یک روز معمولی یکشنبه

این داستانِ یک روز معمولی یکشنبه است. صبح بیدار شدم و همان طور که دراز کشیده بودم دکتر هلاکویی گوش دادم بلکه آدم شوم و بعد ساعت ۱ و نیم با دوچرخه راه افتادم به سمت Englischer Garten.

Englishcergarten

Englischergarten

داخل این پارک یک رودخانه یی جریان دارد که باعث میشود مردم بیکینی بپوشند و تویش شنا کنند. البته بعضی‌ جاها واقعا سرعتِ رودخانه بالاست و شنا ممنوع است. یک جایی‌ از رودخانه هم هست که حرفه یی‌ها میروند موج سوار‌ی میکنند.

 

wave suring Englischer garten

 

Wave surfing Englischer garten

Wave surfing Englischer garten

 

از پارک که برگشتم دیدم ترک‌ها آن دستِ خیابان روبروی ساختمان اصلی‌ِ دانشگاه (همون میدون انقلابِ خودمون، عکسِ روی اسکناس!) ایستاده اند و دارند تظاهرات میکنند.  رفتم ببینم چه خبر است و و دیدم اصلا سبک اعتراضِ ترک‌ها خیلی‌ باحال تر از سبکِ ایرانی‌‌اش است. یک طبل آورده بودند و یکی‌ هم نی میزد و مردم همه دست هم را گرفته بودند و بسیار هماهنگ می‌رقصیدند. و بعد هم ۴ تا دختر و ۴ تا پسر آمدند وسط و رقص بسیار مبسوطی کردند و من فکر کردم  چی‌ میشد ایران ترکیه بود و حداقل موقع تظاهرات یک کم می‌رقصیدیم و از این حرفا. البته ترکیه کشور خیلی‌ پیشرفت یی است. مثلا همین چند هفته پیش دو کفترِ عاشق هم دیگر را توی مترو بوس کرده بودند و دولت میگوید کسی‌ اجازه ندارد کسی‌ را توی مترو ببوسد و بعد مردم در اعتراض میریزند و هم دیگر را در خیابان بوس میکنند حتا من شنیدم بعضی‌‌ها بوسِ مجانی‌ می‌دادند که البته ما دیر خبر شدیم و گرنه می‌رفتیم حدا قل یک بوسِ مجانی‌ بگیریم که قسمت نشد.

بله بعد از اینکه بزن و برقص ترک‌ها تمام شد یک گروه آلمانی آمدند ساز بزنند. این گروه خیلی‌ خلاق است و آهنگ‌های معروف، مثل کارهای بتهوون، را به سبکی کاملا متفاوت و شیطنت آمیز اجرا می‌کند. بینِ هر آهنگ تا آهنگ بعدی جمعیت به ترکی‌ شعار میداد و یک فحش‌هایی‌ هم به اردوغان به ترکی‌ میداد! اعضای گروه موسیقی‌‌ها هم می‌خندیدند و به شوخی‌ می‌گفتند مرسی‌! من اردوغان نیستم! خلاصه جوِ بامزه یی بود.

بعد تصمیم گرفتم برم خونه. و من چون کرم دارم و مثلا باید آنقدر بیرون باشم که جونم در بیاید همین طور داشتم نقشه می‌کشیدم که رسیدم خونه به یکی‌ زنگ بزنم باز برم بیرون! رسیدم در خونه دیدم هم دانشگاهی ایرانی‌‌ام عرفان به همراه دختری دیگر سوار بر دوچرخه آنجا هستند که معلوم شد آن دختر هم طبقه ای ما است و ما از هم خبر نداشتیم. گفتند داریم می‌رویم Olympiapark  برای دوچرخه سوار‌ی و من هم با خوش حالی‌ گفتم پس صبر کنید همین جا من بروم بساط بزم را بیاورم باهم برویم. خلاصه رفتم خانه و سریع چایی درست کردم ریختم توی فلاکس و یک هندوانهِ گنده و چاقو هم برداشتم همه را گذشتم پشت دوچرخه راه افتادیم.

Olympia park

Olympia park

هم طبقه یی ام، آتوسا، در امر خطیرِ دوچرخه سوار مبتدی بود و متاسفانه گیر من افتاده بود که ترس سرم نمی‌شود! جای شما خالی‌ کلی‌ دوچرخه سوار‌ی کردیم و من تمام مدت در حال آموزش آتوسا بودم که چپ برو راست برو جلو رو نگاه کن و عرفان هم در حال آموزش من بود که چطور می‌تونم با دوچرخه طوری بپرم که هر دو چرخه جلو و عقب هم زمان در هوا باشند و بعد پایین بیایند! در این حالت که من تمرکز کرده بودم روی دستورالعمل‌های عرفان به یک مانع بر خورد کردم و جیغ زدم و دیدم این مانع یک مانع صورتی‌ است که مشخص شد باسن خانومی است که بی‌ هیچ دلیل آن وسط بوده و من بهش اصابت کرده ام! خلاصه باسن مبارک فحشم نداد و خیلی‌ متمدنانه بر خورد کرد و من خیلی‌ دلگیر شدم که باسن رویش به سمتِ من بوده و من رویم به سمت عرفان پس او من را میده و من او را نمیدیده‌ام پس او باید کنار میرفته!

