چگونه تصادف کردم… این داستان: تا سه نشه بازی نشه…

تا به حال دو بار از داستان های تصادفم برایتان گفته ام…

اولین تصادف

دومین تصادف

این بار قضیه خیلی جدی و ماجراجویانه تر و دردناک تر بود!

جایتان خالی… قرار بود با رافائل و روون و کلی دوستان دیگر در یک تور دوچرخه سواری مفرح، به یک دریاچه برویم برای آب بازی. امروز روز تعطیل بود به مناسبت پرواز مریم مقدس به آسمان. دیشب فکر کردم که اصلا نروم و به جای تفریح بروم دانشگاه و مقاله ام را تمام کنم. حتی به رافائل هم مسیج دادم که اگر من فردا صبح سر قرار نبودم معنی اش این است که نمی آیم.

اما صبح وسوسه شدم و به خودم گفتم می روم و زود تر برمی گردم!

قرارمان ساعت 9 بود و کمی صحبت کردیم که به دریاچه ای که در شرق مونیخ است برویم یا به دریاچه ای که در شمال است! مسیری که به دریاچه ی شمال مونیخ منتهی می شد، از داخل پارک بسیار بزرگی به نام Englischer Garten می گذشت و مسیر بسیار زیبایی بود. اما مشکل این بود که دوستان اطلاع داده بودند که در آن دریاچه لارو هست و بهتر است آنچه شنا نکنیم!

پس تصمیم گرفتیم به دریاچه ای که در سمت شرق بود و حدود 14 کیلومتر تا مرکز مونیخ فاصله داشت برویم.

بیشتر از 20 دقیقه نبود که دوچرخه سواری می کردیم که من دیدم یک ماشین سفید از پشت سر می آید. خیابان یک لاینه بود و ماشین که البته هنوز خیلی با ما فاصله داشت، به خاطر ما با سرعت بسیار کمی عبور می آمد. من وسواس خیلی زیادی دارم که دقت کنم ماشین از پشت سر می آید یا نه. از آنجایی که از همه جلوتر بودم، سعی کردم به سمت گوشه ی خیابان برانم و رافائل که من به نزدیک شد به او گفتم یک ماشین از پشت می آید بهتر است کنار تر برانیم که راه را برایش باز کنیم. رافائل خواست از سمت چپ من سبقت بگیرد و به جلو برود که چرخ پشتی اش به چرخ جلوی من گیر کرد. با چشم خودم دیدم که یکی از شب نماهایی که به چرخ جلو متصل بود توی هوا پرید و می دانستم که در چند لحظه آینده چپه می شوم. این گیر کردن چرخ یکی از گه ترین اتفاقاتی است که ممکن است موقع دوچرخه سواری بیفتد که افتاد و خدارو شکر رافائل نیفتاد اما من افتادم. چشمهایم را که باز کردم صدای بقیه را می شنیدم که به هم می گفتند چی شد و چه اتفاقی افتاد و من از شدت دردی که توی سرم بود حتی توان حرف زدن و توضیح دادن نداشتم. همان طور دراز به دراز افتاده بودم و متوجه شدم بچه ها دوچرخه را از زیر پاهایم بیرون کشیدند و یکی گفت خونریزی داری و من کف دستم که تا آن لحظه زیر سرم بود را نگاه کردم و دیدم پر خون است!

البته باز هم از شدت درد توی سرم نه توان حرف زدن داشتم و نه توان تکان خوردن. در همین لحظات انگار شوک تصادف به من وارد شد و پاهایم شروع به لرزیدن کردند. بچه ها آرام بلندم کردند که به ماشین هایی که می آمدند نخوریم و کنار پیاده رو نشستیم. خیلی متوجه نبودم چه اتفاقی دارد می افتد. در لحظاتی درد و ناتوانی ام به حدی شدید شد که می خواستم گریه کنم اما مقاومت شدیدی کردم که گریه نکنم. نه اینکه از گریه بدم بیاید یا فکر کنم کار دختر هاست. بلکه نمی خواستم به بقیه استرس و وحشت وارد کنم که اتفاق وحشتناکی افتاده است. نه از درد گفتم و نه از گیجی سرم. حتی نگفتم توان تکان خوردن ندارم. می خواستم همه چیز عادی باشد و من قوی باشم و بقیه آرام و شاد باشند نه اینکه به خاطر درد من ناراحت شوند.

