتنی که قیمتش فروش هر آنچه داری است. اما مقصدش خوشبختی نیست. مقصدش دردی است هزاران برابر آن دردی که در ایران بر ما رفته است و پشیمانی ای بسیار تلخ.

اینکه به کسی اطمینان کنیم که تمام چشمم به پول ماست و هرگز به جان ما نمی اندیشد نتیجه ای بهتر ندارد. وقتی ندانی داستان سفرت چه خواهد بود..چمدانی نمی توانی برداری چرا که می خواهند به جای هر چمدان یک پناهجو را بر کشتی سوار کنند…  سفرت بر روی دریا ممکن است تا ده روز هم به طول کشد…  و در این مدت هیچ برای خوردن و نوشیدن نداری و در میان اقیانوس آنچه توان مبارزه اش را نداری موج هایی هستند به ارتفاع  چندین متر… و  در نهایت…  هرگز به خاک استرالیا گام نخواهی گذاشت.

پناهجویان ایرانی در قایق

پناهجویان ایرانی در قایق

پناهجویان ایرانی در قایق

پناهجویان ایرانی در قایق

گزارش رادیو فردا در مورد فاطمه و دخترش هستی  را می توانید در اینجا بشنوید. نکته ی عجیب این گزارش این است که اشکان یکی از کسانی که درهمان قایق بوده می گوید جلوی قایمان را سوراخ کردند  ( و مشخص نیست دقیقا چه کسی قایق را سوراخ کرده است) و مجددا یکی  از بستگان فاطمه از زبان دختر فاطمه (هستی) می گوید «قایق های ما رو عمدا غرق می کنند. من خودم دیدم که ناخدا قایق رو سوراخ کرد»

94415زن جوان آبادانی که در اثر غرق شدن قایق  پناهجویان کشته شد و تنها دختر کوچکش نجات پیدا کرد اما اکنون مادری ندارد. 911124164967267

زن جوان آبادانی که در اثر غرق شدن قایق پناهجویان کشته شد و تنها دختر کوچکش نجات پیدا کرد اما اکنون مادری ندارد.

پناهجویان ایرانی در قایق

پناهجویان ایرانی در قایق

این است بخش کوچکی از آنچه من از داستان یک مسافر خواندم.. و اطمینان دارم پایان داستان تلخ تر از این خواهد بود.

AC72812-600x450

Advertisements
این نوشته در ایران, از آنچه نمی دانیم ارسال شده و با , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

41 پاسخ برای آغاز یک پایان

  1. صاب مرده :گفت

    ما که اینا رو از داخل میبینیم میدونیم دقیقا چی داره میگذره…به هرکسی که قصد اینطوری اومدن داره بگین نیاد، وگرنه آینده وحشتناکی در انتظارشه…

  2. «دست عرب ها بیفتم بهتر از این است که اینجا باشم»
    خیلی ها میدونن وارد خطر شدن ، اما . . .
    اغراق نیست اگر بگم ایران به یک زندان بزرگ تبدیل شده ، زندانی برای آزادی . . . . . 😦

    امیدوارم ایرانیان خارج از کشور که میدونم نسبت به بقیه مهاجران تحصیلات بهتری دارند ، جدای از اختلاف دیدگاه به صورت یک لابی به نفع مردم ایران عمل کنند.

    • goldeneverstand :گفت

      متوجه حرفت هستم. متاسفانه روزگار در ایران خیلی سخت شده و بعید می دونم وضع اقتصادی بهبودی پیدا کنه.
      من تنها کاری که می تونم برای مردمم بکنم اینه که اطلاع رسانی کنم شاید بتونم با این کار چیزی رو بهتر کنم.

      • کیارش تیرگر :گفت

        کار خوبیه ، پس لطف کنید هر از مدت یک بار به زبان انگلیسی هم بنویسید. به زبان انگلیسی بنویسید تا مردم دنیا هم به مرور با ایران و ایرانی اشنا بشوند . به دیگران هم بگوئید و با اونا در میون بزارید . بدون شک ،قطره دریاست اگر با دریاست ورنه او قطره و دریا دریاست

      • goldeneverstand :گفت

        پیشنهاد خیلی خوبیه. من حداقل این جا که با مردم صحبت می کنم سعی می کنم بهشون بگم که ما هم یک عده آدم های عادی هستیم مثل اونها و مدام تاکید می کنم که من از زندگی ای که در ایران داشتم خیلی خیلی راضی بودم (و صادقانه هم نظرم همین است نه اینکه تظاهر کنم) و اگر وضعیت اقتصادی اینقدر بد نبود حتما بر می گشتم تا خدمت کنم. من می خوام اونا بدونن که من کشورم رو دوست دارم و اینطوری در واقع تا حدی اثر حرف هایی که رسانه ها برضد ما می زنن رو می شه کم کرد. در مورد این مساله در همین چند روز آینده خواهم نوشت.