در انتها ما از یک تپه رفتیم بالا که هم هندوانه را بخوریم و هم در فضایی رمانتیک غروب آفتاب را ببینیم و من در اینجا چند تا جوک گفتم که نظر شما را به یکی‌ از آنها جلب می‌کنم:

یک روز یک خانوم یه کمد میخره. بعد میره به کمد سازه میگه آقا این کمد هر وقت اتوبوس رد می‌شه هی تکون می‌خوره. آقاهه میگه خوب من میرم تو کمد می‌‌ایستم هر وقت اتوبوس اومد شما بگو. بعد شوهر زنه میاد خونه درِ کمد رو باز میکنه می‌بینه یه مرده توشه. کمد سازه بر میگرد میگه: آقا به خدا من اینجا منتظر اتوبوسم!

 

خلاصه ساعت حدود ۱۰ شب بود که تصمیم گرفتیم برویم خانه و من هم از بس هندوانه و چایی خورده بودم بد جور دستشویی‌ام گرفته بود و هی مقاومت می‌کردم که جلو بقیه نگویم شرمنده من دیگه نمیتونم باید یک دقیقه برم پشت بوته ها! به هر حال سعی کرده بودم کلی‌ شخصیت نشان دهم و حیف بود که بخاطر دوزار دستشویی همهِ شخصیتم از بین برود. خانه که رسیدیم من یادم رفت که دستشویی دارم و دوباره حرف زدنم شروع شد در مورد این که یک دختر ایرانی‌ دیگر هم در طبقه ما هست که  روزی که ما داشتیم می‌رفتیم سفر من همه در‌ها را زدم تا بالاخره به در این خانوم رسیدم و انگلیسی‌ صحبت کردیم و من گلدان‌هایمان را دادم که او آب بدهد. بعد ما از مسافرت بر گشتیم و دیدیم طرف خانه نیست و یک یاداشت گذاشته که مسافرت است و گلدان‌های من هم امن هستند. بالاخره یک روز که طرف برگشت من رفتم درشان را زدم و باز هم انگلیسی‌ صحبت کردیم و از زندگی‌ و درس و اینها گفتیم و بعد من پرسیدم راستی‌ هالیدی کجا رفته بودی گفت ایران! در این جا بود که من فهمیدم طرف ایرانی‌ هست! و برای اینکه نشان بدهم ایرانی‌ هستم فارسی صحبت کردم! و خیلی‌ خوش گذشت و رفیق شدیم و مامانم هی غذاهای خوشمزه می‌پخت یک بشقاب هم میداد برای دوستِ جدیدمان.

بعله من همین جور تعریف می‌کردم و شروع کردم چیز‌های دیگر هم تعریف کنم که دیدم عرفان دارد خودش را به در و دیوار میزند و بالاخره اعتراف  کرد که به خاطره آن‌ همه هندوانه دستشویی دارد و دیگر نمی‌تواند تحمل کند! در نتیجه ما خداحافظی کردیم تا به دستشوییِ برسیم و چه لذت بخش بود ورودِ به توالت و سبکی!

Advertisements
این نوشته در آلمان, دکترا ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

27 پاسخ برای یک روز معمولی یکشنبه

  1. pd :گفت

    چجوری دوتا تون نفهمیدین ایرانی هستید؟ من هر ایرانی رو ببینم از یک کیلومتری هم که باشه تشخیص می دم. :))

  2. pd :گفت

    پس اینقدر نزدیک بوی دیگه نمی دیدی. خوشگلم بوده دیگه هیچی. 🙂

  3. behcafe :گفت

    😀
    خیلی خوب خاطره نوشتی ها… حسودیمان شد!
    ولی خودمانیم، حیف که به آن بوس های مجانی نرسیدی… تف!!!

  4. dige jish ke roo-dar-bayesti nadare 😉

  5. من فقط تو اين فكرم چطور وقتئ با باسن تصادف كردى هندوانه ولو نشد وسط خيابون!!! بعدش هم خيلى خوشم اومد از اعتراض به سبك تركى ، دام اعتراض خواست، رايتى ايم گلدونى كه مامانت :))برام اورده را گذاشتم گلُزى

  6. گنجفه :گفت

    هندونه پشت دوچرخه.. بعد بالای تپه.. بعد پرش؟؟؟؟؟
    من وقتی میرم دوچرخه سواری کلید های اضافی رو هم از دسته کلیدم در میارم که چند گرم سبک تر برم

  7. ضد جنگ :گفت

    منظروت فلاسکه؟ 🙂

  8. ژینا :گفت

    ]چقدر اون پارک اولیه قشنگه! منم حسودیم شد!

  9. بازتاب: چگونه از دست پلیس گریختم یا تغییر چهره در تابستان | Goldene Verstand

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s