در مزمت مرد کابوس ها…

دیروز جشن تابستانی دانشکده بود. همه ی دکترا ها و پست داک ها و اساتید از تمام گروه های تحقیقاتی فعال در دانشکده جمع می شوند و دور هم می خورند و می نوشند. چون گروه های تحقیقاتی بسیار متفاوتند و برخی از آن ها در ساختمانی دیگر با فاصله ی دو کیلومتری از ساختمان ما هستند طبیعتا همه همدیگر را نمی شناسند. قبل از مراسم مفرح خوردن و نوشیدن جلسه ای بود که در آن دانشجویان جدید دکترا معرفی می شدند. قرار بود هرکس که اسمش خوانده می شود بلند شود و بگوید در چه زمینه ای تحقیق می کند. یکی از این ها پسری بود که بلند شد و گفت من چیپس درست می کنم! البته آن موقع خیلی خنده دار نبود چون منظورش Chips بود! اما خب وقتی به قضیه از دیدگاه چیپس نگاه کنید و فکر کنید یکی وسط آن جمعیت پاشده می گه کار تحقیقاتی من در مورد چیپس درست کردن است خیلی خنده دار است! مثلا موضوع تحقیقاتی اش این است که چیپس با فلفل خوشمزه تر می شود یا با نمک؟ و بعد ثابت می کند که چیپس با ماست از همه خوشمزه تر است بعد از بررسی انواع ماست توی اخبار اعلام می کنند که دانشمندان فهمیده اند چیپس و ماست موسیر بهترین مزه را دارد و من که دارم اخبار را گوش می کنم می گویم ما در ایران سالهاست که این را می دانیم! خلاصه من آن موقع که او این را گفت خندیدم نه به خاطر چیپس بلکه به خاطر این که یکی بگوید Chips درست می کند او را شبیه گیک ها شاید هم نرد ها می کند و گیک ها همیشه خنده دارند!

وقتی به سالن غذا رفتیم به همراه توبیاس در صف ایستاده بودیم تا غذا بکشیم چیپس آمد پیش ما و پرسید که ته صف کجاست! ته صف همان جایی بود که ما ایستاده بودیم در نتیجه او کنار ما ایستاد و شروع کرد پرسیدن که ما از کدام گروه هستیم و کارمان در چه زمینه ای است و بعد در مورد چیپس و ماژول هایی که روی مادربور نصب می کنند الی آخر توضیح داد! ما غذایمان را کشیدیم و رفتیم پیش هم گروهی های خودمان در حیاط دانشکده نشستیم و درنهایت تعجب من چیپس هم آمد و سر میز ما نشست! در این حالت توبیاس بین من و چیپس بود و چیپس همچنان سعی می کرد با ما حرف بزند. در این میان توبیاس رفت که باز هم غذا بیاورد و چیپس از فرصت استفاده کرد و در یک حرکت در محور x طوری تکان خورد که بیاید کنار من. بعد در حین ادامه ی صحبت او من رفتم سالاد بیاورم و وقتی برگشتم دیدم توبیاس سر جای من نشسته و بین او و چیپس یک جای خالی است! به توبیاس گفتم تو جات اونجا بود! گفت نه تو بشین اینجا! که صد البته از قصد این کار را کرد! بعد من نشستم کنار چیپس و او در مورد کار کردن در silicon valley توضیح داد و در مورد چیزهایی که روی بورد می گذارند مثل ترانزیستور و من یاد مدار الکترونیکی ۱ افتادم که چقدر سخت بود و من چه کشیدم که آخرش بشوم ۱۹ و ۷۵ ! یعنی فکر کنید تمام ترم من داشتم مساله های مدار الکترونیکی حل می کردم که به این جایگاه ۱۹ و ۷۵ رسیدم! بعد فرض کنید چند سال بعدترش به من گفتند برو مدار الکترونیکی تو آزمایشگاه درس بده من گفتم اگر بمیرم هم نمی کنم! حتی خفن های این کار هم می ترسیدند بروند در آزمایشگاه مدار الکترونیکی ببندند و شاگردهایشان را مجبور کنند که از مدارها جواب بگیرید.

بعد چیپس یادش افتاد که من دارم نوشابه می خورم و برخلاف تمام آن جمعیت در حال خوردن آبجو نیستم و پرسید تو اجازه نداری آبجو بخوری؟ گفتم نه من اجازه ام دست خودم است و الان نمی خواهم آبجو بخورم! گفت نه خب بعضی ها اجازه ندارند بخورند. گفتم اجازه داشتن و نداشتن معنی ندارد. هرکس خودش تصمیم می گیرد چه کند.. چه کسی می خواهد به من اجازه دهد چه بخورم؟ بعد گفت خب مثلا گیاهخوار ها اجازه ندارند که گوشت بخورند. به نظرم بی فایده بود که بگویم این یعنی آن گیاهخوار خودش تصمیم گرفته گوشت نخورد! در نتیجه چیزی نگفتم.