بعد متوجه شدم روون دارد دستاهم را می شوید و یکی از دختر ها گفت تمام پشت و جلوی سینه ام خونی است و شروع کرد به آب ریختن و شستن خون. کمی که گذشت درد آرامتر شد و آن ها از من اسمم را پرسیدند و پرسیدند که آیا من می دانم اسم آن ها چیست و من با آن ها وسط خیابان چه می کنم! خب این خیلی بامزه بود ولی آن ها  جدی بودند و من کلی خندیدم و آن ها خندیدند و هی می پرسیدند تو حالت خوب است؟ و من می گفتم بله! البته هنوز احساس منگی و درد داشتم. یکی از بچه ها زنگ زد به اورژانس و گفتند اورژانس گفته باید به سر خیابان برویم. برایم سخت بود که راه بروم ولی فکر کردم اورژانس که بیاید ضد عفونی می کند و باز همگی به راه می افتیم. اما همین طور که به سر خیابان می رفتیم متوجه شدم که چرخ جلو تاب خورده و دیگر نمی توان آن را راند. همزمان به رسیدن ما به سر خیابان اورژانس هم رسید و پرسید چه اتفاقی افتاده و آیا ما در هالیدی هستیم! و ما در هالیدی نبودیم و من کلا خوشم می آید که بگویم «من ساکن اینجا هستم» یک جورهایی برایم این بار معنایی را دارد که اینجا (مونیخ) مال من است و من مال اینجا هستم و این حس خوبی دارد.

بعد اورژانس عزیز فرمودند که می توانند من را به فلان یا فلان بیمارستان ببرند. اما این خرج دارد و بعد رقمی به بزرگی 400 یورو مطرح شد و من داد زدم چی؟ 400 یورو پول این می شه که من رو ببرید به یه بیمارستان؟ و آن ها گفتند بله ما صورتحساب را می فرستیم دم خانه البته اصل پولش را بیمه می دهد و سهم تو احتمالا چیزی بین 20 تا 25 یورو می شود. البته آنها می خواستند من را به یک بیمارستانی آن سر شهر (نسبت به خانه ی من) ببرند و از آنجایی که اگر با آنها می رفتم باید دوچرخه ام را هم وسط این ناکجاآباد به امان خدا رها می کردم گفتم نه! البته من فکر می کنم آن ها اساسا نمی خواستند من را ببرند. چون دفعه ی قبل که مامانم اینجا بود و حالش بد شد و آمبولانس آمد بعد که صورت حساب فرستادند شده بود 40 یورو نه 400 یورو (اینجا کل صورت حساب را می فرستند در خانه و می توان صورت حساب را به بیمه فرستاد و بیمه براساس قرداد کل پول یا بخشی از آن را به حساب بیمار (اگر بیمار زودتر خودش پول را واریز کرده باشد) یا دکتر واریز می کند)

خلاصه… تصمیم بر این شد که من خودم با قطار به یک بیمارستان بروم و آنجا سرم را بخیه بزنند. توی راه یاد روزی افتادم که دستم سوخت. بچه بودم شاید 10 ساله و چون مامانم کارمند بود ظهر ها که از من مدرسه می آمدم خودم غذا را گرم می کردم. یک بار پارچه ای که با آن قابلمه ی داغ را از روی گاز برمی داشتیم کنار گاز بود و گاز که روشن شد پارچه هم آتش گرفت. من آنقدر ترسیده بود که به عقلم نرسید پارچه را بیندازم توی سینک و آب رویش بریزم. بلکه پارچه را دستم گرفته بودم و دورخانه می چرخاندم و آخر انداختم گوشه ی فرش و احتمالا یک جوری خاموشش کردم. سر همین «عقلم نرسیدن» هم فرش گوشه اش سوخت و هم انگشت های دستم! بعد زنگ زدم همسایه مان که به دادم برسد و آن ها برایم نوشیدنی و اینها درست کردند و وقتی مامانم به خانه رسید به جای اینکه من را در حال گریه و این ها ببیند دید آهنگ گذاشته ایم من وسط اتاق دارم می رقصم! یعنی همچین روحیه ای من دارم! بعد مامانم سالها سعی کرد به من آموزش بدهد وقتی حالم بد است باید بگویم حالم بد است و باید به بقیه بفهمانم که درد دارم اما من این یک درس را مثل چندین درس دیگر هرگز نیاموختم! چون دوست ندارم روحیه ام را از دست بدهم و دوست ندارم بقیه را نگران خودم بکنم.

