چگونه از دست پلیس گریختم یا تغییر چهره در تابستان

چند روز پیش تصمیم گرفتم کمی تحول در خودم اینجا کنم و صبح زود به دانشگاه بروم (زود یعنی ۸!). دانشگاه در یک زاویه ی ۹۰ درجه نسبت به خانه ی من واقع شده یا چیزی شبیه حرکت اسب در روی صفحه ی شطرنج. یک خیابان خیلی دراز را صاف می روم و بعد می پیچم و مجددا آن قدر صاف می روم که برسم! اما خب در طول این خیابان دراز هر جا چراغ قرمز بود می شود پیچید و آن قدر از این خیابان و آن خیابان زد تا به مقصد رسید. در نتیجه به تعداد روز های زندگی من راه های رسیدن به دانشگاه وجود دارد.

روز واقعه من خیلی رندم به پیاده روی بسیار عریضی رسیدم که کفش سنگ فرش است.چیزی شبیه یک میدان گاه که کلی آدم آنجا راه می روند.  چند روز قبل ترش هم به آنجا رسیده بودم و دنبال بقیه ی دوچرخه سوار ها از آن جا رد شده بودم. وقتی خواستم طبق معمول خوش خوشان بروم یکباره دو پلیس را دیدم و یکی شان گفت پیاده شو! چشمم روز بد نبیند. چند تا دوچرخه سوار دیگر را هم متوقف کرده بودند به جرم راندن در وسط آن پیاده رو! می دانستم بحث کردن و چانه زدن فایده ای ندارد. یکی از پلیس ها داشت یکی از دوچرخه سواران را جریمه می کرد و بقیه منتظر بودند نوبتشان شود! همین موقع یک دوچرخه سوار دیگر هم رسید و یکی از پسرها شروع کردیواشکی  با دست به او علامت دادن که پیاده شو پیاده شو! اما دوچرخه سوار قضیه را نگرفت و پلیس هم او را دید و گفت بایستد! کلا وضعیت ناجوری بود! چند دقیقه ای نگذشت که یک دوچرخه سوار دیگر هم رسید و پلیس گفت بایست! اما او خیلی راحت فقط تند تر رکاب زد و رفت! پلیس خودش هم دوچرخه داشت اما به نظرم تقریبا غیر ممکن بود که تا سوار دوچرخه شود و دنبال او کند به او برسد. بیسیم اش را دستش گرفت که مثلا جلوی ما به بیسیم بگوید طرف را دستگیر کنند! مبادا جلوی ما ضایغ شده باشد!

این ها کمی حس جسارت را در من برانگیخت. همان طور که ایستاده بودم به آرامی همراه دوچرخه حرکت کردم تا دوچرخه را کنار ستونی که همان جا بود برسانم و دوچرخه ام آن وسط نباشد. این بار به جای یک هندوانه ی گنده یک پرس کباب روی سبد پشت دوچرخه بود و من باید حواسم به آن هم می بود. این پرس کباب بسته بندی شده داستانش برمی گشت به شب قبلش که  با دوستان رفته بودیم کباب بخوریم. داستان از آنجایی شروع شد که وقتی حمید زنگ زد من دهنم پر ازدومین  ساندویچی بود که به عنوان شام برای خودم درست کرده بودم و چشمم میخ مانیتور بود که ببینم باگ کدم چیست و همان طور که داشتم ساندویچ را می لمباندم دیدم یک نفر آن طرف خط می گوید خب کاری که نداریم! بریم همگی امشب کباب بخوریم! من البته تعجب کردم که چرا می گوید کاری نداریم! چون من به وضوح کار داشتم! به این حال  گفتم بذار من نیم ساعت دیر تر می رسم و بر سر زنان و شیون کنان سعی کردم باگ کدم را پیدا کنم و این حقیقت که دو تا ساندویچ خورده ام را هم ایگنور کردم. در طول مراسم پر فیض شام بنده بعد از این که به همه اطمینان دادم «فقط برای صفای جمع آمده ام و شام خورده ام شاید فقط یک سوپ سفارش دهم» یک برگ و یک کوبیده سفارش دادم! با این حال شکم من با مغز من فرق دارد و حجم محدودی دارد و در نتیجه کباب عزیز دست نخورده باقی ماند و رفت توی بسته بندی برای ناهار فردا. که رفت پشت سبد دوچرخه ی من تا با من به دانشگاه بیاید!