  3. meykade66 :گفت

    رفتن رسیدن نیست. رسیدن هم آرامش نیست.
    تکان دهنده بود و تاثیر گذار . امیدوارم این سایه تاریک و سنگین شومی که روی سرزمینمون افتاده هر چه زود تر نا پدید بشه . هر چند بعیده حالا حالا ها اتفاق بیافته

    • goldeneverstand :گفت

      خوشحالم که برگشتی و نوشتی. خیلی دردناک بود این قصه. دیدم نمی توانم در موردش ننویسم. شاید حداقل این متن برخی را از این تصمیم منصرف کند.

      • meykade66 :گفت

        بعضی از این ها هم هستن مثه همونی که گفتی دیگه اصلا واسشون هیچی مهم نیست فقط می خوان خلاص بشن حتی به قیمت مرگ

  4. moonalisacode :گفت

    «باید کسی از خانواده ات هم در آن درگیری و ترس باشد تا تو بتوانی همزاد پنداری کنی و نگران شوی.» اما نه این بار….
    اخبار این روزها آن قدر دردناک است که همه مان همذات پنداری میکنیم. آدم دلش میخواهد بمیرد از شنیدن این دردها. چند روز پیش با یکی از مهاجرین که بعد از 3 سال اقامت در اندونزی توانسته بود به اینجا راه پیدا کند حرف میزدم. البته خدا را شکر به صورت قاچاقی و با قایق نیامده بود. میگفت به ایرانی ها مهاجرت نمیدهند. با سابقه ی خانوادگی اش که به کردها وصل میشد، پناهندگی اش را جور کرده بود. وقتی داستان هایش را تعریف میکرد من از خودم خجالت میکشیدم که چه قدر راحت راهم باز شده بود به این سرزمین رویاها و اینکه چه نعداد انسان در مسیر این رویا جان خودشان را از دست میدهند. چه تعداد بلاتکلیف در این کمپ ها مانده اند و آینده ی نامعلومشان را انتظار میکشند. و اینکه نمیدانند تا کی این سردرگمی ادامه دارد و همین طور منتظر خبر هستند که ویزاشان کی درست خواهد شد: یک روز دیگر، یک ماه دیگر و یا یک سال؟ در نهایت آنچه که تصور میکنم همه ی پناهنده ها را دلگرم میکند به ادامه ی راه، همین است که میبینند صد نفر مثل خودشان در کنارشان نشسته و در این درد شریک دارند. همین است که این وضعیت سردرگم برایشان قابل تحمل تر میشود شاید. مثل آن دوست عزیزی که به خاطراتش اشاره کرده ای در لینکت: » ماشینی که قراره ما رو به محل لنگر انداختن کشتی ببره یه ون تویوتای قدیمی قراضه ست که طبق صندیها ظرفیتش 7 نفر به جز رانندست اما من نفر پانزدهم هستم که سوار میشم و خدا خدا میکنم که نفر آخر باشم. به آدمهای داخل ون که نگاه میکنم کمی دلم آرام میگیره. تقریبا 8 نفر ایرانی اند و دو نفر خانم ایرانی هم بین جمعیت هستند. سر صحبت را باز میکنم که یخهای رابطه بشکند».
    خدا عاقیبت همه شان و همه مان را به خیر کند!

  5. پیمان :گفت

    کسایی که با وجود دونستن خطر این سفر آگاهانه به این کار دست می‌زنن حتمن بریدن. من تو بی‌بی‌سی دیدم که یه خانمی می‌گفت به هیچ وجه و با هر شرایطی دیگه به ایران بر نمی‌گردم، می‌گفت خیلی‌های دیگه هم همین نظر رو دارن. سر که از آب گذشت چه یه وجب، چه ده وجب.