برگردیم به داستان امروز که حدود 10 دقیقه پیاده رفتیم و بالاخره به ایستگاه قطار قرار رسیدیم. بچه ها مدام می پرسیدند چیزی در خانه برای خودن دارم یا نه و آیا کسی را دارم که به او تلفن کنم و او از من مراقبت کند و مدام اصرار می کردند به دوستی زنگ بزنم تا بیاید و در بیمارستان مراقب من باشد. من بیشتر نگران بودم که آن ها نگران باشند و روزشان خراب شود و استرس شوند.

با روون و رافائل و  کارمل به داخل ایستگاه رفتیم و بلیط قطار خریدیم و من و دوچرخه ام راهی بیمارستانی که نزدیک خانه ام بود شدم. در این میان سه بار باید قطار عوض می کردم و بارها و بارها باید دوچرخه را از پله های برقی مترو بالا و پایین می بردم. به هر حال از پس همه چیز به تنهایی برآمدم و به بیمارستان رفتم. در بیمارستان از مسئول پذیرش پرسیدم به کجا باید بروم و او به خط قرمز که روی زمین کشیده شده بود هی نگاه می کرد و می گفت آن را باید دنبال کنم. اما چون به آن خط و نه به من نگاه می کرد من نمی فهمیدم چه می گوید و فکر کردم یا چشمش چپ است یا با کس دیگری دارد صحبت می کند! بعد هی گفتم با من صحبت می کنید؟ اون هی می گفت آره و من فکر می کردم شاید من یه مشکلی دارم و این می گه تو نمی تونی بری تو بیمارستان! بعد به من گفت بچرخم! برای اینکه می خواست من خط قرمز را ببینم و منظورش را بفهمم (خط قرمز پشت سر من بود!). من فکر کردم می گوید بچرخ که کوله پشتی من را ببیند و احتمالا بگوید با کوله نمی توانی بروی داخل! یعنی چیزی به این مسخرگی به فکر من رسید! البته من آنقدر ها هم ضربه به سرم شدید نبود و بالاخره فهمیدم می گوید خط قرمز را دنبال کن!

ما این خط قرمز را هی دنبال کردیم هی دنبال کردیم 5 دقیقه جای شما خالی دنبال کردیم بس که این بیمارستان بزرگ بود و خط قرمز طولانی بود.

خط قرمز که داشت تمام می شد از جلوی اتاق انتظار گذشتم و به من گفتند باید وقت بگیرم. برای وقت گرفتن از من کارت شناسایی خواستند. من کارت دانشجویی و کارت متروام را نشان دادم ولی آن ها چیز دیگری می خواستند! خب مهم نبود چون این تنها چیزی است که من با خودم در شهر حمل می کنم! و بعد گفتند کارت بیمه ات را بده! خب من بیمه ام خصوصی است و کارت بیمه ندارم و هر ماه یک نامه از بیمه می گیرم که نشان می دهد من بیمه هستم و مسلما این نامه را هم توی شهر با خودم حمل نمی کنم! در نتیجه من به آن ها گفتم مشکلی ندارد شما صورتحساب را بفرستید در خانه، من خودم صورتحساب را برای بیمه می فرستم.

بعد از شدت درد و ضعف حس گریه به من دست داد و احساس کردم هر لحظه منفجر می شوم اما باز هم مقاومت کردم!

بعد گفتم من حالم خوب نیست این جا تخت دارید من رویش دراز بکشم تا نوبتم می شود؟ و گفتند باید صبر کنم تا پرستار بیاید!

من هم دیدم کلا کسی اهمیت نمی دهد روی صندلی های اتاق انتظار دراز کشیدم و دختر و پسری که نزدیکم بودند کیفم را گذاشتند زیر سرم و برایم آب آوردند که خیلی لطف داشتند نسبت به من.

