از آنچه نمی دانیم: در ستایش مرد درون

یک مرد خیلی قوی درون وجودم کشف کرده ام. گمان می برم این زن درونم است که دارد به یک مرد تبدیل می شود. شایدد هم از اول زنی درونم نبود، فقط مردی بود که داشت قوی تر و قوی تر می شد، تا به امروز که من کشفش کنم. مردی که به عشق اعتقادی ندارد. چون عاشق شد دو بار، و هیچ وقت به عشقش نرسید. فهمید به همان راحتی که می توان عاشق شد، می توان از عشق هم دست کشید. برای چیزی که به این راحتی می رود و می آید نه تقدسی می توان قائل شد، نه قدرت ماروایی و مافوق زمینی می توان نسبت داد. می رود و می آید، از آدمی به آدم دیگر منتقل می شود، و بسته به فشارهای ناشی از تنهایی و بالا و پایین شدن هورمون ها می تواند پرحرارت و داغ باشد.

نوسانات عشق همانقدر زیاد است که آب و هوا متغیر است. امروز ابری است، فردا آفتابی، یک روز بارانی، یک روز برفی! و باور کنید ما قابلیت این را داریم که عاشق هر کسی بشویم. کافی است محبت کافی ببینیم، یا تنهایی آنقدر قدرت بگیرد، که مقاوتمان در هم بشکند. جدای از بخش روانی، بازیگر مهم دیگری هم در این نمایش دخیل است، و آن بدنمان است. صد البته بدنمان هم حق دارد که بخواهد وجود بدنی دیگر در کنارش را طلب می کند، و ما برای اینکه آرام بگیریم اسمش را عشق می گذاریم. بدن که آرام شد، دیگر نمی خواهد، پس می زند، چیزی نو می خواهد، بر می آید تا بازی ای نو آغاز کند، همبازی جدید می خواهد، چون بازی ای که رازش گشوده شد دیگر چیزی برای کشف شدن ندارد. درست مثل این است که برای شما غذایی بسیار لذیذ فراهم آید. هرچقدر هم لذیذ، شکمتان محدودیت دارد. بعد از نیم ساعت خوردن، دیگر نمی توانید. اگر ادامه دهید، دل درد می گیرید و نتیجه ای جز پشیمانی ندارد. غذا همان غذاست، اما شما دیگر نمی توانید. فردا چیزی نو طلب می کنید، هرچقدر هم غذای قبلی خوشمزه بوده باشد.

این جا هم قصه همین است، بدنمان از همبازی اش خسته می شود، ذهنمان هم چیز جدیدی برای کشف و تجربه نمی یابد. و وقتی از نظر روانی و فیزیکی از کسی سیر شدیم: عشق از فردی به فرد دیگر منتقل می شود.

ما به این غذا احتیاج داریم: من هرگز انکار نمی کنم نیاز بدنمان را به همبازی. داشتن یک همبازی برای بدنمان مثل غذا خوردن و نفس کشیدن، نیازی است که قابل انکار نیست: جایی در وجودمان حک شده و خلاصی ای از آن وجود ندارد. هرچند جای شکر دارد که نبودش هم باعث مرگ نمی شود. اما از سویی دیگر، آنچه من را می آزارد توجهی است که به این قضیه می شود. در فیلم ها و کتاب ها لذت ها هزاران برابر نشان داده می شوند، و آدم ها می خواهند همان رابطه ی پر شوری را تجربه کنند، که در فیلم ها دیده اند. اما همخوابگی در خیلی از موارد آن همه آتشی که از آن سخن گفته شده را بر نمی افروزد. تنها گوشه ای از عطش بدن فروکش می کند، و آدم ها در حیرت می مانند که آن رابطه ی آتشین را در چه کسی باید بجویند. به این ترتیب یا آدم ها از خودشان و همبازی شان دلگیر می شوند، یا بازی هایشان به جای اینکه به آرامششان بینجامد به افسردگی شان منجر می شود، یا زنجیره ای از همبازی ها شکل می گیرد، بلکه آن آتش و حرارت جایی برافروخته شود.

