سفرنامه ی برلین قسمت پنجم

سفرنامه ی برلین قسمت اول

سفرنامه ی برلین قسمت دوم

سفرنامه ی برلین قسمت سوم – بخش اول

سفرنامه ی برلین قسمت سوم – بخش دوم

سفرنامه ی برلین قسمت جهارم

امروز تصمیم گرفتم به مغازه ای که دیشب دوست تازه ام در بار هاستل به من معرفی کرد برویم. با قطار به ایستگاه Karl-max platz رفتیم. وقتی پیاده شدیم، تصویری نسبتا متفاوت از برلین را دیدم. مغازه های عرب ها و ترک ها، با جنس هایی بسیار ارزان، اما «بنجل»! انبوهی از خانوم های باحجاب در خیابان بودند که به ایده ی من ترک یا عرب بودند (البته معنای انبوه این است که من در نیم ساعت 5-6 خانوم با حجاب دیدم!!!) توجه مامانم به یکی از مغازه های میوه فروشی جلب شد که پرتغال می فروخت. مامانم فریاد برآورد که چه پرتغال های خوبی. ولی گران است! گفتم خب چند است؟ گفت 99 یورو!!! حتی اگر پرتغال ها از طلا هم بودند 99 یورو نمی شدند، 120 یورو می شدند! پس یک جای کار می لنگید! سپس من به کاغذ قیمت روی پرتغال ها نگاه کردم و فریاد برآوردم این 99 یورو نیست 99 سنت است! و مامانم فریاد برآورد 99 سنت خیلی ارزونه و محاله! 99 یورو درسته!

در همین لحظه فروشنده که از فریاد برآوردن های ما خسته شده بود فریاد بر آورد که مشکل چیه و بالاخره می خواید پرتغال بخرید یا نه؟ و مامان من گفت گرونه! اون گفت بابا 99 سنته! منم گفتم دیدی دیدی دیدی!!!

در همین لحظه ی حساس مردی که دوست فروشنده بود با پاهای برهنه پرید وسط حرفهای ما و پرسید شماها عربید؟ ما هم گفتیم نه ایرانی هستیم! اونم گفت شیعه هستین یا سنی؟ منم خب گفتم به تو چه! البته نگفتم به تو چه گفتم مذهب چه ربطی به پرتغال داره!!! و با خودم فکر کردم مغز عرب ها و ترک ها اندازه ی یک فندق شکسته است (حتی اندازه ی یک فندق کامل هم نیست!) و داخل این فندق 4 کلمه وجود دارد: سنی خوب، شیعه بد. یا شیعه خوب، سنی بد. بسته به این که قربانی دقیقا از چه موقعیت جغرافیایی بیاید، یکی از این دوعبارت در مغز تکه فندقی او است. ما نتیجه می گیریم برای این عبارت 4 کلمه ای حتی به فضایی کمتر از یک فندق شکسته نیاز است.

البته من بعد از آن اشتباه فروشنده را به او یادآور شدم. او روی کاغذ قیمت نوشته بود: .99 که حقیقتا 99 یورو خوانده می شد! نکته اش این بود که باید می نوشت 99. اما احتمالا او فکر می کرد تقطه را باید ته عبارت بگذارد! که می شد .99! به هر حال او به اشتباه خود معترف شد و مامانم هم خوشحال شد که پرتغال ها 99 سنت است و او وسعش (و وسعتش!) می رسد که پرتغال بخرد و بعد ما بدون اینکه پرتغال بخریم آنجا را ترک کردیم!

ما نتیجه می گیریم که مامان من از اول هم نمی خواست پرتغال بخرد، فقط می خواست طوری که فروشنده ناراحت نشود اشتباه او را به او متذکر شود! مثل همان داستان وضو گرفتن که آن دو نفر وضو گرفتند تا آن آقایی که وضو غلط می گرفت متوجه اشتباهش شود!

در ادامه ی مسیر مامانم دستشویی اش گرفت. برای اینکه عمق این مساله را درک کنید شما را ارجاع می دهیم به پسر دایی 3 ساله ام. پسردایی سه ساله ام، آرین، که با پدر و مادر و خواهر 9 ساله اش در لندن زندگی می کند، فقط سیب زمینی سرخ کرده می خورد و لا غیر. دفعه ی قبل که به دیدن ما در مونیخ آمدند، ما ساعت ها در شهر چرخیدیم، درحالی که خودمان داشتیم از گرسنگی تلف می شدیم، تا مغازه ای را پیدا کنیم که سیب زمینی سرخ کرده می فروشد! و زن دایی ام هم مدام به مامانم می گفت: «زری جون شما که می دونین آرین جز سیب زمینی سرخ کرده چیزی نمی خورد!»