    • goldeneverstand :گفت

      اگر این خانوم بره اونجا و هزاران برابر ایران بدبختی بکشه باز هم زنگ می زنه ایران و برای اینکه ثابت کنه رفتنش اشتباه نبوده به همه می گه اوضاع عالیه.

      • پیمان :گفت

        از روی حادثه خانمه نمی‌گفت که شرایط خوبه. خودش می‌گفت شرایط غیر قابل تحمله ولی به ایران بر نمی‌گردم. البته این به میزان سختی شرایط هم بستگی داره

        از روی حادثه = اتفاقن: دارم تلاش می‌کنم تنوین رو حذف کنم ولی جایگزین پیدا کردن سخته. فکر کنم «بر حسب اتفاق» بهتره. 🙂

  6. رنجنامه :گفت

    آفرین ،خیلی مطلب خوب و تاثیر گذاری بود

  7. mErsAd :گفت

    حالا میدونم دیگه من بگم باز میان مسخره‌ام میکنن، وللاه قسم ایران بودن بهتر از دست عرب افتادن، وللاه قسم ایران زندگی کردن خیلی بهتر از مثل سگ زندگی کردن هستش، وللاه قسم تو ایران شهروند درجه صدم بودن بهتر از تو خارج سگدو زدن هستش، اینایی که مثل این خفت و خاری و تحمل میکنن تو ایران حاضر به انجام خیلی از کارا نیستن، واقعا خریت و بیشعوری و حماقت و دیوسی بشر انتها نداره

  8. سورمه :گفت

    من مثل شما فکر نمی کنم. به نظرم خودتون رو اصلن جای این آدما نمی ذارید چون ما اکثرمون در تنگنای اونا قرار نداریم. فکر می کنم هم شما گلدن عزیز که این مطلب رو نوشتی هم اکثر مایی که اینجا رو می خونیم و نظر می دیم از طبقه ای هستیم که در یک رفاه نسبی به سر می بریم و با اینحال از شرایط موجود خیلی ناراضی هستیم. ما دستمون به دهنمون می رسه و اکثرمون موقعیت قانونی سفر کردن به خارج از کشور رو داریم. فکر می کنم کسی که همه چیزش رو ول می کنه و وارد همچین راه خطرناکی می شه بیشتر از من و شما به همه ی این چیزا فکر کرده ولی انقدر وضعیتش بد بوده تو ایران و انقدر کارد به استخونش رسیده بوده که این ریسک رو پذیرفته. یه چیزی می گم ناراحت نشین ولی یه مقدار از حرفا و کامنت ها بوی شکم سیری و قضاوت میاد. این بنده های خدا که تعدادشون هم کم نیست خودشون این چیزایی که شما می دونید رو می دونستن، قبلن هم آدم غرق شده بود تو این آب ها. یه اتفاق هایی وقتی از مرز «افراد» رد می شه و به «اجتماع» می رسه دیگه یه پدیده ی اجتماعیه و مشکل رو از جای دیگه ای باید حل کرد و حتمن یه مشکل اساسی تو ایران وجود داره که اینهمه آدم به قیمت جونشون ازش فرارین