در ستایش صبوری و عشق هم اگر بخواهم بنویسم، همیشه یک نقطه ی طلایی وجود دارد، که در آن صبوری به حد نهایتش می رسد، و می فهمد عشقی که به آن نتوان رسید، تنها شکنجه ی روح است. پس یا عشق کاملا خاتمه می یابد، یا به فردی منتقل می شود که قابل دستیابی است! من اسم این لحظه ی دل کندن را، لحظه ی طلایی می گذارم، چون زمانی است که شما به نقطه ای رسیده اید که واقعیت را پذیرفته اید و به حقیقت اینکه چه چیزی قابل دستیابی است و چه چیزی به هر دلیلی قابل دستیابی نیست رسیده اید. این لحظه ای است که خودتان را از زنجیر عشق آزاد می کنید. در گام بعدی شاید خودتان را با امیدهای جدید، در زنجیر جدیدی گرفتار کنید، شاید هم تا مدتی به خودتان فرصت دهید تا آزاده و رها باشید.

تمام این عمیق دیدن ها و فکر کردن ها، درون من مردی قوی ساخته است. آن قدر قوی که دل نمی بندد. آن قدر قوی که اگر کسی را نخواهد، پشتش را می کند و می رود. نه دلتنگ می شود و نه تنهایی باعث می شود به رابطه ای تن دهد که در حد خودش نمی دهد.

مرد درونم می داند زیباست. خودش را دوست دارد. مرد درونم به کسی احتیاج ندارد که به او بگوید: زیبایی. اگر کسی بگوید، مرد درونم می گوید: خودم می دانم! اگر کسی بگوید چشم هایت قشنگ است، لبخندت زیباست، مرد درونم با قدرت می گوید: خودم می دانم! مرد درونم خودش را خوب می شناسد. این چیزها آب هم توی دلش تکان نمی دهد.

مرد درونم می خواهد تنها و آزاد بماند. او تنها به خودش برای بقا نیاز دارد، و کسی را نمی خواهد که دلیل زنده بودنش باشد.

نمی دانم مرد درونم چقدر دوام می آورد. قوی تر خواهد شد، یا به خواست من ضعیف می شود. اما من، می خواهم قوی و تنها، با مرد درونم بمانم و تن به عشق ندهم… می خواهم آدم ها انگیزه ای باشند، برای شعرم و نقاشی ام. اما نمی خواهم این آدم ها زندان من شوند. یا من را به بازیچه ای بدل کنند. آدم ها برای این آمده اند که الهام بخش باشند، و من آن ها را می ستایم، و هزاران بار از آن ها سپاسگذارم، که الهام بخش شعرها و نقاشی های من بودند. اگر آنها نبودند، شعری هم از درون من نمی جوشید. من خوشحالم که زمانی در ستایش صبوری و عشق نوشتم. مهم نیست که من هرگز به هیچ یک از این آدم ها نزدیک نشدم. مرد درونم آنقدر قوی بود و عاقل و منطقی، که نمی گذاشت من خود را به هر آتشی بزنم تا به آن ها نزدیک شوم. که نمی خواست من زیر ضربه های ناجوانمردی ها له شوم. مرد درونم یک مرز کشیده بود، که به من می فهماند چه چیزی لایق من است و چه چیزی نیست. چه چیزی درست است و چه چیزی غلط است. و من این بالا که ایستاده ام و به زندگی ام نگاه می کنم خوشحالم.

شب می شود بیدار باش

با ساز خودت برقص

قفسی خواهم ساخت

Advertisements
این نوشته در از آنچه نمی دانیم ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

20 پاسخ برای از آنچه نمی دانیم: در ستایش مرد درون

  1. به نظرم چیزی که منطقی نیست رو نباید بهش اجازه ی وجود داشتن رو بدیم

  2. صاب مرده :گفت

    خیلی خوب بود، مرسی. اولش نفهمیدم چرا «مرد» درون، ولی بعد متوجه شدم.