بعد من همین طور که داغ داغ شده بودم و دراز کشیده بودم یادم افتاد که بهترین دوستم از انگلیس برای دکترایش پذیرش گرفته و اکتبر مونیخ را ترک خواهد کرد و من کلی دلتنگش خواهم شد و همین طور اشک هایم روان شد! دوستم دیروز این خبر را به من داد و وقتی سر ناهار دوباره جمله ی «من اکتبر از اینجا می رم» را به زبان آورد من اشک هایم همین طور راه افتاد و هرچی زور می زدم  اشک هایم قطع نمی شد!

حالا توی این همه درد یاد رفتن او و اینکه دیگر نمی بینمش افتاده بودم و این خیلی درد داشت!

جای شما خالی.. 2 ساعت و 15 دقیقه منتظر بودم! و دیگر نیم ساعت آخر حالت جنون به من دست داده بود و دلم می خواست همه را بزنم و همه را بکشم از بس که خسته بودم و ناتوان.

ساعت 1:15 بالاخره من را صدا کردند و دکتر پرسید آیا بیهوش شدم موقع تصادف؟ گفتم نه! گفت آیا همه چیز را به یاد می آورم! گفتم بله! و گفتم می شه بخیه نزنید چون من نمی خوام جاش بمونه. و گفت باید بخیه بزنم چون نمی خوایم جای زخم بمونه!

بعد خواست چسب زخمی که اورژانس زده بود را از سرم بکند ولی چون چسب زخم به سرم چسبیده بود گفت خودت بکن! من می ترسم دردت بیاید اگر من چسب را بکنم!

خلاصه کلی خندیدیم و من روی تخت خوابیدم و در این جا شروع کردم به فکر کردن که آیا بخیه زدن به سرم درد خواهد داشت و شروع کردم به آرزو کردن که کاش به Arvid زنگ زده بودم که می آمد اینجا پیشم بود و من کمتر می ترسیدم و همین طور که روی تخت دراز بودیم و پرستار ها داشتند وسایل را می آوردند اشک هایم از شدت ترس و ناتوانی و خستگی به راه افتاد. پرستارها خدا رو شکر روی اعصابم نرفتند که چرا گریه می کنم. بی صدا اشک هایم می آمد و آرزو می کردم کاش یک آشنا کنارم بود.

دکتر یک پارچه روی سرم انداخت درست مثل توی فیلم ها! که یک سوراخ داشت که از آن سوراخ، زخم روی سرم را می دید! من هم زیر همان پارچه اشکهایم می آمد و متوجه شدم دکتر می گوید الان آمپول می زنم و به سرم آمپول بی حسی زد و بعد متوجه شدم دارد بخیه می زند که البته یک بخیه بیشتر نزد و کل قضیه شاید 1 دقیقه طول کشید.

بعد هم دکتر گفت هفته ی آینده یک دکتر می تواند بخیه را بکشد و من راه افتادم آمدم خانه و زنگ زدم به مامانم نیم ساعت تعریف کردم چی شده و خوابیدم و رافائل و روون و کارمل زنگ زدند حالم را پرسیدند و من الان خوبم به امید این که سومین تصادفم آخرین تصادفم باشد!

Advertisements
این نوشته در آلمان, بیمارستان, تصادف ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

16 پاسخ برای چگونه تصادف کردم… این داستان: تا سه نشه بازی نشه…

  1. جوجه تیغی :گفت

    خدا رو شکر باز جدی نبود. ولی راست می گی . آدم این جور مواقع الکی هم شده دلش می خواد یه آشنا کنارش باشه. بعدش اونجا هم این طوری رسیدگی می کنن مگه؟! فکر کردم اورژانس های اینجا مشکل دارن فقط. منم امیدوارم آخرین تصادفت باشه

  2. عليرضا :گفت

    چقدر غم انگيز ! خيلی غم انگيز ، کاملاً درکت می کنم ! آدم تو غربت مريض ميشه انگاری دنيا به آخر می رسه !
    اين بايرنی ها خيلی دماغ سر بالا هستند و مشکل درست کن اصن خوشم نمياد ازشون ! اين بيمه های دانشجويی هم که مفت نمی ارزه !
    به هر روی فکر کنم از استرس زيادی و ضربه شديد گيج شده بودی يه کم ! خدا رو شکر که سالم رسيدی

