برای تویی که اسمت یادم نیست…

تنها نوستالوژی من از ایران سه تا همکلاسی دوره ی فوق لیسانس هستند. نوستالوژی مان البته آنقدرها هم قوی نبود. گاهی همدیگر را می دییم در همان راهرو های دانشگاه یا توی آزمایشگاه گپی می زدیم که بیشتر از چند جمله بود. بارها بهشان گفته بودم من برای شما سه تا احترام زیادی قایلم. اسم تک تک شان را می بردم و می گفتم من شماها را قبول دارم. علاوه بر آن سه نفر یکی دو نفر دیگر هم هستند که نوستالوژی من هستند. با یکیشان بعد از سه سال که آمده ام یکی دو هفته پیش توی اسکایپ صحبت کردم. گفت برایش یک مزه ی خاصی دارد که صدایم را می شنود و صورتم را می بیند. می گفت صدایم حس آن موقع ها را درونش زنده می کند. من حس کردم قیافه اش عوض شده. گفت نه چون برای اولین بار است که بی روسری من را می بینی این طور فکر می کنی.

کلا همین ها کسانی هستند که دلم می خواهد یکبار دیگر ببینمشان. شاید این هم بخشی از طمع کردنم باشد چون دیدن و ندیدنشان نهایتا تفاوتی ایجاد نمی کند. زندگی شان را دارند و من هم زندگی ام را دارم. یکی شان دارد ازدواج می کند و من از اینجا پیغام شادی می دهم که خوشحالم. آن یکی همان موقع که همکلاسی بودیم ازدواج کرد. سومی هنوز مجرد است. آن یکی دونفر دیگر هم هنوز مجردند. چند شب پیش ها زده بود به سرم و یکی شان آنلاین بود مزخرف می گفتم که باید ازدواج کنی. این چه وضعش است که نا امید شده ای. تو لیاقت یک آدم خوب را داری. می دانست که مزخرف می گویم و نباید اهمیت بدهد.  سرعت اینترنت بالا بود و من تند تند می نوشتم و اینتر می زدم. او هم صبر کرد تا من انگشتم درد بگیرد. انگشتم که درد گرفت معذرت خواهی کردم که این همه مزخرف گفته ام و یکبار دیگر از او خواهش کردم ازدواج کند و بعد گفتم شب به خیر و رفتم.

امروز یاد یک دوست دیگر هم افتادم. حتی اسمش را هم یادم نمی آمد. اما چهره اش و خاطرات خوبمان خوب یادم بود. می دانستم شماره اش باید یک جایی در موبایلم در ایران باشد اما اسمش را یادم نبود. حتی او را هم دلم خواست ببینم. آخرین باری که دیدمش توی حیاط دانشگاه بود. بعد از چهار سال هم را دیدیم و صفایی کردیم. او ذهن من را میخواند و همین هم سرآعاز دوستی مان شده بود. یکی از شب هایی که من به خاطر امتحانات به جای خانه رفتن در خوابگاه دانشگاه خوابیدم تا درس بخوانم او را دیدم. در همان اتاق ده نفره ای که به ما داده بودند او هم یک تخت داشت. گفتند این استعدادش این است که فکر را می خواند و گفتم خب بخوان.خواند و درست خواند. فریاد من به هوا رفت که امکان نداشته بدانی. بار آخری که هم را دیدیم همان طور که روی نیمکت توی حیاط دانشگاه نشسته بودیم باز هم گفتم بخوان. خواند و اشک در چشمم جمع شد. درست خوانده بود و من نمی دانستم چه بگویم.

دلم ضعف رفت که ببینمش. نیست ولی.

Advertisements
این نوشته در ایران ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

26 پاسخ برای برای تویی که اسمت یادم نیست…

  1. پس خاله و دايى و خاله زاده ها و … چى ؟

  2. deep blue :گفت

    سلام
    این دوستتون از کدوم ها بود؟
    http://en.wikipedia.org/wiki/Cold_reading
    یعنی برای خوندن ذهن، تکنیکش چی بود؟
    باتون صحبت می کرد؟ از تماس دست کمک می گرفت؟
    میشه کمی در موردش بگی؟

  3. Allen G :گفت

    هرچی بیشتر می گذره این نوستالوژی ها برای من قوی تر میشه. اما اون آدما کمرنگ تر. شاید این منم که دارم برای اونا کمرنگ می شم…

  4. هم وحشتناکه کسی ذهن آدم رو لخونه هم جالب

  5. خوبه که این دنیای مجازی مونده برامون هنوز (آخ آخ ! ببخشید بعنوان اولین کامنت ِ اولین بازدیدم با چنین جمله بندی افتضاحی خودم رو به منصه ی ظهور رسوندم ! باهاس ببخشین !)

  6. گنجفه :گفت

    دوست مجرد زیاد داریا فکر کنم باید روابطمون رو تعمیغ(ق) ببخشیم

  7. behcafe :گفت

    این چیزایی که میگن نوستالژی رو خیلی دوست دارم… ولی بعضی هاش مثل همین هایی که گفتی، یک غم هایی توشه
    شایدم بعدش

  8. ژینا :گفت

    احتمالا از قهرمانان بوده این دوستت، من هم از این نوستالژی های داشتم مدت هاست فراموش کردم دوستان دانشگاه را! چون خودشون بیشتر فراموشکار بودند والان خوشحالم که فراموششون کردم

  9. Fokomul :گفت

    خوش به حالت.. من خیلی وقته دلم برای هیچ‌کس از گذشته‌هام تنگ نمی‌شه.. یادشون هم نمی‌افتم حتی.. حتی دل‌تنگ ایران هم نمی‌شم! و این برای خودم هم عجیبه

    • goldeneverstand :گفت

      منم دل تنگ ایران نمی شم.

      • Fokomul :گفت

        نگران نباشم یعنی؟.. وقتی آدما و دوستای قدیمی از پیدا کردنم ابراز خوشحالی میکنن یا با ذوق از خاطره ها می گن یا تماس می گیرن و میگن دلتنگن من شرمنده میشم از اینکه گاهی چیز زیادی هم ازشون یادم نیست..

      • goldeneverstand :گفت

        خیر نگران نباش. این تویی. آدم ها می روند و کمرنگ می شوند. من یک حس خاص دارم به همین ۵-۶ نفری که گفته ام. این حس خاص ترکیبی است از احترام و دوست داشتن. کلا یک حس خاصی است به این آدم ها که رنگ دلتنگی ندارد.

      • Fokomul :گفت

        چه خوب! آدمو آسوده میکنی با منطقت 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s