وقتی واقعیت را پذیرفتم

من به یک واقعیت هایی رسیده ام. مثلا یکی از آن ها این است که روزهای بد و بدشانسی ها را جایی ثبت نمی کنم. به خصوص اینجا که این همه آدم می آیند بخوانند که دلشان شاد شود نه اینکه تلخی های روزگار را با من شریک شوند. به نظر من باید چنین اتفاقاتی را سپرد به دست فراموشی. در نتیجه من هیچ جایی بازگویشان نمی کنم. یعنی تمام تلاشم همین است.

امروز که رفته بودم مصاحبه چند بار همین را گفتم. گفتند تو وقتی زیر فشار کار باشی چه می کنی؟ گفتم بیشتر کار می کنم. کلا زندگی همین است. زندگی سخت است. زندگی این طور نیست که شما پایتان را بیندازید روی پایتان.

 

اساسا اگر کسی نمی خواهد سختی بکشد یک جای کارش می لنگد. اگر کسی نمی خواهد این واقعیت را قبول کند که زندگی اساسا از ریشه و پایه سخت است از قضا بیشتر سختی می کشد. این جور آدم ها مدام می گویند چرا؟! اما من به این واقعیت رسیده ام که زندگی برای همه سخت است و برای برخی سخت تر. ما همه رنج می کشیم بعضی هایمان بیشتر. مثلا از وقتی دکتر هولاکویی را گوش می کنم و شرح کسانی را می شنوم که در کودکی مورد تجاوز قرار گرفته اند یا بی مهری والدین یا هزار دردسر دیگر فهمیده ام اگر در مقام مقایسه برآیم اساسا از آغاز زندگی ام من کلا مشکلی نداشته ام.

و همین باعث شده روان بهتری داشته باشم. فهمیده ام که همه ی اینها بخشی از زندگی است. مهاجرت کردن تنهایی درس خواندن دنبال شغل گشتن کار کردن مصاحبه رفتن. اصلا زندگی یعنی زحمت کشیدن. این ها همه بخشی از آن چیزی است که ما به دنیا آمده ایم تا به دوشش بکشیم. در نتیجه تحمیلی وجود ندارد. حتی ممکن است این وسط اتفاق بد هم بیفتد هرچند تلاشمان را کرده ایم. به قول توبیاس shit happens

این را آن شبی گفت که من درست یک ماه بعد از آمدنم در یک مغازه کیف پولم و کلید هایم را گم کردم و زنگ زده بودم به او وسط خیابان زار زار گریه می کردم. خانه نمی توانستم بروم چون کلید نداشتم. پولی هم نداشتم که خودم را به خانه ی کسی برسانم. از طرفی هم ترسیده بودم که کسی با کارت اعتباری ام پول برداشت کند. توبیاس بین مسیر دانشگاه و خانه شان بود که مسیر را کج کرد و آمد به داد من برسد. گفت shit happens و من خندیدم.

این طور است کلا زندگی. رفتیم خوابگاه و به توبیاس گفتم یکی از پسرهای ایرانی را می شناسم اینجا. توبیاس با پسره صبحت کرد و خیالش راحت شد که من جایی برای خواب دارم. ۲۰ یورو هم داد که تا فردا که به دانشگاه می روم داشته باشم. بعد دیدم  با یک پسر غریبه نمی توانم در یک اتاق بخوابم. با قطار راه افتادم به سمت خانه ی زهرا و از مغازه ی ترکی کنار خانه شان برایش زیتون خریدم چون درست نمی دانم دست خالی بروم جایی! تا صبح از ناراحتی خوابم نمی برد. تمام سرم آشوب بود. صبح که شد تصمیم گرفتم که اتفاقی است که افتاده و کاری نمی شود کرد. تمام شده. همین است که هست. رفتم و کارتم را در بانک بستم که کسی از کارتم نتواند پول برداشت کند و دو کیک بزرگ تمشک خریدم برای توبیاس به عنوان تشکر. تصمیم گرفتم همان طور که خندون خندون لرزون لرزون به دانشگاه می روم سری به مغازه ای بزنم که دیشب کیفم در آنجا گم شده بود. کیفم را پیدا کرده بودند. افتاده بود زیر صندلی های اتاق پرو و من هرچه گشته بودم آن را نیافته بودم. یکی از کیک ها را دادم به صاحب مغازه و رفتم به دانشگاه. همین. زندگی همین است.

و …

Shit Happens….

 

Advertisements
این نوشته در از آنچه نمی دانیم ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

16 پاسخ برای وقتی واقعیت را پذیرفتم

  1. صاب مرده :گفت

    دقیقا. چقدر زیبا نوشتی.

  2. kheili aramesh bakhsh bood in neveshteh at. mamnoon azizam 🙂

  3. sarbaz :گفت

    تجربه ی بدی بود امیدوارم که دیگه پیش نیاد – اونجا مگر کارت های اعتباری رمز ندارن که در صورت گم شدن کسی نتونه استفاده کنه؟

    • goldeneverstand :گفت

      بعضی جاها نه! می تونی بری و باکارت خرید کنی و فقط فاکتور رو امضا کنی. مثلا توی بعضی از سوپر مارکت ها. این در مورد کارت بانکه.
      کارت اعتباری خیلی از اون بدتره و می شه در برخی موارد بدون رمز از اینترنت خرید کرد اگر کارت در دستت باشه.

  4. گنجفه :گفت

    تا باشه از این شت ها..

  5. ژینا :گفت

    اساسا اگر کسی نمی خواهد سختی بکشد یک جای کارش می لنگد. اگر کسی نمی خواهد این واقعیت را قبول کند که زندگی اساسا از ریشه و پایه سخت است از قضا بیشتر سختی می کشد. این جور آدم ها مدام می گویند چرا؟!
    چقدر دوست داشتم این نوشته ات را. دقیقا من همین طور بودم و هستم هنوزم ولی حالا بهتر شدم و همیشه هم توی سختی ها همینو به خودم میگم که زندگی قرار نبوده راحت باشه از اولشم:)
    خدا را شکر کیفت پیدا شد:) منم یه همچین تجربه ای تو سفر داشتم

  6. mErsAd :گفت

    واقعا خجالت نمیکشی میری مصاحبه بعد میای واسه این همه ادم تعریف میکنی ؟ :ی :ی

  7. ivy :گفت

    این نوشته ات خیلییییییییی به من انگیزه داد. عالی بود.

  8. سورمه :گفت

    خیلی خوب نوشتی. لذت بردم
    اما عبارت «زندگی سخته» من رو ناامید می کنه. شاید چون مامانم عادت داره این عبارت رو مرتب تکرار کنه و یه جورایی با این عبارت بگه نباید عصبانی باشیم یا حرص بخوریم یا غمگین بشیم ولی به نظر من همونقدر که سخت بودن زندگی طبیعیه، ناراحت شدن و حرص خوردن و عصبانی شدن هم طبیعی و حتی لازمه. در واقع اگر این احساسات منفی وجود نداشته باشن خیلی وقتا آدم برای جنگیدن یا گرفتن حقش انگیزه ی لازم رو نداره.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s