از آنچه نمی دانیم: در ستایش قوی بودن

مطالب زیادی هست که فکرم را مشغول کرده و از قضا دوست دارم در موردشان بنویسم. اما قبل از هر چیزی برگردیم به داستانی نه چندان قدیمی که اتفاقا نظر شما را هم جلب کرد. داستان A و S و مخفی کردن رابطه شان. هر کدام از شما از دیدگاهی و از زاویه ای به داستان نگاه کردید. به همین دلیل بیشتر ذهنم مشغول شد.  آنچه خواهید خواند تنها تحلیل شخصی من از داستان است. هدف حکم دادن و قضاوت در مورد آدم ها نیست. چون هرکس خودش مسئول است که انتخاب هایش به فرجامی نیکو بینجامد.

و اما….

صرف نظر از ویژگی های شخصیتی A که در شعر

واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند                 چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

خلاصه می شود، آنچه فکرم را مشغول می کند، انگیزه های یک دختر به تن دادن به چنین رابطه ای، و پس از آن ماندن در این رابطه است.

نیازهای جنسی یک دختر، در اکثر جوامع انکار می شود. البته این سطح انکار فراز و فرود دارد. مثلا در جامعه ی ما دختری که دوست پسر دارد فاسد خوانده می شود (که البته در حال حاضر تفکر ها «کمی» عوض شده است). یعنی این حق برای دختر وجود ندارد که اگر کسی را دوست داشت و از قضا خواست با او بخوابد، به خواسته اش با «احترام»  از سوی اطرافیان نگریسته شود. این طرز تفکر در جوامع مذهبی، از جمله مسلمان، شدید تر است و در غرب کمتر. اما در نهایت، این انکار یا بی توجهی به نیازهای جنسی یک دختر، از او موجودی منفعل ساخته که «باید» منتظر بماند تا انتخاب شود. اگر یک دختر جلو بیاید و به قول معروف به یک پسر سیگنال بدهد، پسر این عمل را حمل بر خوب بودن خودش و ضعیف بودن دختر می پندارد و در بسیاری از موارد عقب می کشد، حتی اگر خودش هم علاقمند باشد. چون این کار در مغز او تعریف نشده است. اوست که باید تصمیم بگیرد. اوست که باید انتخاب کند. اوست که باید به دست آورد. باز هم تاکید می کند که این تفکر نسبی است و در جوامع مختلف فراز و فرود دارد. اما حتی در همین جوامع «فرود» مثل اروپا، چقدر می بینیم که یک دختر از پسر درخواست ازدواج کند؟ که در فیلمی دختری جلوی پسری زانو بزند و حلقه را به دست بگیرد و بپرسد که آیا می خواهی عمرت را با من سپری کنی؟

پس به تدریج، در یک فرایند تاریخی بسیار بسیار طولانی، حق انتخاب کردن و پا پیش گذاشتن از دخترها گرفته شد. دخترها در انتظار ماندند. خیلی از دختر ها به 40 سالگی و 50 سالگی و 60 سالگی و پیری رسیدند، و هرگز انتخاب نشدند. ر نتیجه حق هم آغوشی و تجربه ی یک رابطه ی نزدیک از آن ها گرفته شد. من به شخصه خیلی افسوس می خورم که بسیاری از دوستانم از پایه ای ترین سطح رابطه، مثل یک گپ دوستانه، رستوران رفتن، با هم خندیدن، مسخره بازی کردن و کنار هم راه رفتن محروم شدند، و هرگز شک ندارم که تک تک این دوستانم از نظر اخلاقی و رفتاری انسان هایی قابل تحسین هستند. با این حال آنها هرگز انتخاب نشدند. قضیه البته تنها این نیست که رابطه به دوستی و سکس منتهی شود، بلکه قضیه بر سر حذف شدن پایه ای  ترین سطوح رابطه ای دوستانه و صمیمانه با نصف جامعه، یعنی جمعیت مردان است. اینجاست که دخترانی که هرچند فرشته بودند، تنها به خاطر نوع فرهنگ جامعه، نتوانستند ساده ترین روابط را با پسرها تجربه کنند، حتی بدون اینکه هدف نهایی رابطه هم آغوشی باشد. دوستان من، دوستان مادرم، و خیلی از دخترانی که شما می شناسید، یا شاید هم خودتان یکی از آن ها باشید، با این حسرت، و شاید با این سرخوردگی به خاطر انتخاب نشدن، تمام عمر زندگی می کنند. حقی که جامعه و فرهنگ و مذهب از آن ها گرفته است.

