خواب

از وقتی‌ آمده‌ام اینجا، دیگر خواب ایران را ندیده ام. ۲ بار خواب دیدم، هر ۲ بار هم خواب بد بود. یکی‌ خواب هانیه بود، که توی خواب به او گفتم هیچ وقت نمیبخشمت. یکی‌ هم خواب همسایه پایینی‌ها بود. باز هم داشتند اذیتمان میکردند.

از وقتی‌ آمده ام، کلا دیگر ایران برایم وجود ندارد. انگار که هیچ وقت وجود نداشته است. وقتی‌ رسیدم اینجا حس کردم مرده ام، و دوباره به دنیا آمده ام. انگار هر چه گذشته خواب بوده.

من بیشتر از خود آدم‌ها آسیب دیده ام. دوست، شاگرد، هم کلاسی، همسایه. قصهِ آن خانومِ چادر به سر که حتی توی خواب هم نسوان را تعقیب می‌کند، تنها بخش کوچکی از غمِ من بود. غمی که من از آشنا به دل گرفتم، و ضربه یی که از آشنا به من رسید، چه بسا هزاران بار دردناک تر بود.

Advertisements
این نوشته در ایران ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

5 پاسخ برای خواب

  1. blindday :گفت

    بي تو ترانه پر گريه است/ خيلي سخته از تو خوندن….

  2. آواره در آمستردام :گفت

    اينهمه آسيب از آدمها ولى چرا تورو از ايران فرارى كرده ؟!

  3. بعضی وقتا که از یه کابوس وحشتناک بیدار میشم تمام تنم داره میلرزه و دارم گریه میکنم،در اون لحظه خیلی دلم میخواد یکی بغلم کنه بگه آروم باش خواب دیدی.
    من فکر میکنم اگر بغل کردن وجود نداشت خیلی از مردم روانی میشدن.

  4. بازتاب: در ستایش عذاب وجدان | Goldene Verstand

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s