البته یک بار دیگر هم آرین و مامانش از انگلیس آمدند ایران خانه ی ما و آرین پا توی یک کفش کرد که من گوشت می خوام! و صد البته آرین هر گوشتی را نمی خورد و حتما باید گوشت شرایط خاصی را احراز کند. و بعد زد و از شانس ما چرخ گوشتمان خراب شد و ما نتوانستیم گوشت را چرخ کنیم که بعد سرخ کنیم که آرین بخورد و من 1 ساعت توی خیابان در وسط تعطیلات عید داشتم دنبال قصابی ای می گشتم که باز باشد و گوشت را چرخ کند! و این خیلی عذاب آور بود، چون آخرش که بالاخره گوشت چرخ شد و سرخ شد و گذاشته شد جلوی آرین، آرین آن را نخورد، چون یک تکه چربی لای آن پیدا کرد!

حالا خیلی از قضیه منحرف نشویم… بله مامان من دستشویی اش گرفت و ما به یک فروشگاه خیلی خیلی بزرگ به نام Karstadt رفتیم که در کل آلمان شعبه دارد. اما این فروشگاه به ما گفت ما دستشویی نداریم! من یک آبرنگ در آنجا به قیمت 4 یورو خریدم که بعدا عین همان را در مغازه ای دیگر به قیمت 12 یورو دیدم! بعد از فروشگاه آمدیم بیرون و متوجه یک استوانه ی بزرگ روبری فروشگاه شدیم که بعد از چرخیدن 360 درجه به دور آن، فهمیدیم توالت است! بعد دیدیم به 4 زبان زنده ی دنیا توضیح داده شده که این توالت چه قابلیت هایی دارد و چه امکاناتی را در اختیار «مشتری» می گذارد. ما خیلی خوشحال بودیم. اما بعد از بررسی دقیق مانیتوری که به کنار در ورودی استوانه وصل بود، متوجه شدیم که کسی داخل آن است.پس صبر کردیم و کمی در اطراف گشت زدیم و وقتی برگشتیم روی مانیتور نوشته شده بود دستشویی خالی است. ما خیلی خوشحال شدیم و 50 سنت انداختیم و درهای آهنی استوانه از هم باز شد و ما (دونفری!) به داخل آن گام نهادیم. درنتیجه ما 50 سنت داده بودیم اما دوبار دستشویی کرده بودیم! در آن جا یک توالت وجود داشت و خیلی خوب بود و آنقدر مجهز بود که وقتی دستت را زیر لوله ی اول می گرفتی خودش صابون می آمد، زیر لوله ی دوم آب می آمد و وقتی دستت زیر لوله ی سوم می رفت دست را خشک می کرد. در آنجا نوشته شده بود مشتری هر زمان که خواست می تواند از دستشویی بیرون برود. این یکی از امکانات مهم بود! البته همچنین ذکر شده بود که بعد از 20 دقیقه در به طور اتوماتیک باز می شود! یعنی امکان دارد یک زمان در باز شود و عابران شما را ببینند که شلوارتان وسط زمین و هوا است! البته نوشته شده بود قبل از باز شدن اتوماتیک در، یک آلارم به صدا در می آید و شما فرصت دارید بالافاصله شلوارتان را بالا بکشید یا دستتان را از توی دماغتان در بیاورید! یک دکمه ی دیگر هم آنجا بود که مدت زمان را می شد به 40 دقیقه افزایش داد! این برای کسانی است که می خواهند بعد از اینکه کارشان را کردند یک چرتی هم بزنند! در نهایت اینکه بعد از خروج از استوانه، تمام آن ضد عفونی می شد!

City toilet

City toilet

City Toilet - Instructions

City Toilet – Instructions

City Toilet - Instructions

City Toilet – Instructions

City Toilet

City Toilet

ما هم بالاخره کارمان تمام شد و کلی از توالت عکس انداختیم و بعد مثل دو قهرمان از دسشویی بیرون آمدیم.

