در ستایش عذاب وجدان

قصه ی اول:

چند شب پیش ها خواب دوست صاحبخانه ام را دیدم. همان که به دادگاه آمد و به دروغ شهادت داد که من ملافه ها و ال و بل را خراب کرده ام.
خواب دیدم آمده و می گوید من را ببخش.. من دروغ گفتم. می گفت بیا برویم دادگاه و من بگویم که دروغ گفته ام

….

قصه ی دوم:

به وضوح دریافته ام چیزی سنگین تر از عذاب وجدان وجود ندارد. سال 87 در قرعه کشی حج دانشجویی دانشگاه برنده شدم. یکی از دوستانم که آن زمان دکترا می خواند و برای پایان نامه ی ارشد خیلی به من کمک کرد هم با من بود. قرار شد در سفر کنار هم باشیم و مراقب هم باشیم.
در هتل هم با هم در یک اتاق بودیم.
لحظات خوشی را داشتیم به جز زمان هایی که من دچار دیوانگی می شدم. چندین بار اذیتش کردم. چندین بار لجبازی کردم. مثلا اگر می گفت کفش هایت را بگذار توی این کیسه، سخت است تمام مدت دستت بگیری، من تمام مدت دستم می گرفتم!

دست خودم نبود نمی توانستم خودم را متوقف کنم. اما کاملا آگاه بودم که چه می کنم و چطور دارم روی اعصابش می روم.

درست مثل زمانی که مستی و عقلت متوقف شده. کارهایت مثل یک فیلم از جلوی چشمت می گذرد و کاملا متوجهی چه می کنی. اما نمی توانی جلوی خودت را بگیری. شاید هم نمی خواهی و مستی ات را بهانه می کنی.
گناه بزرگی در حقش نکرده بودم، اما آنقدر اشتباهاتم ناراحتم می کرد که بار گناه لجبازی های کوچکم تبدیل به عذاب وجدانی بزرگ شد. و این عذاب وجدان همیشه با من بود. همیشه فکر می کردم این آدم یک بار توی زندگی اش با من حج رفت، شاید هم دیگر هیچ وقت نتواند برود، و من سفرش را زهر مار کردم. شاید کارهای خیلی بدی هم نکردم. درست یادم نمی آید چه کردم. اما من حقی نداشتم که حتی برای یک لحظه هم روی اعصاب کسی بروم.
موقع دفاع ارشد، توی پایان نامه ام از او تشکر کردم به خاطر کمکش. دفعه ی بعد که حج رفتم برایش کادو آوردم. بار اولی که مامانم آمد اینجا موقع برگشتن برایش شکلات خریدم دادم مامانم ببرد.
بعد از شکلات هیچ خبری نشد از او تا یک سال بعد که ایمیل زد و تشکر کرد که شکلات فرستاده ام و گفت یکبار زنگ زده به مامانم اما مامانم گوشی را برنداشته. عصبانی شدم که یک سال صبر کرده تا از من یک حالی بپرسد. از طرفی هنوز عذاب وجدان گناه های خودم داشت من را می کشت. دیدم این طور نمی شود. اعتراف بهترین راه است.
برایش ایمیل زدم و ایمیلم این طور شروع شد که من از زمانی که از آن سفر برگشته ایم عذاب وجدان دارم. گفتم می دانم چقدر لجبازی کردم و چقدر روی اعصابش رفتم و می دانم چقدر صبوری کرد که هیچ نگفت و با من تندی نکرد. نوشتم شاید اگر تندی می کرد من هم به خودم می آمدم و دست از کارم بر می داشتم. آخرش هم نوشتم که دلگیرم که دیر جواب دادی.
در ایمیلم طلب بخشش نکردم. چون طلب بخشش کردن معنی ندارد. چون من 2 هفته زندگی یک نفر را خراب کرده ام. من باید اعتراف کنم. اما او هرگز کار من فراموشش نخواهد شد. پس طلب بخشش کردن معنی ندارد.
جواب داد که «من هم معذرت می خواهم تندی کردم با تو در روز آخر سفر، و ببخشید که دیر ایمیل زدم»
به یاد نمی آوردم که روز آخر چه کرده. هرچه بوده «تندی» نبوده که من به یادم مانده باشد.
اما اکنون آرامش دارم. حداقل اعتراف کرده ام.

………….

قصه ی سوم:

نوشین همکلاسی دوره ی لیسانس بود. مدام من را مسخره می کرد. یک روز عصبانی شدم و گفتم این کار را نکن. فردایش که دیدمش سلام کردم. اما او چنان بهش برخورده بود که دیگر با من حرف نزد! صمیمی ترین دوست من را به سمت خودش کشاند طوری که دوست من هم من را ول کرد. و به این ترتیب، نوشین تا پایان دوره ی لیسانس، یعنی دو سال تمام، با من حرف نزد.
همه می دانستند ما قهریم، اما حتی دوستان خودمان هم پا پیش نگذاشتند که قضیه را خاتمه دهند.
من شاگرد اول کلاس بودم. درسم 7 ترمه تمام شد و ارشد قبول شدم، اما همه ی همکلاسی هایم هنوز داشتند لیسانس می خواندند. وقتی خواستند جشن فارغ التحصیلی بگیرند، هانیه به من زنگ زد و گفت تو به جشن نیا. گفت تو وقتی ارشد قبول شدی باید شیرینی می آوردی! این در حالی بود که در تمام طول لیسانس هر کدام این ها که مشکلی توی تمرین ها و پروژه ها داشتند به من زنگ می زدند و من اشکالشان را رفع می کردم. بعدتر شنیدم یکی از کسانی که بچه ها را تحریک کرده بود که من به جشن نیایم نوشین بوده است.
3-4 سال بعد، درست قبل از آمدنم به اینجا، به طور اتفاقی توی بیمارستان چشم دیدمش. رویم را برگرداندم. آمد جلو. و معذرت خواست. گفت من را ببخش به خاطر اذیتی که در آن سال ها به تو کردم.