S هم از اندونزی، یک کشور مسلمان، می آید. در 18 سالگی برای درس به آلمان مهاجرت می کند و همان زمان با پسری از مکزیک دوست می شود که دوستی شان 6 سال به طول می انجامد. البته دوستی به این طولانی مدتی متاسفانه اینبار به معنای موفقیت رابطه نیست. آن طور که خودش می گفت، با هم مشکلات و اختلافات زیادی داشتند، و صد البته در آن بخش از داستان که برای من نقل شد، پسر به وضوح مقصر بود. دعواها، دعواهایی اساسی بودند وصحبت از دلگیری های بچه گانه نبود. اما من فکر می کنم چرا S به این رابطه ادامه داد؟ من هرگز هدفم از نوشتن این رابطه نقد S یا محکوم کردن یا بالابردن یا پایین آوردنش نیست. تنها می خواهم فکر کنم چرا گاهی ماندن در یک رابطه ی سراسر مشکل دار را انتخاب می کنیم. این مساله پر رنگ تر می شود وقتی فکر کنیم دختر مهاجر است. غربت، با خود غریب بودن به همراه می آورد. غریب بودن، ترس از تنهایی می آورد. ترس از تنهایی، ترس از انتخاب نشدن می آورد. در نتیجه به اولین انتخاب تن داده می شود و تمام تلاش به کار گرفته می شود که رابطه به نقطه ی پایان نرسد. چرا؟ چون رسیدن به نقطه ی انتها یعنی شکست، آغاز تنهایی، و تشدید غربت. این تمام ترسی است که ما «قبل» از ختم رابطه داریم، وگرنه اگر قوی باشید و پر از توانایی های دیگری که بخواهید به آن ها تکیه کنید، می بینید که بعد از اتمام رابطه تمام تکیه گاهتان را از دست نداده اید، بلکه مصمم تر و به قوت بقیه ی توانایی هایتان به پیش می روید. اما آدم ها گاهی کورند. آدم ها گاهی سعی می کنند با تمام توان یک رابطه را نگه دارند، حتی اگر آن رابطه مثل سم، مضر و آسیب دهنده و آزار دهنده باشد. آدم ها نمی خواهند به نقطه ی بعد از «اتمام» فکر کنند، چون می ترسند این نقطه حتی تاریک تر از وضعیت فعلی باشد. ترس از شکست ما را در رابطه ای نگه می دارد که به هر دلیل، چه هر دو طرف مقصر باشند و چه یکی از آنها، به طرفین احساس خوشبختی و شادی نمی دهد.

S در چنین رابطه ای چندین سال ماند و متاسفانه رابطه به چنان ابتذالی رسید که وقتی دوست پسرش نقطه ی پایان را تعیین کرد، او را از خانه ی مشترکشان بیرون انداخت.  شاید اگر آن ها زودتر تمام کرده بودند، پایان این قصه این همه دردناک نبود.

رابطه ی S با دومین دوست پسرش کوتاه تر بود و به خاطر حافظه ی بدم به یاد نمی آورد قصه چه بود.

و در نهایت A سومین دوست پسر S بود. غریزه و آموخته های ما در طول زندگی به ما به سرعت یاد می دهد که آدم ها وقتی تنها و غریب هستند، و به طور خاص در رابطه های قبلی شان موفقیتی نداشته اند، راحت تر قابل استثمار هستند. در اینجا معامله ای صورت می گیرد. S «انتخاب» می شود. محبت می گیرد. به او گفته می شود تو زیبایی. نیازجنسی اش رفع می شود. از رابطه اش احساس لذت می کند و من حتی حدس می زنم سعی می کند چشمش را به آینده ببندد و فقط به لحظه فکر کند و از اینکه انتخاب شده و تنهایی اش ناپدید شده لذت ببرد. اما بعد موجودیت این رابطه بین سایر دوستان آشکار نمی شود. دوستی پنهان نگه داشته می شود و این فقط به خواسته ی A است. اینجاست که S باید تصمیم بگیرد می خواهد بماند یا می خواهد برود. اما همه ی اینها یک فرایند تدریجی است. همان طور که هیچ دوستی ای یک شبه اتفاق نمی افتد، کشف این که واقعا هدف و انگیزه ی افراد در رابطه  چیست هم یک شبه اتفاق نمی افتد. شاید اگر دومی یک شبه بود، ما همان شب تصمیمان را می گرفتیم که می خواهیم بمانیم یا برویم. اما ما تدریجا متوجه می شویم داخل رابطه ای شده ایم که لایق ما هست یا نیست. من باور دارم هرکس که به اندازه ی کافی در خودش دقیق شده باشد، می داند لیاقتش چیست، و درنتیجه متوجه می شود یک رابطه لایق توانایی ها، شخصیت، و باورهایش هست یا نه. آیا رابطه با «اخلاقیات» تعریف شده در درونش (که البته لیست نسبتا متفاوتی برای هر کس هم هست)، تطابق دارد یا نه.