    • goldeneverstand :گفت

      سورمه ی عزیزم. مرسی از کامنتت. من اتفاقا تمام سعی ام رو می کنم که خودم رو جای آدم ها بذارم و بدونم تو چه شرایطی به چنین تصمیمی رسیدن. مثلا همین دوستی که ازش نام بردم هیچ شکی ندارم که در شرایطی بود که دستش به دهنش می رسید و غم نان شب نداشت. اما گذاشت رفت. چون دوست داشت این حقیقت رو که چیز خیلی خیلی بدتری در استرالیا انتظارش رو می کشه انکار کنه. به همین راحتی. حرف من اینه که حتی اگر شما وضع اقتصادی بدی داری ایران وقتی مهاجرت می کنی و می ری جایی که وضع اقتصادی خیلی خیلی بدتره خب این حماقته. حتی اگر گرسنه باشی و بری جایی که گرسنه تر خواهی بود و کلی از چیزها و امکانات و آرامش هایی که قبلا داشتی رو هم از دست می دی خب این حماقته. مثلا همین جزیره ی نایورو درآمد ساکنین اش کمتر از ۱ دلار در روز هست. یا استرالیا رو اگر در جریان باشی می دونی که خیلی خیلی کشور گرونیه حتی برای منی که الان درآمد به یورو دارم قیمت های اونجا سرسام آوره. و فرض کن در بهترین حالت شما رو راه بدن اونجا و چند سال پروسه ی مهاجرت طول بکشه و در این مدت از کجا می خوای بیاری بخوری؟ و بعد هم طبق شهادت تمام کسایی که رفتن حتی وقتی پناهندگی رو می گیری پولی که از دولت می گیری خیلی خیلی کمه. حالا اگر شما این ها رو کنار هم بذاری و قبول کنی که اینها یک حقیقن یعنی معجزه ای قرار نیست اتفاق بیفته آیا باز هم مهاجرت می کنی؟ این ها به شکم سری ربط نداره باور کن. همین هایی که مهاجرت می کنن ممکنه مجبور به کارایی مثل زمین شوری و توالت شوری و الی آخر بشن. آیا در ایران هم فقر اون ها رو راضی می کرد این کار ها رو بکنن؟ چون تا اونجایی که می دونم اونایی که تو ایران دارن این کارا رو می کنن نمی تونن حداقل ۱۰ هزار دلار جمع کنن که پول سفرشون رو جور کنن. در نتیجه قشری که داره مهاجرت می کنه از این قشر نیست. اما همین قشر در خارج حاضر به کارهایی خیلی خیلی خیلی پست تر می شه و تحقیرهای خیلی زیادی رو تحمل می کنه به خاطر خارجی بودنش و من هیچ شکی ندارم که حداقل ۹۹ درصد این مهاجرین با در نظر گرفتن این قضیه ی جزایر هرگز خوشحال نخواهند بود.
      و این فقط درمورد اونهایی هست که زنده مونده اند. ما حتی امار دقیق تعداد کشته شدگان قایق ها رو نداریم. آیا اگر یه نفر با این احتمال بالا بدونه ممکنه بمیره و بازم بره به خاطر شکم گرسنه اش نیست. به خاطر اینه که می گه این غرق شدن ها مال بقیه هست. مال من نیست! برای من اتفاق نمی افته. تمام ما ته وجودمون این فکر هست که اتفاق های خیلی بد مال دیگرانه نه ما. باور کن فکر این بچه ای که مادرش مرده از سر من بیرون نمی ره. و فکر می کنم این تازه یکی از اون هاست. و باور کن اعلام نشدن این آمار ها فقط و فقط کار قاچاقچی ها رو رونق می ده.

  9. سورمه :گفت

    با حرفات موافقم به خصوص اون جایی که می گی تمام ما ته وجودمون این فکر هست که اتفاق های خیلی بد مال دیگرانه نه ما. اما باز هم فکر می کنم ما از شرایط این آدما خبر نداریم و اینا یه فکری پیش خودشون می کنن که زندگیشونو می ذارن و میرن.

    یه چیز دیگه که یادم رفت تو کامنت قبلیم بگم: به وضع بد اقتصادی اشاره کردی. وضع اقتصادی بد هست و این درسته اما به خصوص تو ۴ سال گذشته و باز هم بیشتر تو همین ۲سال آخر، وضع اجتماعی هم به مراتب بدتر از قبل شده. یعنی فکر می کنم آدمایی که مهاجرت می کنن یه دلیل اصلیش به غیر از وضعیت اجتماعی بی احترامی ها و محدودیت های اجتماعی ییه که اینجا می بینن. برای زن ها که این قضیه چندین برابر شده. شاید به خاطر همین کسی حاضره اونجا به کاری تن بده که اینجا نمی ده. آزادی و احترام مسائل ی مهمین.

    واقعن لازمه یه آمار دقیقی از این مهاجرهای غیرقانونی داده بشه، از جنسیتشون، کارشون و وضعیت اجتماعیشون تو ایران، اون موقع بهتر می شه نظر داد درباره ی این آدم هایی که حاضرن اینطور خودشون رو به خطر بندازن. واقعن امیدوارم کسی بتونه یه آماری از این آدم ها به دست بیاره

