دو قصه

اپیزود 1:

پسر همسایه می گوید چشم هایت قشنگ است.
نیشم از این سر تا آن سر باز می شود. بلافاصله یاد نوشته ی آواره در آمستردام می افتم. با تمام قوا تلاش می کنم که نیشم بسته شود. می گوید تا به حال کسی به تو گفته بود چشمهایت قشنگ است؟ با اعتماد به نفس می گویم آره خیلی ها!
خانه که می رسم اولین کاری که می کنم توی آینه چشمهایم را نگاه می کنم. خودم می دانم چشم هایم قشنگ است! صورتم معصومیت یک بچه را دارد. هنوز هم که هنوزه قد می کشم اما چشم ها همان اند که بوده اند…

اپیزود 2:
هم کلاسی ام سعی می کند من برانگیزد. از هر راهی که می رود جواب نمی گیرد. قصه ی hobby های تو چیست hobby های من چیست را شروع می کند! ناشیانه ترین کار ممکن در مقابل دختری که به عنوان یک پسر بچه به او نگاه می کند. گیر قضیه آن است که hobby هایمان هم یکی نیست! آخر سر می گوید می دونستی تو pretty هستی؟ می گویم بس کن این مزخرفات رو! می گه نه جدی می گم من تا حالا متوجه نشده بودم تو pretty هستی!
جوابش را نمی دهم. مجبور می شود سکوت کند.

Advertisements
این نوشته در قاب هایی از زندگی ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

5 پاسخ برای دو قصه

  1. amir :گفت

    مقایسه خوبیه برای وقتی کسی از اول راه رو اشتباه اومده با کسی که اگه نیاد هم بهش راه نشون میدی 🙂

  2. عجب كه منم امروز گير يكى از همين چشمات قشنگه ها افتاده بودم كه حالا داستانشو مينويسم ،گشتم تو شكلكها يه خر پيدا كنم نبود !!!

  3. من دارم ناامید میشم،پس الکی زور نزنیم که از ایران بریم چون ظاهرن هر جای دنیا که باشی آسمون همین یه رنگه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s