پدر من را بگیر. پدر او را پس بده.

از چند هفته پیش قرار بوده من و رابرت امروز ارائه دهیم. کنستانته و بقیه هم آمده اند دانشگاه ما. البته در رو در بایستیِ استاد‌ها است که می‌‌آیند. و گرنه هیچ کس برایش مهم نیست که بداند ما چه می‌کنیم. من هم البته برایم مهم نیست که بقیه چطور دارند با تحقیقتشان دنیا را نجات میدهند.

رابرت اول ارائه میدهد. من هیچ ایده یی ندارم که چه میگوید. خسته هستم. تمامِ هفتهِ گذشته صبح ۱۱ آمدم و تا ۱۲ یا ۱ شب دانشگاه کار کردم. بعد نگاه می‌کنم میبینم هیچ کار خفنی هم انجام نداده ام. اعصابم به هم میریزد.

موقع ارائه یک جدول نشان میدهم از تعدادِ ژن های مهم در ارگانیسم‌های مختلف. ژن مهم ژنی است که اگر حذف شود ارگانیسم کامل میمیرد. E.coli را نوشته‌ام ۴۴۰۰ تا. بعد یکی‌ از استاد‌ها صدایش در می‌‌آید که E.coli حدود 4200 تا ژن بیشتر  ندارد!

جلسه که تمام میشود نفس راحتی‌ می‌کشم. این جلساتِ داخلی‌ استرس‌اش هزار بار بیشتر از کنفرانس است. چون کلا بحث میشود وسط ارائه و باید جواب گو باشی‌.

بعد از ارائه میروم به آشپزخانه که شیر بخورم. یاد How I met your mother میفتم که به جای الکل شیر میخوردند و میخندم. توبیاس هم توی آشپزخانه است. میگویم این هفته یک روز دعوتم کن خانه ات که خودت و پسرت و همسرت را ببینم. پسرش اکتبر، یک ساله میشود. درست از زمانی‌ که به دنیا آمده توبیاس گفته یک شب باید پیششان بروم، ولی‌ هنوز وقت نشده! میگوید این هفته نمی‌شود. پدرم در بیمارستان است. میگوید پدرش سرطان دارد. اشک توی چشم‌هایم جمع میشود. میگوید پدرش دیگر نمی‌تواند راه برود. زور میزنم جلوی اشکم را بگیرم. بعد اشک‌ها راه می‌افتند. اتاق کمی‌ تاریک است. دعا می‌کنم نبیند و با انگشتانم زیر چشمم را پاک می‌کنم. به اتاقم که بر می‌گردم می‌نشینم یک دل سیر گریه می‌کنم.

Advertisements
این نوشته در پدر من را بگیر پدر او را پس بده ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

10 پاسخ برای پدر من را بگیر. پدر او را پس بده.

  1. خراباتی :گفت

    عزیزم ,
    گریه نکن … !
    یه دونه گلدن عاشق که از عاشقونه هاش اینجا مینویسه بیشتر نداریم
    مواظب خودت باش

    خراباتی

  2. امیر :گفت

    اگر قدرت شفا دهنده ای هست چرا با معامله شفا بدهد.اورا پس بدهد و پدر ترا هم حفظ کند

  3. امان و فغان از این Group meeting ها

  4. من بارا :گفت

    این رو بهش می گن حال خوب!حال خوبت را خریداریم : )

  5. آخی….نازی بانو طلایی
    .به دعا عقیده ندارم ….متاسفم برای دوستت توبیاس..

  6. بازتاب: یادت باشد… نه پدر من را گرفتی‌! نه پدر او را پس دادی.. | Goldene Verstand

  7. چقدر دلگیره اینجور اتفاقا

    وای گولدن من چقدر عقب موندم از زندگیم :(((

  8. بازتاب: یادت باشد… نه پدر من را گرفتی‌! نه پدر او را پس دادی.. | Goldene Verstand

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s