  10. Crow Lady :گفت

    راستش من بیشتر کامنت های این پست رو نخوندم و نمی دونم بقیه هم نظری مشابه من دارند یا نه.اما از طرف خودم می گم با اینکه در شرایط فعلی یک دختر موفق محسوب میشم بارها به این فکر افتادم که از راه های غیر قانونی از مرز خارج بشم.به مردن هم فکر کردم.به نظرم هزار بار بهتر از این زندگیه.به کمپ های پناهجویان هم فکر کردم که بارها از بی بی سی دیدم.به نظرم اونجا فقط همه می بینن که داری جون می کنی اینجا هیچ کس نمی بینه!
    برای من مرد سالاری این جامعه هر روز غیر قابل تحمل تر میشه.به ادامه ی تحصیل در خارج فکر کردم اما می دونم خانواده ی من توان مالی لازم برای این کارو ندارن.از این گذشته گرفتن پذیرش از جایی که بهتر از ایران باشه هم به این سادگی نیست.می دونم حماقت بزرگ اینه که غیر قانونی خودتو در یک خاک بیگانه گیر بندازی.اما شرایط گاهی جوری میشه که فکر می کنم حاضرم این حماقت رو انجام بدم!

    • goldeneverstand :گفت

      حماقت کردن راحته. ولی از توش در اومدن گاهی خیلی خیلی سخت می تونه باشه.
      خیلی ها فکر می کنن خارج رفتن یعنی زندگی راحت تر. اما این اصلا درست نیست. نمی دونم چطور توضیح بدم. نهایتا اینکه تو اگر کشور خودت خیلی خیلی پر تلاش باشی اینجا هم با درصدی تخفیف همون جوری و اگر آدمی گشادی باشی خارج هم همون طوری و در نتیجه این جا هم شکست خواهی خورد. اما خیلی ها به این مساله توجه نمی کنن. همه فکر می کنن بهترین راه اینه که از کشور دربیان.
      من متوجه مردسالاری هستم و خیلی خیلی خیلی اون رو الان که اینجا هستم متوجه می شم. متوجه مسایل اقتصادی هم هستم. اما این که خودت رو از چاله بندازی تو چاه راه درستی نیست. و به نظر من حماقت باره که بری تو استرالیا که من به وضوح می دونم کار اونجا پیدا نمی شه. حالا تازه این رو در نظر بگیر که خیلی از این هایی که دارن این طور می رن زبان هم بلد نیستن. من خودم نزدیک به ۵ سال داشتم همش زبان می خوندم. تازه سه تا زبان دیگه بجز انگلیسی هم می دونم. این ها کدومشون یک کتاب انگلیسی دستشون گرفتن خوندن؟ فقط توی دهن ها افتاده که آدم تو محیط یاد می گیره! باور کن آدمی که هیچی بلد نباشه و وقت زیاد هم برای یاد گرفتن صرف نکنه هیچی تو محیط یاد نمی گیره چون من اینجا کسایی رو می بینم که حداقل ۴ ساله اینجان و یک کلمه آلمانی نمی تونن حرف بزنن حتی اعداد رو!
      به نظر من بهترین راه برای تو این هست که اگر معدل خوبی داری اپلای کنی و شانس بورس شدنت هم هست. تو شهرهای کوچیک حتی با معدل کم هم خیلی خیلی خیلی ها پذیرش می گیرن البته بدون بورس. می تونی اینجا کار دانشجویی کنی و خرج زندگیت رو در بیاری مثل بقیه ی دانشجو ها. این بهترین راه و سرفرازانه ترین راهه.

    • goldeneverstand :گفت

      راستی! مطمین باش هر بلایی سر هرکسی تو اون کمپ ها بیاد هیج کس اهمیت نمی ده. نهایت چند روز می شه بحث داغ و بعد همه یادشون می ره. مگه الان این همه آدم تو سوریه و مصر و افغانستان داره می میره کسی اهمیت می ده؟ نه! پس فکر نکن تباه کردن زندگی با این فکر که اونجا یکی می بینه داری می میری و اینجا کسی نمی بینه راه حل درستیه. صادقانه بگم.حتی با توجه به همه ی مشکلات من واقعا زندگیم در ایران رو خیلی خیلی دوست داشتم. و به خودم افتخار می کنم که آدم مفیدی بودم. همه که قرار نیست اروپا به دنیا بیان. هر کس یه سرنوشتی داره. مهم اینه که جایی که هستی آدم خوبی باشی و خدمت کنی.

  11. میترا :گفت

    ‹goldenباهات موافقم و چقدر هم استدلالت قویه .ایکاش این حرفها روتوایرون از زبون شماها میشد از رادیو وتلویزیون شنید.حس عاطفی خیلی قوی داری که شاید این حست خارج از ایرون قوی شده.ما دیگه یجور سترون شده ایم در مقابل درد ورنج

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s