به دروغ گفتم بخشیدمت. اما در دلم می دانستم نه سالهای لیسانس دیگر بر می گردد و نه تنهایی های من در آن سال ها درست می شود و نه هیچ چیز دیگر. من دروغ گفتم. من او را نبخشیدم.

Advertisements
این نوشته در از آنچه نمی دانیم ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

17 پاسخ برای در ستایش عذاب وجدان

  1. امیر :گفت

    به نظرم عذاب وجدان هم از مقولات نسبیه.وگرنه این همه آدم ظالم(هر کی به نسبت قدرتش) چطوری دارن زندگی می کنن.

  2. ضد جنگ :گفت

    شاید هم نمی خواهی و مستی ات را بهانه می کنی. با این قسمت بد جور موافقم
    من هیچ وقت این نبخشیدن و احساس نکردم من وقتی با کسی تموم میکنم کلن تموم میشه. بعضی وقت ها به سرم میزنه که زنگ بزنم بهشون ولی آخرش همیشه میگم بی خیال

    • goldeneverstand :گفت

      نبخشیدن معنی اش این نیست که شب و روز بهشون فکر کنی و آتیش بگیری. معنی اش این است که بخشی از زندگی ات (مثلا دو سال) خراب شده. و همین کافی است چون هرگز قابل جبران نیست. من در مورد دعواهای بچه گانه حرف نزدم. دو موردی که گفتم (قصه ی اول و سوم) هردو من رو از نظر روانی داغون کردن تا جایی که زورشون می رسید.

  3. پیچک :گفت

    کلن زندگی بدون کینه و عذاب وجدان راحت تره.

    • goldeneverstand :گفت

      حرف از کینه نیست. حرف از اینه که آدم نمی تونه فراموش کنه ظلمی که بی جهت بهش شده. عذاب وجدان هم اتفاقا خیلی خوبه. مثلا من اگه الان بدونم صاحبخونه ام به خاطر اینکه منو دو سال تمام داغون کرد عذاب وجدان داره خیلی دلم خنک می شه.

  4. عذاب وجدان خیلی سخته و مورد بی عدالتی قرار گرفتن هم . ولی به نظرم تو هم به خودت و هم به دیگری زیادی سخت میگیری

    • goldeneverstand :گفت

      من به خودم خیلی سخت می گیرم چون حقی نمی بینم برای خودم که کسی رو ناراحت کنم.
      به دیگران هم صبرم زیاده. اما وقتی تموم می شه صبرم رابطه هم تموم می شه.

  5. mErsAd :گفت

    قصه سوم ُ نه میشه بخشید ، نه فراموش کرد.:|

  6. blindday :گفت

    Azab vojdan ro sakht mishe tasavir kard ama behar sorat tanha sanginisho mishe ba khodesh moghaye3 kard

  7. کلا خیلی حس بدیه وقتی آدم از دست خودش ناراضیه و عذاب وجدان بدترین شکل ممکن این نارضایتی می تونه باشه

  8. nnastarann :گفت

    یک زن شاید ببخشد ولی هیچگاه فراموش نخواهد کرد… هیچ گاه…

  9. yorgunqarpiz :گفت

    داستانهای جالبی بودند
    در ضمن من همون باشقا یورغون ( تورکی که به فارسی می نویسد ) هستم
    ادت کردم
    باشد که ارتباطات وبلاگی خوبی داشته باشیم
    والسلام:)))

  10. سورمه :گفت

    به نظرم باید بهش می گفتی که نمی بخشمت. اینهمه اذیت سزاش حداقل این بود که بدونه بخشیده نشده و خیالش راحت نشه.

  11. Allen G :گفت

    به نظر من! قرار نیست که همیشه طلب بخشش کنیم، اما میشه عذر خواهی‌ کرد! حالا اون مختار هست که ببخشه یا نه! اما این معنیش این نیست که چون ممکنه که اون نبخشه نباید عذر خواهی‌ کرد! باید عذر خواهی‌ کرد! این حداقل قسمتیه که در توان ما هست حتی اگه چیزی رو برای اون عوض نکنه!
    می‌دونم که بسی‌ حرص خوردی در اون سالها! و خوب رفتار نوشین به شدت کودکانه و ابلهانه بوده! اما اگه نبخشیدی بهتر بود بهش میگفتی‌ و بار این عذاب وجدان رو میگذاشتی روی دوشش، این که بدونه و بفهمه و درس بگیره! این رو در راستای کامنت قبلیم توی پست خود آزاری بگذار که عذاب وجدان همیشه هم بد نیست! بعضی‌ وقت‌ها درسه!
    راستی اگه میشه ایمیل آدرست رو هم بهم بده!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s