این رنج بی انتها

من باور دارم بشر در رنج بی نهایت آفریده شده است. فیلم Schindler’s List را می بینم. چون سال گذشته به Krakaw مسافرت کرده بودم بسیاری از صحنه ها و خیابان ها برایم آشناست. سفر، تاریخ را در جلوی چشمان زنده می کند. می توان کتاب خواند، می توان فیلم دید. اما سفر… بر روی خاکی قدم می گذاری که انسان های بی شماری در آن در خون خود غلتیده اند. بر خاکی قدم می گذاری که آدم ها برای نجات جان خود یا فرزندانشان فریاد ها کشیده اند، رنج ها برده اند.

ما از کنار دیوار های Ghetto ها رد شدیم. Ghetto منطقه ای محصور با دیوار های بلند است که تا مدت ها یهودی ها در آن جا نگه داری می شدند. ما داروخانه ای را دیدیم که پزشک مسئول آن به مردم کمک های بسیار کرده بود. ما کارخانه ی Schindler را دیدیم. جایی که Schindler تحت تاثیر مشاهده ی ظلمی که بر یهودی ها می رفته، بسیاری از آن ها را به کارخانه ی خود می برد تا برای او کار کنند، و با این کار جان تمام آن ها را نجات می دهد. جان هایی که بی هیچ جرمی به Konzentration Lager ها فرستاده می شدند و در آن جا ابتدا در اتاق گاز می مردند و بعد در کوره ها سوزانده می شدند.

ما به Konzentration Lager به نام Auschwitzکه در نزدیکی Krakaw (شهری در لهستان) بود رفتیم. روحمان درد گرفت. قلبمان درد گرفت. ما چمدان ها را دیدیم، که رویشان اسم آدم ها بود، آدرس شان بود. نمی دانستند که هرگز چمدان هایشان را نخواهند دید، چرا که وقتی از قطار پیاده می شدند و قدم به Konzentration Lager می گذاشتند به اتاق های گاز فرستاده می شدند. ما عینک ها را دیدیم. ما موی آن ها را دیدیم. ما شانه ها و کفش ها را دیدیم. ما حتی عکس های آن ها را هم دیدیم. ما اتاق های شکنجه را دیدیم. اتاقی که زندانی در آن روز ها نگهداری می شد تا زمانی که دیگر اکسیژنی نبود و او می مرد.

داروخانه در Krakaw

داروخانه در Krakaw

تصویر برخی از کشته شدگان در کمپ Auschwitz

تصویر برخی از کشته شدگان در کمپ Auschwitz

چمدان قریانیانی که به کمپ Auschwitz فرستاده می شدند.

چمدان قریانیانی که به کمپ Auschwitz فرستاده می شدند.

این ها خیلی درد دارد. ما همه دردمان گرفت. اریک گفت این heart breaking است. گفت دیگر نمی خواهد پایش را اینجا بگذارد. من فردایش که موهایم را شانه می کردم یاد آن موها افتادم.

من باور دارم این عدالت نیست. که انسان به دنیا بیاید، بی آنکه خودش خواسته باشد، و این قدر رنج بکشد. من به مادر ها فکر می کنم. من به مادرهایی فکر می کنم که بچه هایشان از آن ها گرفته شده است. من به مادر هایی فکر می کنم که شب، در تاریکی، خواب به چشمشان نمی آید. به سقف خیره می شوند. پر پر می شوند. زاری می کنند. فریاد می کشند. و می خواهند بچه هایشان را پس بگیرند. می خواهند صدای فریادشان جایی برسد که بچه شان را زنده کند.

مادر هایی که امیدشان به دنیایی دیگر است، بلکه آن که دلشان را به آتش کشیده سرتاپا به آتش کشیده شود.

Advertisements
این نوشته در از آنچه نمی دانیم, سفرنامه ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

9 پاسخ برای این رنج بی انتها

  1. pdelfan :گفت

    یه مدتی خیلی به این مسئله ی به دنیا اومدن درگیر بودم. بعضی ها می گفتن ما خودمون انتخاب می کنیم به این دنیا میایم تا امتحان پس بدیم و ماها در حقیقت شجاع ترین روح ها هستیم که برای پس شدن تو امتحان به این دنیا میایم. خیلی ها هم می گفتن که نه، زندگی بی عدالت ـه ُ اصلاّ قبول نیست. هر کی یه چیزی می گه کلاّ… .

    به یاد اون روزی فکر می کنم که درست قبل از شروع جنگ، تمام مردم اسلحه هاشون رو روی زمین بذارن و با هم متحد بشن تا یه عده ای که به خاطر سیاست همدیگر رو می کشن یه ذره هم که شده خجالت بکشن. حداقل فوتبال بازی کردن سربازای آمریکایی با آلمانی ها رو تو اوایل جتگ جهانی اول یادم نمی رفته… .

  2. من كه امشب تو حال شيون و زارى بودم ابن نوشته ى زيباى تو هم تكميلش كرد

  3. جوجه تیغی :گفت

    مرسی از این مطلبت:*
    درد داشت

  4. جـانـان :گفت

    Gutenabend
    کاملن موافقم، بسیار سفر باید*** تا پخته شود خامی 😉
    تابستان نود رفتم 😦 ی روز گرم تابستونی ـ حس میکردم نمیتونم درست نفس بکشم
    نقاشی ها کار خودته ؟
    شب خوش

  5. drprincess :گفت

    وای گلدن جان عجب نوشته ای. دیوانه کننده بود. اون چمدونها. قلبمو به درد آوردن. واقعاً که اون مادرها چی کشیدن. هرچه قدر هم که یادآوری اتفاقاتی که افتاده دردآور باشه بازهم یک هزارم دردی که اون آدمها کشیدن قابل درک نیست. کلی گریه کردم با این نوشته ات چقدر خوب نوشتی از مادرهایی که به سقف خیره میشن.
    بعد این اسکل میپره وسط و میگه این جنایات هیچوقت اتفاق نیفتاده با اون لبخند احمقانه ش.

  6. سورمه :گفت

    مرسی بابت لینکها
    مطالب خیلی خوبی بود
    سه تاشو تو مطلبم شیر کردم
    من هر وقت درباره ی آشویتس و نازی ها می خونم یا وقتی فیلمی مثل لیست شیندلر رو می بینم از آدم ها وحشت می کنم. یه جوریی به این نتیجه رسیدم که هر آدمی قابلیت نازی بودن و این همه توحش رو یه جایی در درون خودش داره و باید مواظب باشه که این وحشی درونش رو تغذیه نکنه. من وقتی دور و بریام حرف های قومیتی می زنن، جک ها قومیتی تعریف می کنن، رگ ملی گراییشون جوری می زنه بیرون که ملیت های دیگه بدو بیراه می گن ، می ترسم. به نظرم همه چیز از همین جاها شروع می شه وگرنه هیشکی یه شبه جنایتکار نمی شه اون هم با این گستردگی. اون کسایی که راحت آدما رو جمع می بندن، از عباراتی مثل «همه ی زن ها» «همه ی عربا» «همه ی مردها» همه ی مذهبیا» و… استفاده می کنن اینا من رو می ترسونن…

  7. شاه بلوط :گفت

    من این فیلمو دیدم
    اون قسمتی که گفت اینا خاکستر آدمهاست نه برف شوکه شده بودم

  8. بازتاب: وقتی واقعیت را پذیرفتم | Goldene Verstand

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s