    • goldeneverstand :گفت

      دماغ بالا تائید می شه.
      ولی بیمه رو.. بیمه ی من تا حالا پول همه چی رو داده خدا رو شکر…

    • goldeneverstand :گفت

      گیجی هم حق با شماست :))))

      • عليرضا :گفت

        منظور از اين گيج ، مات و مبهوط هستشا ! چيز ديگه برداشت نکنی ! :)) ولی اينجا 20 ، 25 يورو نمی ديم ، ديگه آخرش 10 يورو اين طورا ميديم ! اونجا مونيخه ديگه

      • goldeneverstand :گفت

        من فکر می کنم 25 یورو رو دروغ گفت که من رو منصرف کنه از سوار شدن! چون دقعه ی پیش که مامانم اینجا بود و حالش بد شد صورتحساب اورژانس شد کلا 40 یورو که حالا بسته به این بود که بیمه چقدرش رو بده (چون مامانم از ایران بیمه بود نمیشه نمی دونم بیمه ی اینجا چقدرش رو می ده)
        به هر حال من باور دارم دروغ گفت. به خصوص که رقم 400 یورو رو مطرح کرد.

  3. عليرضا :گفت

    نه 400 يورو رو راست می گن 🙂 واسه همين کافيه يکی بی خودی زنگ بزنه ! انقدر غر می زنند که طرف اگه حالش خوب بوده رو به وخامت بره که يه وقت 1 سنت ضرر نکنن بر دارن طرف رو ببرن، ولی من تا حالا خدا رو شکر اورژانس صدا نکردم ببينم چجوريه !
    ولی برام عجيبه تو آلمان يکی ضربه به سرش بخوره بعد بهش بگن خوب ميشه خودت برو چووس! اگه خونريزی داخلی داشتی چی می شد! خيلی طرف عوضی بوده معذرت می خواما
    ولی هزينه 40 يورو مامانت رو بايد زنگ می زدی از شرکت بيمه درخواست می کردی ، فکر کنم دفترش تو اسپانياست ، بعد 10 ماه شايد بدند

    • عليرضا :گفت

      يعنی الآن درخواست کنی 10 ماه بعد پول می دند :))

    • goldeneverstand :گفت

      آره اونو یه مقدارش رو داد بیمه
      نمی دونم کامل دادن یا نه ولی می دونم مامانم گرفت پولشو.
      آره خونریزی رو راست می گی. جالب اینه که تو خود بیمارستان هم که رفتم می گم ضربه خورده به سرم هیچ کس اهمیت نداد. یعنی یه دکتر هم نیومد نگاه بندازه بهم. گفتن صبر کن تا نوبتت بشه.
      اینه که آتیشم می زنه.

      • عليرضا :گفت

        ديگه خودت می دونی مثه هواشون آدماشون هم دم دم مزاجی هسن ! يه موقعی انقدر به آدم توجه می کنند که آدم انگشت به دهن ميمونه يه موقعی هم مثل جريان تو آدم يه جور ديگه انگشت به دهن ميمونه ! ولی من مونيخ نبودم ولی آدماش خيلی به دلم نمی چسبند که اينجا ديدم ، اين داستان تو رو که شنيدم شکم نسبت به آدمهاش داره يقين ميشه !
        بيمارستان های اينجا دور از جونت فقط در حال فوت باشه آدم بهت توجه می کنند !
        چه حالی ميده کله شبی پشت سرشون داريم غيبت می کنيم ! من نسل جوونشون رو جداً خيلی دوس دارم ولی ميان سال به بالاشون يه کم عجيب غريب می بينم
        حواسم پرت شد به نوشتت اصن ساعت رو نديدم که فردا بايد برم کلاس ، شب به خير

  4. بلا به دور 😉
    (تصادف خر است)

  5. سمن :گفت

    معمولن در این مواقع من به خودم قول می دم اگه یک بار دیگه همچین اتفاقی افتاد بلیت بگیرم یک راست برم ایران ولی باز می مونم ….

  6. mErsAd :گفت

    وای از تنهایی

  7. بازتاب: از آنچه نمی دانیم: در ستایش خنده | Goldene Verstand

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s