کمی بعد به مغازه مورد نظر، یعنی TK-Maxx رسیدیم. بلافاصله متحیر شدیم! چون مامانم یک کیف دید و Fell in love با آن شد و فریاد برآورد این همان است که من می خواستم و بعد ما کمک کردیم که مغازه کمی خلوت شود! برای اینکار سبدی برداشتیم و انبوهی لباس در آن ریختیم! چیزی که باعث شد ما اینگونه به مغازه کمک کنیم این بود که لباس ها بسیار شیک و و در عین حال بسیار ارزان بودند. این مغازه اجناسی که به صورت تک در مغازه های مارک دار مانند  Celvin Klein می ماند را جمع می کرد و با تخفیف 50% یا 75% و حتی گاهی بیشتر، می فروخت. در نتیجه .. بله.. مامانم به کیف محبوبش رسید، من چند تا لباس خریدم و برای خاله هایم هم لباس خریدیم و همین! در مغازه ی لباس فروشی می شود لباس خرید، کار خاص دیگری نمی شود کرد!

سپس به خانه رفتیم و یک مصطفی لای نان لواش و یک مصطفی لای نان همبرگری خریدیم و خوردیم و بی خیال رفتن به ساختمان پارلمان شدیم و خوابیدیم! نه یه دقیقه نه دو دقیقه، سه ساعت. وقتی بیدار شدیم من به این نتیجه رسیدم لباسی که روز گذشته به قیمت 80 یورو خریدم بیش از حد گران بوده! و با این 80 یورو در مغازه ی امروز می شد 10 تا لباس خرید! و در نتیجه رفتیم و لباس را پس دادیم!

در طول مسیر به یادبودی از کسانی که به خاطر بیماری ایدز، هپاتیت، و کلیه ی بیماری های مسری درگذشته اند رسیدیم که عکس آن را در زیر می بینید. عنوان این یادبود، Genen Vergessen بود که ترجمه ی آن به زبان های متعدد زیادی، از جمله فارسی، برروی ستون یادبود نوشته شده بود.

علیه فراموشی (یادبود ایدز)

علیه فراموشی (یادبود ایدز)

علیه فراموشی (یادبود ایدز)

علیه فراموشی (یادبود ایدز)

همین طور به مغازه ای رسیدیم که ورودی آن به صورتی بود که در زیر است. اسم این مغازه Idee یا ایده بود، و پر از لوازم نقاشی بود. واقعا ایده ی رنگ های متعدد درخشنده برای تزئین دیوار بیرونی این مغازه بسیار عالی و نو بود و با نگاه کردن به آن تنها جمله ای که به ذهن انسان می رسید، این بود که چه ایده ی خوبی!

Idee

Idee

بعد هم سوار اتوبوس شدیم و من چون همیشه طبقه ی دوم را دوست دارم، حالا می خواهد طبقه ی دوم تخت باشد یا طبقه ی دوم اتوبوس، به طبقه ی دوم رفتم و  در جلوترین صندلی نشستم و از طبقه ی دوم لذت بردم!

طبقه ی دوم اتوبوس

طبقه ی دوم اتوبوس

طبقه ی دوم اتوبوس

طبقه ی دوم اتوبوس

در هاستل، مرد ایرانی ای که چند شب پیش با او آشنا شده بودیم، به ما گفت فیلم جدایی برنده ی اسکار شده! و ما هم فیلمش را دیدیم! و واقعا اعتراض بزرگ من این است که آیا اصغر فرهادی نمی توانست این چهار تا جمله ای که می خواست آن بالا به انگلیسی بگوید را حفظ کند؟ نه واقعا نمی توانست؟ بعد این خارجی ها فکر می کنند ما ایرانی ها دو کلمه انگلیسی سلیس هم بلد نیستیم که مجبوریم در مراسم مهمی مثل اسکار برای گفتن چهار جمله ی ساده، از روی کاغذ بخوانیم!

لابی هاستل پر بود از مجموعه ی عظیمی از اسپانیایی ها که با صدای بلند اسپانیایی صحبت می کردند و من هیچ ایده ای نداشتم چه می گویند! به هر حال خوش گذشت و مامانم به کیفش رسید و امشب می تونه با آرامش بخوابه. به امید روزی که همه با آرامش بخوابند!