بله. برگردیم به پلیس و وضعیت بغرنجی که من گرفتارش بودم. همان طور که آنجا ایستاده بودم به چرخ دوچرخه ام قفل زنجیر را زدم که مطمین شوم دزد نمی بردش! هر دوی پلییس ها داشتند با مجرمین! صحبت می کردند. سمت چپم یک سوپر مارکت بود و جلویم پله هایی بود که به زیرمین مترو ختم می شد. بین این که از مترو بگریزم یا از سوپر مارکت دومی را انتخاب کردم. رفتم داخل سوپرمارکت و از شیشه اش اوضاع را تحت نظر گرفتم! داشتم به روشی برای تغییر چهره فکر می کردم! یک کت تابستانی قهوه ای خالخالی تنم بود و یک شال گل گلی دور گردنم. کت را در آوردم و فکر کردم شال را بیندازم دور کله ام که مثلا من یک باحجابم وکلا کس دیگری هستم! اما بعد یادم افتاد پیراهنی که تنم است نه تنها تا زانو است بلکه آستین هم ندارد و باور دارم یک خانم محجبه با لباس کوتاه و بی آستین بسیار مشکوک تر است از یک خانم بی حجاب با لباس بی آستین و کوتاه! در نتیجه تصمیم گرفتم تغییر چهره ام به همان در آوردن کتم محدود شود! بعد از چند دقیقه از سوپر مارکت بیرون آمدم و از پله های مترو پایین رفتم و توی مترو چرخ زدم. کمی ترسیده بودم که پلیس بفهمد من نیستم ودنبالم بگردد! بعد از پله های دیگر مترو خارج شدم که به آن دست خیابان ختم می شد! شرایط را بررسی کردم و دیدم پلیس رفتنی نیست! تصمیم گرفتم پیاده به دانشگاه بروم و یکی دو ساعت بعد دوباره پیاده برگردم که دوچرخه را بردارم. راه افتادم اما بعد از چند دقیقه درونم آشوب شد که نکند پلیس به سرش بزند و دوچرخه ام را با خودم ببرد. من یکبار دیده بودم یک مردی همان طور که خودش سوار دوچرخه بود دستش هم به فرمان دوچرخه ی دیگری بود و آن را با خودش می برد. هرچند فکر می کنم این کار از نظر قوانین ترافیکی غیرقانونی است. اما به هرحال فکر می کردم اگر پلیس دیوانه باشد و این کار را بکند چه؟ بی دوچرخه می شوم! جانم برایتان بگوید که صد بار از پله های مترو بالا و پایین رفتم هی یواشکی پشت ماشین ها ایستادم که تا پلیس حواسش پرت شد دوچرخه را بردارم و فرار کنم و الی آخر! از طرفی به دلیل از خودگذشتی ام همان طور که آنجا ایستاده بودم تا کسی با دوچرخه به آن منطقه نزدیک می شد داد می زدم نرید! پلیس اونجاست!  نهایتا تصمیم گرفتم از خیابان پشتی به پلیس حمله کنم و غافلگیرشان کنم! در همین فکر ها بودم که دو پلیس را سوار بر دوچرخه شان دیدم که دارند می روند! ترسون ترسون لرزون لرزون به محل حادثه رفتم که ببینم بچه سر جاش هست یا نه! هم بچه سر جاش بود هم  کباب! تا پلیس رفت دوباره بساط همان بساط بود! دوچرخه سوار ها از چپ و راست و بالا و پایین شروع کردند توی میدان گاهی راندن! دوچرخه را برداشتم و رفتم دانشگاه که داستان فرارم از پلیس «درخارج» را برای دوستان تعریف کنم و بعد برای شما!

Advertisements
این نوشته در آلمان ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

15 پاسخ برای چگونه از دست پلیس گریختم یا تغییر چهره در تابستان

  1. صاب مرده :گفت

    خیلی با حال بود!
    مخصوصا اون قسمتش درباره حجم شکم و مغز!

  2. پس تو الان يك مجرم فرارى هستى! هومممم

  3. صاب مرده :گفت

    بله! پس فکر کردی ما حواسمون نیست کلک؟!

    راستی تو که انقدر آدم سحرخیزی (!) هستی «کنفوسیوس هلندی» رو تو بلاگم خوندی؟

  4. Allen G :گفت

    باز خوبه که تونستی‌ از دستشون در بری، جریمه برای دوچرخه سواری‌ دیگه خیلی‌ زور داره، اما من که از این جراتها ندارم فکر کنم اگه بخوام یه همچین عملیاتی رو پیاده کنم وسطش دچار عارضه قلبی بشم. یه شب داشتم با دوچرخه میرفتم، باطری چراغ دوچرخم تموم شده بود، منم فلاش موبایلم رو روشن کرده بودم و دستم گرفته بودم، بهم گیر دادن دو تا از همین پلیسا، جریمم هم کردن، فقط مونده بودم چرا اینقدر به خودم زحمت داده بودم گوشیو نگاه دارم…

  5. North of 51 :گفت

    به جان خودم تمام مدت نگران چلوکباب پشت دوچرخه بودم. سر و جان فدای کباب 🙂
    دفعه اولیه که وبلاگ قشنگ شما را خوندم ولی فکر کنم مشتری دائمش شدم.
    موفق باشی.

  6. یک زن :گفت

    جدای ِ از اینکه دل و جراتی داشتی برای ِ این گریز، اما تمام ِ مدت به این فکر می کردم که ما داریم با فاصله کمی از شما خفه می شویم و جا داشته باشد همین یک پر پیراهن را هم در می آوریم و شما کت و شال استفاده می کنید آنهم از نوع ِ خال خالی گل گلی :دی

  7. damet garm, khosheman amad ;)))))))))

  8. ضد جنگ :گفت

    چه جالب شما هم برنامه نویسی پس

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s