  3. ژینا :گفت

    بعضی حرفاتو قبول دارم بعضی شو نه! بهرحال این که سعی کنی به خودت بقبولونی که قوی هستی و به کسی احتیاج نداری خیلی خوبه ولی باعث میشه بیشتر روی تنهایی تمرکز کنی که نتیجه ای نداره جز تنهایی بیشتر! بنظرم بهتره بیشتر روی ویژگی های اون کسی که فکر می کنی لیاقتت داره تمرکز کنی تا به اون ها برسی.
    یه چیز جالبی که نوشته هات داره این که نمی دونم به دلیل نحوه درکمون از مسائله، دیدگاههای مشترکه، نمی دونم هر چی که هست من نوشته های تو را خیلی خوب می تونم بخونم و دنبال کنم، تا حالا خیلی سعی کردم وبلاگ ها را دنبال کنم که دوستشون نداشتم ولی اینجا را خیلی دوست دارم. موفق باشی

    • goldeneverstand :گفت

      ژینای عزیزم، من نگفتم باید بر روی تنهایی‌ تمرکز کرد، یا حتی تنها یی رو نستوده ام.من آزاده بودن رو ستوده‌ام در مقابل وابستگی به وجود انسانی‌ دیگر برای شاد بودن. به نظر من هر آدمی‌ به تنهایی‌ برای بقای خودش کافی‌ هست.

      بخش اصلی‌ این متن بیشتر داره مفهومی‌ به نام عشق رو برسی‌ می‌کنه، و اینکه تا چه حد احساسی‌ به نام عشق واقعی‌ هست، و تا چه حد باید به داغی‌ِ احساسات توجه کرد و بر اساسِ این داغی‌ پیش رفت. آیا ما واقعا باید ناراحت باشیم که به کسی‌ نرسیدیم؟ یا فقط هیجان زده بوده ایم؟ آیا ممکنه ما فقط برای فرار از تنهایی‌ عاشق بشیم؟ یا مثلا برای فرار از مشکلاتمون؟ من بهت پیشنهاد می‌کنم یک بار دیگه این متن رو بخونی‌ و نظرت رو بگی‌.

      تمرکز رو ویژگی‌‌ها تورو به کسی‌ که میخوای نمیرسونه. «رسیدن» تا بخش خیلی‌ زیادی به شانس بستگی داره و تلاش ما خیلی‌ تعیین کننده نیست. این مثل درس خوندن نیست که تو اگه یک کتاب خاص رو بخونی‌، نمرهِ خوبی‌ میگیری.

      خیلی‌ ممنونم از نظرت. خوشحالم که اینجا رو دوست داری و دنبال میکنی‌. امید وارم همیشه مهمونِ این خونه باشی‌.

      • ژینا :گفت

        در مورد شانس قبول ندارم باور دارم اگر بر روی ویژگی های مردی که دوستش داری تمرکز کنی بهش خواهی رسید. خودم در مورد مسائل مختلف تجربه کردم آدم به هر چی که بخواد میرسه! هرچی! حتی اگه بنظرش غیرممکن بیاد! ولی واقعا باید ایمان داشته باشه که میرسه و روش تمرکز کنه، می تونی امتحان کنی:)

  4. سلام Goldene جان،

    خوشحالم میکنی‌ که میخوانی ام! به زودی مینویسم! مامانم اینجا هستند و سرم گرم شده به کار‌های دیگر. بوس

  5. لذت ميبرم از اين همه قدرت

  6. پیمان :گفت

    از «یک» که به «خوشحالم» رسیدم٬ یه جنگی درونم سر گرفت.
    طرف چپ میگه کاملن درسته٬ باید این حقیقت رو پذیرفت و با توجه به اون زندگی رو نگاه کرد.
    راستیه اما میگه: نه کاشکی که طرف چپ درست نگفته باشه.

  7. پیمان :گفت

    راستی یکم در مورد این مرد درونت توضیح می‌دی؟ تو رو خدا!
    ببین چگونه درگیره مغز من! ۶ ساله خدا و .. بوسیدم گذاشتم تو صندوقچه مادر بزرگم٬ اما هنوز به خدا قسم می‌خورم.

  8. gizlinkimse :گفت

    نوت عالی
    به حاج آغای درونتون هم سلام برسونید

  9. Fokomul :گفت

    خیلی‌ خوبه که آدم از این منظر نگاه و البته عمل کنه، تقریبا ایده‌آل‌ترین حالتِ ممکنه.