بعد او شروع کرد اسم جاهای مختلف مونیخ را بردن و پرسیدن که آیا من آن را دیده ام و از آن جایی که من همه جای مونیخ را دیده ام هرچه او گفت گفتم بله دیده ام! در نهایت گفت خب یک جایی هست که تو ندیده ای و آن P1 است! و من نمی دانستم این پی وان چیست! و او خوشحال گفت یک دیسکو است که خیلی معروف است و فقط باید آشنا داشته باشی که بتوانی داخل آن شوی و کنار فلان موزه است. وقتی گفت دیسکو کنار فلان موزه است من یادم آمد که صد البته دیسکو و نور و ملت را دور برش دیده بودم ولی تویش نرفته بودم و علاقه ای هم نداشتم بروم چون ما از وقتی آمده ایم دو بار بیشتر دیسکو نرفته ایم! بعد گفت اگر دوست داشته باشم می توانیم باهم دیسکو برویم! که از آنجایی که این رکورد بسیار بزرگی است که پسری بعد از کمتر از ۲۰ دقیقه به دختری بگوید بیا بریم دیسکو گفتم نه من دوست ندارم و وقتش رو هم ندارم!

بعد چیپس  از ایران پرسید که تهران چند نفر جمعیت داره و آیا گرم تره؟! و تو حتما سختت است که اینجا اینقدر سرد است و بعد گفت زندگی اونجا چه فرقی داره با اینجا گفتم فرقی نداره. هی اصرار کرد نه خب یه فرقی باید داشته باشه گفتم نداره! گفت پس اینا که تو تلویزیون می گه چیه! گفتم چرت و پرته! اونجا هم زندگی دقیقا مثل اینجا نرماله! و او هم چند دقیقه ای چانه زد که نرماله واقعا؟ و من همچنان تاکید کردم هیچ فرقی ندارد.

در نهایت چیپس از تلاش برای جلب توجه من خسته شد و چند بار دیگر از من اسمم را پرسید که مطمین شود اسمم را می داند و بعد خداحافظی کرد و رفت!

وقتی چیپس رفت بقیه اذعان کردند که نمی فهمیده اند چرا این ول نمی کرده بره! و امروز هم در دانشگاه توبیاس به همه گفت من مرد رویاهام رو دیروز پیدا کردم. بله. من مرد کابوس هام رو دیروز پیدا کرده بودم! ها ها ها ها! (با صدای هیولایی خوانده شود!)

Advertisements
این نوشته در دکترا ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

38 پاسخ برای در مزمت مرد کابوس ها…

  1. صاب مرده :گفت

    میدونم که قبلا گفته بودم ولی جان خودمون نمیشه دوباره نگم:

    !!Very much

  2. فردا نياى دوباره بنويسى اينجا كه آى من دوست پسر با شوهر ميخواما!!!

  3. gizlinkimse :گفت

    :))))))
    فقط جسارتا «مذمت» صحیح است.
    چیپس کابوس‌ها یا کابوس چیپسی:]

  4. گنجفه :گفت

    دکتر استرنج لاو

  5. Allen G :گفت

    وای از این سوال مسخره «زندگی‌ تو ایران چجوریه؟» تا الان شاید اینو به تعداد موهای سرم برای آدم‌های مختلف توضیح دادم و عجیب اینکه به شدت هم نمیخوان که این رو بفهمن. انگار باید به زور دستشون رو کشید و برد و پرت کرد وسط یکی‌ از خیابون‌های تهران، بعد بگی‌ حالا بگرد تفاوت هاش رو پیدا کنن، نمی‌فهمم که چرا فکر می‌کنن مثلا زندگی‌ کردن اونجا شاخ داره، یا اصرار دارن که ما از توی چادر و کپر اومدیم بیرون و حالا به جای شتر داریم اتوبوس سوار میشیم. این قسمتش چون درد مشترک بود گیر دادم بهش… و البته در مورد چیپس، فکر می‌کنم که این کلا نرمال که چیپس‌ها اکثرشون این رفتار رو دارن به دلایل کاملا واضح و مبرهن.

  6. namafhum :گفت

    سلام عزيز.
    با حال بود… اما اينا چيپساي فرنگي هستند و با ماست موسير نمي چسبند مخصوصاً به ما كه خاطره ها داريم با چيپس مزمز و ماست موسير و كلمه الكل 90 درجه طبي…
    لطف گاه گاهت شرمنده مي كنه ما رو…. نمي دونم … چند باري هست كه ميام و بنويسم اما نمي تونم هيچي بنويسم… توي اين چند سال اين دنياي پدرسوخته پدرم رو در آورد، توي اين خراب شده همش بايد بدوي و بدوي و آخرش هم شبها با كابوس فردا صبح خوابت مي بره…اما ديدن دوستان كه مي نويسند و دغدغه دارند و حال…. آدم رو سر حال مي آره… مرسي.

  7. sarbaz :گفت

    اونجا چیپس چی توز هم گیر میاد؟؟؟

  8. Fokomul :گفت

    اتفاقن خیلی هم خوب کردی! فک کنم منم همین کارو می‌کردم! بره چیپسشو درست کنه فعلن 🙂

  9. ضد جنگ :گفت

    هرکی ازت پرسید زندگی تو ایران چطوریه بهتره بهش بگی شبیه به اینجاست ولی یکی راضی نیست اینطوری که هست باشه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s