قفسی خواهم ساخت

ای عزیزترینم

ای عزیزتر از جانم

برایت یک قفس می سازم

نه اینکه بخواهم تو را به زندان بیفکنم

که ترس من از شب است

شب، که کمر بسته تا تو را به زانو در آورد

که هر بار حیله ای نو می کند

که هر بار با رقصی نو بر تو فرود می آید

که هر بار تو باور نمی کنی:

«این تاریکی است که با تو به رقص در آمده است

نه نور است نه شادی است نه آزادی»

ای عزیزترینم

ای عزیزتر از جانم

می خواهم قفسی بسازم

برای تو

به دورش پرده ای کشم

و آن را در دور ترین نقطه ی دنیا

جایی که هیچ کس از آن خبر ندارد بگذارم

و تو را در آن محبوس کنم

من می ترسم

باز هم بر بدن نحیفت ضربه ای از شب رسد

من می ترسم

چشمت باز گریان شود

من می ترسم

قلبت شکسته شود

من می ترسم

پایت لرزان شود

..

ای عزیزتر از جانم

روح من جسم من

ترس از شب ترسی به دلم انداخته است

که تنها چاره اش را حبس خویشتن میابم

چون دیگر نمی خواهم بشکنم…

…..

پگاه

Advertisements
این نوشته در اشعار من ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

3 پاسخ برای قفسی خواهم ساخت

  1. جوجه تیغی :گفت

    مرسی از نوشته ات:*

  2. بازتاب: از آنچه نمی دانیم: در ستایش مرد درون | Goldene Verstand

  3. بازتاب: از آنچه نمی دانیم: در ستایش مرد درون | Goldene Verstand

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s