    اما واقعیت اینه که عشق به این راحتی‌ نه میره و نه میاد! مخصوصا اگه برای نگه داشتنش جون کنده باشی‌، رفتنش هم جونتو در میاره.. البته با این حرفت هم موافقم که «رسیدن» اغلب وقتها به «تلاش»ِ ما بستگی نداره، هرچند که به «شانس» هم بستگی نداره الزاماً، چون این وسط همیشه یه طرفِ دیگه هست که به همین اندازه حقِ انتخاب داره. اتفاقا به نظرم همیشه هم آدم سیر یا خسته نمی‌شه، یعنی‌ ترک کردنِ رابطه یا عشق، میتونه از سرِ انتخاب یا اجبار باشه، برای هر دو طرفِ گرفتار.

    حتا اون لحظه‌ی طلایی هم اقلا در موردِ من که به این سادگیا نمیرسه، تازه «اگر» اصلا برسه! اتفاقا فکر می‌کنم خیلی‌ وقتها، چیزی که از دست میدی یا میدونی‌ قابلِ دستیابی نیست، خیلی‌ سخت‌تر دل‌کندنی می‌شه، مخصوصا اگه این «غیرِ قابلِ دستیابی بودن» ناشی‌ از یه طرف باشه. یعنی‌ که طرف خودشو برات غیرِ قابلِ دستیابی میکنه چون «نمیخواد»، چون انتخابای دیگه‌اش (که الزاماً ممکنه حتا آدمِ دیگه یا عشقِ دیگه هم نباشه) رو به تو ترجیح داده. اینجاست که دیگه نه به این سادگی‌ عشق خاتمه پیدا می‌کنه، نه دل کندن اتفاق میا‌فته، نه لحظه ی طلایی می‌رسه، و نه حتا این دل بستن به فردِ قابلِ دستیابی دیگه منتقل می‌شه. چون اصولا چیزی که بیشتر از همه چیز آدمو عذاب میده، موردِ تصمیمِ «دیگری» واقع شدنه. این تسلیم، این رضایت و صبوری به پذیرفتنِ تصمیمِ کسی‌ که انتخاب کرده بره، این جدالِ عشق و اجبارِ دل کندن، جابجاییِ عشق به نفرِ بعدی رو سخت تر و اعتمادِ تازه رو دست نایافتنی‌تر میکنه.

    اصولا هم فکر می‌کنم که وقتی‌ آدم عاشق میشه، دیگه تشخیص اینکه چی‌ لایقش هست و چی‌ نیست، تقریبا غیر ممکنه، اینطور فکر کردن عاقلانه و منطقی‌ فقط قبلِ عشق و بعدِ ترک شدن اتفاق میافته به نظرم. همه ی دفعاتِ بعدی هم باز وقتی‌ گرفتار بشی‌، همون اشتباهاتو تکرار میکنی‌ و خوب رو از بد تشخیص نمیدی. چون ذاتِ شیفتگی‌ همین ندیدن و اهمیت ندادنه.

    ببخشید برای طولانی‌ نوشتن، اما اونقدر این متن به درگیری‌های روز و شبم نزدیک بود که نشد ننویسم..