اما وقتی به تدریج متوجه می شویم که کیفیت و ویژگی های رابطه خیلی کمتر از لیاقت ماست عکس العملمان چیست؟

قوی تر هایمان، آن هایی که به خودشان مطمئن هستند، باور هایشان را شناخته اند، و به درستی باورهایشان، مرزهایشان و «اخلاقیات» شان اطمینان دارند، سعی می کنند تمامش کنند. و تمامش می کنند. یک شبه تمامش می کنند و پشت سرشان را هم نگاه نمی کنند. این «پشت سرشان را هم نگاه نمی کنند» از قضا خیلی مهم تر از یک شبه تمام کردن است و نشان می دهد چقدر قوی شده اید. خیلی ها یک شبه تمام اش می کنند و چند روز بعد احساس تنهایی و دوست نداشته شدن به چنان فلاکتی می کشانندشان که دوباره به رابطه ای که به گند کشیده شده بر می گردند. این ها قوی نیستند. البته این قوی بودن هم به صورت تدریجی به دست می آید و همه ی ما یک عمر در تلاشیم که قوی تر و قوی تر شویم.

ضعیف ها اما می مانند. خیلی از ضعیف ها رابطه ی یکسانی را به طرز رقت آوری هزار بار تمام می کنند و دوباره شروع می کنند. این ضعیف ها ترحم بر انگیزند. این ها همان هایی هستند که به یک سیلی خیلی محکم احتیاج دارند تا بلکه دست از تخریب خودشان بردارند. تربیت در فضای مسموم جامعه ای ضد زن، صد البته به این ضعیف بودن دامن می زند. از طرفی هم پرسپکتیو زن نسبت به شانسش برای ایجاد یک رابطه ی جدید با فردی جدید هم بسیار موثر است. خیلی ها هرگز ترک نمی کنند، چون می ترسند ممکن است نتوانند تا آینده ای نزدیک فرد دیگری را بیابند، و یا به بیان دیگر دوباره انتخاب شوند.

S هم ماند.  S باهوش بود و می فهمید این لیاقش نیست. S کاملا متوجه بود چه اتفاقی دارد می افتد. مثلا اینکه که A گرچه با اوست، اما با پنهان کاری رابطه اش از دیگران، می خواهد شانس پیدا کردن دخترهای جید را از دست ندهد. از طرف دیگر علاقه ی قلبی اش به A باعث می شد چیزی در تضاد با معامله ی انجام شده بخواهد: اینکه با احترام جلوی همه ی ما به عنوان دوست دختر معرفی شود. من اینجا تاکید می کنم که صد البته که A هم او را دوست داشت، اما متاسفانه جاه طلب و زیاده خواه هم بود.

و به این ترتیب این معامله ادامه پیدا کرد. من هرگز شک ندارم که به خاطر علاقه ی دوطرفه، آن ها از لحظات هم بودنشان بسیار لذت برده اند. این دو واقعا با هم صمیمی بودند. و من از این قضیه قلبا خوشحالم. اما ته این قضیه چیزی است که مثل سوزنی به درون آدم فرو می رود. مثل آن بخش داستان که A از سینما رفتن و رستوران رفتن هایشان با دخترهای دیگر تعریف می کرده و S را آتش می زده!

من نمی دانم S بالاخره تصمیم اش را گرفت که قوی باشد یا نه. که اول خودش را به تمامی دوست داشته باشد و دوم دیگری را.

من دیگر نپرسیدم چون این در حدود نگرانی ها و وظایف من نیست که در رابطه ی  خصوصی دیگران دخالت کنم. هرکس زندگی شخصی خودش را دارد و هرکس مسئول انتخاب های خودش است. دوست واقعی، آنکه به معنای واقعی دل می سوزاند، وظیفه اش سیلی زدن است و نه بیشتر. آنکه تحقیر می کند و له می کند دوست نیست، که کسی است که انتقام نداشته های خودش را با سرکوب دیگران به خاطر شکستشان می گیرد.