بار هاستل

بار هاستل

بار هاستل

بار هاستل

بار هاستل

بار هاستل

بار هاستل

بار هاستل

Advertisements
این نوشته در سفرنامه ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

7 پاسخ برای سفرنامه ی برلین قسمت پنجم

  1. وبلاگ بارباپاپا :گفت

    چه عکسای باحالی من باید سر فرصت بشینم همه سفرنامه ها رو بخونم :‌ )
    ببینم این هاستل خوشگلی که عکساش رو گذاشتی تفاوت قیمتش با هتل چقدر هست حدودا؟
    یکی از آشناهای دور ما هر چند وقت یه بار میره سفر و خیلی هم هزینه ش زیاد نمیشه،گفت باید آشپزی بلد باشی که من بلدم! بعد به جای هتل از هاستل استفاده کنی چند تا چیز دیگه هم گفت من یادم رفته.
    اگه بلدی راهنمایی کن چه جوری میشه هزینه ها رو کم کرد. 😉
    قربان یو

    • goldeneverstand :گفت

      هتل که خیلی گرونه. این هاستل رو ما شبی 7 یورو دادیم با صبحانه ی بوفه که واقعا صبحانه عالی بود. کلا هاستل خیلی خوبی بود. خودمون هم آشپزی نکردیم و مثلا توی وین که بودیم از سوپر پیتزا گرفتیم و تو مایکروفر هاستل درست کردیم یا تو برلین هم بیرون یک کباب ترکی معمولی یا سوسیس می خوردیم که 3-4 یورو بیشتر نمی شد. دو بار هم رستوران یه دانشگاه تو برلین غذا خوردیم که بسیار عالی و ارزان بود!
      برای وسیله ی سفر هم می شه با mitfahrer رفت یا با اتوبوس های euroline که خیلی ارزونه و تو هر سفر معمولا چند تا بلیط 9 یورویی داره و ما پراگ و وین رو با 9 یورو رفتیم!

      • وبلاگ بارباپاپا :گفت

        چه جالب اینا رو هر کسی نمیدونه،به نظر من اگر این فوت و فن ها زیاده هر موقع که حس و حالش رو داشتی به صورت یه پست بذار تا علاقه مندا به مسافرت یاد بگیرن.
        مرسی عزیزم شاد باشی.

  2. الان میفهمم که چرا در حد یک خواهر، احساس نزدیکی به من داشتی. نوشته ای:
    در همین لحظه ی حساس مردی که دوست فروشنده بود با پاهای برهنه پرید وسط حرفهای ما و پرسید شماها عربید؟ ما هم گفتیم نه ایرانی هستیم! اونم گفت شیعه هستین یا سنی؟ منم خب گفتم به تو چه! البته نگفتم به تو چه گفتم مذهب چه ربطی به پرتغال داره!!! و با خودم فکر کردم مغز عرب ها و ترک ها اندازه ی یک فندق شکسته است (حتی اندازه ی یک فندق کامل هم نیست!) و داخل این فندق 4 کلمه وجود دارد: سنی خوب، شیعه بد. یا شیعه خوب، سنی بد. بسته به این که قربانی دقیقا از چه موقعیت جغرافیایی بیاید، یکی از این دوعبارت در مغز تکه فندقی او است. ما نتیجه می گیریم برای این عبارت 4 کلمه ای حتی به فضایی کمتر از یک فندق شکسته نیاز است.

    اگر من جای تو بودم نمینوشتم «مغز عرب ها و ترک ها» به جای آن مینوشتم: «مغز بعضی ها»
    این را بدان که عمومیت دادن ها اغلب وقتها، هم نادرست است و هم به آنهایی برمیخورد که نباید بخورد.

    تصور کن خبر یابی که جایی در باره ی ایرانیها بد گفته اند یا بد نوشته اند. ناراحت میشوی.

    • goldeneverstand :گفت

      حق با شماست. اما عصبانیت من از این بود که هر جا عرب یا ترک می دیدیم اول همین را می پرسیدند.
      البته من با نژاد آدم ها مشکلی ندارم. من چه کاره باشم که مشکل داشته باشم. من با مغز آدم هایی مشکل دارم که نمی خواهد فکر کند. می خواهند فقط یک نفر را بگذارند جلویشان و ادای آن یک نفر را در بیاورند. از خودشان راه و روش ندارند. روز به روز هم بیشتر مغزشان بیشتر خفته می شود. این خطرناک است. خیلی خطرناک.

  3. shemi :گفت

    salam, mishe lotafan esme en hostelo bezari? man be hamrah hamsaram mikhahim ta 2 mah dige be vian berim vali hotela vaghean gerune , hostel ham az internet ke josteju kardam mamulan gerune ……….

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s