    • goldeneverstand :گفت

      برام سخته جواب کامنتت رو بدم. چون ممکنه جوابی که می دم مربوط به رابطه ای باشه که اساسا از اول هم عشقی توش نبوده و دو طرف فقط برای اینکه خودشون رو دلداری بدن گفتن عاشقن! و من نمی خوام کامنت قشنگ تورو با یه جواب بی ربط خراب کنم.
      اما اینکه چی لایقش هست و چی نیست رو آدم بعد از اینکه تجربه کسب کرد و با آدم های مختلف گشت کم کم دستش میاد. حالا ممکنه براساس میزان علاقه دیرتر قبول کنه اما اگه مثلا توی یک رابطه ی مسموم خیلی دیر به این نتیجه برسید که مثلا طرف داره فقط داره ازتون سواستفاده می کنه یا حس کنید این اتفاق داره می افته و کلی هم دلیل مستند براش داشته باشید اما نخواید قبول کنید که رابطه رو تموم کنید یا تموم کنید ولی دوباره برگردید به همون رابطه.. من اسم این رو یه حماقت خیلی بزرگ می گذارم. مثلا من یک دوست (دختر) داشتم که یک سال و نیم صمیمی ترین دوستم بود. و باوجود کلی اتفاق و «نشانه» من باز هم نمی خواستم قبول کنم که این أدم با من هست فقط به خاطر منافعی که من براش دارم و به خاطر اینکه می دونه من واقعا باهاش صداقت دارم. بعد از این یک سال و نیم یک بار رفتیم با هم مسافرت. دیگه اون موقع که پدرم در اومد تو مسافرت به درجه ی والای پذیرفتن این که این رابطه باید تموم بشه و این علاقه و سرویس دادن فقط از سوی من هست رسیدم. و باور دارم خیلی دیر رسیدم به این قضیه هرچند که تنهایی و عربت نقش بزرگی داشت تو این فرایند طولانی شدن «باور کردن». و همین اتقاق باعث شد دیوار بی اعتمادیم خیلی خیلی بلند بشه. گرچه این رو دوست ندارم.

      • Fokomul :گفت

        دقیقا مساله همین‌جاست که این «حماقتِ خیلی‌ بزرگ» اغلبِ اوقات با عاشقی میاد، یا اصولا با هر چیزی که باعث بشه کفه‌ی احساسِ آدم به کفه‌ی عقل و منطقش بچربه، مثل همون تنهایی‌ و غربت حتا. اگه برگشتن به یه رابطه‌ی مسموم رو که از نظرِ منم حماقته کنار بذارم از لیست، توی بقیه‌ی موارد همین دیر باور کردن یا قبول کردنِ چیزایی که می‌‌بینیم و حتا می‌‌دونیم هست که بعد، دیوارِ بی‌اعتمادی رو بلندتر و بلندتر میکنه.. نمی‌‌دونم، شاید هم اصلا این بی‌ اعتمادی، در واقع یه طورایی به خودمونه که نتونستیم به وقت و به جا تشخیص بدیم چی‌ برامون خوبه و چی‌ بد..

        و البته من هم از این دست تجربه‌ای که گفتی‌، تقریبا چند بار داشتم و هر بار هم میگم دیگه تکرار نمی‌‌کنم.. اما دفعه‌ی بعد می‌‌بینم یه طور دیگه تکرارش کردم، فقط شکلش فرق می‌‌کرده و من یا گول خوردم یا خودمو گول زدم! به هر حال منم با چیزی در همین حدود دست و پنجه نرم می‌‌کنم و دوست ندارم اینطور باشه، اما هنوز راه فراری پیدا نکردم..

      • goldeneverstand :گفت

        راه فرار اینه که در یک لحظه تمومش کنی و طوری تمومش کنی که اگه برگردی بزرگترین توهین رو به خودت کرده باشی. بعد هم پشتت رو می کنی و می ری.
        این مطلب من رو بخون:
        https://goldeneverstand.wordpress.com/2013/02/03/%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%82%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86/

  10. Fokomul :گفت

    حرفت کاملا صحیحه و در خیلی‌ موارد صدق میکنه. اما خوب یه جاهایی‌ رو شاید شامل نشه.

    در موردِ من مثلا، همه چیز تموم شده و کلا دیگه برگشتی‌ هم در کار نیست، از هیچ طرف. اصلا کلا حتا امکانِ برگشتی‌ هم نیست. به هر حال هر دو طرف پذیرفتن دیگه که پشت کنن و برن، حالا یکی‌ سخت‌تر، یکی‌ آسون‌تر. ولی‌ وقتی‌ که اینطور تا خرخره توی رابطه‌ای درگیر بودی که ۲طرفه بوده و در آرامش و صلح و صفا و بدونِ تنش و اعصاب خوردی، خوب به این سادگی‌ نیست یک دفعه پشت کردن و فراموش کردن. در هر صورت، ایده‌آل‌ترین حالت دقیقا همینه که میگی‌، ولی‌ در عمل واقعا اجرا کردنش به این سادگی‌ نیست، چون سوییچ نداره که بشه تصمیم گرفت خاموشش کرد..

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s