آنکه سیلی می زند می خواهد چراغی بیفروزد، بلکه آنکه خفته است بیدار شود و ببیند.

و من تنها وظیفه ام همین بود و بس. من به شخصه رابطه ام را با A به طور کامل قطع کردم. نه فقط چون به من در مورد رابطه اش دروغ گفته بود، بلکه همچنین به خاطر دروغ هایی که در مورد من گفته بود و در پشت سر سعی در تخریب من داشت. همان طور که قبلا گفته ام، دلگیری من از او سر دراز دارد.

………………………………………………………………………………………………..

دخترانی که فرشته هستند

………………………

برای آن ها که به من سیلی زده اند تا بیدار شوم

………………………

سیلی یا نیشگون، مساله این است

Advertisements
این نوشته در از آنچه نمی دانیم ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

20 پاسخ برای از آنچه نمی دانیم: در ستایش قوی بودن

  1. گنجفه :گفت

    خوب تحلیل می کنی… اگر مشاوره لازم شدم مزاحمت میشم

  2. ژینا :گفت

    دوست داشتم متنت را و همونطور دخترانی که فرشته هستند، من یه مدت خیلی این برام دغدغه بود که چرا پسرا فقط باید بتونند انتخاب کنند ولی به مرور به این نتیجه رسیدم زیادم ربطی به فرهنگ نداره خیلیش هم ذات پسراست! در فرهنگ ما که این روزها همه چی خیلی قاطی شده پسرها جرئت انتخاب ندارند برعکس دخترهایی به قول تو تنها می مونند و یه سری دیگه از دخترها هم جای پسرهایی را گرفتند که جرئت انتخاب ندارند…پسرها حتی شاید فکر می کنند اگر به کسی تعهد داشته باشند در حقشون ظلم شده!

    • goldeneverstand :گفت

      پسرها انتخاب می کنند، اما نمی خواهند مسئولیت انتخابشان را به عهده بگیرند. نمی خواهند نسبت به انتخابشان احساس تعهد داشته باشند. یکی از دلایلش این است که این را هرگز از نظر فرهنگی یاد نگرفته اند و هرگز هم ندیده اند بقیه ی پارتنر ها نسبت به هم احساس مسئولیت داشته باشند. آن ها یاد گرفته اند به عنوان یک پسر باید دوست دختر داشته باشند و هرچه بیشتر، با کلاس تر! به همین دلیل روابط دوستی در ایران بسیار متزلزل است و در موارد نادر به دوطرف احساس خوشبختی و شادی واقعی می دهد.

  3. پیمان :گفت

    من فکر کنم مشکل از دخترها هم هست. والا! من ۴ یا ۵ ماه می‌رم توی این رستوران، اون کافه تا یه دختری بیاد جلو بگه: مایل هستید که ما با هم یک گپ خودمانی در مورد فلان بزنیم تا بلکم بعدش این گپه ادامه دار بشه.
    فکر کنم آرزو به دل بمونم.
    دوستی میگه: این دخترها دوست دارن مورد توجه قرار بگیرن، واسه همین تو باید بری جلو.

    ولی من اینبار دوست دارم یکی بیاد جلو. اصلن هم به … که نمی‌آن جلو، انقدر منتظر می‌مونم تا تو تنهایی بپوسم.

    • goldeneverstand :گفت

      من مطمئن نیستم این کامنت شوخی بود یا جدی! ولی اگه جدی بود، من تو ایران به دخترها حق می دم ریسک نکنند و جلو نرند! پس به نظرم باید خودت دست به کار بشی!

  4. عليرضا :گفت

    این که آدم در غربت به بعضی فضاحت ها و رسوایی ها میافته رو قبول دارم و خوب گفتی واسه همین این خانوم «اس» تن به یه رابطه باز جنسی داده به آقای آ و اسمش رو یه رابطه دوست دختر پسری نمیشه داد!
    این آقای آ چه شخصیت عوضی و خاله زنکی داره اگه اشتباه نکنم، آلمانیه جدی؟

    • goldeneverstand :گفت

      آره! خاله زنک فکر می کنم توصیف خوبی باشه. آقای آ یه روش خاص داره: اون بقیه رو تخریب می کنه تا مطمئن بشه خودش همیشه رو قله هست. به یاد ندارم کسی رو ملاقات کرده باشیم و آقای آ بعدا مسخره اش نکرده باشه. این طور او همیشه کسی بود که نه تنها عیب ها را کشف می کرد، بلکه عیب های جدید هم می ساخت! در نتیجه او کسی بود که همیشه بیشتر می دانست و از قضا نقص و عیبی هم نداشت. این طور بود که آقای آ بر ما حکومت می کرد. دوست دخترش هم یه دختر ابله و ترحم برانگیز بود. به شخصه هرگز دوست ندارم داخل رابطه ای این طور پر از تحقیر شوم. تنهایی را هرگز با تحقیر عوض نمی کنم!

  5. mErsAd :گفت

    چون نیک بنگری، همه تزویر میکنند.

  6. bienteha :گفت

    نظراتت رو قبول دارم؛ شاید یکی از دلایلش این باشه که بعضی از ما آنقدر کمبود محبت داریم که تا یکی بهمون بگه خوشگلی و یخورده ازمون تعریف کنه دست و پامون رو گم می کنیم و با تموم وجود عاشق اون آدم می شیم و بعد حاضریم تحت هر شرایطی این آدم رو کنار خودمون داشته باشیم… خیلی از این رفتارها تقصیر پدر و مادر ها و رفتارهایی که اونا از بچگی تا الان باهامون داشتنه. دین و مذهب و جامعه به نظر من در رتبه های بعدی قرار می گیرن.

  7. Fokomul :گفت

    تحلیلِ خیلی‌ خوب و منطقی‌ و عقلانی‌ای کردی، فقط اینجا یه نکته‌ی ظریف باقی‌ میمونه برای من: این که تکلیفِ عشق و دوست داشتن چی‌ می‌شه این وسط؟ اون مرزِ باریکِ بینِ موندن توی یک رابطه از سرِ ترس از تنهایی‌، عدمِ خودباوری، کمبودِ محبت، یا امثالِ اون با موندن به خاطرِ دوست داشتنِ صادقانه کجاست؟ آیا نمی‌شه که حتا روابطی که دوطرفه بودن و با عشق و محبت، حتا کاملا سالم و دور از بی‌ احترامی، یه جایی‌ تموم بشن؟ نمی‌شه که آدما به هر دلیلی‌ این وسط عوض بشن؟ آیا اینکه از یه جایی‌، نظرِ یکی‌ عوض بشه، کلِ اون رابطه از ابتدا رو زیرِ سوال میبره؟ حالا هرقدر هم که پذیرفتنش برای طرفِ دیگه سخت باشه.. آیا می‌شه گفت که موندن در «هر» رابطه‌ای (وقتی‌ مثلا به فرض بدونی که طرفِ مقابلت برای این رابطه انتها میبینه، یا مثلا به اندازه‌ی قبل عاشق نیست و مدارا می‌کنه، و البته بدونِ ذره‌ای بی‌ احترامی و کم توجهی‌)، حماقت به حساب میاد؟ نمی‌شه از سرِ دوست داشتن باشه آیا؟

    البته مشخصا اشاره‌ی من به آدم‌های این داستان نیست، ولی‌ به نظرم به این سادگی‌‌ها هم نمی‌شه مرزِ روابطِ انسانی‌ رو تفکیک کرد و براشون حکمِ کلی‌ داد. من خودم با هزار تا از این سوال‌ها سر و کله می‌‌زنم و هنوز به جایی‌ نرسیدم..

    • goldeneverstand :گفت

      من همون موقع که کامنتت رو خوندم جواب ندادم. چون سخت بود جواب دادن به سوال هات. آدم ها عوض می شن. شک نکن. اگه نظر یکی عوض شه به خاطر اینه که اون آدم عوض شده و این رابطه رو از اول زیر سوال نمی بره. اگر بدونی طرفت نمی خواد تو رابطه بمونه به نظر من باید کنار کشید. من نمی تونم حکم کلی بدم. آدم باید تو شرایط باشه. ولی حس می کنم اگه باکسی باشم که بدونم اون من رو نمی خواد و فقط این منم که این رابطه رو می خوام خیلی ترحم برانگیزه. شاید خودم هم یک روز چنین حماقتی کنم. بعد اون موقع آدم می تونه درک کنه چرا بقیه تو چنین شرایطی خودشون رو گیر می ندازن. و درک متقابل خیلی مهمه. یعنی توانایی این که خودت رو جای یکی دیگه بذاری و بتونی فک کنی تو اون شرایط او آدم چه حسی داشته که یه تصمیم خاصی رو گرفته.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s